۰۸ مهر ۱۳۸۶

طلاق به سبک امروزی

در آينده اي نه چندان دور پيش بيني مي كنم كه دفتر خاطراتي خواهم نوشت با موضوع: داستانهاي من و تاكسي (بر وزن داستانهای من و بابایم)ا
قسمتي از زندگي و روزانه هر كسي كه شاغل باشه در درون وسايل حمل و نقل عمومي مي گذرد. بسته به محل سكونت هر شخص اين زمان ممكن است تا ساعتها٬ در شهرهاي شلوغي چون تهران طول بكشد.
براي من نوعي نيز كه هر روز با تاكسي و يا گاهي اتوبوس در تردد هستم شاهد اتفاقات و يا شنونده اتفاقات ديگران هستم. این اتفاقات گاه برايم تلخ و تجربه اندوز و گاه شيرين و به ياد ماندني بوده اند.

هفته پيش هنگام عزيمت به ولايت فاصله بين منزل و ترمينال مسافربري را با يكي از ماشين هاي آژانس معتبر محل طي كردم. راننده به محض به حركت درآمدن ماشين سر صحبت را با جمله "عجب زمانه اي شده" آغاز كرد. بدون هيچ مقدمه اي رفت سر اصل مطلب.
در مورد دوستش گفت كه در محل، صاحب سوپر ماركتي است با درآمد آنچناني و خانه اي و ماشيني. گفت امروز همراهش رفته بودم دادگاه طلاقش را بگيرد.
زندگي دوستش را تعريف كرد كه در ابتدا با خانمي آشنا مي شود كه ازدواج ناموفقي داشته و پس از آشنايي بيشتر، اين دو تصميم به ازدواج مي گيرند كه ظاهرا خانم در این بین به همراه خانواده مجبور به ترك ايران مي شود و سر اين دوست بدون كلاه.
پس از چندي اين دوست دوباره با خانمي آشنا مي شود كه از شوهر اول خود فرزندي دارد منتها اين موضوع را از همه پنهان مي كنند. پس از مدتي تصميم به ازدواج مي گيرند. مرد تمام تلاش خود را براي هر چه بهتر برگزار كردن مراسم عروسي ميكند و به قول راننده هيچ چيز كم نمي گذارد. القصه اينكه پس از مدتي سر و كله فرزند اين خانم در زندگي آنها پيدا شده و آن را تحت تاثير خود قرار مي دهد. پس از مجادلات و دعواهاي فراوان زن ادعا مي كند كه به خاطر فرزند خود مي خواهد به زندگي قبلي خود برگردد با اين تفاوت كه حال شوهرش همسري ديگر اختيار كرده است.....ا
راننده كه از صبح آنروز همراه دوستش رفته و در دادگاه خانواده بسر برده بود تحت تاثير محيط آنجا و موارد متعدد متقاضي طلاق با هيجان و عصبانيت خاصي تمام ماجرا را برايم گفت. در آخر هم معذرت خواهي كرد كه بدون دليل برايم داستان سرايي كرده و اعتراف كرد كه بايد براي كسي تعريف مي كردم خيلي ناراحت هستم. (راننده حس ششم قويي داشت٬ آدرس رو درست آمده بود...)ا
چندي است در اطرافيان و آشنايان از زندگي جوانهايشان خبر ناخوش مي شنوم. جوانان ديگر به زندگي مشترك مقيد نيستند. معيارها و ارزشها تغيير كرده اند٬ ساختار خانواده در حال تغيير است و به نظر مي رسد كسي نيست كه راه و چاره را بيان كند. در همين سفر آخر خود به ولايت دست كم خبر پنج مورد طلاق در آن شهر كوچك را شنيدم.
نمي دانم دليل چيست؟ اگر دلیل را بر عدم آشنایی کامل دو طرف فرض کنیم، این مورد منتفی است چرا که در گذشته ارتباط و دوستی میان جوانان به مراتب کمتر بود. راستی شاید تحمل و صبرمان کم شده و آنقدر سنگدل شده ایم که مادری فرزند خود را انکار کرده و به خانواده شوهر توصیه می کند اگر توانایی نگه داشتن فرزندش را ندارند بهتر است وی را به بهزیستی تحویل دهند (نقل به قول از یکی از موارد طلاق در تهران)!!؟؟
موارد بسیار است هر کدام داستانی خاص خود. زوجی تفاوت عقیده در محل سکونت، زوجی دیگر تفاوت سنی زیاد (ظاهرا عروس خانوم قبلا متوجه این موضوع نبوده اند!!؟)، زوجی اخلاق و عقیده طرفین را بهانه جدایی قرار داده اند. لازم به ذکر است که دادگاهها به راحتی حکم طلاق را صادر می کنندو هیچ تلاشی برای حفظ خانواده نمی کنند. (اگر مثال خواستید هر چندتا که بخواهید در آستین دارم)ا اینجاست که جمله "کیست مرا یاری کند"؟ صدق می کند براستی متولی این رویداد و فاجعه کیست؟ چه کسی باید فرهنگ سازی کند؟ جوانان را آموزش دهد؟ آیا واقعا همه آنها حق دارند؟ هر کسی داستان مختص به خود را دارد و هر کدام از آنها خود را محق می دادند. کسی هست آنها را راهنمایی کند؟


منبع عکس: ویکیپدیا- مدال مادر قهرمان

منم :اغما

هیچ دقت کردین توی سریال اغما که از شبکه یک پخش میشه همه بازیگران سریال بدون استثنائ وقتی وارد اتاقی می شوند در را پشت سر خود نمی بندند؟!؟؟ فرقی نمی کند که این دو بازیگر مرد-مرد باشند یا زن-زن یا مرد-زن. اول فکر کردم شاید به خاطر حفظ شئونات دیالوگ های خانم بردیا و دکتر ....(نوذری) باید در اتاق درباز صورت بگیرد ولی با کمی دقت دریافتم که نه این برای همه بازیگرها صدق می کند. اتیکت حکم می کند که وقتی وارد اتاق شخصی خود می شوی و خواهان صحبتی خصوصی با شخصی دیگری هستی، در را پشت سر خود ببندی!از قدیم که اینطور بوده.

مملوک نیستیم

ديروز ماري اعتراف كرد كه خيلي وقته نوشته هام رو نمي خونه!!!؟ گفت نوشته هاي خودت رو بيشتر دوست دارم... كمي بهش حق مي دم و كمي هم نه. حق رو به اين خاطر بهش مي دم چون فقط از طريق نوشته هام در اينجا بود كه به اصطلاح به افكارم و دغدغه هام پي مي برد.
از طرفي نوشته هاي متنوع با موضوع گرجستان و گرجيها رو براي روشنتر كردن "اذهان عمومي" انتخاب كردم تا ايرانيهاي امروزي مدعي مالك سرزمين هاي شمالي و قفقاز بدانند كه در آن سرزمينها قوم و نژادي آزاده خواه زندگي مي كند كه هيچ گاه خود را مملوك امپراطوري ايراني و يا روسي ندانسته و همواره براي آزادي و استقلال خود از اشغال هاي متمادي حكو.مت هاي بزرگ جنگيده است.
وقتي يك ايراني عصباني و ناراحت از عهد نامه تركمانچاي و يا گلستان با حرارت خاصي از زمينهاي به تاراج رفته ايراني توسط روسها سخن به ميان مي آورد بهتر آن است در مورد مردم، رسوم و تاريخ (آن طور كه آنها روايت مي كنند) آنها بيشتر بداند.
كما اينكه در مورد تاريخ و سرگذشت خود ممكن است دچار اشتباه شود.
دليل ديگر انكه از حدود صدهزار گرجي كه در ايران زندگي مي كنند مطلع گردد.
شايد بپرسي كه تا حالا كه كسي ندانسته مگر چه اتفاقي افتاده و يا بعد از اين چه اتفاقي خواهد افتاد.
نظر من اين است كه در دوران گذشته اگر اين قوم دور افتاده از اذهان دولمتردان ساكت ماندند و خواسته هاي خود را گاه با سكوت از كنارش گذشتند امروزه ديگر نمي توان آنها را ناديده گرفت. آنها نيز در اين سرزمين كمابيش ريشه دوانده و با اين خاك و بوم در آميخته و انس گرفته اند. براي پيشرفت آن تلاش كرده و فداكاري و از خود گذشتگي كرده اند آنها نيز در آينده طالب سهم خود و در نظر گرفتن مطالبات قومي خواهند بود. گرچه خواهي گفت خواسته ها و احتياجات قوم پارسي نيز در اين واهه از ياد مي روند... چه رسد به قومي غريب و مهمان در سرزمينت

۰۲ مهر ۱۳۸۶

ولع خرید

همیشه جنب و جوش مردم در ساعات پایانی روز در ماه ومضان برام جالب و تعجب آور بوده! مردم چنان با ولعی به خرید می پردازن که غیر قابل وصف هست. اگر کمی ناشی باشی(مثل من) در این ساعات دیگه نه نان داغ بهت می رسه، نه میوه خوب و نه سبزی برای پخت غذا. صفهای خرید برای مایحتاج روزانه چنان طویل میشه که از خیر هرچی خرید هست می گذری. حجم خرید مردم هم بالا می ره. اینو از روی تجربه و چیزی که به چشم می بینم میگم. عصرها در مسیر برگشت به خانه از میدان میوه و تره باری می گذرم. همیشه از دیدن جنب و جوش مردم در این مکان و به مشام رسیدن بوی های مختلف میوه و سبزی لذت بردم. ولی این روزها چنان شلوغ میشه که رد شدن از اون هم کلافه کننده است در برابر این باید صف مردم برای تاکسی دربست به علت خرید زیاد رو ببینید. نمی دونم این حرص و ولع به خرید از کجا ناشی میشه ولی "ظاهرا" هدف این روزها داره از یاد میره.......ا


بی ربط: در فیلم درخت آرزو که قبلا هم در موردش گفتم در صحنه ای مردی که نوید انقلاب را به مردم میدهد و همیشه با کشیش در حال دعوا و بحث است، به کشیش می گوید: ای پدر همه می دانند که مسیح لاغر بود، تو چی خوردی که اینقدر چاق شدی؟ چه چیزی باعث چاقی تو شده؟ مسیح نان خشک می خورد و به فکر بندگان خدا بود تو چی خوردی که به این بزرگی شدی؟

علیمردان خان های امروزی

در قسمتی از سریال امشب اغماء (از شبکه یک پخش میشه) مادر دختری (رز) معتاد به "قرص های مسکن" گلایه کرد که: مگه ما چی کم گذاشتیم براش!؟ که دخترمون به این روز افتاد. ناخودآگاه یاد همین جملات در داستان علیمردان خان افتادم. پدر علیمردان خان شاکی از دست پسر "لوس" و "ننرش" به آقای معلم می گوید ما چیزی برای علیمردان خان کم نگذاشتیم هر چی خواسته براش مهیا کردیم...ا
فکر می کنین الان علیمردان خان کجاست؟ چه کار می کنه؟ بنظر من شانس آورد که کمی زودتر بدنیا آمد وگرنه او هم الان جایی توی بیمارستان، کلینیک بازیابی سلامتی روز رو به شب می رسوند
خوش بحالش!؟
فکر کنم الان جایی توی فرنگ پس از اتمام تحصیلاتش (چون یادتونه که خیلی دوست داشت مثل سقراط و یا افلاطون بشه) مشغول به کار باشه و اصلا فراموش کرده که روزی با بچه های همسایه یه قل دو قل بازی میکرد، توپ بازی می کرد و گاهی هم توی مشاعره با بچه های همسنش شرکت می کرد. اون شاید این ها رو به یاد نداشته باشه....ا

تنها در درمانگاه!؟

تنها سوژه ی جالبی که این چند روزه برام پیش آمده تا با گوشیم ازش عکس بگیرم، همین دست راستم بوده. البته عکس های جالبتری هم تونستم بگیرم ولی برای حفظ شئونات نمی تونم اینجا بگذارم. :دی


Anosmia in Fall

چندی است بدلیل موقعیت مکانی خود در شرکت تمرین آنوسمیا (فقدان حس شامه) یا بویایی غیرفعال می کنم. و باور کنید خیلی هم موفق شدم. چون تجربه آن را قبلا هم داشته ام. یعنی به مغزم فرمان دادم که بو را تشخیص ندهد.
اولین بار زمانی بود که مجبور شدم آب آشامیدنی دانشگاه اصفهان را مزه کنم. آب بوی وحشتناکی می داد و متاسفانه از آنجایی که حس بویایی من خیلی قوی هست تا مدتها نمی توانستم نه آب بخورم و نه غذای خوابگاه را. تا اینکه تصمیم گرفتم دیگر "بو" نکنم و اینکار عملی هم شد.
تا مدتها وقتی در مکانی قرار می گرفتم که حس ششم به من اخطار می کرد بوی نامطلوبی به مشام خواهد رسید، مغز من هم حس بویایی را از کار می انداخت. منظورم در مورد مواد خوارکی و آشامیدنی است. تا مدتها لذت بوییدن آب را بر خودم محروم کرده بودم.
بالاخره زمان حضور در اصفهان هم به پایان رسید و این مشکل من هم کماکان حل شد ولی عادت را برای خودم نگه داشتم تا در مواقع ضروری به دادم برسد.
و حالا نیز بعد از مدتها این تمرین به دادم رسیده.
دلم برای بوییدن تنگ شده.

امروز که داشتم به خونه برمی گشتم ناخود آگاه حس بویایی من آزاد شد و بویی به مشامم خورد. بویی زیبا و دلنشین... بوی پاییز بوی برگ زرد بوی خاک بوی باد...م


منبع عکس: یک و دو

۰۱ مهر ۱۳۸۶

غرق در خود

این عکس مدتهاست منو به خودش مشغول کرده! زیباست. خیلی.
منبع عکس نمی دونم کجاست و در مورد چی ولی من برداشت خودم رو ازش دارم. عکس برحسب اتفاق و از طریق ردو بدل کردن فایل در شرکت بدستم رسید. از ماری برای این عکس ممنونم. گرچه جناب ادمین شرکت (البته بنا به دستور مدیریت آن) دیگه کم کم مانع چنین اتفاقات میمون می شن. و بندرت بشه دیگه عکس یا نوشته ای زیبا به دستمون برسه.

پی نوشت سریع: وقتی کمی تنبلی رو کنار بگذاری به یافته های جالب می رسی. از نام عکس به منبع و عکاس آن پی بردم.

وطن در سیم های چنگوری

در وبلاگستان فارسی بازی با موضوع وطن آغاز شد که صد البته من خیلی استقبال کردم. :دی. و از دوستان هم خواستم که بدون دریافت دعوتنامه از طرف شخصی دیگر در این مورد مطلبی بنویسند. در این بین یسنابابا که همیشه لطف دارند به این خواسته من جواب رد نداده و در مطلبی نظر خودشان را گفتند. من هم انچه را که در منابع گرجی کمابیش به دوران معاصر همخوانی دارد را بعنوان شرکت کننده در این بازی اینجا آوردم. امید است مقبول بیفتد.
آکاکی تسرتلی یکی از نویسندگان، شاعران و رهبران روشنفکر نهضت ملی آزادی گرجستان از بند و اشغال روسیه در اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم میلادی بود. وی همرزم ایلیا چاوچاوادزه و از دوستان نزدیک وی بود که در راه آزادی و پیشرفت گرجستان تلاشهای بسیاری کرد.
شعر چنگوری قطعه ای از منظومه ناتلا است. وی وطنش گرجستان آن روزها را به چنگوری و گرجی ها را به سیم های آن تشبیه کرده که اگر متحد نشوند و هر کدام در جای خود و به ضرب خود نواخته نشوند دشمن براحتی می تواند آن آوایی که خود می خواهد را با چنگوری بزند....ا چنگوری آلت موسیقیایی سیمی است شبیه سه تار ولی با طنینی و کوکی متفاوت و خاص.

„ჩანგურს სიმები გავუბი,
سیم های چنگوری را بستم
მოვმართე ნელა-ნელაო;
آرام آرام نواختم
შევუხმატკბილე ერთმანეთს:
نوایی آهنگین به گوش آمد
ოდელა-დელა-დელაო!“
او دلا دلا او
თავის ჰანგებზე თავის ხმით
با ریتم ها و صداهای خود
წკრიალებს ერთად ყველაო,
هر کدام به صدا در آمده اند
რომ არ გაფუჭდეს ჩანგური:
که چنگوری خراب نشود:
„ოდელა-დელა-დელაო!“
او دلا دلا او
ჩანგური საქართველოა,
چنگوری گرجستان است
სიმები ჩვენ ვართ ყველაო,
سیم ها نیز هر کدام از ما
სხვადასხვა კუთხის მცხოვრები:
ساکنین مختلف هر گوشه آن
„ოდელა-დელა-დელაო!“
او دلا دلا او
ჩვენც ხომ სიმების სისუსტემ
ما را نیز این سستی سیم ها
სინათლე დაგვიბნელაო!..
روشنایی را از ما گرفت
ბნელში რა სასიმღეროა:
در تاریکی چرا خواند:
„ოდელა-დელა-დელაო!“
او دلا دلا او
შორიდან შემოგვეპარა
از دور دزدانه آمد
მტერი, ვით ტურა-მელაო
دشمن در هیبت شغال- روباه
და სულ სხვა ხმებზე გვამღერებს,
و به آوازهایی دیگر ما را مجبور به خواندن می کند
არ მოსწონს „დელა-დელაო!“
از "او دلا دلا او" خوشش نمی آید
მწერიც კი ცხოვრობს თანხმობით,
حتی حشرات نیز با هم و در کنار هم زندگی می کنند
ფუტკარი... ჭიანჭველაო!..
زنبور .... مورچه ....ا
და ჩვენ რათ ვმღერით ცალ-ცალკე:
و چرا ما جدا جدا می خوانیم
„ოდელა-დელა-დელაო!“

"او دلا دلا او"ا
ერთობა ჩვენთვის ტახტია,
اتحاد برای اما تخت است
მტრებისათვის - სახრჩობელაო!..
برای دشمنان- چوبه دار
მტრებს „ვაი დედა“ ვაძახოთ
بیایید تا دشمن "وای بر من" بخواند
და ჩვენ ვთქვათ: „დელა-დელაო!“
و ما بگوییم: "دلا دلا او"
კმარა! ამდენმა ცრემლებმა
بس است! این همه اشکها
სიმები დამისველაო!
سیمهایم را خیس کرد
ვერც ვუკრავ!.. ვეღარცა ვმღერი:
نه می توانم ساز بزنم!...نه آواز بخوانم:ا
„ოდელა-დელა-დელაო!“
"او دلا دلا او"ا

1897

returned!

چند روزی هست که با آمدن ناتیا دیگه فرصت نوشتن نمی کنم! البته اینها همه اش بهانه اس. دستم به نوشتن نمی ره و گرنه اگه بخوام بنویسم که شده شب بیدار می مونم و اینکار رو انجام می دم. درست مثل حالا!؟
دلیل دیگه ننوشتن و ادامه ندادن به سری زنان در تاریخ گرجستان همان حکایت همیشگی سرعت پایین اینترنت هست. (اینم بهانه بعدی)ا
و اما توی این چند روزه هم بیکار نبودم. شیر خفته کلی برام فیلم می آورد و من هم که وجدان درد دارم نشستم برای جبران این مهربانیش فیلم ها رو دیدم. تقریبا دو سه شب در میان حدود هفت هشتایی دی وی دی می آورد که با دوستاش مشترک تهیه کردن . بعضی از فیلم ها به ذایقه من نمی خوره. آدم باید خیلی دوز مازوخیسمش بالا باشه تا فیلم های ترسناک و آدم کشی رو ببینه. این فیلم ها با نظر و دخالت من تقریبا از لیست ما حذف می شدن ولی بقیه فیلم هایی تقریبا جالب و دیدنی بودن.
بعضی ها قدیمی و بعضی ها هم داغ داغ مثل راتاتوی
از فیلم های با موضوع کلاسیک سوارکاری روی بام و ملکه مارگو رو دیدم. این آخری رو خیلی دنبالش گشتم تا بر حسب اتفاق یکی از دوستان لطف کرد و برام تهیه کرد.


آهان! فیلم دیگری که خیلی ذهنم رو مشغول کرد و توصیه می کنم حتما ببینید فیلم خانه ای برای نه نفر است. فیلم با تعلیق و هیجام فراوانی همراه است در عین حال که از موضوع چالش برانگیزی هم برخوردار است.
فیلم دیگر از سری فیلم های جیمز باند بنام کازینو رویال بود. سرگرم کننده بود ولی یه قسمتی از فیلم واقعا خنده دار و تعجب آور که دست اندکاران هالیودی با اون همه نظارت و مدیریت و نکته سنجی چطور یه قلم رو فراموش کردن. در صحنه ای از فیلم که همگی از پشت میز بازی برای استراحت بلند شده و بیرون می روند لاشیفر رقیب جمیز باند دستگاه تنفسی آسم خود را بجا می گذاره و طبعا باند هم رفته و داخل آن کپسولی رو جای می گذاره. بعد از این نقش این کپسول در فیلم نامعلومه و اصلا نویسنده و کارگردان و تدوین گر فراموش می کننه که چنین پلانی رو در فیلم گنجانده اند!!!؟ اگه من وسط فیلم خوابم برده بهم بگید!!ا
سعی می کنم در روزهای بعد دنباله زنان در تاریخ گرجستان رو ادامه بدم و همچنین از وقایع اتفاقیه کمی غرغر کنم.

۲۳ شهریور ۱۳۸۶

گرجی خاتون و نشان شیر-خورشید გურჯი-ხათუნ

بالاخره آمد، شش ماه گذشت تا اینکه تونستیم دوباره همدیگر رو ببینیم. ناتیا رو میگم.
امروز را با مرور "دور تند" این مدت جدایی گذروندیم. صحبت به زندگی گرجیهایی که در سالهای اخیر به گرجستان سفر کرده اند نیز کشیده شد و تلاشهای گرجیان ایران برای ابراز هویت خود در محافل مختلف ایرانی نیز اشاره کردیم.
در مورد وبلاگم پرسید که این اواخر بدلیل ترجمه کتاب کمتر مطالبم رو خونده. گفتم روزهای اخیر در مورد زنان گرجی در تاریخ دارم مطلب می نویسم. و به پست اخیر یسنابابا درباره خورشید خانم و شباهت وی به ملکه تامارا نیز اشاره کردم. ناتیا درباره کتابی که در تفلیس چاپ شده توضیح داد. کتاب در مورد زندگی "تامارا" و یا همان گرجی خاتون است. او نوه دختری پادشاه تامارا است.

همانطور که در پست پادشاه تامارا اشاره کردم وی صاحب دو فرزند لاشا گئورگی و روسودان می شود. پس از مرگ زود هنگام لاشا-گئورگی، روسودان ملکه گرجستان می شود. وی همسر مقیس الدین سلجوقی (فرزند طغرل دوم) بود و برای استحکام پیوند خود با این سلسله دختر زیبا روی خود تامارا را به همسری قیاس الدین کیخسرو دوم حاکم آناتولی در آورد.
کیخسرو دوم دلبسته تامارای زیبا شد و به وی این اجازه را داد که همچنان دین خود- مسیحیت را حفظ کند.
تامارا با دانش و بینشی که داشت در دربار سلجوقیان توانست حامی شاعران و هنرمندان و دانشمندان آن دوره شود. بدین ترتیب با زیبایی خود توانست دل پادشاه را بدست آورده و با کارهای خیر خود نیز دل مردم را.
دلبستگی پادشاه سلجوقی تا بدین جا پیش می رود که دستور میدهد از روی چهره وی سکه ضرب کنند اما درباریان مانع وی می شوند، پس دستور می دهد به زیبایی صورت تامارا عکس خورشید و به قدرت وی عکس شیر را روی تمام سکه ها ضرب کنند. در تاریخ آمده است که ریشه نماد شیر-خورشید بدین ترتیب نهاده شد و در دربار سلجوقیان رواج پیدا کرد و به ایران نیز این سمبل رسید.
اما این روزهای خوب زندگی دیری نپایید.
مادرش روسودان که از ابتدا می خواست پس از مرگ برادرش سلطنت گرجستان به فرزند وی انتقال یابد، پسر برادارش بنام داوید فرزند لاشا را به دربار قیاس الدین فرستاد و از آنها خواست تا وی را در آنجا سر به نیست کنند. و بلافاصله پسرش داوید را برای سلطنت اعلام می کند. غافل از اینکه داماد و دخترش از این دستور سرپیچی کرده و از داوید فرزند لاشا با آغوشی باز استقبال کرده و در دربار خود از وی پذیرایی می کنند.
ملکه روسودان با شنیدن این خبر چندین بار پیغام می دهد که داوید را به قتل برسانید ولی همچنان جواب منفی دریافت می کند. پس به داماد خود پیغام می دهد که چه نشسته ای که دخترم تامارا و داوید پسرلاشا عاشق و معشوق هستند و تو بی خبر از همه جا. من دلم برای تو می سوزد.
شاه خشمگین از این خبر دستور به دریا انداختن داوید می کند و تامارا را نیز سخت شکنجه می دهند. گفته می شود که تامارا در شکنجه های خود و برای اثبات بی گناهی اش دین اسلام را می پذیرد و نام خود را تغییر میدهد.
پس از این وی بنام گرجی خاتون شناخته می شود. پس از چندی قیاس الدین فوت می کند و معین الدین پروانه حاکم آناتولی می شود. گرجی خاتون پس از چندی همسر وی می شود. و باز به حمایت های خود از هنرمندان، دانشمندان می پردازد. گرجی خاتون ارتباط دوستانه ای با حکیم جلال الدین رومی نیز داشته است. وی حتی پس از مرگ مولانا به معماران آن دوران کمک مالی می کند تا بنایی درخور و شایسته وی بر مزارش بسازند.

ვუძღვნი ჩემს გურჯი-ხათუნს და უცხოეთში მცხოვრებ ქართველ ქალებს – ყველაზე სევდიან ემიგრანტებს დედამიწაზე

نویسنده کتاب "خاتون گرجی" داوید توراشویلی چنین در مقدمه کتاب می نویسد: تقدیم به گرجی خاتون و به تمام زنان گرجی در غربت- غمناک ترین مهاجران روی کره خاکی

۲۱ شهریور ۱۳۸۶

my desktop's new view

این نمایی از دسک تاپ من در شرکت هست که بعدازظهر غافلگیرم کرد. این دستور از طریق شبکه به تمامی کاربران شرکت ارسال شد!!!!؟
من هم پیشنهاد دادم که یک شورش مدنی داشته باشیم و تمام فایلها را نگه داریم تا ببینیم کی چه ضرری می کنه؟ حالا "مربوط باشه یا نامربوط"؟

۲۰ شهریور ۱۳۸۶

معروفترین زنان گرجی در تاریخ: قسمت سوم- ملکه کتایون ქეთევან წამებული

در آغاز قرن هفده میلادی کارتلی و کاختی- مناطق شرقی گرجستان تحت سلطه حکومت صفویان ایران بود. شاهان دست نشانده در این دو منطقه گرجستان گرچه در ظاهر مطیع شاه ایران بودند ولی در باطن هیچ فرصتی را برای شورش و آزادی از سلطه را از دست نمی دادند و مدام مترسد فرصتی بودند تا نقشه های خود را اجرا کنند. یکی از این رهبران، ملکه کتایون بود.
کتایون دختر شاهزاده آشوتان -موخران و همسر ولیعهد پادشاهی کاختی- داوید بود. داوید در سال 1602م وفات یافت.در بهار سال 1606م بنا به درخواست ملکه کتایون تیموراز دوم فرزندش را به پادشاهی نشاند. تیموراز در این هنگام شانزده سال بیش نداشت و در واقع ملکه کتایون حکمرانی می کرد.
در سال 1614م شاه عباس که به مرزهای گرجستان نزدیک شده بود و در گنجه حضور داشت از تیموراز برای نشان دادن حسن نیت خود درخواست اعزام فرزند خود به دربارش کرد. درباریان گرجی به تیموراز توصیه کردند که اگر پسر کوچک خود و مادرش را به نزد شاه بفرستد وی از اضافه کردن خراج و حملات دیگر به گرجستان صرفنظرخواهد کرد!ا پس از حضور ملکه کتایون و نوه اش الکساندر شاه عباس باز از تیموراز درخواست می کند پسر ارشدش لوانی را بفرستد!ا که اینبار نیز پادشاه گرجی مجبور شده و تنها فرزندش را نیز به نزد شاه می فرستد. شاه عباس دستور می دهد اسیران را به اصفهان بفرستند.
و دستور حمله و کشتار "یاغیان" گرجی را داد. لشکر شاه صفوی از سمت شرق به گرجستان حمله کرد. تیموراز با لشکر کوچکش بعه سختی از حلقه محاصره گذشته و به کارتلی نزد شاه سولومون رفت. از آنجا هر دو پس از مقاومتهای کوتاه به غرب گرجستان پناه بردند. دو منطقه بی دفاع شرق گرجستان در دست لشکر صفوی روزهای سختی در پیش رو داشت. بسیاری از شهرها و روستاها ویران و سوزانده شدند. اهالی روستاها نیز بعنوان اسیر به ایران فرستاده شدند. (قبلا در این مورد در پستهای کوچانیدن به تفصیل گفته بودم)ا
در اصفهان ملکه کتایون را از بچه ها جدا کرده و به شیراز فرستادند. در این زمان حاکم شیراز امام قلی خان اوندیلادزه، فرزند الله وردیخان اوندیلادزه بود. پسرها به دستور شاه مقطوع النسل شدند. هر دو در مدت کوتاهی فوت کردند، گویند لوانی قبل از مرگ دچار اختلالات روانی نیز شده است.
امام قلی خان تا مدتها این خبر ناگوار را از ملکه کتایون پنهان می کرد ولی در آخر خبر به ملکه نیز رسید و وی را سخت ناراحت کرد.
شاه عباس پس از برگشت از کشورگشایی های خود سراغ ملکه کتایون را می گیرد. به وی اطلاع میدهند که ملکه همچنان به مناسک مذهبی مسیحی خود ادامه میدهد. چرا که اسیران می بایست فورا دین اسلام را قبول می کردند!ا شاه دستور می دهد یا مسلمان می شود یا باید مرگی تلخ را پذیرا باشد.در این بین شاه تیموراز در تلاش بود تا با کمک و پا در میانی پادشاه روسیه ملکه را آزاد کند.
شاه با این عمل خود می خواست روحیه گرجی ها را تضعیف نماید. دستور اکید شاه به کتایون ابلاغ شد. ملکه از دستور شاه سرپیچی کرد و در جواب گفت برای مرگ آماده است. شاه حتی سعی در تطمیع ملکه نمود و به وی در صورت مسلمان شدن وعده هایی داد که اینبار ملکه با علم به وعده های تو خالی شاه جواب رد خود را همچنان ارسال کرد.
سرانجام بدستور شاه در روز سیزده سپتامبر 1624م ملکه کتایون را در ملاعام با آهنهای گداخته شکنجه دادند. روز بعد در تاریکی شب میسیونرهای کاتولیک جسد تکه شده و سوخته شده ملکه کتایون را جمع آوری کردند و به مدت سه سال از آن نگهداری کردند سپس قسمتی از آن را به هند و بلغارستان برده و در آنجا دفن کردند و قسمتی را نیز به گرجستان برده و در کلیسای آلاوردی در کاختی دفن کردند.
در مورد شکنجه ملکه کتایون بسیاری نوشته شده است برای مثال نویسنده آلمانی آندراس گریفیوس درامی دارد بنام: کتایون گرجی و یا طاقت غیر قابل شکست. کلیسای گرجستان کتایون را به عنوان یکی از مقدسین شناخت و روز سیزده سپتامبر را برای یادبود وی نام گذاری کرد.
منابع: ویکی پدیا: http://en.wikipedia.org/wiki/Ketevan_the_Martyr منابع دیگر نیز بزبان گرجی می باشند.

۱۹ شهریور ۱۳۸۶

معروفترین زنان گرجی در تاریخ: قسمت دوم- شاه تامارا თამარ მეფე

تامارا پادشاه نوه داوید بانی و فرزند ارشد گئورگی سوم بود. او در سال 1166ا میلادی متولد شد. از آنجاییکه گئورگی دارای فرزند پسر نشد در زمان سلطنت خود در سال 1179ا، تامارا به ولیعهدی برگزید تا در آینده برای وی درباریان و اطرافیان مشکلی بوجود نیاورند. به سلطنت رسیدن یک زن در آنزمان در گرجستان و حتی بیرون از مرزهای آن امری معمولی نبود.
در سال 1184ا گئورگی سوم درگذشت و تاج و تخت پادشاهی رسما به دست تامارای هجده ساله به عنوان اولین زن، افتاد.
در سال 1185م با تصمیم بزرگان دربار با شاهزاده روسی بنام یوری ازدواج می کند ولی پس از اندی در سال 1187م بدلیل بی لیاقتی و بی کفایتی و شخصیت نامناسب و متزلزل یوری از وی جدا می شود. آنها فرزند نداشتند.
در سال 1188م تامارا با داوید سوسلانی یکی از نوادگان شاهزادگان باگراتیونی ازدواج می کند. ثمره این ازدواج دختری بنام روسودان و پسری بنام لاشا-گئورگی بود. پس از این ازدواج تامارا همچنان مقام و منزلت خود را حفظ می کند و بعنوان پادشاهی مقتدر به کمک همسر خود به فرمانروایی کشورش می پردازد.
تامارا پادشاهی باهوش شد. وی با اقتدار کامل و شهامت اصلاحات ساختاری مملکتی را که پیش گامانش، پدربزرگ و پدرش شروع کرده بودند ادامه داد. پس از آنکه شرایط سیاسی و اوضاع داخلی گرجستان را سامان داد دست به فعالیت های سیاسی خارج از کشور زد. در این دوران گرجستان دوران طلایی خود را تجربه کرد. گستره مرزهای کشور گرجستان در اوایل قرن سیزده میلادی به شهر اردبیل در زمان تسلط سلجوقیان، شمال ایران نیز رسیده است!ا تامارا به تشکیل امپراتوری ترابوزان کمک کرده و آنرا از خراجگزاران خود نموده است.
پادشاه تامارا همچنین به گسترش هنر و ادبیات و صنعت توجه فراونی داشته است. در زمان وی شهر تاریخی واردزیا، کلیسای بتانیا ساخته شد. حماسه پلنگینه پوش نیز در همین زمان نوشته شده است.
تامارا در سال 1213م فوت کرد و بنا بر وصیتش وی را در کلیسای گلاتی در شهر کوتائیسی به خاک سپردند، گرچه تاکنون مزار وی ناشناخته باقی مانده است. کلیسای گرجی پادشاه تامارا را به عنوان مقدسین شناخت و روز چهارده ماه می در تقویم کلیسا به نام وی نام گذاری شد. در این روز جشنی بنام تاماراوبا برگزار می شود.

اطلاعات بیشتر: یک، دو، سه و چهار


پی نوشت: دوستی بر من خرده گرفت که در ترجمه مصداق های کلمات گرجی به فارسی کمی بیشتر دقت کن! (من امروز حسابی روی دنده شیطانی بیدار شده بودم) در جواب خواستم این گفته خود را با مثال بیان کند. در جواب شنیدم که برای زنان "معمولا" مقام ملکه گفته می شود و نه "پادشاه" که من ترجمه کردم.
البته این حرف ایشان در مورد ترجمه های فارسی من بسیار بجا و درست است ولی نه اینبار، البته متاسفانه!ا چرا که عنوان و مقام تامارا بدرستی همان پادشاه است و نه ملکه. این عنوان را بدلیل شخصیت مقتدر و با صلابتش به او داده اند. به گرجی تامار مه په گفته می شود و نه تامار ددوپالی!!ا
Tamar Mepe not Tamar Dedopali

۱۸ شهریور ۱۳۸۶

معروفترین زنان گرجی در تاریخ: قسمت اول مدآ

در تاریخ پرتلاطم گرجستان کم نیستند زنانی که با اعمال و رفتار خود نام و تاثیر خود را جاودانه کردند. در این میان نباید از نقش مادر و زن گرجی در تربیت و پرورش فرزندانی شایسته و وطن پرست و فداکار گذشت. زنان گرجی هر جا که وطن می طلبید پا به میدان کارزار گذاشته و با جان خود از آن دفاع می کردند.
مدآ، شاه تامارا، کتایون عذاب دیده، تامارا واشلونلی، مایا سقنتلی، تینا ساوکیسلی، زنان خانواده باتونیشویلی، مانانا اوربلیانی و ... بسیاری دیگر نام زنانی است که در تاریخ گرجستان و گاه جهان می درخشند.
احتمالا نام مدآ را شنیدین و چیزهایی هم حتما در مورد افسانه آرگونات ها. ولی اینکه مدآ اهل کدام منطقه بود زیاد توجه شما رو جلب نکرده! پس بدانید و آگاه باشید که:ا

مدآ براساس افسانه های یونانی دختر کوچک پادشاهی کولخیس، شاه آیتیس (در حدود قرن ششم پیش از میلاد) است. طبق افسانه مدآ به محض دیدن یاسون، رهبر ارگونات ها، عاشق وی می شود و به او کمک می کند تا "پشم زرین" را از جنگل آرس و از دست اژدها برباید و به یونان ببرد. مدآ که دیگر جرات ماندن در کشور خود را ندارد به همراه معشوقه خود به یونان فرار می کند. پس از این عمل مدآ، پدر وی شاه آیتیس از پادشاهی برکنار شده و برادر ناتنی وی پرسوس سوم جانشینش می شود.
مدآ به مدت ده سال با یاسون زندگی می کند و صاحب دو فرزند پسر نیز می شود. اما پس از مدتی در می یابد که شوهرش یاسون که تمام امید زندگی وی بود و به خاطر او به سرزمین خود و خانواده اش پشت کرد، قصد ازدواج با شاهزاده ای یونانی دارد. وی خشمگین و ناراحت از این خبر لباسی را بعنوان هدیه برای نوعروس ارسال میکند. بدن عروس با پوشیدن لباس آتش گرفته و میمیرد و بدین ترتیب انتقام مدآ از یاسون گرفته می شود.
در کتابهای تاریخی پایانهای مختلفی برای زندگی مدآ آمده است. برای مثال، پس از کشتن نوعروس، برادران و اطرافیان شاهزاده به انتقام برآمده و فرزندان مدآ را به قتل می رسانند. ولی در جایی دیگر آمده است مدآی پریشان حال و عصبانی دست به کشتن فرزندان خردسال خود می زند. (البته این ادعای آخری مخالفان بسیاری در میان تاریخ نویسان دارد)ا
پس از کشته شدن فرزندانش مدآ به آتن رفته و با شاه اوگوس ازدواج می کند. از وی صاحب فرزند پسری می شود بنام مدوس. پس از آنکه جانشین قانونی تخت پادشاهی، تئوس به آتن می آید، مدآ همراه فرزند خود آنجا را ترک گفته و به کولخیس بازمی گردد. در آنزمان آیتیس دیگر پادشاه نبود. مدوس به پدربزرگ خود کمک کرده و وی را دوباره به تخت پادشاهی باز می گرداند.
در دوران عهد عتیق مردم مدآ را یکی از خدایان می پنداشتند و به نام وی خانه ها و عبادتگاههایی بنا می کردند.
در عهد عتیق و دانشمندان عهد حاضر نام وی را ریشه کلمه مدیسین یا همان پزشکی می دانند. براساس افسانه ها و منابع تاریخی مدآ هوش فوق العاده ای در درمان داشت و توانایی درمان بسیاری امراض لاعلاج آن زمان را داشت. برای مثال در ارتباط با نام وی در منابع تاریخی می توان از داروهای خواب آور، نیروزا، اتفاقات شفا دهنده و یا مرگ آور، آموزش گیاهان دارویی و غیره ذکر کرد.

البته اینها را احتمالا کمابیش می دانستید ولی هیچوقت به ذهنتان رسیده که کولخیس کجاست؟ از لحاظ جغرافیایی در کجا قرار گرفته؟ کولخیس به پادشاهی غرب گرجستان امروزی گفته می شد که نقش مهمی را در تشکیل فرهنگ و تمدن ملیت گرجی ایفا کرد. در نقشه پایین تقسیم بندی سرزمین گرجستان در قرنهای ششصد تا صد و پنجاه قبل از میلاد مسیح را می بینید.ا




پی نوشت: دریافتم که این مطلب صدو بیستمین نوشته من در سال جاری میلادی است. امیدوارم صدوبیست هزارمین پست رو بنویسم با تشویق های شما!؟؟
عجب آرزویی

۱۵ شهریور ۱۳۸۶

Samir Strati نقاش خلاق

نقاش خلاق آلبانیایی سمیر استراتی روشی ابداعی را برای خلق آثار خود بوجود آورده است. برای مثال وی با استفاده از میخ های متنوع پرتره معروف داوینچی را به تصویر کشیده است و یا با استفاده از خلال دندان اسبی را "نقاشی" کرده است.
عکس ها را می توانید در لینکهای پایین ببینید
http://babajana.com/index.php?newsid=759

http://hao.ru/news/archives/category/tnm/

شب، سکوت، کوهستان

تا حالا شب رو به این صورت، اون هم از دریچه دوربین دیده بودین؟

دوست جدید شیر خفته

دیشب پس از سوار شدن به ماشین ازش پرسیدم، خوب؟ گفت: آدم هرچه بیشتر دوست خوب داشته باشه کم هست!ا
شیرخفته همیشه از برخورد اول کمی "واهمه" داره و به سختی یک آدم جدید رو قبول می کنه، البته این از اون حس غلط پیشداوری ناشی میشه. به همین خاطر به من هم استرس وارد شده بود. ولی وقتی جمله بالا را دوبار تکرار کرد، آروم گرفتم.ا