۰۹ مرداد ۱۳۸۷

معرفی شهر توریستی- سیغناغی სიღნაღი

در سفر به گرجستان معمولا نامهای شهر تفلیس و باتومی بیشتر به گوش می خورد. گرچه تمام گرجستان مقصدی بسیار مناسب و زیبا برای توریستهای طرفدار طبیعت و تاریخ بشمار می آید. شاید یکی از دلایل مشهور نبودن و نبود اطلاعات کافی در مورد شهرها و مناطق دیگر کاستی زیرساختهای مناسب جهت پذیرایی از توریست است. گرچه برای توریست های به اصطلاح "بگ-بک" مقصدی خوب خواهد بود.

یکی از شهرهایی که اخیرا بازسازی شد و برای توریستها بسیار جذاب است شهر تاریخی و زیبای "سیغناغی" (Sighnaghi (სიღნაღი در شرق گرجستان است.
شهر کوچک سیغناغی در فاصله 113 کیلومتری شهر تفلیس و در شرق گرجستان در منطقه کاختی قرار دارد. این شهر کوچک بر روی تپه ای مشرف بر دشت آلازانی و مقابل رشته کوههای قفقاز قرار دارد و همچون دیگر شهرهای منطقه کاختی به تولید شرابهای گرجی معروف است. همچنین تولید قالیچه های گرجی از صنایع دستی این شهر می باشد.

سیغناغی از جنوب و شرق با جمهوری آذربایجان و از طرف شمال و جنوب و غرب با شهرهای ساگارجو- گوورجانی و لاگودخی هم مرزاست. آب و هوای این شهر مانند دیگر مناطق گرجستان رطوبتی است و در ماههای سرد سال به -4 درجه و در ماههای گرم به 24 می رسد. بارش سالانه بین 602 تا 950 میلیمتر در تغییر است. بر اساس داده های آماری سال 2001 در این شهر حدود 2500 نفر زندگی می کردند.
ریشه کلمه سیغناغی (سیغینک) ترکی است و به معنای پناهگاه است. همانطور که از عکسها هم پیدا است این شهر بهترین مکان برای دیده بانی است. چرا که به مناطق اطراف خود مشرف است. این شهر همانند شهر تلاوی املاک پادشاهی بود و مستقیما توسط پادشاه مدیریت می شد.
شهر سیغناغی بدلیل قرار گرفتن در شاهراه بازرگانی گرجستان به شهری صنعتی تبدیل شده بود. امروزه نیز می توان آثار صنایع تاریخی را در این شهر پیدا کرد.

سیغناغی بعنوان شهری توریستی در زمان کشور شوروی اعلام شده بود که در طی سالهای جنگ های داخلی و فروپاشی ساختار مدیریتی این شهر نیز به فراموشی سپرده شد. اما در سالهای اخیر و با ریاست جمهوری ساااکشویلی بسیار از مناطق توریستی گرجستان و با حمایت سرمایه گذاران داخلی و خارجی تعمیر و بازسازی شدند. سیغناغی نیز با دستور رئیس جمهور باید برای پاییز سال 2007 بازسازی می شد و اولین توریست های خود را برای مراسم انگورچینی پذیرا میشد. و چنین نیز شد.
در میان خبرهای تحریم شراب گرجی از طرف روسیه که یکی از مصرف کنندگان بزرگ آن نیز هست سااکشویلی مهمانی بزرگی با حضور سفیران و نمایندگان بازرگانی کشورهای خارجی در این شهر برگزار کرد.
معماری خارجی شهر تغییری اساسی پیدا کرد گرچه اصالت گرجی را در خود حفظ کرد. در همان روز افتتاحیه شهر بازساری شد سااکاشویلی آنرا را "شهر عشاق" نامید و خطاب به تمام جوانان همگی را به سفر به این شهر زیبا و دنج دعوت کرد. لازم به ذکر است که مرکز ازدواج این شهر بطور شبانه روزی در حال فعالیت است تا به جوانان در "راستای تحکیم بنیان خانواده" کمک کند. در این مدت بسیاری از افراد سرشناس گرجی و اروپایی در سفر خود به این شهر هوس کرده اند دوباره بر طبق رسوم گرجی ازدواج کنند.
همچنین در اطراف این شهر می توانید از قلعه ها- بناها و کلیساهای تاریخی را بازدید کنید. موزه شهر و پارک شهر نیز از مکان های دیدنی است.
رستوران ها و هتل های جدید نیز برای پذیرایی از شما آماده هستند.
برای دسترسی به این شهر طبق اطلاعات سایت مدیریت این شهر از شهر تفلیس هر 2 ساعت یکبار یک مینی بوس از ایستگاه بازار ناوتلوغی به سمت سیغناغی حرکت می کند.

اگر به ین شهر سفر کردید به درخت آروزی شهر به نیت ما یک تکه پارچه ببندید تا ما هم از زیبایی آنجا بی بهره نمانیم. سفر خوش...

۰۸ مرداد ۱۳۸۷

همین لحظه ای که گذشت

همین لحظه ای که گذشت
بگذار خودم را بخشیده باشم
در بهت تیرگی
انجا که طاقت چشمها طاق می شود..
و وقتی صداقت بهانه ایست تا ناتمام خود را
سخاوتمندانه
به گرداب پوچی لحظه هایی بسپاریم که بهانه اش تنها
خیال خوش با هم بودن است
بگذار..

سروده اي از سحرجان

۰۷ مرداد ۱۳۸۷

عکس- سردرآرایشگاه

اینم از دستاورد سفر

۳۰ تیر ۱۳۸۷

سفر

چند روزي را به سفر خواهم رفت.
از اين شهر شلوغ و گرم به دامنه ي كوهها پناه خواهم برد.
مدتي است كه بر سر تخته سنگم فرياد نزدم تا انعكاس دلتنگي هايم را، حداقل از او بشنوم.

۲۹ تیر ۱۳۸۷

روزانه

زندگي در واقعيت متفاوت تر از حقيقت آن است.
بهش گفته بود كه باهاش حرف بزنه، بگذاره نظرش به زبون بياد و جاري بشه.
و گفت. پس از اينكه با خودش كنار آمد.
و شنيد و باز هم گفت. پاسخي گرفت كه از قبل هم گمانش را برده بود!
پس به ذهنش پناه برد.
و حرفش را ادامه داد. تعريف كرد. گلايه كرد. خنديد. و همچنان ساكت ماند.
و گاه با "تو" نيز در سكوت حرف زد و گلايه كرد كه زندگي در واقعيت متفاوت تر از حقيقت آن است و گاه تلخ تر...

۲۶ تیر ۱۳۸۷

طنزهای گرجی

گرجی ها مردمی هستند شاد که در صحبت و زندگی روزمره خود از طنز بسیار استفاده می کنند. قبلا هم طنزهای کوتاه گرجی را ترجمه کرده بودم. اصولا آشنایی با طنز ملل یک نوع شناخت ریشه ای از آن ملت می دهد.
منبع این طنزهای ترجمه شده را برای هموطنان گرجی زبان می گذارم تا با مقایسه آن با متن فارسی بتوانند به دانش زبان گرجی خود بیفزایند.

یک ارمنی کیف پولی رو در خیابان پیدا می کنه. بعد از شمردن پول میگه: ای بابا این که کم داره!..

مرد کاخلی (ناحیه ای در شرق گرجستان) صبح به ایوان خانه اش می آید خمیازه ای بلند می کشد: جان! حسابی هوس کار کردن دارم! برم بخوابم بلکه از سرم بپره...

زن به شوهر: داری چه کار می کنی؟ مگه دکتر نگفت نوشیدن برایت ضرر دارد؟
مرد: من که نمی نوشم! روی بشقاب ریختم و با قاشق می خورم.

زن و شوهر از کنار داروخانه ای می گذرند. زن به علامت داروخانه (مار دور لیوان) اشاره می کند و می پرسد:
-عزیزم این چیه؟
-نمی دانم. با خونسردی شوهر جواب می دهد.
در راه بازگشت باز از کنار همان داروخانه عبور می کنند. زن سوال خود را تکرار می کند:
-معنی این چیه عزیزم؟
-حتما باید بهت بگم؟ مادرته که داره چایی می خوره!

از روزنوشت های زن...
کارهای فردا:
صبح- هیستری
آرایشگاه
خرید روزانه
عصر- غیبت با دوستان
رفتن پیش مری جون
به خانه برگشتن
هیستری .....

یک شاعر معروف به گالکتیون (شاعر قرن 20 گرجی) گیر داده بود: راستش را بگو من شبیه ایلیا چاوچاوادزه نیستم؟ دید ول کن نیست- جواب داد: آره. پرسید: به چه چیزش شبیه هستم؟ باز هم گیر داده بود. گالکتیون گفت: قامتت. باز؟ پهنا. باز‍؟ ریش و سبیلت.
-خوب! من شعر هم می گویم. دیگه چی کم دارم که ایلیا بشوم؟
- گلوله در پیشانیت! گالکتیون با عصبانیت جواب داد.
(اشاره به نحوه کشته شدن ایلیا توسط بریا- یار و دوست استالین در اوایل قرن 20 میلادی است- پپلا).

جواب تست از آزمایشگاه: شیشه را نتوانستیم باز کنیم!...

کل کل بچه های "گرجی های نو کیسه":
اولی- بابام آنقدر پول داره که می تونه تمام تفلیس رو بخره!
دومی- به بابام میگم بهش نفروشه!!

موسی (یهودی) دید که در خیابان تصادف شده. نزدیک رفت و پرسید:
-از اداره بیمه آمدند؟
- نه هنوز
- پس منم اینجا می خوابم!

پلیس بز "دستگیره شده" را با خود می برد.
این سگ را با خودت کجا می بری؟ - مرد گورولی پرسید.
- این سگ که نه! بز هست عمو.
- من از بز پرسیدم.
(گوریا منطقه ای در غرب گرجستان است. مردم این منطقه به عجول بودن و زبان تند و کنایه آمیز معروف اند-پپلا).

مرد گورولی به سلمانی رفت تا صورتش را اصلاح کند. آرایشگر هر چه به صورتش نگاه کرد نتوانست به خاطر لاغری صورت تیغ را به صورتش بزند. در آخر از کشوی میزش یک توپ پینگ پنگ در آورد و گفت: عمو این توپ را بذار در دهنت تا باد کنه من بتونم کارم رو انجام بدم. مرد عصبانی شد: اگر غورتش بدهم اونوقت چکار می کنی؟ آرایشگر با خونسردی جواب داد: بگذار توی دهنت بابا، دیروز هم ویکتور غورتش داد ولی امروز آوردش!

-قاضی از شما می پرسد چطور توانستید از جیب مخفی این شهروند ساعت را بدزدید؟
-برای یک چنین مشاوره ای بیرون به من 500 دلار می دهند عموجان!

زن همراه معشوقه اش در خانه هستند. ناگهان شوهر از راه می رسد. زن مرد را به ایوان هدایت می کند: اینجا بمان به محض اینکه شوهرم خوابید در را برایت باز می کنم که بروی.
شوهر اما هوس خوابیدن نداشت و مدتی گذشت. معشوقه دیگر توان ماندن در سرما را نداشت مجبور شد در بزند. شوهر در را باز کرد و متعجب ماند.
-برادرانه درکم کن مرد! طبقه بالا پیش زن بودم و شوهرش آمد و لباسم هم بالا ماند!
مرد معشوقه را به خانه راه میدهد. لباس و غذای گرم میدهد.
موقع راهی کردن آن به طرف در خروج شوهر رو شانه اش دست می زند و می گوید: قضیه فقط درک متقابل بود و گرنه طبقه بالا خانه ای نیست!

آشپرخانه تابستانی گرجی- سس آلو - ტყემლის საწებელი

این روزها برای خانمهای خانه دار و کدبانو روزهای پرکاری باید باشه. میوه ها و سبزیجات تابستانی و سلیقه های کدبانوی خانه انواع و اقسام دستورهای غذایی را برای پخت و پز کنسروهای خانگی فراهم می کنه. تهیه مرباها- ترشی ها- و خوراک ها این روزها از کارهایی هست که سر صحبت رو بین هر چند تا خانم باز می کنه.
تصمیم گرفتم من هم توی این فصل چند تا غذای گرجی رو که برای زمستان و پاییز کنسرو میشه رو برای شما معرفی کنم.
سس آلوچه یکی از اعضای اصلی سفره گرجی است. این سس را همراه غذاهای گوشتی سرو می کنن. البته میتوانید بر حسب ذایقه و سلیقه با سبزیجاتی مثل خوراک های سیب زمینی و کوکوها نیز استفاده کنید.
و اما القصه:

مواد تهیه:
5 کیلوگرم آلوچه سیاه و زرد ترش
سبزی های معطر به مقدار لازم:
گشنیز- شوید- نعنای وحشی- سیر- فلفل سبز- نمک

آلوها را به نسبت مساوی انتخاب کرده پس از تمیز کردن و شستن با مقداری آب می جوشانیم. پس از پخته شدن (همان روشی که برای تهیه لواشک استفاده می کنید) می گذاریم تا سرد شود بعد آنرا از روی صافی رد می کنیم. روی اجاق گذاشته و به آن سبزی های معطر خشک را اضافه می کنیم. سیر و فلفل را ریز خرد کنید. نمک را نیز اضافه کنید و بگذارید تا قوام بیاید. غلظت آن باید مانند ماست همزده باشد (منظورم ماست های شهری کم چرب و آبکی است !) پس از آن سس را همانطور داغ داغ در بطریهای شیشه ای که قبلا استریلیزه شده اند بریزید و در آن را محکم ببندید.
سس ها را در جای خنک نگهداری کنید. پس از باز کردن در بطری آن را در یخچال نگهدارید.
توصیه: با سیب زمینی سرخ شده امتحان کنید! به به....
برای دادن عطر بیشتر به سس می توانید از سبزیهای تازه و ریز خرد شده استفاده کنید

روز شیرخفته- میلیون میلیون رز

در سفر نوروزی که به تفلیس داشتیم و خلاصه ای از اون رو هم اینجا نوشتم به تعدادی رستوران سنتی و خوب گرجی رفتیم که موسیقی زنده اجرا می شد. برای شیرخفته که اولین سفر خارجی بود این موسیقی و فضای اونجا خیلی جالب بود البته یک چنین فضایی رو در کیش هم دیده بودیم که همراه با سرو غذا موسیقی "شادی آفرین" اجرا می شد ولی خوب این یکی جنسش فرق می کرد.
یکی از ترانه هایی که شیرخفته شدیدا جذبش شد و تا الان هم هر از گاهی با خودش زمزمه می کنه- ترانه ای از آلا پوگاچووا- خواننده روسی بود. ترانه میلیون گل رز که از مشهورترین ترانه های پاپ روسی هست طرفداران خاص خودش رو در کشورهای مختلف دنیا پیدا کرده.
در این روز خواستم شیرخفته رو سورپرایز کنم و ترانه مورد علاقه اش رو براش پیدا کردم.
امیدوارم که شما هم از شنیدنش لذت ببرید.
ترانه رو تقدیم می کنم اول به شیر خفته و دوم به شیر خفته و سوم به همه ی پدرهایی که مثل شیرخفته امروز رو بیرون از خونه هستن تا راحتی و آسایش خانواده شون رو تامین کنن. (البته شیر خفته پدر نیست)
متن ترانه به روسی و ترجمه انگلیسی

Миллион алых роз

Жил был художник один,
Домик имел и холсты.
Но он актрису любил,
Ту что любила цветы.
Он тогда продал свой дом,
Продал картины и кров,
И на все деньги купил
Целое море цветов.
Миллион, миллион, миллион, алых роз,
Из окна, из окна, из окна видишь ты.
Тот, кто влюблён, кто влюблён, кто влюблён, и всерьёз,
Свою жизнь для тебя превратил в цветы.
Утром ты встань у окна
Может сошла ты с ума?
Как продолжение сна,
Площадь цветами полна.
Похолодеет душа
Что за богач здесь чудит?
А под окном чуть дыша,
Бедный художник стоит.
Прип.
Встреча была коротка.
В ночь её поезд увёз.
Но в её жизни была
Песня безумная роз.
Прожил художник один,
Много он бед перенёс.
Но в его жизни была
Полная площадь цветов.
Прип.


A Million Crimson Roses
There once was an artist
He had a house and his canvases.
But he loved an actress,
One who loved flowers.
So he sold his house,
Sold his paintings and the roof over his head,
And with all the money
Bought a whole sea of flowers.
A million, a million, a million crimson roses,
From the window, the window the window you see.
He who's in love, in love, in earnest,
Turned his life into flowers for you.
In the morning you will stand-up in the window
Maybe you've lost your mind?
Like the continuation of a dream,
The square is filled with flowers.
Your soul trembles
What millionaire is playing this trick?
But below the window, just breathing,
The poor artist stands.
Refrain.
The meeting was short.
In the night a train took her away.
But in her life there had been
A mad song of roses.
The artist lived on alone,
He endured many hardships.
But in his life there had been
A square full of flowers.
Refrain.

۲۵ تیر ۱۳۸۷

creative & interactive outdoor advertising

 blog it

روزهاي خوش تابستاني

چه روزهاي خوش تابستاني گرمي را مي گذرانيم ما!!!
صبح تا ظهر با باد پنكه سر مي كنيم، ساعت 2تا 4 هم جهت صرفجويي و برنامه همگاني برق شركت قطع مي شه! 4 تا 6 هم در مسير شركت به خانه در ترافيك بعدازظهري اوقات را به "خوشي" طي مي كنيم.
به محض رسيدن به منزل هم شامل برنامه قطع برق منطقه اي مي شويم تا ساعت 8 شب....
و اين برنامه اوقات تابستاني همچنان در گردش است تا مگر اينكه فرصت فراري به ولايت پيش آيد.
(همگي دست به دعا شويد علي الخصوص هنگام نماز ظهر! :دي)


با اين اوصاف،!!! كي بود پرسيد براي شير خفته چي هديه گرفتم؟؟؟

۲۲ تیر ۱۳۸۷

مک دونالد ایرانی-سنت و مدرنیته!!


فست فود ایرانیزه شده- "مش دونالد" که منوی غذاهای عجیبی دارد ملغمه ای از غذاهای سنتی ایرانی و اروپایی .
برای مثال فلافل ویژه آن شامل فلافل- کاهو- سس سفید- قارچ و خیارشور است. و یا سمبوسه آن شامل پیاز- پنیر پیتزا- کالباس و کمی سوسیس است!!! این فروشگاه طبق ادعای تابلو دهمین شعبه در یکی از مناطق غرب تهران است که توسط دوستی با نوع غذاهای آن آشنا شدم.
به هوای خوردن یک فلافل تند با سس انبه و سمبوسه جنوبی معجونی نصیبم شد که تا مدتها در خاطرم خواهد ماند...

۲۰ تیر ۱۳۸۷

سپاس با لاله هاي هلندي

خاتيا دختري گرجي است كه هم اكنون در اتاواي كانادا زندگي مي كند. خواننده وبلاگش هستم.
آخرين آپديتش در مورد لاله هاي زيباي هلندي است كه هر ساله در فصل بهار در جشن لاله ها از هلند ارسال مي شود. اين لاله ها به تعداد زياد و به نشان تشكر و سپاس از كمكي كه كانادايي ها در زمان جنگ جهاني دوم به هلند كردند فرستاده ميشود.
نويسنده وبلاگ سوالي را مطرح كرده كه بنظرم بسيار جالب و تفكر برانگيز بود. "يعني گرجستان سهمي نسبت به ديگران ندارد؟ چرا ما هديه دريافت نمي كنيم؟"

شما چي فكر مي كنيد؟ براي ديگر ملل همسايه و دور چه كاري (غير از پيشكش طلاي سياه) كرده ايم كه سزاوار سپاس و دريافت هديه باشيم؟

Xatia qarTveli gogonaa romelic kanadis otavaSi cxovrobs. Mme misi blogis mkiTxveli var. mis bolo nawerSi Zalzed saintereso sakiTxi aris warmodgenili. Vifiqre Cvenc SevuerTdeT mis kiTxvas da vupasuxoT...
Tu romelime qveynisgan -erisgan unda velodoT saCuqars da ratom?

عكس تزئيني است

۱۸ تیر ۱۳۸۷

دو نگاه- بخار روي پنجره

روزهاي زمستوني كه از پشت پنجره به بيرون نگاه مي كني از هواي سرد لذت مي بري با رسيدن نفست روي پنجره ردي از خودت بجا ميگذاري.
ناگهان تماشاي سردي بيرون و گرمي خونه رو فراموش مي كني و توجه ات به پنجره جلب ميشه. يه "هاي" ديگه و بخاري روي پنجره بسته ميشه. بيرون سرده. به پنجره كنار شوفاژ ميري كه كاملا بخار بسته.
شروع مي كني به نقاشي و سرگرم ميشي....
نوشته هايي مي نويسي، يادگاري نوشتن روي تخته سنگ توي كوهستان يادت مياد، زماني كه به قله ديگه رسيدي و با غرور به پايين دست نگاه ميكني، انگار نه انگار كه تا همين چند لحظه پيش تو هم اون پايين بودي و ناخودآگاه مي نويسي و نقاشي مي كني....
اما بخار روي شيشه تحملش كمه..... تمام نوشته هات فرو ميريزن پايين... نقشي درهم و برهم بجا مي ميونه



بخار روی پنجره
عطش حریصا نه حقیقت است برای دیده شدن
در محو لحظه ها یی که از شرم خیس پنجره ها اغاز می شوند.



قبلا هم چندتايي از گفته هاي سحرجان رو اينجا آوردم. امروز بهش پيشنهاد دادم در مورد يك موضوع مطلب بنويسيم. اون شعر بگه و منم ايده خود را به نثر دربيارم. نه اينكه ادعايي بر نوع و سطح نوشتنم داشته باشم نه. فقط بحث برسر بيان كردن نوع احساس بود و هست. دو نگاه به يك موضوع...

۱۷ تیر ۱۳۸۷

როდესაც ის მიდის

 blog it

۱۵ تیر ۱۳۸۷

سریال های دوران جوانی ما – بسوی آوونلی

برای جوانهای نه چندان قدیمی و همسن و سال خودم، اون وقتها که تنها سرگرمی و تفریحی رسانه تصویری غیر از دیدن فیلم های از فیلتر گذشته بزرگترها بود حتما یادتون میاد که جمعه صبحها دیدن کارتون جودی آبوت، سریال آنی در خانه سبز شنبه ها (اگر اشتباه نکنم)، جنگلبان، و سریال دوست داشتنی قصه های جزیره شبهای جمعه چه شور و شعفی داشت. من شخصا این سریال آخری رو خیلی دوست داشتم. و سعی می کردم به هر نحوی شده در ساعت پخش از شبکه دو جلوی تلویزیون حاضر باشم.
نام اصلی سریال کانادایی قصه های جزیره، "بسوی آوونلی" است که در سالهای 90 الی 96 میلادی پخش می شده است. داستان فیلم بر اساس نوشته های لوسی مونتگمری نویسنده داستان آنی از خانه سبز است که توسط آقای سالیوان در سالهای 1985 الی 1987 نیز بصورت فیلمنامه در آمده است.
داستان اصلی تله سریال در شهر کوچکی بنام آوونلی در جزیره پرنس ادوارد در اوایل قرن 20 اتفاق می افتد. دختری یازده ساله بنام سارا استنلی از مونترال توسط پدر ثروتمندش به این شهر فرستاده می شود تا با خاله های مجرد خود هتی و اولیویا کینگ زندگی کند. داستانهای اولیه این تله سریال بیشتر بر روی روابط سارا با خانواده جدید خود و شهروندان آوونلی ساخته شده است گرچه بعدها این تمرکز بر روی زندگی شهروندانی خواهد رفت که به نحوی با خانواده کینگ مرتبط می شوند.

در میان کاراکترهای این سریال من هم، شاید مانند شما، از فلیسیتی خوشم می آید. گرچه سارا نیز طرفدارانی ممکن است داشته باشد. ولی من همیشه گفته ام اگر سارا با ذکاوت و عقل گرا بود در مقابل آن فلیسیتی نماد بروز احساسات زنانگی است. حتی رفتارها و خصوصیات اون بسیار بیشتر از سارا زنانه است. در حالیکه سارا در بسیار موارد از فلیسیتی جا می ماند.
بازیگر نقش فلیستی هنرپیشه و رقاص، خانم "جما زامپروگنا" است. او در سال 1976 در 24 ماه می متولد شد. پس از بازی در تله سریال های موفقی همچون "بسوی آوونلی" و "در راه ستارگان" و چند فیلم دیگر در سال 1997 موفق به دریافت مدرک لیسانس هنر از "دانشگاه ملکه" می شود.
همانطور که گفتم جما غیر از هنرپیشگی رقاص نیز بود. وی این استعداد را از پدرش که استودی رقصی در اونتاریو داشت به ارث برد. او در کنار ارکستر سمفونی های بزرگی بعنوان رقاص سولیست ظاهر شده است. او همچنین یکی از موسسین گروه تئاتری در مونترال بنام Theatrefront است.
او در سال 2003 ازدواج کرده است و صاحب دو فرزند دختر بنام های اللا و پسر سام است. سام در روز 8 ماه می 2006 بدنیا آمد. قرار بود بعد از سالها بازیگران تله سریال "بسوی آوونلی" در مراسمی رسمی روز 9 ماه می گرد هم آیند. اما جما روز قبل به دنیا آمدن پسرش را جشن گرفته بود و از رفتن به این مراسم صرفنظر کرد! (حیف)
او از سال 2003 مشغول تدریس هنرپیشگی و رقص در استودیوی تکنیک در بارلینگتون اونتاریو است.
و اما دلیل این پست، برنامه هفتگی تماشای تلویزیون من است. بله درست حدس زدید، این سریال هم اکنون از طریق یکی از شبکه های گرجی زبان (از ماهواره ترک ست) در حال پخش است. البته سریال به گرجی ترجمه شده است و ممکن است برای فارسی زبانان کمی خسته کننده باشد ولی خوب! هر که طاووس خواهد و خواستار دیدن سریال بدون سانسور قصه های جزیره است گوش به زنگ باشید تا دوشنبه تا جمعه ساعت 7:35 بعدازظهر را از دست ندهید.
گفتم سانسور یاد صحنه هایی از فیلم می افتم که چقدر بساط حدس و گمان و فرضیه روز بعد از پخش سریال داغ می شد که در فلان قسمت که یکدفعه حرفهای گاس قطع شد، یا چرا ناگهان صورت فلیسیتی قرمز شد، و .... چه اتفاقی ممکن بود بیافتد!!!؟
حالا که سریال رو بی دغدغه نگاه می کنم می بینیم که چقدر آقای سانسور بیچاره بود و ما چقدر خیال پرداز و رویایی!

طنزهاي كوتاه كمونيستي

طنزهاي كوتاه را ناتيا برايم به زبان روسي آورده كه در سايت اينترنتي تايمز منتشر شده است. متاسفانه به منبع آن دسترسي ندارم.
اين طنزها جزو ده عدد بهترين طنز در مورد نظام كمونيستي شوروي است:

سه كارگر به زندان افتادند. هر كدام دليل زنداني شدن خود را تعريف مي كند:
اولي: من هميشه به محل كارم ده دقيقه دير مي رسيدم. متهم به خرابكاري شدم.
دومي: من هميشه به محل كارم ده دقيقه زودتر مي رسيدم و به جاسوسي متهم شدم
سومي: من هميشه به موقع به محل كارم مي رسيدم و متهم شدم به داشتن ساعت وارداتي خارجي!!!

جايي در استپ پيرمردي در حال مرگ است. ناگهان صداي در زدن در به گوشش مي رسد.
كيه؟
مرگ. از پشت در صدايي بگوش مي رسد.
خدا را شكر. فكر كردم كي جي بي هست!.

روزنامه "پراودا" (روزنامه رسمي حزب كمونيست) اطلاعيه اي منتشر كرد كه با خوشحالي مقاله ها و نظرها و نامه هاي خوانندگان را جهت چاپ در روزنامه دريافت خواهد كرد. نويسندگان لازم است اسم كامل- آدرس و نام تمامي بستگان نزديك را درج نمايند!!

لئونيد برژنيف طي سفر رسمي به پاريس رفت. او را براي گشت فوق العاده پاريس به شهر مي برند. او در حاليكه در كاخ زيباي اليزه قدم مي زند چهره اي بي تفاوت و سنگي همچون هميشه دارد. او را به موزه لوور مي برند و باز تغييري در چهره پديدار نمي گردد. در بازديد طاق تريموف نيز چهره اش بي تفاوت است. بالاخره او را براي ديدن برج ايفل مي برند. در آنجا بالاخره چهره برژنيف نشان مي دهد كه از ديدن آن به وجد آمده است: " با وجود حضور 9 ميليون نفر در پاريس شما به برج جاسوسي-نظارتي بيشتري احتياج داريد".!!!

سالهاي 1970 در مسكو سالهاي سردي بود. در شهر شايعه پيچيد كه فردا در فروشگاه مركزي شماره 1 گوشت به فروش خواهد رسيد. فردا با بازگشايي فروشگاه دهها هزار نفر گرد آمده بودند: همه لباس گرم به تن داشتند- صندلي كوچك- ودكا و مهره هاي بازي شطرنج با خود آورده بودند. همگي در صف مي ايستند.
در ساعت 3 بعد ازظهر مسئول فروشگاه بيرون مي آيد و فرياد ميزند: رفقا همين الان از دفتر مركزي حزب كمونيست به من اطلاع دادند كه گوشت براي همه كافي نخواهد بود. بنابراين يهودي ها به خانه برگردند.
يهودي ها با ناراحتي صف را ترك مي كنند و بقيه در انتظار مي نشينند.
در ساعت 7 بعدازظهر باز مسئول فروشگاه بيرون آمده و فرياد ميزند: رفقا باز از دفتر حزب تماس گرفتند. اينطور كه پيداست گوشت اصلا آورده نمي شود پس همگي به خانه برگرديد.
جمعيت در حال متفرق شدن با ناراحتي فرياد مي زنند: اين يهودي ها باز هم شانس آوردند.

افسر كي جي بي در پارك قدم مي زند. به پيرمرد يهودي كه در حال خواندن كتابي است بر مي خورد.
پيرمرد چي مي خواني؟
تلاش مي كنم عبري ياد بگيرم.
عبري به چه دردت مي خورد؟ افسر متعجب مي ماند. – براي گرفتن ويزاي اسراييل احتياج به سالهاي زيادي داري. تا مدارك تو تاييد شود ديگر از دنيا رفته اي.
من عبري را براي اين ياد مي گيرم كه بعد از مرگم در آسمان بتوانم با ابراهيم و موسي صحبت كنم. در بهشت همگي به عبري سخن مي گويند. – پيرمرد توضيح مي دهد.
و اگر بعد از مرگ به جهنم بروي چه؟
خوب! در اونصورت روسي رو. بلدم...

۱۴ تیر ۱۳۸۷

زیباترین بانوی جهان

در خبر چنین آمده است که: فینال مسابقه زیباترین بانوی جهان 2008 در شهر کالنینگراد روسیه برگزار شد. در این مسابقه که تنها بانوان متاهل شرکت دارند، ناتالیا اشمارنکووا از اوکراین برنده شد.
شما هم دلیل این موفقیت اش رو تونستید حدس بزنید؟؟؟ :دی

۱۳ تیر ۱۳۸۷

از دير باز


و باز هم سحرجان و سروده اي جديد:
در بینهایت من تمنایی هست
از دیر باز
که بهایش چیزی جز شکستن نیست
وقتی سنگ می شوم
وقتی سنگ می شویم
وقتی می گدازم
و تو تنها نگاه می کنی
از دیر باز تا هنوز...
در بینها یت من تمنایی هست
اما..
تقدیر من شکستن نیست.

۱۲ تیر ۱۳۸۷

توست های قدیمی و جدید گرجی – تغییرات از گذشته تا کنون

ცვლილებები ძველიდან ახლისაკენ
ძველი და ახალი ქართული სადღეგრძელოები

کلمه توست- به گرجی سدغگرزلو- به معنی پاینده بودن است. در گذشته در مورد جشن گرجی یا همان سوپرا گفته ام.
حال برای آشنایی همشهریان و دوستان علاقمند تاریخ "توست گرجی" را از سایت "وینوجی" ترجمه کردم. این سایت اطلاعاتی جالب و مفیدی را در مورد ش.ر.ا.ب گرجی می دهد. احتمالا مطلبی جدید و مفرح و آموزنده برای کسانی باشد که قصد سفر به این کشور را دارند.
آنطور که پیداست قسمت بزرگی توستهای موجود گرجی نتیجه چند دهه حوادث و تاریخ اخیر است. در دوران کمونیستی و پس از آن همراه با تغییر در رسوم سوپرای گرجی توستها نیز تغییر کرده اند و حتی می توان گفت که از سوپرای قدیمی گرجی فقط تکه هایی کوچک باقی مانده است.
همه می دانیم که در قرون گذشته اغلب توستهای گرجی کوتاه و حتی از چند کلمه تشکیل می شدند. اگرچه معانی آنها علیرغم امروزه غنی و گویای همه چیز بود. بطور کل تم موجود در توستها براساس شرایط آن روز سیاسی و اجتماعی تغییر می کرد و بیشتر مطالبی را که در آن زمان بیشتر مورد اهمیت بود شامل می شد.

داوید کوبیدزه، مردم شناس: "اولین توستهای گرجی در ستایش خدایان، خورشید، ماه، زمین و طبیعت بود. همگان می دانند که گرجی های قبل از "تنبل شدن در حکومت شوروی" انسانهایی اهل عمل و سالم بودند و این نیز در توستهای شان دیده می شد. گرجیها آن چیزی را که احتیاج داشتند و برایشان حیاتی بود ستایش می کردند. خدا (براساس تصورات آن روز طبیعت)، فرزندان، محصول و همه چیز را که برای انسان اهمیت ویژه دارد مورد ستایش قرار می گرفت. این گرایش واقع گرایی در دوره های بعدی توست ها نیز حفظ شد. برای مثال در یکی از نوشتار های کهن، پادشاه اول گرجستان بنام پرنواز، توسط یک نفر بنام گونیه چنین مورد ستایش قرار می گیرد: ای پادشاه تندرست بمان و شاد زی. امروزه هم دشوار است بهتر از این برای کسی آرزویی کرد چرا که این دو واقعا آرزوهایی درست و پاک است. بطور حتم داشتن سلامت و شادی نشانه خوشبختی است".

تامارا و دیگران
امروزه گفتن توست برای حکومت و دولت گرجستان به تمسخر گرفته شده و نشانه تملق و شیادی است که شاید قابل درک باشد. اما در گرجستان قدیم این امر یک رسم طبیعی بود و در سوپرا حتما پادشاهان را ستایش می کردند و این بدلیل طرفداری از حزب و یا گروه خاصی نبود بلکه امری طبیعی بحساب می آمد. گرچه همه پادشان نیز این افتخار را نداشتند که مردم از آنها به نیکی یاد کنند و یا توستی در مورد آنها گفته شود.
گئورگی مالخازیشویلی، تاریخ دان: توستهای ستایش پادشاهان همیشه در گرجستان طرفدار زیادی داشته است. گرچه در میان پادشاهان افتخار ویژه ای به هراکلیوس دوم و تامارا داده شده است. ملکه تامارا را در تمام مناطق گرجستان اعم از گرج، آبخاز، اوستی، چچنی ها و لازها چه در زمان حیات و چه پس از مرگ وی در مدحش توست گفته می شد. توستهای مربوط به تامارا شامل ستایش سرزمین، یکپارچگی کشور، بهروزی، زیبایی و عدالت میشد. در آن دوران پادشاه زن و چنین قدرتمند و عادل در دنیا بی بدیل بود. همانطور که می دانید در قرون 11-12 میلادی نسبت به زن عقاید تمسخرآمیز و غیرانسانی وجود داشت. (این آقای گئورگی کجاست که یک سری به این طرفها بزنه-پارازیت مترجم) اما تامارا با وجود خود تمام این کلیشه ها را از بین برد.
اما در مورد هراکلیوس دوم، وی آخرین پادشاه گرجی بود که در جنگ ها پیروز شد پس از آن دیگر پیروزی برای کشور ما تکرار نشده است. توستهای مربوط به هراکلیوس بطور خاص در کاختی معمول بود و تا امروزه نیز چنین است. در واقع اگر به تاریخ گرجستان نگاه کنیم پادشاه همیشه رابطه ای مستقیم با کشور داشت و ستایش و مدح پادشاه همان ستایش کشور نیز بود".

"خدا پاشاها را از ما دور کند و فرزندان مان را زیاد".
همانطور که گفته شد موضوع توستها به شرایط ویژه اجتماعی و سیاسی کشور بر می گشت و مطالب آن نیز گویای آرزوها و خواهش های با اهمیت مردم آن زمان بود.
الکساندر جالدزه، مردم شناس: در زمان زمامداری عربها در گرجستان مشکل بزرگ حفظ دین مسیحیت بود بنابراین توستها نیز چهره ای مذهبی به خود گرفتند. گمان می رود که ریشه توستهای مذهبی نیز از همین دوران آمده است. در زمان سلطه مغولها نیز حفظ فیزیکی جان انسانها با اهمیت بود. امروزه هم حتی در کاختی و کارتلی توست " ماندگار بشویم" هم شنیده میشود که در واقع به این معنی است که گرجی ها برای همدیگر آروز می کردند که دشمن آنها را از خانه وکاشانه خود جدا نکرده و به دیگر کشورها برای فروش نبرد. در زمان حکومت عثمانی ها در غرب گرجستان خرید و فروش برده و دزدیده شدن جوانان گرجی از بزرگترین تهدیدها بود و بدین علت هم توستها درباره بچه ها و جوانان گفته می شد. در ایمرتی امروز نیز این توست شنیده می شود:"خدا پاشاها را از ما دور کند و فرزندان مان را زیاد کند". در زمان حمله لشگر فارس ها به شرق گرجستان تاکستان های وسیعی از بین رفت و به همین دلیل است که مردم آن منطقه حفظ تاکستان را با حفظ خاک گرجستان یکی دانستند."

"مرد بودن و من بودن"
در ابتدا در زمامداری تزار در گرجستان و سپس حکومت شوراها توستهای کوتاه و پرمعنی گرجی را به زیاده گویی های بی معنی تبدیل کرد. سوپرای گرجی محل شیادی و دورویی و خودمانی شدن شد و اغلب مردم رفتارهای ناشایست خود را بجای عادت پسندیده ابراز می کردند. داوید کوبیدزه: بعد از اشغال روسیه سوپرای گرجی دقیقا شبیه آن جامعه ای شد که طی چند دهه در آن زندگی می کردیم. بیکاری ناشی از فرهنگ شوراها، ناکارآمدی و حرفه ای نبودن و شیادی در سوپرای گرجی و توستهای آن نیز پدیدار گشت. به این نیز تقلب گسترده در ش.ر.ا.ب. گرجی اضافه شد. گفته شده که" هر نوع ش.ر.ا.ب.ی می خوری همان نوع توست را هم می گویی" آن زمان نیز چنین بود. حتی مدیران کارخانه های ش.ر.ا.ب. سازی به دنبال بهترین و سالمترین آن به روستاها سفر می کردند تا مایحتاج خود را بیابند!جمله "هر کس دزدی می داند خرج کردن را نیز می داند" و دیگر توستهای بی اساس و كم محتوا متاسفانه در فرهنگ جای گرفت و بنا بدلیلی بعنوان توستها قدیمی شمرده می شوند!.
در حال حاضر زود است در مورد توستهای بعد از فروپاشی شوروی سخنی گفته شود اما براساس تحقیقات و یافته های اخیر توستهای مذهبی و سیاسی از طرفداری خاصی برخوردار هستند که این خود بر ناسالم بودن شرایط سیاسی-اجتماعی دلالت دارد. توست سالم در ابتدا در جامعه ای سالم شکل می گیرد.

چند توست معمولی و کمی عاشقانه رو از این سایت برای شما ترجمه کردم:
به سلامتی آن قطره های باران که می دانند با ریزش به زمین خرد می شوند و باز می بارند...
به سلامتی آن چشم هایی که نگاهت می کنند و چیزی نمی گوید ولی لذت جاودانه بودن ثانیه را به تو می بخشد...
به سلامتی آنی که هر روز می بینیش ولی باز هم دلتنگش می شوی...
به سلامتی لبخند روی چهره، درد در روح، برای ما همه چیز و برای دیگری هیچ چیز
وقتی کسی از تو می پرسد که به چه چیز فکر می کنی و جواب می دهی که به هیچ چیز.. بیا به سلامتی این "هیچ چیز" بنوشیم که برای دیگری هیچ است و برای تو همه چیز...

پی نوشت: برای کسانی که احتمالا سوالات شرعی و مذهبی و یا بهت فلسفی چگونگی نشستن بر سفره گرجی در حضور و آشامیدن ش.ر.ا.ب پیش می آید توضیح می دهم که اگر برای شما نوشیدن ممنوع است هیچ جای نگرانی ندارد. در ابتدا به میزبان یادآوری کنید او حتما شما را درک خواهد کرد. سپس ممکن است لیوان شما را به احترام پر کنند باز هم جای نگرانی ندارد. شما با گفتن هر توست فقط برای تایید گفته تامادا (میزبان سفره) لیوان خود را بالا می برید و با اینکار هم گفته نغز تامادا را تایید کرده هم به حرمت سوپرای گرجی احترام گذاشته اید.