۰۶ آبان ۱۳۸۶

چشم و چراغ بي سوي جامعه

در ابتدا از همه خواننده هاي اين مطلب مي خواهم كه برداشت سياسي از نوشته ام نكنن و فقط به جنبه اجتماعي و سلامتي اون توجه كنن.
در طي سالهاي اخير و پس از "بازشدن" به اصطلاح فضاي سياسي كشور و مطرح شدن نامهاي جديد٬ جوان و گاه قديمي دنياي سياست٬ اميد در دلهاي مردم اين سرزمين بوجود آمد كه قشر روشنفكر و راهبر هنوز هم به حيات ادامه ميده و هر چند كم و خاموش و بي سروصدا به كار خود مشغول هست.
لازم به تذكر من نيست كه آينده هر كشور به اطلاع رساني و هدايت درست اين قشر بستگي پيدا مي كنه. هر آنچه آنها شاداب٬ سالم و تندرست باشند٬ اون جامعه بالطبع شاداب٬ پويا راه خودش را پيدا مي كنه.
پس از افت و خيز فراوان و تغييرات اجتماعي و سياسي طبيعي٬ برخي و گاهي به نوبت از مكانهاي اختصاصي و انفرادي (منظورم همون زندانهاست) سردر آوردند.
بستگي به مدت انزواي آنها٬ پس از مدتي از رسانه ها خبر بيماري٬ ناسلامتي آنها از زندان به گوش ميرسه. قصد آوردن ليستي در اينجا ندارم ولي اگر به اخبار اين چند سال اخير دقت كرده باشيد خبرهاي بدي از سلامتي اين قشر راهبر و هدايت كننده اجتماع به گوش رسيده است. آنها از انواع بيماريها از جمله كليه ( ديابت شايعترين آنهاست) قلب٬ چشم و ......ا رنج مي برن. اين خبر در مورد نود درصد آنها صدق مي كنه.
به نظر من اين يك فاجعه براي اجتماعي هست كه رهبران و فعالان اجتماعي و يا سياسي آن سالم نيستند و از بيماري رنج مي برن. اميدهاي يك جامعه لازمه كه بيشتر به سلامتي شون اهميت بدن.
نبايد چشم و چراغ يك جامعه كم سو باشه.

۰۵ آبان ۱۳۸۶

که نور خدا باشه و منو تو

به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و منو تو
نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو
بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه
به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دله دیگه بدونه
تو باوفایی تو باصفایی
از این خسته دل پروا مکن
مرا بیش از این رسوا مکن
الهی بمونی با مهربونی
جدایی نگیری قدرم بدونی
که دنیا نداره وفائی
بمون بر سر پیمون من
تو بازی نکن با جون من
که دنیا سرابه نقش بر آبه
دو روزه جوونی مثل حبابه
نیرزه به یکدم جدایی
به شهر و دیاری ببر تو مرا که نور خدا باشه و منو تو
نباشه به دلها نشونه غم امید و صفا باشه و من و تو
بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه
به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دله دیگه بدونه
تو باوفایی تو باصفایی


دلم بدجور گرفته....ا

۰۴ آبان ۱۳۸۶

Today recipe

یکی از مواردی که کمابیش بهم آرامش می ده و در حین اون می تونم عصبانیتم یا ناراحتیم رو هضم کنم، یا اینکه سر ذوق بیام و کدورت را در خانه فراموش کنم، آشپزی هست. این کار بهم آرامش میده در عین اینکه نفر دومی رو نمی تونم توی اشپزخونه حین کارم تحمل کنم. برای همین گاهگاهی همین هم موجب سوتفاهم می شه.

خانم های گرجی خانه دار هم مثل دیگر همنوعانشون اغلب زندگی خود را در آشپزخانه می گذرونن با تفاوت اینکه در بسیاری از موارد بار دوش زندگی هم بعهده اونهاست. چرا که مرد گرجی به تنبلی معروفه. به علت هوای معتدل سردسیر و "عمدتا" بدلیل بالای ذکر شده صیفی جات در گرجستان در فصل سرما به ندرت یافت می شد. فعل رو ماضی بکار بردم چرا که اکنون با ارتباطات و تغییر سیستم اقتصادی و حکومتی سبزیجات تازه و گوشت و میوه حتی از کشورهای آفریقایی وارد می شود. ولی لازم به گفتن نیست که همه توانایی خرید را ندارند. پس به همان روش سنتی خانه داری و آشپزی همچنان ادامه می دهند. منظورم اینه که زن گرجی از همان ابتدای تابستان وبا وفور میوه و سبزیجات مثل "مورچه" به فکر پاییز و زمستون خودش هست. درست کردن انواع مربا، ترشی و شور، کنسرو کردن سبزیجات مانند گوجه، کدو، خیار، میوه از کارهای تابستانی آنهاست.
سفره گرجی آنطور که آنها میز غذای خود را می نامند از غذاهایی ساده ولی درعین حال خوش طعم گسترده می شود.
معمولا روزهای آخر تابستان و اوایل پاییز کمبود بانکه های شیشه ای کاملا در خانواده ها محسوس است.
یکی از پیش غذاهایی که من هم هرساله به رسم دیرین برای خودم درست می کنم، خوراک فلفل دلمه ای قرمز است.
این خوراک را می توان هم بعنوان پیش غذا و هم در کنار غذای اصلی سرو کرد.

القصه: مواد اولیه: فلفل دلمه ای قرمز( البته در ایران نژادی متفاوت از این صیفی یافت می شود)، 5 عدد متوسط، سیر پنج حبه، جعفری 2 بسته (از همین هایی که بصورت آماده و پاک شده روی گاریها می فروشن)، ساقه ترد و برگ کرفس به نسبت مساوی با جعفری، روغن دو سوم لیوان، سرکه یک لیوان، نمک فلفل سیاه شکر به مقدار لازم،
طرز تهیه: فلفل دلمه ای ها را به قطعات دلخواه خرد کنید (البته حواستون باشه که قرار نیست برای مرغ خرد کنید)، جعفری و کرفس و سیر را نیز خرد کنید. در ظرفی لعابی روغن و سرکه را ریخته و روی حرارت متوسط به نقطه جوش برسانید. سپس نصف سبزیجات را به آن اضافه کنید. حال فلفل دلمه ای را نیز در محلول در حال جوش بریزید و بگذارید تا فلفل ها نرم شوند. در این بین اگر چند برگ بو به ظرف اضافه کنید مطمئنا بعدا پشیمان نخواهید شد. نمک و فلفل را هم فراموش نکنید. حال طعم مایع را بچشید اگر ترشی سرکه برایتان ناخوشایند بود با مقدار لازم شکر از ترشی آن بکاهید ولی مواظب باشید که شیرین نشود. بعد از پانزده تا بیست دقیقه باقیمانده سبزیجات خرد شده را نیز اضافه کنید و شعله را خاموش کنید. بگذارید خوراک سرد شود. سس باقیمانده نباید زیاد باشد. سپس در طرفی مناسب ریخته و برای مدتی دلخواه در یخچال و یا محلی سرد نگاه دارید. بونو اپتیت.

فکر می کنین ارزشش را داره که منو عصبانی و ناراحت کنین و در عوض یک غذای خوشمزه و خوش سیما در انتظارتون باشه؟؟

۰۱ آبان ۱۳۸۶

images- fall

Rtveli or Vintage in my town

به مناسبت دویست امین نوشته ام در اینجا و همزمان بودن با فصل انگورچینی در ولایتمان، چندتا عکس از مراسم انگورچینی باغ آبائ و اجدادی که با گوشی نازنیم گرفتم، اینجا می گذارم. در این مدت که به بیکاری متهم شدم، در مسیر رفت و آمد به ولایت و تهران بودم. آخر هفته ها مرخصی پنج شنبه و یه کیف سفری و یه بلیط اتوبوس. فصل پاییز از دوست داشتنی ترین فصلهای سال من است. طبیعت از لحاظ زیبایی ها وتنوع رنگ، هوا بی نظیر میشه. اگر باوری نداری، قدری با دقت به همین برگ خشک افتاده توی جوی نگاه کن، به آسمان نیمه ابری که گاه خورشید در پسش قایم می شه و باهات بازی میکنه بیشتر نگاه کن، خودت می بینی که چیزهای دیگه هم کشف می کنی.

زود باور

ظاهرا در جذب انرژی منفی تبحر خاصی دارم، چون دیروز بدون هیچ دلیلی تپش قلب پیدا کردم و ....ا
این موجب شد که به اصرار شیرخفته و همکاران به مطب دکتر نزدیک خونمون یه سری بزنم و بخوام که فشارم را کنترل کنه و ببینه چه خبره!؟
دکتر "سلطان" دو سه سالی هست که نزدیک خانه ما مطب اش رو باز کرده. خیلی وقت بود از خانم های همسایه و آشنای محل و اطراف در مورد دستورهای لاغری "عالی" و رژیم های غذایی مناسبش شنیده بودم ولی هیچگاه رغبت نکرده بودم حتی برای درمان سرماخوردگی و یا کسالت کوچک پا به مطبش بگذارم. یه جور حس خوبی نسبت به اون نداشتم (آنتی پاتی)؟ ر
دیروز وقتی به مطب خلوتش پا گذاشتم، صدای خانمی جوان از اتاق دکتر بیرون می آمد. خانم همراهش با پسر بچه ای کوچولو ظاهرا بیرون از اتاق منتظرش بودند. من بدون سروصدا وارد شده بودم! منتظر ماندم تا نوبتم برسه. صدای دکتر و ویزیتورش می آمد.
خانم جوان سرخوش بود و در مورد مشکلات پس از زایمان با دکتر مشورت می کرد. ظاهرا برای رژیم لاغری هم داشت دستور می گرفت. صحبت های دکتر را هر از گاهی ورود پسر کوچولو به اتاق قطع می کرد.
صدای خانم می آید که می گوید: میبینی دکتر چی میگن؟ (با خنده ای راضی): می گه تو زن باهوش و خوش مشربی هستی. از رفتار و کردارت معلومه که خیلی تند و تیزی.
زن: چه جالب از کجا فهمیدن؟ (ظاهرا می خواست فرمایش دکتر را تایید کنه)ا
دکتر: خوب! من آدم ها را زود می شناسم. بعدش هم چند باری هست که آمدین پیش من، زمان کافی بوده برای شناختن شما. خیلی کم پیش میاد که خانمی مثل شما باهوش و زرنگ باشه.
توی فکر فرو میرم. صداها به گوشم می رسه ولی نمی شنوم. یعنی دلم نمی خواهد که بشنوم. فقط گاهگاهی کلماتی و جملاتی برجسته می شوند: خانم زیبا و باهوش. اینو باید شوهرم بگه. اون کارگره. خوب اون حواسش نیست، من می گم. خیلی دوستم داره. اندامت را خراب نکن. حیفی!؟
دلم می خواست از مطب بیرون برم. ولی پاهام همراهی نمی کردن. سفت چسبیده بودن به زمین.
ببین دستور غذایی رو که دادم حتما بهش عمل کن و گرنه ازت ناراحت می شم. حالا چندتا ورزش هم بهت یاد می دم تا این گوشت و چربی که روی شکمت و "...." تلمبار کردی رو آب کنی.
دست راستت رو بیار بالا. نه. دست راست! این نه اون یکی. آره دست راست. خوب حالا ....ر
روی تخت دراز می کشی، اینطوری. بعد دست راست رو به پای چپ می رسونی. نه دست راست به پای چپ. آره پای چپ. آره یعنی دست مخالف به پای مخالف.....راست به چپ.
توی حیاط پله ها را که پایین می آیم، هنوز صدای دکتر می آید که می گوید نه دست راستتو بده، چپ نه اون یکی.......ر

۲۸ مهر ۱۳۸۶

طلوع دوباره

پس از مدت زمانی طولانی بالاخره فرصت تعمیر کامپیوتر را پیدا کردم. البته زودتر هم می توانستم ولی خودم رو تنبیه کردم چون فکر می کنم بیش از اندازه داشتم بهش وابسته می شدم. به هر حال جهت اطلاع عموم می رساند که همچون گذشته بساط ترجمه و گشت و گذار در این دنیای مجازی و نوشتن آنچه که هر از چندگاهی باعث غرغر کردن من می شود،برپاست.

۱۰ مهر ۱۳۸۶

"Wait for Me" or "Жди меня"

برنامه "منتظرم بمان" هر دوشنبه از کانال یک روسیه حدود ساعت شش شب پخش می شود. موضوع برنامه و هدف اصلی برگزار کنندگان آن پیدا کردن گمشدگان هست. هر هفته اگر فراموش نکنم پای ثابت این برنامه هستم شوق و ذوق بستگان و دوستان گمشدگان بعد از پیدا کردن گمشده خود خیلی تاثیر گذار است و من هم طالب تاثیر غیرممکن است که چندتایی دستمال کاغذی را مصرف نکنم. داستان های جالب و غمناکی را مشاهده می کنی. طبق ادعای تهیه کنندگان برنامه ماهیانه حدود هزار نفر از طریق این برنامه پیدا می شوند. در کشوری چنین پهناور (روسیه و کشورهای سابق آن) افراد به دلایل مختلفی ردی از خود بجا نمی گذارند. گاهی بدنبال کار و درآمدی خانه را ترک گفته به شهری، کشوری مجاور رفته و به دلیلی ارتباط خود را با خانواده قطع می کنند. گاه میان دو معشوق و دلداده جدایی افتاده و یکی از آن دو ترک دیار می کند و ... و ...ا خودتون می تونید بقیه رو در سایتشون که به زبان انگلیسی هم هست بخونید. چی میشد؟ چی میشد؟ (با وزن ترانه نوید بخونید) اگر توی کشور ما هم چنین برنامه ای برای گمشدگان جسمی و روحی پخش میشد؟
در پایین خلاصه ای از فعالیت این برنامه به زبان انگلیسی آمده است
"Wait for Me" is one of the most popular TV shows in Russia. Already seven years it is broadcasted in prime-time at the First National Channel of Russian Television. Since we had appeared we received more then 1 000 000 letters of recourses from all over the world. We manage to find about 1000 people a month owing to a unique method of search and a net of volunteers who help us in almost all the countries of the world. Nearly every hour somebody’s children, parents, friends, classmates, neighbours, sweethearts are found…