۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۷

گلايه هاي روزانه

اون زمانهاي "دور" كه هنوز زير بال و پر پدر مادر در حال آموزش پرواز بوديم و آماده مي شديم كه به درياي پرتلاطم زندگي بپيونديم يادمه هر وقت مشكلي با كسي داشتم يا از كسي ناراحت مي شدم به پدر يا مادر پناه مي بردم تا شكايتم را بازگو كنم به ناگه آشكار مي شد كه مقصر من بوده ام! من بايد طوري رفتار مي كردم يا چيزي مي گفتم كه مطابق با شرايط مي بود و در نتيجه اشكال از من بود.
با هر دليل و برهان و منطقي كه سراغ داشتم سعي مي كردم حقانيت خودم را (البته به نظر خودم) تا حدودي ثابت كنم و در اغلب اوقات هم بي نتيجه بود چرا كه طرف مقابل من با اسلحه احترام به بزرگتر- تو هنوز خامي و جوان- و ...... مسلح بود و من "بي تجربه" بايد سر تعظيم فرود مي آوردم و به خود مي گفتم كه آري من در اشتباهم!!
البته اين باعث مي شد كه تلنگري باشد تا راه و روش برخورد با ديگران را تغيير دهم. اشكالاتم را در صورت وجود برطرف كنم و از همه مهمتر آنكه ياد بگيرم چطور از "حق" خود دفاع كنم. گاه پرخاشگر شوم و گاه مظلوم و ساكت!
يكبار كه ديگر از دست اين حقانيت هاي طرف مقابلم كلافه شدم بودم و مي ديدم كه آشكارا به من بي دليل سخت ميگيرند دليل اين همه سختگيري را بصورت گلايه پرسيدم و دليل آوردم كه من نبايد محكوم شوم. پاسخ شنيدم كه:
آري درست است "اينبار" نبايد "محكوم" ميشدي. ولي اين را بدان كه در جريان زندگي كسي با ملاحظه گري با تو رفتار نمي كند نبايد انتظار رفتاري متناسب با خواسته هاي خودت داشته باشي. اين تو هستي كه بايد خود را مطابق جريان كني و يا اگر توانش را داشته باشي برخلاف آن روانه شوي.
دليل سختگيري هاي ما و اطرافيانت اين است كه آماده ات مي كنيم تا قوي شوي.پرواز را خوب ياد بگيري تا در باد و طوفاني زندگي راه را گم نكني و به مسيرت ادامه دهي.

آهان!! پس دليل اين همه ناملايمتي و گاه بي لطفي از طرف اطرافيان به اين دليل بود كه من بالهايم قوي شوند!؟ ...

ولي در اين ميان يك مسئله را فراموش كردند. اين كه من كمتر گلايه هايم- مشكلاتم را با ديگران در ميان مي گذاشتم چرا كه انتظار همدلي را نميداشتم. مي دانستم كه اگر حرفي بزنم ممكن است اشكال در من پيدا شود و من "محكوم" شود. پس سكوت را آموختم. و به تنهايي جدال با مشكلاتم را.....

گذشت ساليان سال. و به پرواز در آمدم.
در حين پرواز دلم مي خواست حرفي هاي دلم را با كسي در ميان بگذارم- گلايه هايم را نيز.
اما به دليلي به سختي اين كار را انجام مي دادم.

دوستي گوش سپردن را نياموخته بود. ديگري نيز خود در حين پرواز توانايي و امكان گوش سپردن نداشت. و هستند كساني هم كه مرا سخت به ياد آن دوران مي اندازند.
باور كن من بزرگ شدم. حق گفتن گلايه دارم. دلم مي خواد يكبار هم كه شده "حقانيت" من هم ثابت بشه. آخه چقدر ديگه بايد آموزش ببينم!!!


پي نوشت: حرفي بود و غرغري كه مدتهاي مديدي است مرا رنج مي دهد.