۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۰

هوای روزهای بارانی

http://www.blogger.com/img/blank.gif اتفاقات خوشایند و بیاد ماندنی برایم با روزهای بارانی تداعی شده است. در واقع بهترین و دل انگیزترین آنها در روزی بارانی بوقوع پیوسته.
سالها پیش در سن 19 سالگی، زمانیکه عشق به زبان ایتالیایی و فرهنگ ایتالیایی سراسر وجود و ذهنم را اشغال کرده بود، سفری تابستانی به یکی از شهرهای شمالی ایران داشتم. در این سفر مهمان دوست قدیمی و خانوادگی مان بودم. ما در یکی از مجتمع ها استراحتی کنار ساحل اقامت داشتیم. مدیریت مجموعه برای ساکنین هر شب در فضایی روباز ساعت 9 شب فیلم به نمایش می گذاشت. در روز دوم اقامت مان گفته شد که یک فیلم خارجی قرار است نمایش داده شود، پس تصمیم گرفتیم تا شب به "سینمای" روباز برویم. پس از کلی تاخیر بالاخره فیلم به نمایش درآمد. از شدت ذوق و شوق نمی دانستیم چه عکس العملی نشان دهیم. فیلم "بچه های خیابان" نانی لوی بود!
هنوز نیم ساعت از شروع فیلم نگذشته بود که باران شروع به باریدن گرفت. ما که غرق تماشای فیلم و لذت بردن بودیم بی اعتنا به نم نم باران شدیم. حاضران کم کم با شدت گرفتن باران سینما را ترک کردند. ما اما محو تماشای فیلم و ترانه های ایتالیایی مسخ شده ماندیم و در باران شدید فیلم را تا آخر نگاه کردیم. البته لطف و ذوق "آپاراتچی" را نباید فراموش که در این هوای بارانی فقط برای 5 نفر دستگاه را خاموش نکرد. لذتی که از تماشای این فیلم در هوای بارانی بردم همیشه با من همراه است.

چندی پیش در دومین ماموریت کاری به یکی از شهرهای اروپایی رفتم. این اولین مسافرت من به کشوری اروپای غربی و کشوری غریب بود که زبان مردمانشان را نمی دانستم. در شرایطی استثنایی در طی سفرم یکی از دوستان تازه هم آنجا بود. با لطف و محبتی فراوان مرا به گشت شهری دعوت کرد. هوای اون روز ابری بود و احتمال باران نیز بود.

عاشق پیاده روی هستم و این را از قبل اشاره کرده بودم، پس به مرکز شهر رفتیم جایی که بخش قدیمی شهر با معماری خاص اروپایی اش زبانزد همگان است.
در حین پیاده روی ایشان از سالهای حضور و زندگی اش در این شهر، مردم، فرهنگ و رسوم آنها برایم تعریف می کرد. آرام آرام باد شروع به وزیدن کرد، قطره ای های باران یکی در میان صورتم را خیس می کرد. پیاده روی و گپ زدن هنوز ادامه داشت، هر بار با گذشتن از محله ای یا منطقه ای دوست با بیان خاطره ای مرا در اتفاقات آن شریک می کرد. شدت باران بیشتر و بیشتر می شد، اما هنوز در حال پیاده روی بودیم، من از لحظه لحظه زمان لذت می بردم و سعی می کردم زمان را به نفع خودم در ذهنم متوقف کنم. هنوز باورم نمی شد که به این سفر رفته ام و دارم در چنین هوای مسرت بخشی با این شهر آشنا می شوم آنهم در کنار دوستی این چنین با شور و محبت. انگار که در رویا بودم...