۱۱ فروردین ۱۳۸۹

مستند آیین های نوروزی گرجی های فریدونشهر

برنامه نوروزی تلویزیون فارسی بی بی سی امسال بخشی هیجان برانگیز برای من و همشهریانم داشت. آنجاییکه بهزاد بلور ایتم هفت خان را اجرا کرد و در هر خان سوالی مسابقه گونه برای حاضرین مطرح کرد. سوالها در مورد رسم و آیین های نوروزی در ایران زمین و دیگر کشورهای جهان بود.
اگر اشتباه نکنم در خان سوم بود که جملات آغازین صحبتش توجه مرا جلب کرد و منتظر ماندم تا ادامه دهد. در آن هیاهوی تحویل سال میخکوب شدن در پای برنامه ی تلوزیونی کمی سخته ولی موضوع صحبت باعث شد که با هیجان خاصی دیگران را به دیدن این آیتم دعوت کنم، ضمن اینکه زبانم بند آمده بود و فراموش کرده بودم که بایستی کمی توضیح بدهم.
بهزاد از آنجا شروع کرد که قرن ها پیش شاه عباس در جنگهای خود عده ای گرجی را به ایران کوچانید و در حال حاضر فرزندان آنها که گرجی زبان نیز هستند در فریدونشهر اصفهان ساکنند. آنها نیز در نوروز مراسم خاص خود را دارند. و از سایت یوتیوب قسمتی از آیینی را نشان داد که قبلا من نیز در مورد آن برای شما نوشته بودم. و از حاضرین خواست که در مورد ویدیوی پخش شده حدس بزنند.
هیجان من شاید از آنجا ناشی شده که هیچگاه از رسانه ای همگانی به چنین درصد بالای تماشاگری در مورد حضور گرجی ها و گرجی زبانان در ایران سخن به میان نیامده است. گرچه بایستی در مورد برنامه هایی از شبکه استانی اصفهان اشاره کرد که هر از گاهی رپرتاژهایی کوتاه در مورد فریدونشهر و گرجی های ساکن آن پخش شده است. اما با اینحال بندرت پیدا می شوند افرادی که در مورد گرجی زبانان ایران اطلاعاتی داشته باشند.
در ادامه برنامه نوروزی و به میان آمدن صحبت از گرجی های فریدونشهر، برنامه آپارات بی بی سی فارسی قصد دارد پنج شنبه همین هفته ساعت 9 شب به وقت ایران مستند فیلمی از مراسم و آیین های نوروزی گرجی ها پخش کند.
از سابقه مطرح شدن حضور گرجی ها در وبسایت های ایرانی (جدیدآنلاین) حدس می زنم که نویسنده مقاله های آن یعنی آقای علی عطار فیلمی مستند تهیه کرده باشند که قرار است فردا شب پخش شود. به هر حال فردا ساعت 9:10 شب مشخص می شود که گمانم چقدر درست و یا اشتباه بوده است! :دی


پی نوشت چندین روز بعد: حدسم درست بود، آقای علی عطار تهیه کننده و کارگردان فیلم مستند بودند که با همکاری یکی از همشهریان مان این فیلم ساخته شده است. البته بسیاری از بییندگان این فیلم در فریدونشهر انتقاداتی از فیلم داشته اند (ظاهرا ما نیز در غرغر کردن دست کمی از دیگر اقوام نداریم :دی) که چرا فیلم فقط در روستای چغیورت تهیه شده اما نام آن به تمام گرجی ها آن منطقه تعمیم داده شده است و ...
اما نمی دانم همشهریان عزیزم چقدر تا پای دقیقه های آخر برنامه نشستند و آیا به توضیحات مجری برنامه گوش سپردند یا نه!؟ آنجاییکه فیلم را به "نمایش گوشه ای از فرهنگ آیین های نوروزی اقوامی که رو به خاموشی می روند" نسبت داد! این گفتار بر من بسیار گران آمده، راستش را بگویم روزهاست که به آن فکر می کنم. که نقش منِ نوعی برای جلوگیری از آن چیست و چه اندازه در تلاشم تا "من" از این لیست خارج شوم.
این موضوعی است که از همشهریان و خوانندگان وبلاگم خواهش می کنم به آن فکر کنند و اگر علاقمند هستند دوست دارم نظرات آنها را در این زمینه بدانم.

۱۸ اسفند ۱۳۸۸

Cold Hands

"همه چي آرومه، غصه ها خوابيدن"...
تو، اما، از ناآرامي دستهايم خواهي يافت حجم دل تنگي هايم را.
اما، نه....! نه!
دستهاي یخ زده ام را جدا از هم در جيب هايم قايم خواهم كرد.
"من چقدر خوشحالم پيشم هستي حالا!..."

picture source: PeggyFussel's weblog

۱۵ اسفند ۱۳۸۸

به من ننويس- شعري بهاري از Mirza Gelovani

ميرزا (رواز-Revaz) گِلوواني در 2 مارس 1917 در بهبوهه جنگ جهاني اول و در فضاي تغييرات سياسي در كشور گرجستان در روستاي "ناكالاكاري" در ارتفاعات قفقاز- منطقه تيانتي- بدنيا آمد. پس از گذراندن دوران كودكي در اين منطقه خوش آب و هوا و با طبيعتي زيبا سالهاي 1936 الي 1939 را در تفليس گذراند. او در اين مدت بصورت مستمع آزاد در كلاسهاي درس دانشگاه تفليس شركت مي كرد. همچنين در دو دفتر انتشارات كار مي كرد. شعرهاي او از سال 1935 در مجله "دوران ما" و ديگر روزنامه ها چاپ مي شد. اغلب شعرهاي وي الهام گرفته از طبيعت زيباي كوهستاني است.
در سال 1939 به خدمت سربازي در ارتش سرخ دعوت شد و پس از آن به جنگ مابين شوروي-آلمان اعزام گرديد. او تا اواخر جنگ در جبهه هاي متعددي جنگيد اما درماههاي پاياني در جولاي سال 1944 در جنگ كشته شد. او در بلاروس به خاك سپرده شد.
از وي به خاطر شعرهاي سرزنده و شاداب و رومانتيك گرجي وي در دهه 30 و 40 ميلادي، بعدها پس از مرگش تجليل شد و در سال 1975 به وي نشان دولتي ادبيات شوتا روستاولي را اعطا كردند.
يكي از شعرهاي زيباي وي با مضمون بهار را با ترجمه خودم در اينجا مي آورم. البته ناگفته نماند كه يك كلمه كه بنظر گرجي قديم است را نتوانستم ترجمه كنم پس به همان صورت در ترجمه آوردم:



ნუ მწერ


ნუ მწერ, რომ ბაღში აყვავდა ნუში,
به من ننويس، كه درخت بادام در باغ شكوفه كرده است
რომ მთაწმინდაზე ცა დაწვა თითქოს,
كه، انگار آسمان بر متاستميندا* خفته است
რომ საქართველო ამ გაზაფხულში,
كه، گرجستان در اين بهار
როგორც ყოველთვის, წააგავს ხვითოს,
همچون هميشه، شبيه خويتو** شده است
რომ ორთაჭალამ ჩაიცვა თეთრი,
كه، اورتاچالا* سپيد پوشيده است
რომ შენც ჩაიცვი კაბა ყვავილის,
كه، تو نيز پيراهني از گل پوشيده اي
რომ მტკვარი ოხრავს, როგორც ყოველთვის,
كه، متكواري آه مي كشد، مثل هميشه
როცა მეტეხის ახლოს ჩაივლის.
وقتي از كنار مه تخي* گذر مي كند
…წუხელ ვებრძოდი ცეცხლს და ურაგანს,
...ديشب با آتش و هرج و مرج جنگ در جدال بودم
და საშინელი ბრძოლების ნისლში
و در ميان مهِ جنگ هاي وحشتناك
მე მომეჩვენა, სადღაც, ჩვენს უკან,
من خيال كردم كه جايي در عقب دست ما
აელვებული იდგა თბილისი.
تفليس آتشين ايستاده بود.
ორთაჭალაში ჰყვაოდა ნუში,
در اورتاچالا درخت بادام شكوفه كرده بود
მთაწმინდის მხრებზე მზე იწვა თითქოს,
بر روي شانه هاي متاستميندا انگار كه آفتاب خوابيده بود.
და შენ, ძვირფასო, ამ გაზაფხულში
و تو، اي عزيزم، در اين بهار
როგორც ყოველთვის, მოჰგავდი ხვითოს.
مثل هميشه شبيه خويتو بودي.
ნუ მომწერ… ისეც ვიცი, რაგვარი
به من ننويس،... حتي اين را مي دانم كه با چه
ფერებით ჰყვავის თბილისი ახლა,
رنگي تفليس الان شكوفا شده است
რომ ვიღაც დადის მინდვრებში ღამით
كه كسي در ميان دشت ها شبها پرسه مي زند
და დილისათვის ამწვანებს ნახნავს.
و براي صبحگاه كشتزار را سبز مي كند.
მე ისიც ვიცი, რომ კარგ ამინდებს
من آن را نيز مي دانم كه آب و هواي خوب
მოაქვს გულების საამო ფეთქვა,
با خود طپش خوشايند قلبها را مي آورد
და თუ ბოლომდის ტყვია დამინდობს,
و اگر تا آخر گلوله به من مهلت دهد
თუ გაზაფხულებს შევხვდებით ერთად, –
اگر با همديگر به پيشواز بهاران برويم
გეტყვი, რომ მოვედ ბრძოლანახული
به تو خواهم گفت كه آمده ام، جنگ ديده،
და სიკვდილამდის შენთან დავრჩები,
و تا مرگ در كنارت خواهم ماند
რომ ლამაზია მზე გაზაფხულის,
كه خورشيد ِ بهاري زيباست
ბრძოლების შემდეგ – მზე გამარჯვების
پس از جنگها- خورشيد پيروزي


توضيح: متاستميندا- كوه مشرف بر شهر تفليس، اورتاچالا- منطقه در دشت تفليس، خويتو- معني كلمه را نمي دانم! ، مه تخي- كليساي قديمي در تفليس
نقاشي از النا آخولِدياني- نقاش مشهور گرجي- تفليس در سال 1938