۰۲ مهر ۱۳۸۹

دانش آموزان گرجی در ایران

گروهي از دانش آموزان گرجي درچهارچوب همكاريهاي فرهنگي به ايران اعزام شدند
اين گروه 22 نفره از دانش آموزان فارسي آموز گرجي كه همزمان با آغاز سالتحصيلي در ايران به همراه معلمان خود به كشورمان اعزام شده اند، قرار است در مدت اقامت يك هفته اي در ايران ضمن سفر به استانهاي گيلان، تهران و اصفهان، با فعاليت برخي از مدارس ايراني آشنا شده و از مدارس ويژه استعدادهاي درخشان بازديد كنند.

من هنوز از جزئیات سفر این گروه دانش آموزی به ایران و تاریخ ورود آنها اطلاعی ندارم. اما امیدوارم که همشهریان عزیز در فریدونشهر بتوانند ضمن پذیرایی گرم از این دانش آموزان با آشنایی با سیستم آموزشی گرجستان و فرهنگ و منش فرصتی مناسب را برای توسعه روابط ایجاد کنند. تا دانش آموزان ما نیز بتوانند برنامه های "بازدید" به کشور گرجستان داشته باشند.

منبع خبر: ایرنا


پی نوشت چندین روز بعد: خبرهای تکمیلی در مورد سفر این گروه را از لینک های زیر بخوانید:
ایرنا 1
ایرنا 2
سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی

پاستای روز جمعه با سس "می.شف"

اول یه توصیه دوستانه به خانم ها: در مورد "مضرات" شبکه های تلوزیونی ماهو.اره ای بس گفته شده و ادامه دارد، اما من خود "قربانی" تماشای آن و عواقبش شدم که تمام روز جمعه و استراحتم را "فدا" کرد. از من می شنوید این شبکه "می.شف" رو از لیست کانالها حذف کنید و یا مثل منِ ساده با اعضای خانواده پای تماشایش ننشینید که عواقبی "ناگریز" در پی خواهد داشت! من از کجا میدانستم که دیدن برنامه تلویزیونی عصر پنج شنبه با حضور شیرخفته این چنین سرنوشتی برایم رقم خواهد زد که ناگهان پس از یکی دو برنامه آشنایی با غذای ملل مختلف بانگی برآید که: "زن!!!!!! پاشو یه غذایی درست کن! تو اصلا آشپزی یادت رفته ها! همه اش راحت برگزار می کنی!!" همین دوشب پیش بود که خوراک فیله مرغ بنام "اسپانیش پلیت" رو خورده بود، دیگه برنامه غذایی روزهای دیگه هفته رو که نگم! به همین راحتی فراموش کرده بود!
دیدن برنامه غذاهای لبنانی و تایلندی همراه با شیرخفته کار دستم داد. دستور آماده کردن سالاد تبوله صادر شد. خلاصه شام رو با هر ترفندی بود با غذاهای توی یخچال برگزار کردیم و قول ناهار جمعه مفصل را دادم.

همان شب بلغور گندم را کمی بیشتر در دستگاه خرد کردم و با کمی آب و آب دو لیموی تازه خیساندم، تا برای فردا بلغور نرم شود.
برای ناهار با داشتن کمی فیله مرغ تصمیم گرفتم پاستا با سس فیله مرغ آماده کنم. همین کلمات را دادم به گوگل و چند نتیجه را داد که یکی از آنها برایم جالبتر بود، پس آنرا یادداشت کردم و برای پخت غذا آماده شدم.
پاستا را به روشی که دوست دارید آماده کنید. (بعضی پاستای کمی سفت را ترجیح می دهند). قبل از آبکش کردن پاستا یک لیوان آب جوش را در کناری بگذارید و زعفران را در آن حل کنید.
دستور سس فیله مرغ برای پاستا:

فیله مرغ 6 عدد- قارچ 4 عدد خرد شده- پیاز 1 عدد- پودر خردل 1 ق چ- زعفران ساییده کمی- شکر 1 ق چ- پودر جوز هندی 15 گرم- شیر سویا 200 گرم- پنیر پارمزان 50 گرم رنده شده- نمک و فلفل
فیله ها را به اندازه 5 سانتی برش دهید. پیاز را بصورت مربعی خرد کنید. در ماهی تابه ای بزرگ پیاز- قارچ خرد شده – فیله ها- شکر- پودر خردل- نمک و فلفل را ریخته خوب بهم زنید و مدت 5 دقیق بگذارید بماند در این میان مدام هم بزنید تا مواد به خورد فیله ها برود و آنرا طعم دار کند. سپس 3 قاشق روغن زیتون به آن اضافه کنید و روی حرارت متوسط به مدت 10 دقیقه تفت دهید تا آب آن تبخیر شود. در دستور اصلی در این جا کمی cognac اضافه می شود! ما در اینجا "بیخیال" این مایع می شویم و چیزی اضافه نمی کنیم! وقتی آب مرغ کشیده شد و مواد به روغن افتادند صبر می کنیم پیازها سبک شوند ولی سرخ نشوند. سپس یک لیوان آب پاستا و زعفران و یک لیوان آب جوش دیگر را اضافه می کنیم. به مدت 20 دقیقه مواد را می پزیم. سپس پنیر- روغن سویا یا خامه بعنوان جایگزین آن و جوز اضافه می کنیم. خوب مخلوط می کنیم. من به مواد پاستا را اضافه کردم و زیر ماهی تابه را خاموش کردم. و 5 دقیق فرصت دادم تا سس با پاستا مخلوط شود بعد برای سرو آن شیرخفته را به میزغذا فراخواندم تا بلکه جبران اسیدهای فروان ترشح شده او با دیدن برنامه های "می.شف" شود!!!

پی نوشت: بقول سحر جون: "بدم میاد، بدم میاد، بدم میااااااااااااد" از این شبکه! :دی عکسها را باز نتوانستم ضمیمه متن کنم. باشد شاید وقتی دگر!

۲۲ شهریور ۱۳۸۹

طنزهای گرجی -2

-მოდი აქ ბიძიკო,რამდენი წლის ხარ?
- ოთხის.
- ათამდე თვლა იცი?
- კი. ერთი,ორი,სამი,ოთხი,ხუთი ... ათი
- ათის ზევით?
- კი. "ვალეტი", "კაროლი", "დამა", "ტუზი"
- عموجون بيا اينجا، چند سالته؟
-4
- تا ده بلدي بشماري؟
- بله. يك دو سه ... ده
- بالاتر از ده، چي؟
- بله. سرباز، بي بي، شاه، تك

დედა ეუბნება შვილს:
- შვილო რატომ ხარ დასვრილი?
- ფეხბურთს ვთამაშობდი
- სხვებიც ხომ თამაშობდნენ მაგრამ ისინი რომ არა არიან?
- მე ბურთი ვიყავი...
مادر به فرزند:
- فرزندم، چرا گلي شدي؟
- فوتبال بازي مي كردم
- بقيه هم بازي مي كردند ولي آنها كثيف نيستند؟
- من توپ بودم...

სიტოაცია ექიმთან.ექიმი ეუბნება პაციენტს:
- ანუ თქვენ ეროტიკული სიზმრები გაწუხებთ?
- მაწუხებსთქო არ მითვიია მე...
وضعيت نزد پزشك. پزشك رو به بيمار:
- يعني خواب هاي ارو..تي.ك شما را اذيت مي كند؟
- من نگفتم، اذيت مي كنه!

ოკეანეში გემი ჩაიძირა.მარტო ქუთაისლელი გადარჩა,მიადგა ცურვით კუნძულს და რომ დაინახა დაიძახა:
- მიწააააააააააა !..
- ხორციიიიიიიი - მოესმა ხმა კუნძულიდან.......
كشتي در اقيانوس غرق مي شود. مردي از اهل كوتائيسي جان سالم بدر مي برد. با شنا به يك جزيره مي رسه و داد مي زنه: --- خشكي ي ي ي ...
از جزيره صدا آمد:
- گوووووووشت!..

გურული დილის 6 საათზე მიდის ყანაში.მეზობელი ეკითხება:
- ამ დილაუთენია რა გინდა ყანაში?
- რავა,დაკეტილი დამხვდება თუ?
مرد گورولي ساعت 6 صبح به سمت كشتزار مي رود. همسايه اش مي پرسد:
- اين وقت صبح چه كاري داري توي كشتزار؟
- چطور! مي ترسي درش بسته باشه!؟
(گوريا منطقه اي در غرب گرجستان است كه مردم آن به زبان تند و نيشدار و عجول بودن معروف هستند-پپلا)

კაცს ბაზარში მოლაპარაკე ბაყაყი შესთავაზეს და აყიდინეს. მიიყვანა სახლში. ეუბნება :
- ჰა?
- ყვა!
- ჰა?
- ყვა!
- რა ყვა?
- აბა რა ჰა?
به مردي در بازار پيشنهاد خريد قورباغه سخنگو دادند و او هم خريد. به خانه آورد و رو به او مي گويد:
- هان؟
- غور!
- هان؟
- غور!
- چي غور!
- پس چي هان؟!

მიხო მიდის მანქანით და ერთ ადგილას გააჩერებს. 2 კაცი დაინახავს მიხოს და მიხოს გაშაყირება მოუნდებათ,მივლენ მიხოსთან და ეუბნებიან: ბიძია მანქანა მაინც ცარიელი გაქვს და ნაგავს ვერ გააყოლებ?
მიხო პასუხობს: რავი დაეყარენით...
ميخو (نام مرد) سوار بر ماشين است، در مكاني توقف مي كند. 2 نفر با ديدن او تصميم مي گيرند سربه سرش بگذارند. به نزدش رفته و مي گويند: عمو! ماشين ات خالي هست پس كمي اشغال نمي ريزي توش ببري؟
- باشه، بيايين بالا!

მოსამართლე: რატომ ესროლეთ დაზარებულს 3 ღვინის ჭიქა?
ბრალდებული: იმიტომ რომ 2 არ მოხვდა
قاضي: چرا 3 ليوان شراب به سمت شاكي (متضرر) پرتاب كردين؟
متهم: چون 2 تاي آنها به او نخورد!

ცოლი ქმარს ეჩურჩულება:
– ძვირფასო, ძილის წინ რამე ალერსიანი მითხარი.
– მაინც რა?
– ვთქვათ, ძვირფასო.
– ძვირფასო, – იმეორებს ქმარი.
– ლამაზო...
– ლამაზო, – ისევ იმეორებს ქმარი.
– ახლა შენით მითხარი რამე.
– გადაბრუნდი და დაიძინე, ბიჭოს!
زن در گوش مرد پچ پچ مي كند:
- عزيزم، قبل از خواب چيزي دلنواز و محبت آمیز به من بگو.
- مثلا چي؟
- براي مثال، عزيزم.
- عزيزم،- شوهر تكرار مي كند.
- قشنگم...
- قشنگم، - باز شوهر تكرار مي كند
- حالا خودت چيزي بگو.
- برگرد و بگیر بخواب، ا َه!

– დღეს რა ფერმკრთალი ჩანხარ, ავად ხომ არ ხარ? – ეკითხება მასწავლებელი მოსწავლეს.– არა, წუხელ დედიკომ მაბანავა.
- امروز چه رنگ پريده هستي، نكنه مريضي؟ - معلم از دانش آموز مي پرسد.
- نه، ديشب مادرم مرا حمام كرد.

– მამიკო, შეიძლება ეს ხინკლები შევჭამო?
– მიდი, მიდი, სულ შეჭამე, შვილო, ოღონდ ნახევარი დამიტოვე.
- بابا، مي تونم اين پيراشكي را بخورم؟
- باشه، باشه همه اش را بخور، فرزندم، ولي نصف اش را هم براي من بگذار.

– შვილო, როგორ იყავით შენ და მამიკო უჩემოდ? – ეკითხება შვილს მივლინებიდან დაბრუნებული დედა.
– კარგად, დედიკო. ყოველდღე მამა ნავში მსვამდა, შუა ტბაში კი ნავს ამოაყირავებდა და წყალში მაგდებდა.
– რა საშინელებაა! – შეშფოთდა დედა.
– არც ისე... ნაპირამდე გამოსვლა იყო ცოტა ძნელი, უფრო ძნელი კი – თავმოკრული ტომრიდან ამოძრომა.
- فرزندم، وقتي من نبودم تو و پدر چطور گذرانديد؟- مادر كه به تازگي از سفر برگشته از فرزندش مي پرسد.
- خوب بود مامان جون. هر روز بابا من رو توي قايق مي گذاشت، تا وسط درياچه مي رفتيم، قايق رو برعكس مي كرد و من رو توي آب مي انداخت.
- چه وحشتناك!-
- نه زياد... كمي تا ساحل رسيدن سخت بود، ولي سخت تر از آن از گوني در بسته خارج شدن بود.

– ქალო, სადაა ჩაქუჩი და ლურსმანი?
– კარადაშია... იოდი და ბინტიც იქვე აწყვია.
- زن! چكش و ميخ كجاست؟
- توي كمد... همونجا يد و باند هم هست.

სვანს ეკითხებიან:
-100 კილომეტრს რამდენ ხანში გაირბენ?
-5 წუთში
-5 წუთში როგორ?
-მოკლე გზა ვიცი.
از يك سواني پرسيدند:
- 100 كيلومتر را در چه مدت مي دوي؟
- توي 5 دقيقه.
- چطور توي 5 دقيقه؟
- من راه ميان بر را بلدم.

ბავშვებო, დეიდა უკვე მიდის, რა უნდა უთხრათ წასვლის წინი მადლობა ღმერთს!
- خب، بچه ها! خاله داره میره. چی باید بگین قبل از رفتنش؟
- خدا رو شکر!

კაცი ზღვაში იხჩობა და სამაშველო კატერი მოდის მათ ეუბნება არა არ მინდა ღმერთი მიშველის შემდეგ მეორე კატერი მოდის მათაც ეუბნება ღმერთი მიშველის ბოლოს კაცი იხრჩობა და კვდება მიდი საიქიოში ღმერთს ეუბნება რატომ არ მიშველე მე მეგონა შენ მიშველიდი ღმერთმა უპასუხა ორი კატერი გამოვგზავნე დასახმარებლად.
مردی در حال غرق شدن در دریاست، قایق نجات به کنارش می آید، او به آنها می گوید، خدا کمکم می کند شما بروید. بعد قایق دومی هم می آید و به آنها نیز می گوید احتیاج به شما ندارم خدا خودش کمکم می کند. در آخر مرد غرق می شود و می میرد. در آن دنیا مرد به خدا می گوید چرا کمکم نکردی، من امید به کمک تو داشتم. خدا پاسخ می دهد: من دو قایق را برای کمکت فرستادم!

ოსი ცოლმა მაღაზიაში გაგზავნა რაღაც ნივთის საყიდლად და თან დაარიგა:
– ჩვენს ქუჩაზე ორი მაღაზიაა. თუ ერთში არ იქნება, მეორეში იყიდე.
ცოტა ხანში ქმარი ხელცარიელი დაბრუნდა.
– რა იყო, ვერ იშოვე?
– პირიქით, ორივეშია და რომელში ვიყიდო?
مرد استیایی توسط زنش به مغازه فرستاده می شود تا چیزی بخرد و به او نیز توصیه می کند:
- در خیابان ما دو مغازه هست. اگر یکی نداشت از آن دیگری بخر.
کمی بعد مرد دست خالی به خانه برمی گردد.
- چی شد؟ نتونستی پیدا کنی؟
- برعکس، توی هر دو مغازه بود و نمی دانستم از کدام بخرم؟

ცოლმა ლატარიის ბილეთი იყიდა.
– როდის იყო, ქალო, ლატარიის ბილეთი რამეს იგებდა?! – დასცინა ქმარმა.
– გინდა? დავნაძლევდეთ. თუ მანქანას მოვიგებ, შუბა მიყიდე.
– თუ ვერ მოიგე მანქანა?
– მაშინ შუბა რაღად მინდა, მანქანა უნდა მიყიდო.
زن بلیط بخت آزمایی می خرد.
- زن! کی بوده که با بلیط بخت آزمایی چیزی برنده شده باشی؟ - شوهر به تمسخر می گوید.
- می خواهی شرط بندی کنیم؟ اگه ماشین برنده شدم پالتو پوست برایم بخر.
- اگر برنده نشدی چی؟
- در اونصورت پالتو پوست می خواهم چکار، باید برایم ماشین بخری.

გურულები ჩინელებს ეომებიან. მოულოდნელად ჩინეთიდან რადიოგრამა მოვიდა: “ჩვენ მილიარდამდე ვართ, დაგვნებდით. ხინ ჩუ სუ კინ სინი”.
– რა ვქნათ, ერმილე? – ეკითხება ასისთავს გურულების სარდალი.
– უნდა დავნებდეთ, ბელადო. ხელათ გავჟლეტთ მაგენს, მარა სად დავმარხოთ ამდენი ხალხი, ეპიდემია გვაწყობს ახლა ჩვენ?!
گورولی ها با چینی ها در حال جنگ هستند. ناگهان از طرف چینی ها رادیوگرام می آید: " ما میلیارد هستیم، تسلیم ما شوید. هان چو سین."
- چکار کنم ارمیله؟- رئیس لشکر از سردارش می پرسد
- باید تسلیم شویم، ای رئیس. در یک چشم بهم زدن آنها را از بین ببریم، ولی این همه آدم را کجا به خاک بسپاریم، حالا وقتِ اپیدمی نیست!؟

სტუდენტი ბაღში წიგნს კითხულობს. რა წიგნია? ეკითხება ზრდილობიანად სვანი. ეკონომიკა. ხო, მაგი ვიცი... ბოლოს კვდება.
دانشجو در پارک در حال خواندن کتابی است.
- چه کتابیه؟- یک سوانی با نزاکت از او می پرسد.
- اقتصاد.
- آره، اینو می شناسم. آخرش می میره.


این طنزهای گرجی را به همراه متن اصلی گذاشتم تا برای علاقمندان به آموزش زبان گرجی متنی باشد جهت بررسی و آموزش.

۲۰ شهریور ۱۳۸۹

درس 3- آموزش زبان گرجی

اگر درسهای یک و دو آموزش زبان گرجی این وبلاگر را پیگیری کرده باشید و با توجه به فاصله زمانی تا آخرین بخش آن، اکنون شما بایستی با حروف گرجی آشنا شده باشید. همچنین خواندن و نوشتن حروف الفبا را فراگرفته باشید.
پس با در نظر گرفتن این موارد شروع به یادگیری کلمات و جملات ساده گرجی می کنیم. برای آشنا شدن گوش شما به کلمات گرجی و نحوه تلفظ آنها از سایتی کمک می گیریم که کلمات گرجی را با ترجمه زبان انگلیسی به همراه تلفظ آنها آورده است.
شما با رفتن به لینک سایت "درباره گرجستان" با برخی اصطلاحات زبان گرجی آشنا می شوید. همچنین با سرزدن به دیگر صفحات ای وبسایت از اطلاعات عمومی درباره تاریخ و فرهنگ و جغرافیای گرجستان مطلع خواهید شد.
همچون همیشه من آماده پاسخگویی و کمک برای فراگرفتن زبان گرجی هستم. اگر در حین خواندن و یادگیری کلمات مذکور در وبسایت با مشکلی برخوردید و یا خواستار توضیح بیشتری بودید، حتما در پای این مطلب کامنت بگذارید، بی پاسخ نخواهد ماند.
راستی در همین وبسایت می توانید به برخی ترانه های فولکلوریک گرجی و پاپ گوش بدهید و یا دانلود کنید.

لینک های مرتبط:
درس-1
درس-2