۰۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

fun for kids

این چند روز اخیر به حقیقتی شاید "ناگوار" دارم پی می برم.
کم کم با بزرگتر شدن فرزندان دوستان و آشنایان ما (منظورم من و شیر خفته هست) از مهمانی های دوستانه و دید و بازدیدها کنار گذاشته خواهیم شد!
والدین ترجیح می دهند و بچه های آنها نیز، که جایی که برای مهمانی میروند با همسن و سالان بچه هایشان همخوانی داشته باشد تا مدتی را فرزندان شان با آنها بازی کنند و سرشان گرم شود.
برای جلوگیری از این پدیده قریب الوقوع باید تدبیری بیندیشم. :دی (لطفا افکار نامأنوس رو کنار بگذارید، روشی دیگر در ذهنم هست).
باید برای بچه ها محیطی فراهم کنم که بی حوصله نشوند و مشغولیتی برای بازی داشته باشند. باید منبعی از بازی ها و کتابها و عروسکها را برای آنها تهیه کنم.
این مسئله ای هست که هر خاله ای "مهربان" همچون من (:دی) باید به فکرش باشد. بچه ها هم به توجه احتیاج دارند و باید محیط مناسب آنها را فراهم کنم.
از این ماه باید مبلغی را برای خرید ملزومات تخصیص بدم.

۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

مرز دوست داشتن تا کجا!؟

نمی دونم چرا هرچه بیشتر به مسئله ای حساس می شوم بیشتر در اطرافم جلوه می کنه.
یکی از اینها رفتار نامتعادل و عجیب آقایان در برابر حضور خانم ها در محل کار و در کنار همکار مرد هست.
تحت فشار قراردادن، بازجویی لحظه به لحظه، گزارش ساعتی، بازخواست وجود صدای بلند در محیط کاری (دلیل آمدن صدای خنده و یا حرف زدن آقایون در محیط کار) از کوچکترین مسائلی است که همکاران خانم من با آن مواجه هستند. این در صورتی است که محیط کاری ما به اصطلاح کاملا کنترل شده از طرف مدیریت شرکت، با افرادی تقریبا بی سر و صدا است که اگر غیر از این بود من هم آنجا نمی ماندم.
این پیگیری مدام جنس مذکر از کارها، رفتارها و عملکردهای زنان برایم غیرقابل هضم هست. نگویید که "تا نباشد چیزکی" که اصلا این را در این مورد باور ندارم و صدق هم نمی کند. نمی دانم دوست داشتن طرف مقابل تو تا چه حد به تو اجازه می دهد که هر لحظه "نگران" وی باشی! که کجاست، چه می گوید، چکار می کند، با چه کسی است، حتی در تاکسی کجا نشسته است، نفر بغل دستی کیست؟ و .....
هیچوقت نگاه نگران و ترسیده همکار خانمم را فراموش نمی کنم زمانیکه او با تلفن با دوست پسرش (که ظاهرا خواستگار پروپا قرص وی نیز هست) در حال صحبت بود و ما از همه جا بی خبر در حال صحبت با همکاران مرد بودیم و یکی از آنها با صدای بلند خندید. در این لحظه نگاهم به دخترک افتاد که با زبان بی زبانی التماس می کرد که ساکت شویم....
دلیل بیان کردن این مسئله در اینجا اتفاقی بود که امروز افتاد.
برای آمادگی در مصاحبه کاری که در تمام بخش های شرکت قرار است انجام شود با دو نفر از همکاران خانم به اتاق کنفرانسی رفته و شروع به بحث و مطرح کردن مسایل کاری کردیم. آن دخترک مظلوم هم همراه ما بود. دوستش در طی نیم ساعت اول این جلسه تقریبا 6 بار زنگ زد. می خواست مطمئن شود که حضار در جلسه چه کسانی هستند!!! دست آخر من با صدای بلند شروع به حرف زدن کردم تا با شنیدن صدای زنانه بی خیال شود...
نمی دانم، شاید اشتباه می کنم، ولی دیگر طاقت ندارم تحقیرهای این چنینی این دخترک را ببینم. همین روزهاست که سر صحبت را با او باز خواهم کرد و از او خواهم پرسید دلیل این همه تحملش را و صبرش را در برابر کسی که این همه وی را "دوست دارد و نگرانش است". باور کنید با شناخت اولیه ای که از آن مرد دارم، اصلا ارزش این همه تحمل و طاقت را ندارد. حداقل ما در او چیزی قابل "ستایش" و "چشمگیر" نمی بینیم... باید این راز را برملا کنم...
خدا را شکر از فردا هم طبق روال سالهای قبل و در آستانه فصل گرما طرح "بررسی حجاب" خانم ها در شرکت مان اجرا می شود و باز روزی از نو...
دیروز در گشت و گذار در یکی از شبکه های اجتماعی با مطلبی از طرف یک آقا برخوردم که گرچه از سر شوخی گفته شده بود ولی بسیار نگران کننده بود چون لایه زیرین شخصیت و روان مردان شرقی را حتی با وجود ادعایی امروزی بودن آنها و سطح بالای تحصیلات آنها دیده می شود. او گفته بود در حال بررسی درخواست همسرش برای اجازه دادن به وی برای سفری تفریحی به یکی از نقاط داخل کشور هست.
:دی فکر کنم حالم حسابی خوش نبود امروز اینهمه غرغر روی دلم مونده بود.

روز تولد یک دوست

دیروز تولد یکی از دوستان خوبمون بود. با تبریک این روز به ایشون و بهترین آرزوها برای ایشان و خانواده دوست داشتنی شان، ترانه Baila Morena از خولیو را تقدیم می کنم.
این یکی از ترانه های به یاد ماندنی در دوران "جوانی"مان بود. خانوادگی گوش کنید. (این جمله آخر مربوط به متولد دیروزی بود :دی).

Get this widget | Track details | eSnips Social DNA

کلیپ زیبای این ترانه را نیز در یوتیوب از اینجا می توانید ببینید.

۰۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

The Georgian and Putin: A Hate Story

گرجی ها و پوتین: داستان تنفر

بلافاصله پس از بدست گرفتن قدرت در شورش طرفدار غرب در گرجستان، رئیس جمهوری میخائیل سااکاشویلی در فوریه سال 2004 به مسکو، نزد کارفرمای سابق کشورش سفر کرد تا اولین گفتگوها را با ولادیمیر پوتین برگزار کند.
دراینجا اوج رودرویی خواهد بود: در یک طرف یک جوان نوینگرا که آنی دست به عمل می زند و خود را رهبر باصطلاح انقلاب رنگین به تصویر می کشد، و خود را از ادامه تصرف رژیم های ناخوشایند سالهای شوروی دور می کند. در طرف دیگر، جاسوس سابق محاسبه گر و لجوج که هنوز نگاهی به روشهای قدیمی دارد و می خواهد ملتش را به شکوه شایسته بازگرداند.
فقط یک مشکل وجود دارد. آقای سااکاشویلی در بار اول به موقع حضور نیافت.
براساس گفته های سه گرجی که آنجا بودند او "بطور فرضی" اوقاتی را هنگامی که در استخر هتل اش در حال شلپ شلپ کردن بود از دست داد و زمانی به کرملین رسید که یک ساعت و نیم دیر کرده بود و آقای پوتین را به غلیان آورده بود.
"من امیدوارم که شما اوقات خوشی را در شنا سپری کردید." آقای پوتین به آقای سااکاشویلی گفت. تصور چهره آقای پوتین در این لحظه نباید سخت باشد.
و بدین ترتیب یکی از قطعی ترین ارتباط ها در دوره بعد از حکومت شوروی آغاز گردید- منازعه بین دو مرد با ویژگی ها و آرزوهای کاملا متفاوت برای این قسمت از جهان، اما با شباهت های معین درنحوه اداره کردن قدرت (اقلا براساس بدگوهای آنها).
این شکافی است که پی آمد وسیعی برای غرب خواهد داشت، جنگی که در ماه اوت به اوج خود رسید و روسیه براحتی در آن پیروز شد و موجب بدترین کشش ها بین واشنگتن و مسکو از زمان پایان جنگ سرد گردید. در حال حاضر حتی با فروکش شدن غضب ها ، خصومت بین سااکاشویلی و پوتین دلیل اولیه این است که این قسمت از جهان هنوز در مرکز توجه ایالات متحده قرار می گیرد.
در دولتهای کشورهای شوروی سابق فشار دو رهبر با نقش قوی که هر شخصیت بازی می کند بر روابط دو کشور بازتاب می یابد، جاییکه ساختارهای دولتی به سستی گرایش دارند و ارزشهای دموکراتیک نیز حتی ضعیف تر هستند.
رفتار طعنه آمیز آنها به یک اندازه کریه شده است چراکه هر کدام ظاهرا برای تبدیل شدن بعنوان نمادی دارای نفوذ و قدرت در میان کشورهای سابق شوروی در رقابتی سخت هستند. هر کدام می خواهند راه به جلو را نشان دهندو ملت خود را به مدل تبدیل کنند. بدیهی است که آقای پوتین در میان این دو دارای قدرتی بیشتر است، عاملی که باعث بیشتر عصبانی شدن وی نیز می گردد در مقابل آقای سااکاشویلی که به موفقیت هایی با در آغوش گرفتن ایالات متحده بدست آورده است.
پی نوشت: به علت طولانی بودن این مقاله از ادامه ترجمه آن خودداری کرده و متن خلاصه آن را در زیر خواهید خواند.
سااکاشویلی و پوتین با مجادله های فراوان سیاسی پا را فراتر گذاشته و به مجادله کلمات روی آوردند. جاییکه پوتین با به زبان راندن کلماتی زننده خطاب به سااکاشویلی به وی توهین کرد در مقابل سااکاشویلی وی را "لی لی پوتین" نامید، با اشاره به قد و قامت رهبر روسیه!.
ارتباط پوتین-سااکاشویلی را نباید خارج از تاریخ مشترک دو ملت آنها دانست که در طول صدها سال به پیچیدگی و مشکلات خاصی رسیده است.
روسها تاثیرات بسیاری بر فرهنگ، جامعه وغذای گرجی ها داشته اند اما در همین حال نظامیان قدیمی در مسکو گاهی گرجستان را استانی خودرای می دانند. سااکاشویلی در جستجوی آن بود که بندهای سنتی را گسسته و با اتحادی آتشین با واشنگتن برسد، حتی با نامگذاری شاهراه شهری بنام جورج بوش.
آقای پوتین به این نتیجه رسید که سااکاشویلی قابل اعتماد نیست چرا که مدام قولهای خود را زیر پا می گذاشت. در اولین ملاقات پوتین از وی خواست که کارمندان سفارت گرجستان را برکنار نکرده و بگذارد به کار خود ادامه دهند امری که سااکاشویلی بلافاصله پس از بازگشت به آن دست زد و همگی را اخراج نمود. از طرف دیگر آقای سااکاشویلی امید داشت که پوتین برای حل مشکلات مناطق جدایی طلب به وی کمک خواهد کرد. سااکاشویلی پس از آن مدام دخالت مسکو را در ناآرامی ها این مناطق دخیل می دانست.
شرایط زمانی به اوج بحران خود رسید که در سال 2006 گرجستان اعلام کرد که روسیه از سفارت خود برای جاسوسی استفاده می کند کاری که اغلب در پشت پرده انجام شده و در انظار عمومی اعلام نمی شود و در نتیجه بسیاری از روسها را سااکاشویلی از گرجستان اخراج کرد.
با اینحال، آقای گیا بوکریا، وزیر امور خارجه می گوید "هر رئیس جمهور گرجی متاسفانه با مشکلات مشابهی با روسیه برخورد می کرد."
source: NY

۲۹ فروردین ۱۳۸۸

A Friend's Journery-2

بخش دوم عکسهای دوست مسافر را تقدیم می کنم:
شما باز نمایی از چشم انداز برج ایفل- بخش داخلی فروشگاه معروف Sephora - و درختهایی که بطور جالبی اره شده اند را مشاهده می کنید.

۲۸ فروردین ۱۳۸۸

Georgia's protest test president's cool

آزمایش خونسردی رئیس جمهوری در اعتراضات گرجستان

در طی هفت روز هزاران معترض خیابانهای پایتخت گرجستان را با درخواست استعفای رئیس جمهور میخائیل سااکاشویلی، مسدود کرده اند.
آنها با پرتاب کردن هویج به محوطه ساختمان ریاست جمهوری و آزاد کردن خرگوش ها در آنجا، موجب تمسخر وی در یک نمایش سیاسی شدند و در مقابل درهای آن خیمه هایی را بنا کردند و شب زنده داری کردند.
سااکاشویلی، رئیس جمهوری بی پروا و با تصمیم های ناگهانی، گرجستان را به جنگی مصیب آمیز با روسیه پیش برد، تاکنون خونسردی خود را حفظ کرده و به معترضین اجازه داده که به کار خود ادامه دهند. این شاید تمام چیزی است که وی احتیاج دارد تا چالش موجود را دفع کند.
ولی هنوز ریسک این باقی می ماند که رئیس جمهور 41 ساله بطور ناگهانی وارد عمل شود و یا رشد تحرکات اپوزیسیون باعث سخت گیری شدید دولت شود.
اگرچه سااکاشویلی حمایت های گسترده نهادینه دارد مخالفان وی بر نارضایتی های گسترده به خاطر سوق دادن به جنگ سرمایه گذاری می کنند، جنگی که باعت تحقیر گرجستان شد و جدا شدن مناطقی از آن و تسلط کامل متحدان روس آنها بر دو منطقه جدایی طلب گردید.
اپوزیسیون برای برکناری سااکاشویلی احتیاج به بسیج کردن حمایت ها دارد، مفسر سیاسی الکساندر روندلی می گوید:"آنها به خون احتیاج دارند، آنها به کسی که مجروح شده و یا حتی کشته شده لازم دارند."
رهبران اپوزیسیون اعلام کرده اند که تظاهرات همچنان صلح آمیز باقی خواهد ماند و فعالینی که راهپیمایی های روزانه را برگزار می کنند نم تنه هایی قرمز می پوشند که بر روی دوطرف آن "صلح آمیز" نوشته شده است.
روندلی می گوید: اما براساس محاسبات آنها اگر فشار کافی بر سااکاشویلی وارد کنند "او کنترل را از دست داده و پلیس وارد عمل میشود." این دقیقا چیزی است که در نوامبر 2007 اتفاق افتاد، زمانیکه سااکاشویلی پلیس ضد شورش را با گازهای اشک آور و آب فشانی برای متفرق کردن جمعیت معترض وارد کرد و ایستگاه تلویزیونی مخالفین را تعطیل کرده تا باعث محکومیت بین المللی شود و مخالفان را در کشور آبدیده کرد (موقعیت شان را استحکام بخشید).
اکنون، پلیس گرجستان تا حد ممکن از دیدگان بدور است. برای جلوگیری از وقایع، دولت کارشناسان کنترل جمعیت را برای آموزش پلیس آورد.
سااکاشویلی همچنین به اقدام های احتیاطی تکرار انقلاب رز 2003 شد دست زنده است که در آن او دیگر حامیان وی به پارلمان حمله برده و باعث برکناری رئیس جمهور وقت ادوارد شواردنادزه شدند. او پلیس ضد شورش را برای حفاظت از پارلمان مستقر ساخت، جایی که اعتراض های اصلی برگزار می شد ولی جمعیت بالاخره توانست وارد ساختمان شوند.
در طی جنگ کوتاه ماه اوت، کشور در گرد سااکاشویلی متحد شد. ولی او اکنون از طرف بسیاری از گرجی ها متهم به پیش رانده ملت به بدبختی شده است و وی را به خاطر رفتارش در بازدید منطقه جنگی ترسو می خوانند. معترضان پوسترهایی از عکس معروف سااکاشویلی بدست دارند که در آن سااکاشویلی را در زیر محافظانش پناه گرفته هنگم حمله هوایی روسها نشان می دهد. هویج ها و کلم هایی که در محوطه ساختمان ریاست جمهوری پرتاب شدند غذای رئیس جمهور "خرگوش" است. (توضیح مترجم: برخلاف نماد خرگوش در ادبیات ایرانی که به تیزهوشی و تیزی معروف است در گرجستان آنرا نماد ترس، ضعیفی و سستی می دانند.)
این جنگ باعث تغییر شکل دادن در روابط روسیه و غرب شد که گرجستان موجب آن شده بود. همانند رئیس جمهور، رهبران مخالف نیز خواستار ارتباط های نزدیک با ایالات متحده و اروپا هستند. اما آنها لزوم بازسازی ارتباط را مسکو را نیز متذکر می شوند، چیزی که از نظر آنها بدلیل خصومت بین سااکاشویلی و رهبران روسیه سخت خواهد بود.
سااکاشویلی ثروتمندان روسی را به پشتیبانی مالی از اپوزیسیون متهم می کند.
او روز سه شنبه اعلام گفت: "وقایع روزهای اخیر ثابت می کنند که گرجستان کشوری باثبات است و برخلاف تمام کوشش ها و منابع مالی (هزینه شده از طرف روسیه) بسیار مشکل است که کشور را به سمت ناپایداری سوق داد."
سااکاشویلی با بدتر شدن اوضاع اقتصادی جهان با بیکاری بالای موجود بیشتر تحت فشار است رقمی که تا 16 درصد می رسد.
اقتصاد گرجستان از پنج سال پیش که سااکاشویلی به قدرت رسید با رشد 12.7 درصد در سال 2007 روبرو بوده است. این رشد نزولی شدید 2.1 درصدی در سال گذشته داشت ولی سااکاشویلی اصرار دارد که اقتصاد کشورش علیرغم روکود اقتصادی جهانی با رشد 3 درصدی در آخر سال همراه خواهد بود
خوراک اعتراضات همچنین تنفر از ولخرجی ها ی شیوه زندگی سااکاشویلی شده است مخصوصا در میان رهبران اپوزیسیونی که تا این اواخر از متحدان وی شمرده می شدند. اینان رئیس سابق پارلمان نینو بوردجانادزه و ایراکلی آلاسانیا سفیر مستعفی گرجستان در سازمان ملل می باشند.
اعتراض کنندگان معمولا از پولهایی که سااکاشویلی برای ساخت اقامتگاه مجلل ریاست جمهوری و خرید هواپیمای شخصی رئیس جمهوری خرج کرده است، شکایت دارند. هواپیمایی که به گفته آنها با اهداف شخصی استفاده می شود.
"او قلعه ای ساخت و برای خود هواپیما خرید... زمانیکه در جنگ شکست خوردیم و زمین هایمان را از دست دادیم و مردم گرسنه اند." پزشک 62 ساله مراب نبیریدزه چنین می گوید.
اما بنظر می رسد که اپوزیسیون در قضاوت خلق و خوی مردم اشتباه کرده است. اولین تظاهرات در روز تعطیل ملی، 9 آوریل، حدود 60هزار نفر را به خیابان ها آورد رقمی که تاکنون رو به کاهش شدید رفته است.
بسیاری از گرجی ها می گویند آنها از مجادله های سیاسی خسته شده اند و خواستار آنند که کشمکش ها بین سااکاشویلی و منتقدان وی از طریق مذاکرات حل شود. نتایج نظرسنجی ها نشان می دهد که در میان سیاستمداران مطرح هنوز پیشتاز است جایی که اپوزیسیون نتوانسته گرد یک رهبر واحد جمع شود.
سااکاشویلی که دوره دوم ریاست جمهوری او در سال 2013 به پایان می رسد، گفتگو را به آنها پیشنهاد داد. او همچنین چندین در برابر درخواستهای موکد اوپوزیسیون چندین طرح قرار داد که شامل انتخابات مستقیم شهرداریها و آمادگی برای تغییرات قانون اساسی برای کاهش قدرت ریاست جمهوری بود.
مراب پاچولیا رئیس Georgian Opinion Research Business International می گوید، برای اپوریسیون این باید یک موفقیت تلقی شود.
تاکنون رهبران اپوزیسیون از هرگونه سازشی خودداری کرده اند. اگر آنها قبول کنند که برای گفتگو بنشینند، دیگر نخواهند توانست مردم را بسیج کنند امری که به آنها قدرت می بخشید. فعالترین اعتراض کننده ها هر نوع پیشنهادی را برای مذاکره با سااکاشویلی به استهزا گرفت.
پاچولی می گوید:"برای مطالبه برکناری وی شرایط به نقطه آخر رسیده است. مذاکرات اجتناب ناپذیر است."
روندلی، مفسر سیاسی می گوید:"راه خروج مذاکرات است و یا نوعی فاجعه. اپوزیسیون ففقط می تواند به امید معجزه باشد، گرچه معجزه های هم گاهی اوقات اتفاق می افتند."
Article Source: AP

۲۶ فروردین ۱۳۸۸

A Friend's Journery

داشتن دوستانی که در هر شرایط و اوضاع به فکرت باشند و یا در روزهای سخت اگر نه با حضورشان که با توصیه و صحبت هایشان باعث دلگرمی تو شوند، موهبتی است که شامل همه نمی شود. من اما، این بخت را داشته ام که در اطرافم چنین افرادی گرد هم آیند. (اگر چه اعتراف می کنم که در انتخاب آنها وسواس هم به خرج می دهم.) در عوض من نیز همیشه سعی می کنم تا به هر نحو جوابگوی مهربانی آنها باشم و خلاصه اینکه "پروانه"وار گرد آنها بچرخم.
چندی پیش یکی از دوستان جدیدم اطلاع داد که به سفری به اروپا خواهد رفت و اصرار داشت که به انتخاب خودم از او سوغاتی بخواهم. من اما، به همان سوغاتی همیشگی "فرهنگی" بسنده کرده و خواستم که از مکانها و مناطق دیدنی برایم عکس بگیرد و اگر فرصتی داشت به موزه لوور قسمت قفقاز سری بزند.
او این خواسته ام را با لطفی وصف نشدنی جامه عمل پوشانده، این را نوع و تعداد عکس ها از چشم اندازهایی که تاکنون برایم فرستاده، نشان می دهند.
هر کدام از عکس ها زیبایی خاصی دارند. سعی می کنم به ترتیب برخی را با شما نیز به اشتراک بگذارم.

در میان عکس های ارسالی یکی از آنها توجه مرا به خود جلب کرد. در عکس لاله واژگون دیده می شود که در گلکاری محوطه ای وجود دارد. با دیدنش ذوقی کردم به مانند ذوق هنرپیشه نقش "ماخاراشویلی" در فیلم آشنای "پدر یک سرباز". در آن فیلم پدر سرباز در راه جستجوی پسرش به تاکستانی در شهری در چک می رسد. او با ذوق شروع نوازش تاک ها کرده و برایشان آواز می خواند. او در روستایش مشغول به پرورش درخت های مو بود.

در عکسی دیگر شما چشم اندازی عمود از بالای برج ایفل را می بینید که به نظرم هنرمندانه عکاسی شده است.
پی نوشت: شادمانی دیگری، به راحتی بدست آوردنی است...

Fantasy

به عکس خیره می شوم...:
نفس زنان وقتی به آخرین پله رسیدم با بالا بردن دستهایم برنده شدنم را به رخ ات می کشم.
همانجا می نشینم و از بالا به منظره جلوی رویم نگاه می کنم. سکوت را فقط قدمهای سنگین تو روی پله ها بهم می زند. سردی هوای صبحگاهی روی گونه هایم می زند. حسی است خوشایند. سری تکان می دهم تا موهایم نیز در این هوای لطیف بی بهره نمانند.
هر از گاهی از دور دست صدای بال زدن پرندگان و کوکوی آنها نیز سکوت را بهم می زند. با لذت تمام در حال بلعیدن لحظه ها و چشم اندازها هستم.
بالاخره می رسی با تاجی از گل های کوچک زرد رنگ که یواشکی از بین سبزه زار چیده ای. آن را روی موهایم می گذاری.
می خواستم چیزی بگویم که ناگهان صدای گوشی موبایل ات من رو به شدت به صندلی، جلوی مونیتور کوباند.

۲۵ فروردین ۱۳۸۸

14th April- day of Georgian language

14 آوریل روز بزرگداشت زبان گرجی است.
14 آوریل 1978 زمانیکه شورای عالی دست نشانده درصدد تایید قانون اساسی جامع شوروی بود که در آن بند مربوط به زبان رسمی کشور "غیب" شده بود، در تفلیس تظاهرات گسترده ای از جلوی دانشگاه دولتی تفلیس تا مقر شواری عالی برگزار شد.
اوضاع برای دولت غیر قابل کنترل در آمده بود، رئیس وقت شورای عالی کمونیستی، ادوارد شواردنادزه نزد مردم در جلوی ساختمان شورا آمد و آنها را به آرامش دعوت کرد. نه تنها قول مساعد کارساز نشد که تهدیدها و دستگیری ها نیز راه به جایی نبردند. رهبران شورای عالی گرجستان متوجه این امر شدند که فقط دو راه در پیش رو دارند- خونریزی و یا تسلیم شدن ولی تصمیم گیری نهایی در مسکو صورت می گرفت. رفیق ادوارد شواردنادزه به ساختمان برگشته و گزارشی به مسکو داد، مسکو نیز با در نظر گرفتن شرایط تسلیم خواست مردم شد.
این پیروزی بزرگ ملت گرجی بود- رژیم کمونیستی را مجبور به تغییر تصمیم خود کرد- زبان گرجی بعنوان زبان رسمی جمهوری شوروی گرجستان توسط قانون اساسی شناخته شده بود. 14 آوریل روز جشن ملی است- روز زبان مادری.
ایلیا چاوچاوادزه می گوید: "سه گنج آسمانی از اجدادمان مانده است: میهن، زبان، دین. اگر این ها را مواظبت نکنیم، چه انسانهایی خواهیم بود، چه پاسخی به آیندگان خواهیم داد؟ دیگران را نمی دانم ولی ما حتی از پدر خود به خاطر با خاک یکسان شدن زبان مان نخواهیم گذشت. این امری است خدایی، دارایی و ثروتی عام، به آن انسان گناهکار نباید نزدیک شود..."
در مورد زبان تاریخ زبان گرجی و قدمت تاریخی آن قبلا در اینجا و اینجا گفته ام.
source: wikipedia

«სამი ღვთაებრივი საუნჯე დაგვრჩა ჩვენ მამა-პაპათაგან: მამული, ენა, სარწმუნოება. თუ ამათ არ ვუპატრონეთ, რა კაცები ვიქნებით, რა პასუხს გავსვემთ შთამომავლობას? სხვისა არ ვიცით და ჩვენ კი მშობელ მამასაც არ დავუთმობდით ჩვენ მშობლიურ ენის მიწასთან გასწორებას. ესა საღმრთო რამ არის, საზოგადო საკუთრებაა, მაგას კაცი ცოდვილის ხელით არ უნდა შეეხოს…»
picture: The Mother Tongue (Deda Ena)monument in Tbilisi

Ambako in Martghopy-3

سیف الله یوسلیانی را بسیار ناراحت و نگران یافتیم. اغلب در حال فکر کردن بود. بطور عادی با ما حرف نمی زد. این باعث شکی آشکارا شد. ناخودآگاه فکر می کردم: نکند از آمدن ما ناراحت است؟ پس برای چه همیشه می نوشت- بیا، بیا؟ نکند از روی قصد می نوشت؟.. شاید تعدادمان زیاد است، و او منتظر یک یا دو نفر بود؟..
من می دانستم که سیف الله نه آنقدر خسیس و نه آنقدر فقیر است که نتواند چهار نفر را چندین روز نگه دارد. ولی باز هم ما از اصفهان خوراکی زیادی با خود بردیم تا به خانواده او خرج ناگهانی وارد نکنیم. با دیدن انها شاید خلق اش عوض شود، من چنین فکر می کردم. ولی، آیا با این اوصاف ماندن در آنجا سنگین نخواهد بود؟ ما همه وسایل را از چمدان بیرون آوردیم، ولی باز هم نخندید. او حتی نزدیک ما هم آنطور که باید نمی آمد. بسیار کم و بی حوصله با ما صحبت می کرد. فقط مادرش و خانواده اش با ما نشسته بودند و ما را تا قبل از آماده شدن شام سرگرم می کردند.
سیف الله شام را در اتاقی جداگانه برایمان آماده کرد. ولی تقریبا تا اواسط شام به ما ملحق نشد. بعد، هر طور که بود نزد ما آمد. درها و پنجره ها را محکم بست تا چشم دیگران به ما نرسد. نشست، ولی حتی یک لقمه هم برنداشت. این رفتارش را نیز خوشم نیامد. صورتش بعدا نیز باز نشد. معلوم بود، چیزی وی را اذیت می کرد.
یاد پذیرایی کشاورز مارتقوپی پایین افتادم، گشاده دستی وی، خوش مشربی اش. غریبه ای ساده و با دیداری اتفاقی چنان به ما احترام گذاشت. حسن خان هم تا آن موقع کاملا غریبه با ما با رودربایستی رفتار کرد: از ما خواست چندین روز پیش او می ماندیم. از صمیم قلب حضور ما وی را خوشحال کرده بود، علیرغم اینکه کاملا پارسی شده است و حتی یک کلمه گرجی نمی داند. اما سیف الله یوسلیانی؟..
ببینیم فردا چه خواهد بود؟.. من این مشاهده خود را با کسی در میان نمی گذاشتم تا زمانی که گره های تردید خودبخود باز نمی شدند. صورت آدمی آینه اوست. حرکات روحی وی همچون تکه های چوبی که در کف دریا نخواهد ماند، در درون وی نیز متوقف نمی ماند. این ها افکار من بود.
آن شب دیرهنگام خوابیدیم، ولی صبح زود بیدار شدیم.
صبح روز بعد دو نگهبان بختیاری نزد سیف الله آمدند. اسب ها را در حیاط بستند و در اتاقی وسایل خود را گذاشتند.
سیف الله هماندم به من هشدار داد که آنها از طرف دولت آمده اند. به من هشدار داد و خودش مانند غریبه ها با ما رفتار می کرد. پس از این همه چیز آشکار گشت. ظاهرا تعدادی تحریک کننده ها (پرووکاتورها) سیف الله را به تبعید تهدید کرده بودند. مسلما، در این شرایط مهمانوازی و منافع شخصی در مقابل هم قرار گرفتند و دلیل آن هم من بودم.
معلوم شد که برای هدف ساده سفر من برخی از ایرانی های بدذات (شریر) پاپوشی خاص درست کرده بودند، آنها در چشم مردم هدفم را همچون خطری مخدوش کردند. شایعه ای پخش کرده بودند مبنی بر اینکه من برای این به فریدن می روم که مدرسه روسی در آنجا تاسیس کنم و گرجی های آن منطقه را به گرجستان کوچ دهم.
در فریدونشهر در آن زمان دسته صد نفری نظامی برای مبارزه با راهزنان و دزدان با رهبری یک افسر حضور داشت. او از طرف مقامات اصفهانی دستوری دریافت کرده بود تا هدف و نیت مرا از سفر به آنجا دریابد.
روز رفتنم را به فریدن همه می دانستند. سیف الله روز قبل چند نفر را به سمت ما فرستاده بود تا ما را از رفتن منع کند و اگر در راه ما را می دیدند به ما خبر داده تا برگردیم. اما ما بطور اتفاق، از راه اصلی جدا شدیم و از جهتی دیگر به راه ادامه دادیم. این را بعدا آن چند نفر شنیده بوده و سعی کردند به ما برسند اما دیگر دیر شده بود.
افسری که با صد نفر نظامی خود در خانه سیف الله اردو زده بود طی سه روز کامل، بسیاری در مورد ما پرسیده بودند، که چرا به فریدن سفر می کنیم و یا چرا در خانه وی قرار است بمانیم و چه ارتباطی بین ما وجود دارد.
علاوه بر این ظاهرا دولت ایران خوش نداشت که چشم غریبه به مردم محتاج و تنگدست، محدودیت شگفتی آور روستاهای ایران، کثیفی و بیخبری و ناآگاهی آنها بیفتد. در این روستای به این بزرگی که چندین هزار نفر زندگی می کردند حتی یک مدرسه نبود.
افسر ایرانی بعد از سه روز به خاطری کاری با دسته اش از آنجا رفته بود.
چندین ساعت گذشت و ما نیز به سیف الله ملحق شدیم.
سیف الله انگار که منتظر خطری بود. افسر دو نفر را برای نظارت بر کارها و رفتار ما فرستاده بود.
استادان تهییج منتظر بهانه بودند تا هم به من و هم به سیف الله آسیب رسانند.
در این شرایط احتیاط واجب بود. سیف الله نتوانست از شرایط راحت باشد. او بسیار ناراحت و نگران بود. من با نگهبانان خود آشنا شدم و با یکی از آنها به راحتی باب دوستی باز کردم اما دومی خودش را از من دور نگه داشت.
در همین حال، وضعیت مرا یک اتفاق غیر منتظره مستحکم کرد. ساعت دو یا سه نیمه شب بود که از روستای میلاگرد ارمنی نشین که تقریبا 25 کیومتر فاصله دارد، حدود پنج نفر نزد من آمدند، سه نفر آنها ارمنی بود و دو تای دیگر گرجی بودند. آمدن آنها را همان صبح تمام روستا فهمید. آنها چنین در میان مردم پخش کرده بودند که از قصد برای فهمیدن وضعیت وی آمده اند تا خطری وی را تهدید نکند. این خبر تاثیر بزرگی بر همگان گذاشت. در برخی نیز حس تعصب نیر بیدار شد:
-چطور؟ آیا مشکلی برای "قدیمی" مان (هم ریشه مان) بوجود خواهد آمد؟ آمدن ارمنی ها برای چه لازم بود؟..
من خود می دانستم که موردی برای ترس وجود نداشت. گرجی های مارتقوپی از جان خود برایمان مایه می گذاشتند، به خانه هایشان ما را دعوت می کرند، ولی نه امکانش را داشتیم که به همه سر بزنیم و نه زمان داشتیم. برخی در راه جلویمان را می گرفت که بیایید همین طوری فقط پایتان را به خانه ام بگذارید و بعد بروید. مسلم است که به چنین دعوتهایی نتوانستیم جواب بدهیم و درخواست شان را عملی کنیم که به همین خاطر بسیاری نیز دلگیر شدند.
هنگام راه رفتن در روستا، بسیاری ما را همراهی می کردند و اکثر آنها جوانان و خردسالان بودند. گاهی نیز ما را برای گپ زدن متوقف می کردند و باعث تاخیر ما می شدند. نگهبان نیز به همراه ما بود و هر از گاهی می گفت: وقتی من با شما هستم از چیزی نترسید. ولی من بیشتر از خود او می ترسیدم تا از بقیه، اگرچه مدرکی برای این حسم نداشتم.
نگهبان ها بختیاری بودند و از لحظات طبقاتی خان شمرده می شدند، هر دو بلند اندام و خوش سیما بودند.
- ما بختیاری هستیم، ولی ما مانند شما گرجی ها که همدیگر را این چنین دوست دارید، نیستیم. بعکس ما به همدیگر حمله می کنیم و ویرانی به بار می آوریم. – او با تعجب و به نظر من با صداقت این حرفها را می گفت.
زمانی که از راه رفتن با من خسته می شد، می گفت:
-من کمی کار دارم، می روم، اما نترسید زود برمیگردم.

پی نوشت: با خواندن مطالب بالا متوجه حساسیت دولتمردان آنروزی نسبت به ارتباط گرجی تباران منطقه فریدن با کشور گرجستان خواهید شد. گرچه کاملا مشخص است که قلم نویسنده بنا به شرایط ویژه اش بسیار محافظه کارانه است و وی سعی داشته که از بروز مشکلات و سوء تفاهم های احتمالی از نوشته هایش و رفتارش جلوگیری کند. این را شاید بتوان به تغییرات نظام کشوری آن زمان گرجستان که به تازگی (در سال 1921) در زمره جمهوری های شوروی قرار گرفته بود دانست. سیستمی که برای همسایگان این کشور پهناور و قدر زنگ خطری شمرده می شد.
با اینحال من به جرات می توانم بگویم که این وضعیت کماکان، شاید با شدتی متفاوت هنوز در ذهن برخی وجود دارد. اینکه هر سفر و یا ارتباط فرهنگی حتی به دیده تردید و گاه تهدید نیز نگریسته می شود. این باعث آزار و ناراحتی مردم می شود و در نتیجه عکس العملی برخلاف معمول را از طرف مردم مشاهده می کنیم.
اینکه یک دوره آموزش زبان (نوشتن و خواندن) گرجی چقدر در نگرش برخی مشکل آفرین بوده و باعث بروز مشکلاتی می شود بسیار شگفتی آور است. کما اینکه با سیاستی درست می توان همین عطش یادگیری و یا ارتباط مناسب با کشور گرجستان را در مسیری قرار داد که به هیچ یک از ذینفعین این قضیه "لطمه ای" وارد نشود.
امیدوارم با درایت کامل، متولیان این امور بتوانند راهی مناسب برای این "سوء برداشت ارتباط فرهنگی" بیابند.
گرچه با تفسیرهای عجیب برخی در مورد مسایل اجتماعی امروزی در گرجستان بعید است بتوان چنین درایتی را در نظر برخی بوجود آورد.

پی نوشت مهمتر: امروز "بوی قرمه سبزی" وحشتناکی از اینجا میاد! :دی

۲۴ فروردین ۱۳۸۸

Ambako in Martghopy-2

فصل سوم
مارتقوپی بالا. نگهبانان بختیاری من. عکس گرفتن با خانواده سیف الله یوسلیانی. بازگشت. شاهزاده قجری. روستای ارمنی نشین میلاگرد.

از مارتقوپی بالا چندین نفر به استقبال ما آمدند. وقتی خبر آمدن آنها را به من دادند ناخودآگاه پرسیدم، سیف الله یوسلیانی هم آمده است؟ یکنفر با شگفتی جوابم را داد:
-نه. سیف الله، خان هست و او نخواهد آمد.
سیف الله در تهران و اصفهان بسیار به دیدنم می آمد. آنزمان من به ارباب بودن او فکر نکرده بودم. اما اینجا، در کشوری فئودالی که همه چیز بر اساس القاب نهادینه شده است، خان باید موقعیت و ارزش شخصی خود را حفظ کند تا در چشم مردم حقیر نشود.
رفتیم. راه ناهموار بود، باریک و سنگلاخی. بین کشتزارها می رفتیم. سفر با اسب در خلق و خوی ما تاثیر ویژه ای گذاشت. هوا نیز مطبوع بود: آرام، آفتابی، خنک، سبک. با صحبت و خنده وارد دره کوههای خاکستری رنگی شدیم. جلوی ما کشاورز اهل مارتقوپی بنام کل حاج محمود توازیانی، بیل بدست ظاهر شد. او در حال آبیاری تاکستان بود، ولی به محض دیدن ما دست از کار کشید. او مردی است کوتاه قد، فربه، با صورتی فرهومند، شیرین زبان (خوش صحبت)، دلسوز و آگاه از تاریخ مردمش. او در ابتدا احوالپرسی کرد و بعد با بیلش در کنار ما ایستاد.
-خیلی وقت است که قول آمدن داده بودید. خوب است، ما را ببینید. بفرمایید سیاه بختی ما را ببینید.
-چطور هستید محمود، چگونه زندگی می کنید؟
-ای هستیم، ارباب، با امید شما. چه بگویم، خودتان بهتر متوجه خواهید شد. این است دیار بدبخت ما.
در راه مارتقوپی بالا آدمهای زیادی را دیدیم. بسیاری از آنها از آشنایان قدیمی ما بودند. به ما سلام می دادند و به همدیگر می گفتند:-دوست قدیمی ماست صاحب ما از گرجستان بزرگ.
برخی از آنها با جرات می آمد و شخصا با ما احوالپرسی می کرد و دست هم می دادند. برخی دیگر کمرویی می کردند ولی همه آنها خواستار بودن ما در آنجا بودند.
ما از اسب ها پیاده شدیم و پیاده روی کردیم. تمام روستا را با پا گذشتیم. اطراف ما لشکری گرد هم آمد. کنجکاوی بزرگی را نحوه پوشش و پیرایش زنان همراه ما بوجود آورد و علی الخصوص حضور و آمدن زن گرجی. اکثر آنها زن گرجی را تاکنون ندیده بودند. مخصوصا زن های جوان به نوبت در آغوشش می گرفتند. همه می خواستند با وی صحبت کنند و به او دست بزنند. لباسش را می بوسیدند، دستانش را، علیرغم اینکه این برای ما خوشایند نبود. فقط زنان سالمند خود را کنترل می کردند.
از هر حیاطی یکی دو نفر دوان دوان می آمدند، سلام می کردند و به بقیه جمعیت اضافه می شدند. اگر هم کسی جرات سلام نمی کرد دیگران به او می گفتند:
-سلام بده، خودمانی هستند. زبان خودمانی خوب بلدند.
بر روی بام خانه ها و طویله ها زنان رنگارنگ، با دامن های چین دار زیاد نشسته بودند، همگی بدون چادر و نقاب بودند و با صدای بسیار زیری با همدیگر صحبت می کردند. می دویدند، ریسه می رفتند. بی باکی و جسارت زنان بر مردان چربید. اطراف ما را بیشتر آنها توانستند رنگارنگی کنند.
سیف الله تقریبا در بالای روستا زندگی می کند. به خاطر همین تمام این قریه بزرگ را با پای پیاده گذشتیم.
وقتی نزد سیف الله رفتیم، دیگر جایی برای ایستادن نبود. خیابان، حیاط، اتاق ها از مردم پر شد. به خاطر همین مردم خواستند که به جایی وسیع تر برویم تا همگی ما را ببینند. چاره ای دیگر نبود، بیرون رفتیم. ایستاده نگه مان داشتند و مدتی طولانی ما را نگاه کردند. همزمان نیز گفتگو با ما قطع نشده است. اینجا و آنجا فریاد می زند:"از گرجستان بزرگ آمده اند."

پی نوشت: این بخشی از ترجمه کتاب سفرنامه آمباکو است. همانطور که قولش را داده بودم سعی می کنم قسمتهایی از آن را اینجا نیز بیاورم. واضح است که متن ترجمه اولیه است و بایستی ویرایش شود. ولی در هر صورت برگی از تاریخی است در اوایل قرن گذشته که به نظر جالب می آید. ادامه آن را از دست ندهید.
منتظر نظرات تکمیلی شما نیز هستم.

راستی آن کشاورز "شیرین زبان و آگاه" در آستانه روستای مارتقوپی نیز ظاهرا کسی نیست جز پدر پدربزرگ مان. حقا که نوادگانش نیز وی را سربلند کرده اند. :دی

۱۹ فروردین ۱۳۸۸

Shevardnadze Says Georgia’s Saakashvili Should Resign

شواردنادزه می گوید ساااکاشویلی باید استعفا دهد

رئیس جمهور پیشین گرجستان، ادوارد شواردنادزه می گوید رئیس فعلی کشورهای حوزه دریای سیاه، میخائیل سااکاشویلی، باید طبق درخواست اپوزیسون که برای تظاهراتی ضد دولتی در این هفته آماده می شود، استعفا دهد.
"من تردید دارم که وی از ریاست جمهوری برکنار رود، گرچه این درست ترین کار برای انجام است،" شواردنازده در گتفتگوی تلفنی چنین اظهار نظر کرد. "او باید استعفا دهد اما چنین کاری نخواهد کرد."
سااکاشویلی با رهبری انقلاب صلح آمیز رز، در سال 2003 بر علیه دلت شواردنادزه که از سال 1995 بر گرجستان ریاست می کرد، به قدرت رسید. سااکاشویلی قول داد با فساد دولتی و اختلاس در دوران رئیس سلف خود مبارزه کند.
ائتلاف احزاب اپوزیسیون در گرجستان پیمان بسته اند تا در 9 آوریل اعتراض های خود را شروع کرده و تا برکناری سااکاشویلی ادامه دهند. زمانی هم پیمانان رئیس جمهور، که شامل نینو بوردجانادزه رئیس پارلمان پیشین نیز است، به این نیروها پیوسته اند تا او را دفتر کارش بیرون کنند.
اپوزیسیون مرتب از زمان جنگ ماه اوت با روسیه، در منطقه جدایی صلب اوستیای جنوبی، برگزاری انتخابات زودرس پارلمان و ریاست جمهوری را درخواست می کند. آنها ادعا می کنند که رئیس جمهور گرجستان با مغلوب شدن در جنگ باعث ضرر یک میلیارد دلاری در اقتصاد کشور شد و می گویند وی راه بر دموکراسی و آزادی بیان را بسته است.
شواردنادزه می گوید:"مردم از تجمع روز آینده انتظارات بالایی دارند، ولی من تردید دارم که چیزی قابل ملاحظه تغییر یابد، زیرا سااکاشویلی نمی خواهد کنار برود. من براساس خصوصیات اخلاقی وی این قضاوت را می کنم."
"غیر جدی"
آکاکی میناشویلی، مقام بالارتبه دولتی سااکاشویلی در حزب حرکت ملی که ریاست کمیته ارتباطات خارجی در پارلمان را بعهده دارد می گوید نظر شواردنادزه "غیر جدی" است.
"آیا شما انتظار دارید رئیس جمهور هر بار اپوزیسون ناراحت شد استعفا دهد؟" او در مصاحبه چنین اعلام کرد. "دولت بیش از اندازه ای که می توانست تلاش کرد تا با اپوزیسیون ملاقات کند. ما به آنها مذاکرات و امتیاز های اقبل ملاحظه ای را پیشنهاد کردیم و تاکنون نیز ما آماده صحبت هستیم."
قانونگذار مخالف، گیورگی تساگاریشویلی در مصاحبه ای به همراه شواردنادزه می گوید سااکاشویلی "باید به مرشد خود شواردنادزه گوش دهد" و برکنار رود. "با توجه به امتیازها از طرف دولت، اکنون برای این دیگر بسیار دیر است. زمان سااکااشویلی به پایان رسیده است."
شواردنادزه 81 ساله، که در زمان میخائیل گورباچف وزیر امورخارجه شوروی بود، می گوید گرجستان به رهبرانی ورزیده تر و با تجربه تر احتیاج دارد. سااکاشویلی 41 ساله، نخست وزیر او نیکا گیلائوری 34 ساله، و گئورگی کاداگیدزه مدیر بانک مرکزی 28 ساله هستند.
"من فکر نمی کنم کسی پایین تر از سن شصت سالگی مناسب ریاست جمهوری باشد، همانطور که می بینیم داشتن رهبران جوان آنطور که لازم است کارآمد نیست."


پی نوشت: متن بالا ترجمه است از مقاله سایت Georgiandaily مورخ 7 آوریل سال جاری برگرفته از Bloomberg. همانطور که از مقاله نیز متوجه شدید قرار است در تاریخی ترین و پرمناسب ترین روز سال، یعنی 9 آوریل (آرشیو سالهای قبل این وبلاگ را مطالعه فرمایید.) از طرف اپوزیسیون تظاهرات اعتراضی بزرگی در تفلیس شروع شود. برای اینکار آنها از مدت ها قبل شروع به آمادگی کرده اند و سعی داشته اند که اقشار مختلف مردم و سازمان های را در این راستا گرد هم آورند و با راههای مختلف در این روز اعتراض خود را به آنچه که سیاسیت های نادرست ساااکاشویلی می نامند ابراز کنند.
روزهای اخیر مدام نمایندگان کشورهای غربی در رفت و آمد به گرجستان بودند تا با میانجیگری بین دولت و اپوزیسیون از منازعات و برخوردهای احتمالی بین طرفداران دولت و نیروهای امنیتی از یک طرف و تظاهرکنندگان در طرف دیگر جلوگیری کنند. زیرا هرگونه نابسمانی سیاسی در قفقاز ممکن تمام معادلات ژئوپلتیک هر یک از طرفین ابرقدرتها را بهم زده و منافع شان را به خطر اندازد. براساس گفته یک سایت تقریبا مخالف دولت، اروپایی ها در هفته گذشته "دندانهای اپوزیسیون گرجی را وارسی کردند" تا شدت مخالفت و تیزی دندان آنها را سنجیده و به آنها متذکر شوند که در صورت بروز هرگونه هرج و مرج از طرف تظاهرکنندگان رهبران اپوزیسیون نباید امیدی به طرفداری غرب از آنها داشته باشند. ضمن اینکه به دولتیان نیز اخطار کردند که در صورت استفاده از زور و نیروهای ضد شورش و برخورد با مردم عواقب آن را باید پذیرا باشند و غرب در این زمان دیگر به کمک و پشتیبانی آنها نخواهد آمد.
بهر حال روزهای آتی شاید برگی دیگر در تاریخ معاصر گرجستان رقم بخورد. امیدوار باشیم که مردم ضمن خویشتنداری در رفتار و عملکرد خود کشورشان را از هرج و مرج و آشفتگی دور نگه دارند در راه پیشرفت سیاسی کشورشان گامی به جلو بردارند.

۱۷ فروردین ۱۳۸۸

درهم و برهم یا شلم شوربایی

به امید همت "بلندم" می خواهم تا 2 هفته دیگه ترجمه کتاب سفرنامه امباکو رو تمام کنم و بدهم دست ناتیا برای تصحیح احتمالی آن. پس از آن برای چاپ اقدام خواهم کرد. قصد دارم قسمتی از فصلهای جالب آنرا اینجا نیز بیاورم. برایم جالب است که هنوز برخی مشکلات ارتباطی با گرجستان و اصولا گرجی های کشور مادری و ساکنین در ایران و معرفی این بخش از منطقه که از طرف دولتمردان رنگ و لعابی سیاسی به خود گرفته از ان زمان هنوز وجود دارد...


نمی دونم چرا قانون مورفی اینقدر در این منطقه و اطراف ما سنخیت پیدا می کنه. همیشه باید به دنبال شرایط گذشته باشیم و از وضعیت کنونی ناراضی باشیم. در مقیاس کوچکترش همین شرکت خودمون:
در فضای کاری که من هستم حدود نه نفر در یک اتاق حدودا 30 مترمربعی مشغول به کار هستیم. طبق عکسی که مشاهده می کنید. البته با این ساختار امروز صبح مواجهه شدیم. قبلا هر کدام توسط پارتیشن از هم جدا بودیم و هر یک در "سلول انفرادی" خود کار می کرد. همان اول که پارتیشن بندی شد عده ای اعتراض کردند. گذشت مدتی و آدمیزاد است دیگر، به این روش کار عادت کرده بودیم که در یک حرکت استعماری یکی از مدیران که اختیار تام در این خصوص دارد، تصمیم گرفت جایگاهها تغییر یابد، و پارتیشن ها برداشته شد. باز غرغر ها و هیجانات غلیان کرد. افسوس گذشته را خوردیم. قبلا میزها بطوری چیده شده بود که "چشم نامحررم" کمتر به مانتیور کاربر می خورد. دیری نپایید که با این تغییر وضعیت روبرو شدیم. همگی به یک سمت نشسته اند و به اصطلاح خودم سیستم "اسپای آن نکست وان" مطابق سیستم دوران حکومت سرخ ها در کشور همسایه شمالی استقرار شده است. گرچه من از همان اول هم در معرض دید همگان بودم و هر حرکت "ناشایست" غیرکاری توسط دیگر همکاران محترم رصد می شد. اگر بدنبال دلیلی برای تغییراتی این چنینی در ذهن مدیر مذکور می گردید، بیهوده تلاش نکنید، هیچ ادله ای وجود ندارد: "جاست" جهت احساس حضور قدر ایشون هست....

بزرگان اهل ادب و هنر هر یک به نحوی گوشزد کرده اند که اعتماد و اطمینان کردن به کسی که شاید یکبار تو را ناامید کرده اشتباح است (از قصد املای کلمه را نادرست نوشتم! :دی). م ی ت ر س م ا ش ت ب ا ه ک ر د ه ب ا ش م...

راستی با عنایت به نحوه نشستن کنار هم در واقع حلق تو حلق همدیگر در شرکت زین پس اخبار واصله متفاوت خواهد بود: مثلا میشه فهمید که شب قبل موقع مسواک زدن چه حرف هایی بین زوج ها رد و بدل شده، مادر و دختر چه حرفهایی برای گفتن از شب قبل براشون مونده، چرا دوست همکار بغلی دیشب بدون گفتن آرزوی خواب خوش تلفن رو قطع کرده و .... خلاصه اینکه این قصه سر دراز دارد.

۱۵ فروردین ۱۳۸۸

اولین برف بهاری 88

هفته پیش در تهران خلوت روزهای بهاری بالاخره سرو کله شان پیدا شد و همزمان هوای برفی، بارانی و افتاب و ابری رو در دو سه روز گذروندیم. لذت این هوا وقتی بیشتر می چسبید که توی خیابانهای خلوت خلوت می تونستی قدم زنان به مقصدت برسی و یا قسمتی از مسیرت را حتی بی اینکه سروصدای عبور ماشین ها و یا دودشون تو رو خفه کنه، طی کنی.
کاش طرحی تصویب می شد که مسافرین عزیز به تعطیلاتشون مدتی ادامه می دادند، هم به آنها بیشتر خوش می گذشت ما هم ضمن استفاده از خلوتی و آرامش شهری دعا به جان همه می کردیم. :دی
بهر حال، امروز صبح که دلم برای ترافیک صبحگاهی حسابی تنگ شده بود، همه اش که دلخوشی نمیشه. عکس ها را با گوشی موبایلم روز سه شنبه هفته پیش از حیاط شرکت و خیابان "سیلاب زده" ولی عصر گرفتم

استقبال نوروزی در شرکت

وقتی چندتا خانم با سلیقه و کدبانو (از جمله اینجانبم :دی) جایی گرد هم آیند چیزی می شود در حد بضاعت شان در محیط کاری و پیشوازی "شرکتی" برای نوروز: