۰۵ دی ۱۳۸۶

آرشیو و جوجه های آخر پاییز

با تمام شدن سال میلادی دو هزار و هفت و همزمانی آن با شمارش جوجه های آخر پاییز و از اونجایی که تقویم آرشیو بلاگم میلادی هست، من هم طبق روال به جمع بندی روزهای پشت سرم در این بلاد نشستم.
حدود یک سال و اندی است که دست به قلم شدم و حرفهام، دلتنگی هام و نظرهایم را به اشتراک عامه گذاشتم. هر چند زمانی در این کار وقفه افتاد ولی از پارسال همین موقع به نوشتن مداوم با عناوین مختلف شروع کردم.
در این بین رهنمون ها، تشویق ها و "تذکرهای" (بدلیل تاخیر درآپ دیت کردن) به موقع یسنابابا همیشه به دادم رسیده و موجب شده از سکون، یکنواختی و تکراری بودن در آمده و سعی در ارایه مطلب تازه، مناسب جامعه مجازی بلاگ خوان کنم. نمی دونم در این هدف چقدر موفق شدم ولی به اندازه بضاعتم تلاش کردم هر چند که رهروی تازه پا هستم.
نوشتن را در ابتدا برای دل خودم شروع کردم. و بعد به سمت و سوهای مختلفی گسترش دادم.
یکی از مواردی که سعی کردم مخاطب فارسی زبان از آن مطلع شود، حضور و وجود قوم گرجی زبان در ایران است. گرچه در سالهای اخیر اطلاع رسانی در این زمینه بیشتر شده ولی عامه مردم از این امر بی خبر هستند.
گام بعدی آشنا کردن فارسی زبانان با فرهنگ این مردم و مردمی که آن طرف مرزها در کشوری مستقل زندگی می کنند و خود را مردمی آزاده و قوی و وطن پرست می دانند، است.
ایجاد روابط و دوستی بین دو قوم با آشنایی از فرهنگ دو طرف مستحکم می شود. به جرات می توانم بگویم انقدر که مردم گرج در مورد فرهنگ و هنر و تاریخ ایرانی میدانند، در مقابل ایرانی ها بسیار کم اطلاع رسانی شده اند و فقط این مطلب را که زمانی "هفده شهر قفقاز جزو قلمرو ایران بوده است" را می دانند!!ا
بهر حال، جوجه هایم در این سال میلادی نسبت به سال قبل افزایشی سی و پنج درصدی داشته است که این خود فال نیکی است در ادامه راه.

۰۴ دی ۱۳۸۶

منم دارم اچ تی ام ال یاد میگیرم

چند صباحی هست که دلم می خواد اینجا یه خونه تکونی حسابی انجام بدم ولی فرصت نمیشه و از اونجایی که دانش و بضاعت تغییر دکوراسیون اینجا در من بسی همی یافت می نشود و با توجه به اینکه دیگر متخصصان این امر قبلا زحمات کسانی چون من را کشیده اند به اینجا سری زدم تا بلکه پوسته دلخواهم را بیابم. این پوسته بلاگر فارسی توجهم را جلب کرد ولی برای نصبش به مشکل برخوردم. لذا خواستم قدم قدم پیش رفته و فعلا با کلی زحمت و دردسر و شب زنده داری تونستم تقویم اون رو اینجا اضافه کنم!!! (در اینجا صدای دست زدن حضار بگوش می رسد)القصه اینکه به روایتی با تولد مسیح، امشب بلاگ من نیز تولدی دوباره را تجربه کرد. داشتم حسابی دست گل به آب می دادم!؟ ولی دست این بلاگر درد نکنه که این تب "کلیر ادیت" رو گذاشته!!ا

۰۳ دی ۱۳۸۶

Lock and load,baby!

February 26th, 2007

با این کلمات سربازان آمرکایی برای گشت از مقر نظامی خارج می شوند. و بالطبع من نیز، قیافه ای جدی به خود گرفته و کلاشم را پر کردم. رفتییییییییییم......کسی فیلم بلک هاوک داون رو دیده؟ زمانی که گروه داره در کلونی حرکت می کنه و بعضی از اطراف سنگ پرتاب میکنن بعضی دست تکان میدهند...دقیقا همین وضعیت بود. آرام آرام به محل مورد نظر نزدیک می شدیم. تصاویر اطراف وحشتناک است....ماشین های سوخته، بچه های پابرهنه (ببخشید آقای "فیل" باید می گفتم بدون کفش نه!؟- مترجم). جنگ زخم بزرگی بر پیکر شهر بغداد گذاشت. در این زمین مقدس رودی از خون از هر طرف به فرات می پیوندد. در دستگاه گیرنده رادیویی گاهگاهی صدای گروهبان شنیده می شود و سرباز با تیربار سنگینش به طرف چپ حرکت می کند، جایی که یک مورد آدم ملبس مشکوک دیده می شود.
حرکت یکنواخت ماشین مرا به سمت چرت زدن پیش می برد. مثل لالایی می مونه. چاله ای دیگر و چرتم پاره می شود. با نگاهی سرد از پنجره بیرون را نگاه می کنم. از درون "خانه ای" که بر روی خرابی ها ساخته شده پسر بچه ای دوازده ساله با شتاب بیرون آمده و به سمت ما می آید و همزمان دستش را تکان می دهد. در دستش تفنگی اسباب بازی گرفته و چیزی را فریاد می زند.
-در این قسمت از شهر ما بیشترین تعداد نفرات خود را از دست داده ایم. سرگروهبان برایم توضیح میدهد،- اینجا مکانی پرجمعیت است و کنترل آن بسیار دشوار.
سرم را تکان دادم.... غیر از این چکار می توانستم انجام دهم؟
رفتیم و بطور معمول برگشتیم...ا
Just another cold day in hell

ყველაფერი კი ასე იწყებოდა همه چیز بدین ترتیب آغاز می شد

تازو سربازی گرجی است که جزو قسمت کوچکی از ارتش گرجستان در نیروهای ائتلاف در عراق برای برقراری انچه که صلح نامیده می شود می جنگند. کمک به نیروهای ائتلاف یکی از درخواستهایی است که "عموتام" در برابر اعطای کمکهای بلاعوض مالی، کمک های نظامی در برابر رد درخواستهای نامشروع به "همسایه شمالی" و کمک در ایجاد ثبات و امنیت اجتماعی در کشور از آن خواسته است.
تازو در سپتامبر سال گذشته میلادی به عراق اعزام شده و پس از هفت ماه به خانه بر می گردد. وی باز در ژوئن سال جاری میلادی به بغداد رفته و در دسامبر به خانه بازگشته و هم اکنون نیز طی آخرین نوشته خود در بلاگش پانزده ژانویه باز به عراق باز خواهد گشت.
روزنوشت های وی از بغداد برایم خواندنی است به خصوص که قلمش را روان، آزاد و جذاب یافتم. با دریافت تایید از وی، خواستم نظر و افکار یک سرباز خارجی در سرزمینی غریب را با خواننده فارسی زبان به اشتراک بگذارم. از این پس هر از گاهی نوشته های وی را نیز لابلای مطالبم خواهید یافت.

همه چیز بدین ترتیب آغاز می شد February 26th, 2007

تعجب برانگیز است که زمان چگونه به سرعت می گذرد، هم اکنون بیست و شش فوریه است! به تقویم نقاشی شده روی دیوار نگاه کردم و به روزهای خط خورده...چهارده سپتامبر اولین خانه خط خورده. و حالا فوریه است. کم کم زمان رفتن به خانه نزدیک می شود. دوری هفت ماهه بسیار چیزها را تغییر داده. بعضی بسوی خوبی و بعضی بسوی خرابی. ولی درکل "لایف ایز گو آن"ا.
انگار دیروز بود که با خانواده خداحافظی کردم، چگونه با ناتا در ماشین نظامی مسیج بازی می کردم، چگونه افسر آمریکایی در مقر نظامی الکسیوف مرا به احتیاط فرا می خواند، چگونه روی پله های هواپیما بالا می رفتم.....از همه بیشتر چهره مادرم در خاطرم مانده.....ا
عادت کرده به دوری، فکر می کردم که رفتن نه چندان دردناک خواهد بود. با هر جدایی دردی آشنا در قلب آدمی خانه می کنه و هر روز چطور خودش رو به تو یادآوری می کنه تا اینکه بهش عادت میکنی و دوستش میشی.
هیچ وقت نمی توانم گرمای طاقت فرسا و هوای ساکن کویت را فراموش کنم، آفتابش را که نور منعکس شده از شنزار چشم را می سوزاند.
همه چیز چنین آغاز می شد. ماموریت صلح، جدایی دوباره، اپیزودی هفت ماهه از زندگی که هیچ وقت فراموشم نخواهد شد.

درخت پشت پنجره

ازپشت اون پنجره روبروی در عکس، من مدتها پس از تماشای مداوم مونیتور و خیره شدن به نوشته های روی آن چشمم به درخت سروی توی حیاط خانه روبرو می افتاد. با نگاه به سبزی و طراوتش در بهار شاد می شدم و در پاییز و زمستان با تکان تکان خوردنش از هوای سرد با خبر. با نگاه به یه موجود زنده که نشانی کوچک از طبیعت را داشت خستگی کار و یکنواختی مسیر نگاهم را تنوع می بخشیدم. گاهی نیز از پشت میز برخاسته و از پشت پنجره به تماشای اون می نشستم. نه اینکه درخت خاصی باشه، نه! تک درختی است معمولی در حیاط خانه ای آپارتمانی در شلوغی و تنگاتنگی آجر و سیمان و موزاییک.
تا اینکه تعداد نفرات در اتاق کاری ما زیاد شد و بدلیل کمبود مکان برای آنها دو میز در کنار این پنجره گذاشتند و بدین ترتیب از ایستادن کنار پنجره معذور شدم. ولی از دور می تونستم درخت را ببینم. تنش های ارتباطی (من بچه گانه اش می خوانم) هر از گاهی بین همکاران "عزیز" به نور منعکس شده در مونیتور و چشم و .... کشیده شد و تصمیم بر پوشاندن پنجره با پرده!!ا
حال من از این نقطه هر روز با "تلسکوپ" منتظر تکان خوردن درخت سرو هستم تا بتوانم بلکه آنرا "رصد" کنم. وه! که چه موجوداتی هستیم ما انسانها!!!؟

۲۷ آذر ۱۳۸۶

International Conference: "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity"

از طرف ناتیا ایمیل و دعوتنامه ای برای حضور در کنفرانسی در ایروان دریافت کردم. لازم به ذکر است که اون هم از طرف یکی از دوستانش به این اطلاعیه دست پیدا کرده بود.
کنفرانس در شهر ایراوان به میزبانی دانشگاه بین المللی آریای ایروان و مرکز مطالعات ایرانی و با همکاری "انجمن آکادمیک مشارکت و حمایت" برگزار می شود. موضوع کنفرانس "ایران و قفقاز: یکپارچگی و گوناگونی" است.
از تمام علاقمندان به این موضوع دعوت می شود در صورت تمایل هر چه زودتر دست به کار شده و مقاله یا پوستر مورد نظر را با موضوعات ذیل به دبیرخانه این کنفرانس ارسال کنند. در صورت قبولی نیازمند دعای خیر شما هستیم!ا

Call For Papers
International Conference: "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity"
June 06-08, 2008 Yerevan, Armenia
Dear Colleagues,
ARYA International University (Yerevan) and the Caucasian Centre for
Iranian Studies (Yerevan), in collaboration with the Armenian
Association for Academic Partnership and Support, are organizing an
international conference entitled "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity" on the problems of Irano-Caucasica.
The Seminar will be held in June 06-08, 2008.
Venue: ARYA International University, Yerevan, Armenia.

Once being a part of Eranshahr, the Caucasus with its ethnical,
linguistic and cultural diversity and uniqueness still preserves the
elements of the Iranian cultural heritage. The Irano-Caucasian
geographical domain covers contemporary Iran, Iraq, Armenia, the
Republic of Azerbaijan, Georgia, the Northern Caucasus, Eastern Turkey, Turkmenistan, Tajikistan, Afghanistan and those of the Central
Asian countries, which have experienced the strong cultural and political influence of Iran.
The conference will address and seek to answer mainly to the following
questions: What were the main principles of cultural unity and
diversity in this huge area? How and in what capacity the cultural
interactions were taking place? How were the literary motifs in the
region reflecting on each other? What is the cultural future of the region? What are the modes of peaceful coexistence of different civilizations and cultures?

Scholars and postgraduate students are invited to submit papers and panel proposals relating to all aspects of humanities and social sciences on Irano-Caucasica, including:

1. Peoples and their Identities, Ethnic and National Diversity: Minorities and their Rights;
2. Historical Issues of the Region: History of the Iranian and Caucasian Peoples (Ancient, Medieval and Modern);
3. Literatures and Languages of the Region, Folklore, Textology;
4. Armenia as a Bridge between Iran and the Caucasus;
5. Economic and Political Problems and Challenges of the Region, Geopolitics of the Irano-Caucasica: Interdisciplinary Approach;
6. History of Religion: Religions of the region, Christianity, Islam, Ethno-Confessional Groups (the Yezidies, Alavies, Russian Sectarians, etc.);
7. Archaeology, Anthropology, and Sociology;
8. Caspian Region: Past, Present, Future;
9. The Cultural and Political Future of the Region.

Abstracts (not exceeding 500 words) are to be emailed by March 15, 2008 to: IranoCaucasica@armacad.org
A brief CV, including contact details is to be included in the message.
A notification about acceptance of the papers will be sent due to April 15, 2008.
Pre-organised panels should be thematically coherent and should
include title, abstracts, details of panel chair and participants.
The scheduled time for each paper will be 15 minutes plus 5 minutes for discussion.
The working language of the Conference is English.
The conference papers are planned to be published in a separate volume.
For the scholars coming from the region there will be limited funding to cover some expenses.
The next circular will be prepared right after the deadline for the abstracts, and will contain details on programme, registration fee, accommodation in Yerevan, the Armenian visa, etc.
Further information on the conference will appear on www.armacad.org.
For any further information do not hesitate to contact:
Dr. Khachik Gevorgyan,
Secretary of the Organising Committee
iranist@yahoo.co.uk
ARYA International University
Shahamiryanneri street, 18/2
Yerevan, Armenia
Tel: +374 (10) 44-35-85 Fax: +374 (10) 44-23-07
www.arya.am
Email: arya@arminco.com

۲۶ آذر ۱۳۸۶

گذر زمان

سالها پیش که وارد دانشگاه شده بودم برای کارت دانشجویی درخواست عکس جدید سه در چهار کردند. به عکاسی نزدیک خانه مادربزرگم در اصفهان رفتم. تعداد دوازده عدد چاپ کردم و این عکسها سالها به کمک آمدند و اینکه هر بار تجدید چاپ می کردم. گذشت سالها.
جریان زندگی مرا به پایتخت رساند و برای وارد شدن به خیل عظیم کارمندان و مستخدمین دولتی به هر دری زدم و سعی بر انواع آموزش مورد نیاز کردم. در پایان یکی از این دوره ها بود که تعدادی عکس سه در چهار خواستند. بناچار باز سری به عکاسی محل جدید زدم. باز تعداد دوازده عدد درخواست چاپ عکس کردم. موعد دریافت عکسها خوشحال وارد عکاسی شدم. قبض پرداخت را دادم و منتظر دریافت عکس شدم.
پاکت عکس ها را که باز کردم چهره ای غریب و ناآشنا را دیدم. برای لحظه ای خودم را نشناختم. سردرگم به عکسها نگاه می کردم و به دنبال پپلای قدیمی می گشتم که سالها با چهره اش خو داشتم!!باورم نمی شد سالها از آن زمان گذشته بود. و چهره ام، قیافه ام تغییر کرده بود بی آنکه که متوجه بشوم. هنوز هم اون لحظه که یادم میاد غمی دلم رو میگیره. دیگه بزرگ شده بودم بی آنکه متوجه بشم.

لانه ای روی درخت گردو؟؟؟

از سریالهای پاییزی تلویزیون که این روزها همه جا ازشون صحبت میشه هیچکدام رو "متاسفانه" دنبال نکردم و بنا به سفارش دوست و آشناو همکار و ...ا قسمتی از تمام و یا تکه ای از فیلم رو دیدم. اینبار نیز بعد خواندن مطلبی در مورد سریال روزگار دکتر قریب و صد البته به سفارش دوستی (قبلا همکار بود) تصیم گرفتم امشب این قسمت رو از دست ندم، چرا که این فیلم رو به خاطر بازیگر فقیدش (حسین پناهی) دوست دارم ببینم.
القصه اینکه در سکانسی از فیلم این آقا محمد کوچولو در حین بازی چشمش به لانه کبوتری بر روی درختی می افتد و هوس بالا رفتن از درخت و مشکل بالا و پایین رفتن از آن...ا ولی چیزی که توجه منو جلب کرد و برایم سوال برانگیز بود وجود لانه کبوتر بر روی درخت گردوست!!!؟ طی این چند سال که نگاهم به دنبال گردوی روی درختان باغ پدری بوده ندیده ام که کبوتر روی این درخت که محل رفت آمد کلاغهاست لانه کند و تخمی بگذارد!!؟ یادم می آید کلاغ یکی از دشمنان جوجه کبوترها و گنجشک هاست!!؟
کمی دقت در فیلم نامه نویسی بد نیست

۲۰ آذر ۱۳۸۶

no comment


آسمون ابری

همین طوری که داشت به سربالایی پیش رو نگاه می کرد نفسی تازه کرد و به راه افتاد. سعی می کرد به مسافت طولانی فکر نکنه، و برای خودش در دور دست سنگی، درختی یا گلی را نشانه می کرد تا به اون برسه. بعد دومی، سومی و ......ا گاهی از همراهش جلو میزد. ولی حواسش جمع بود که زیادی تند راه نره. از اون بالا با سرخوشی صداش می زد که گامهای تندتری برداره، زودتر خودش رو به اون برسونه. اما همراهش حواسش جای دیگه ای بود. با اینکه که روی لبش لبخند می نشست چشم هاش همراهی لب رو نمی کرد. خواست چندبار ازش بپرسه که به چه چیز فکر می کنه. با خودش فکر کرد اگه لازم باشه خودش همه چیز رو می گه.
قرار بود اون روز صبح تا قله کوه برسن.
در این مواقع سعی می کرد از خاطرات خوش روزها و سالهای قبل کوهنوردی شون براش بگه، البته این دیگه از کارهای همیشگی اش بود. انگار این کار شده بوده یک وظیفه محول شده به اون که هر بار همراهش رو از نگرانی، ناراحتی و مشکل پیش آمده دور کنه. چه با یادآوری خاطرات، چه با مثال زدن از شرایط پیش آمده از تجربه های خودش و دیگران.
اما اینبار یه چیزی بود که مانعش می شد سر حرف رو باز کنه. خودش هم نمی دونست چیه. نگاهی به همراهش کرد که همچنان در سکوت به سمت بالا و به قله نگاه می کرد. نگاهش به سمت نگاه اون رفت. اوه اینبار چرا اینقدر طولانی شده این مسیر!؟ تخته سنگی رو نشانه کرد و به قدمهاش انرژی داد. خواست دستش رو به سمت همراهش دراز کنه ولی همراه از یه مسیر دیگه داشت رو به بالا می رفت.
ناگهان وقتی به خودش آمد دید فاصله اش با همراهش خیلی زیاد شده حین فکر کردن چنان سرعت گامهاش بالا رفته که اونو جا گذاشته. همراهش اون پایین دست به قدری کوچک به نظرش آمد که ممکن بود از دیدش گم بشه.
روی تخته سنگی بزرگی روبه قله نشست. به آسمون ابری خیره شد.
فهمید.....دلیلش چی بود! چرا نمی تونست امروز مثل همیشه باشه.
خاطراتش تموم شده بود. دیگه حرفی نداشت بزنه.ا

منبع عکس

۱۶ آذر ۱۳۸۶

Nimany's t-shirt in Tehran

دیروز با سرزدن به یکی از مراکز خرید دوست داشتنی ام در غرب تهران تی شرت های اینو اینجا پیدا کردم.

اینم واسه خودم خریدم. من که خبر نداشتم که ایران هم وارد شده!!!ا
ولی اونهایی که مثل من دوست داشتن که یکی از این تی شرت ها رو داشته باشن سری بزنن به ........ا آدرس دقیق رو اگه خواستین ای میل می کنم


پی نوشت چند روز بعد: وقتی دوستی با شنیدن خریدن این تی شرتها در تهران دست به چانه شد و با نگاه متفکرانه اش پرسید: واقعا؟؟ اینها اصل هستند!؟ پیگیر قضیه شدم تا ببینم که از کجا آمده اند. فروشنده گفت چون این لباسهای گران هستند و در وسع ایرانیها نیست که آنها را خریداری کنند نیمانی تصمیم گرفته آنها را "تحت نظارت خودش" در ترکیه با قیمتی پایینتر تولید کند. حالا اگه کسی دستش یا تماسش به سازنده می رسه خبر بده که ببینن جریان از چه قراره. من که هدفم اطلاع رسانی بود بقیه اش با شما!؟

ریسک ذوب شدن

این منطقه احتمالا قابل تحریک ترین و اشتعال ترین منطقه در اروپا می باشد. اگر در اینجا آتش مجددا برافروخته شود نتایج آن ممکن است فاجعه بار باشد. ولی دنیا کمتر به ناگورنو قره باغ علاقه نشان می دهد، منطقه ای کوهستانی و محاصره شده که مورد مشاجره ارمنی ها و آذربایجانی هاست و ترجیح می دهد آنرا مانند یکی از نقاط "مورد ستیز منجمد" قلمداد کند. ولی ترس و واهمه در اینجاست که او ممکن است در حال ذوب باشد.
جنگی که در آن بیست و پنج هزار کشته داد در سال نود و چهار میلادی با توافق اتش بس دائمی پایان یافت که جمعیت اکثر ارمنی حکومت این منطقه بعلاوه نوار ارضی بلندی که از آن بعنوان "منطق بافر" یاد می کنند، آنرا بدست گرفت.(در زمان حکومت شوروی سابق نیز جمعیت اکثر این منطقه را ارمنی های تشکیل می دادند در حالیکه در زمین آذربایجان قرار دارد)ا. استحکامات خندقی دور طرف مورد مناقشه مجاور منطقه آتش بس چندی است که به هم نزدیک شده اند و هر روز صدای شلیک بیشتر می شود. حدود سی سرباز در طی سال جاری جان خود را از دست دادند. در اینجا هیچ نگهبان صلحی وجود ندارد و فقط تعداد کمی ناظران بین المللی آن هم بدون اسلحه حضور دارند. حتی آنها هم از دیده بانی به علت وجود مجادلات دیپلماتیک دست برداشته اند.
بدگمانی دو طرف مناقشه نسبت به دیگری مانع هرگونه مذاکرات صلح شده است. هر دو طرف قوای نظامی خود را توسعه میدهند. ذخایر بزرگ نقت در آذربایجان سالیانه بیست میلیارد دلار درآمد ایجاد می کند. الهام علی اف رئیس جمهور آذربایجان نوید داده است که فقط با حجم هزینه های نظامی که بیش از یک میلیارد دلار در سال خواهد بود از کل بودجه اجتماعی ارمنستان فزونی خواهد کرد. وی در سی اکتبر طی یک سخنرانی اعلام کرد:"ما هر زمان باید جهت آزاد سازی مناطق اشغال شده توسط نیروی نظامی آماده باشیم."ا
جلسه و مذاکره این هفته وزیران امورخارجه دو کشور در رابطه با سازش صلح نشانه های ضعیفی از موافقت نشان داد. امید این بود که هر دو رئیس جمهور پس از پایان این جلسه در نطق های جداگانه اعلام می داشتند که اعلام تصمیمات در رابطه با استقلال این منطقه به تعویق می افتد و ارمنی ها از مناطق اشغالی عقب نشینی می کنند و مرزها گشوده خواهد شد. ولی متاسفانه در هر دو کشور سال آینده موعد انتخابات رئیس جمهوری است و رهبران سیاسی دو طرف ترجیح میدهند ریسک اتهام و برچسب معامله با دشمن را بر خود نخرند.
احتمال وقوع یک جنگ همه جانبه در آینده نزدیک ممکن کم باشد ولی پیرو گزارش اخیر گروه بحرانهای بین المللی بروکسل، "ریسک جنگ" نشان می دهد که بیشترین زمان خطرناک در سال دو هزار و دوازده بوقوع بپیوندند زمانی که درآمدهای نفتی آذربایجان روند نزولی پیدا خواهد کرد و دولت آقای علی اف احساس برتری نظامی نسبت به ارمنستان خواهد کرد.
ناگورنو قره باغ در منطقه ای کاملا استراتژیک قرار گرفته است که با کشورهای گرجستان، روسیه، ایران و ترکیه محاط شده است. خط لوله باکو-تفلیس-جیحان درست از کنار منطقه آتش بس عبور می کند. یک برخورد کوچک نیز می تواند همه چیز را از کنترل خارج کند. یک مقام رسمی که دیر زمانی است در حال مطالعه و تحقیق درباره این مناقشه است نقل قولی از آنتون چخوف روسی می کند که اگر تفنگی در پرده اول نمایش روی دیوار آویزان است، وی حتما در آخر بازی شلیک می کند!!ا
منابع یک و دو

Chestnuts

هر ساله روزهای آخر فصل پاییز که میشه وقتی از کنار میوه فروشی ها رد میشم بدنبال میوه ای از درختان معتدل سردسیری می گردم. میوه ای جنگلی که با آن در سرزمین مادری ام آشنا شدم.
شاه بلوط از میوه های پاییزی خوش طعمی است که هر سال در این فصل به انتظارش هستم تا آن را دوباره امتحان کنم. در این چند سالی که در پایتخت سکنی گزیدم معمولا آنرا در میوه فروشی خیابان آزادی نزدیک میدان انقلاب یا در بازار تجریش می یافتم. گه گاه نیز میوه فروش محله نیز از سر ذوق یا سفارش مقداری از آن را برای فروش نیز برایم می آورد.
اما چیزی که امروز دیدم کاملا مرا شوکه کرد. در ابتدا با دیدن شاه بلوط و آن بسته بندی مناسب آن خوشحال شدم و فوری خریدم تا در این روز بارانی و سرد با بو دادن آن روی اجاق گاز و خوردن داغ داغ آن لذت ببرم.
به محض رسیدن به خانه در تدارک تهیه آن بر آمدم. تا برچسب بالا را روی بسته بندی دیدم.....لحظه ای جا خوردم انتظارش را نداشتم که این نیز وارداتی شود. ان هم از سرزمین شرقی...ا
همین طور که به کارم ادامه دادم به فکر فرو رفتم که مگر این میوه در سبد خانواده ایرانی چه جایگاهی دارد؟ چه میزان مصرف می شود که احتیاج به واردات آن الزامی شده؟!؟
همچنان که به دریافت اطلاعات در مورد این میوه در اینترنت بر آمدم به اخباری در زمینه خبری مبنی بر آفت این درخت در جنگلهای گیلان رسیدم.

در مناطق قفقاز جنوبی، کریمه این درخت بصورت وحشی رشد می کند اما در مناطق جنوبی اروپا، جنوب غربی و شرقی آسیا و در شمال شرقی آمریکا یکی از محصلات اصلی کشاورزی و غذایی است. در قرون وسطی ساکنین جنگل ها ی مناطق جنوبی اروپا که دسترست به گندم نداشتند از میوه درخت شاه بلوط برای تهیه نان استفاده می کردند.
میوه شاه بلوط ممکن است بصورت شیرین شده، آب پز شده یا بو داده شده سرو شود. نوع شیرین شده آن که روشی است فرانسوی بنام مارونز گلاسه شناخته می شود. امروزه در جنوب اروپا بعنوان آرد برای تهیه انوان نان ، شیرینی و پاستا استفاده میشود.

۱۳ آذر ۱۳۸۶

یوسف خان گرجی و قلعه سلطان آباد

گرجستان در قرن شانزدهم میلادی مصیبت بارترین دوران تاریخ حیات خود را سپری نمود. حملات عثمانیها و صفویان به بهانه جهاد با کفار و در واقع جامه عمل پوشاندن به اهدافشان یعنی توسعه ارضی و غارت اموال و گرفتن اسرا و غنایم فراوان چنان شدید و بی رحمانه بود که در پایان حملات دیگر از آبادانی و رونق اعصار گذشته چیزی به جشم نمی خورد.
از مطالعات و جمع بندی ماخذ و منابع دوره صفویه چنین بر می آید که در طول حملات صفویان به گرجستان تعداد کثیری از گرجیها به ایران کوچانیده شدند. تعدادی که صراحتا ذکر شده بالغ بر دویست و بیست و پنج هزار نفر است. همچنین در دوران زندیه و قاجار نیز اسرا به مناطق محتلف ایران کوچاینده شدند که جمعا در این سه دوره حدود دویست و هفتاد هزار نفر می باشند.
بسیاری از این مهاجرین طی سالهای متمادی برای حفظ وطن و هویت و ملیت خود با ساکنان محلی مدام در مبارزه بودند ولی در آخر با جمعیت بومی در آمیخته و ربان خود را از دست دادند.
در این بین کم نبودند از رجال گرجی که خود را تا مقامات و رده های نزدیک به پادشاهان صفوی، زند و قاجار رساندند و نام خود را در تاریخ این سرزمین ثبت کردند. هرچند که در منابع فارسی امروزه از نژاد و اصلیت آنها سخنی به میان نمی آید!!ا
در منابع به لیست طویلی از اسامی و امرا و حکام گرجی برمی خوریم. آنها در شمالی ترین نقطه سرزمین امپراطوری ایران- قراباغ، در جنوبی ترین نقطه- هرمز، در شرقی ترین- قندهار و در غربی ترین-بغداد حکومت می کردند.

بدلیل اتفاق میمونی که برای یکی از دوستان نزدیکم افتاده و به تازگی عروس اراکی های شده برایش مختصر تاریخچه ای از این شهر گفتم که به گرجی ها ربط داشت. شاید برای شما نیز این مطلب جالب باشد.
شهر اراک از نظر تاریخی نسبت به سایر شهرهای استان از قدمت چندانی برخوردار نیست. (البته اگر خانم صابری اعتراض نکنند) زمان احداث شهر اراک به دوره قاجار و سلطنت فتحعلی شاه می‌رسد. در اوایل سلطنت قاجار در عراق عجم بعلت وسعت زیاد و جمعیت فراوان همواره ناامنی و اختلافات محلی بروز می‌کرد و این امر از لحاظ سیاسی و اقتصادی برای حکومت مرکزی بروز مشکل می‌کرد. در زمان فتحعلی شاه قشونی به نام عراق تشکیل گردید و یوسف خان گرجی از فتحعلی شاه تقاضا نمود که برای مرکز قشون عراق عجم قلعه‌ای نظامی احداث کند. به همین جهت تأسیس ساختمان اولیه شهر به‌صورت قلعه‌ای به نام سلطان آباد، شروع ودر سال ۱۲۳۱ به پایان رسید.
یوسف خان گرجی مدت کوتاهی به نیابت از طرف سلطان محمد میرزا سیف الدوله پسر فتحعلیشاه حکومت اصفهان را بر عهده داشت. او در جنگهای ایران و روس هنگام حمله روسها به گیلان مامور دفع آنها شد و آنها را شکست داده از گیلان عقب راند. حوزه حکومتی وی علاوه بر اراک نواحی کزاز، کمره، تفرش و آشتیان را هم در بر می گرفت.
همچنین از این لینک می توان به احساس دوستی و خوش بینی یوسف خان گرجی به روابط گرجی ها و شاید ایرانیان نسبت به کلیمیان آن زمان پی برد:
كليميان در اراك
اطلاعات دقيقي از اولين حضور كليميان در شهر اراك در دسترس نيست. برخي اعتقاد دارند: «تعدادي يهودي در اوايل تأسيس قلعه سلطان آباد در سال 1231 ه.ق. در روستايي به نام دستجرده زندگي ميكردند تا اين كه پس از اتمام بناي قلعه سلطان آباد توسط يوسف خان گرجي آنها را به داخل قلعه آوردند و علت انتقال آنها هم اين بود كه اكثريت قريب به اتفاق آنان تاجر، دكتر و داروساز بودند» (روابط عمومي فرمانداري سربند، اقليتهاي مذهبي در شهرهاي اراك و شازند، سال 1370) كه البته سند معتبري در اين خصوص ارائه نشده است. مصاحبه به عمل آمده با برخي كليميان، حاكي از آن است كه تعدادي از يهوديان، در گذشته از گلپايگان، كاشان و همدان به اراك مهاجرت كرده اند.


پی نوشت بسیار مهم: همچنین می خواهم رازی را برای ماری عزیز برملا کنم. مدتها قبل با هم بر سر نژاد الله وردیخان بحث کردیم، گفتی که مادربزرگت میگوید او از اجداد شماست و من هم به تو ثابت کردم که وی گرجی است!!!ا ولی از اونجایی که احتمالا "یوخته" ریاضی ت ضعیف "بوده س" نتوانستی معادله را حل کنی!!؟ حالا مطلب را با مادربزرگ ات در میان بگذار.
دستهای پر مهرت را می فشارم ای خواهر گمشده من در تاریخ، ای هم خون من ای ماری خاتون گرجی :دی



منابع: ویکی پدیا، کتاب جایگاه گرجی ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران نوشته سعید مولیانی

۱۱ آذر ۱۳۸۶

Tehran, Today Morning