۰۲ شهریور ۱۳۸۶

"ما هم تشکر می کنیم"

مشغول خواندن تیترها و لینک بالاترین بودم که در این بین "تشکر یک خواننده از سردار رادان" به نقل از سایت بازتاب توجه ام را جلب کرد. پس از خواندن این متن بود که به "ناسپاسی" و "قدر ناشناسی" خودم و دیگر نزدیکانم پی بردم. ما نیز در اینجا از کرده خود پشیمان بوده و ملتمسانه خواستاریم که ما را نیز جزو آن هشتاد و پنج درصد راضیان عملکرد این نیرو دانسته تا بلکه این عدد به نود و بلکه بیش از آن عبور کند، چون فکر می کنم تعدادمان کمی زیاد باشد!!ا

القصه، چند روز پیش که تا ساعت نه شب باید منتظر دوستی می بودم تا با هم به خانه برمیگشتیم، پس از انجام کار خود دریافتم که هنوز تا ساعت نه وقت زیاد دارم. تصمیم گرفتم که از پیاده روهای تازه تعمیر شده خیابان ولی عصر و هوای خنک این روزهای پایتخت استفاده کرده و بدین صورت کمی با زمان در بیفتم. هنوز لذت پیاده روی را نچشیده بودم که نرسیده به پمپ بنزین خیابان میرداماد، شاهد "التفات بس فراوان" یکی از برادران "دینی" شدم. در آن شلوغی مختص این خیابان ناگه در برابر این حمله تنها ماندم. به هر زور و توانی بود خود را از چنگالش نجات دادم. مرد به سرعت از صحنه دوان دوان فرار کرد. به اطراف خود نگاه کردم تا کمکی بیابم، مردی یا زنی با یونیفرمی سبز رنگ که داعیه حفاظت و حمایت من در برابر "اشرار" دارد، اما دریغ.
با پاهایی لرزان به پیاده روی خود ادامه دادم که در برابر خود صندلی سنگی دیدم. به روی آن افتادم و سعی در حفظ خونسردی خود کردم. بغض در گلویم جمع شده بود، عصبانی بودم. دلم می خواست فریادی بزنم تا آنکه ادعای حفظ نظم و حمایت اجتماعی دارد گوشش کر شود.
کم کم به خود مسلط شدم. کتابی از کیفم برداشته و مشغول به خواندن آن شدم. صدایی از پشت به گوشم رسید. "خانم چرا تنها نشسته اید، من هم تنها هستم. بیام پیشتون بشینم!!!؟" جوابی ندادم. باز درخواست خود را تکرار کرد. اینبار با صدایی بلند گفتم بهتره به راهت ادامه دهی. اینجا نایست!ا مرد ول کن نبود باز به حرفهای بی سر و ته خود ادامه می داد. باز فریادی زدم. مرد پس از کمی تامل رفت.
باز رهگذران دیگری از من دلیل "تنهایم" را پرسیدند و هر یک به نوعی خواستار "کمک" به من بود.
کلافه شدم و به سمت میدان ونک برگشتم تا در ایستگاه اتوبوس منتظر دوستم بمانم. به میدان که نزدیک شدم، تعدادی ماشین گشت، افراد انتظامی مسلح، گشت امر به معروف، آقایان و خانم هایی که در معبرهای میدان ایستاده و با گزینش کردن تک تک افراد لباس، پوشش و ظاهر آنها را از این معبرها عبور می دادند. میدان بسان دوران حکومت نظامی شده بود. از کنار دختری بسیار جوان در لباس نیروی انتظامی رد شدم که مانع عبور خانمی شده بود با مانتوی سارافونی مشکی. " می دونین چیه این مانتوی شما به بدنتون چسبیده، و تمام اعضا و برجستگی بدنتون رو قشنگ نشون میده، این باعث جلب توجه آقایون میشه"!!!!!!؟ زن در لباس مانتوی سارافونی خنده ای کرد و گفت این از نظر شماست، شما فکرتون کمی مشکل داره،...ا دیگر صدایی بگوشم نخورد. به مانتو و پوشش خودم نگاهی کردم تا نقاط "جلب توجه" آن را کشف کنم. دریغ!ا حتما چیزی نبود که خواهر نظر لطفش به من نخورد. فاصله بین آن "التفات" و این التفات در حدود سیصد متر بود.

خوشحالم و سپاسگزارم که این عزیزان تا آن ساعت از شب در جهت حفظ امنیت اجتماعی، مانع حضور هنجارشکنهای اجتماعی می شوند. تا ما تا پاسی از شب بدون هیچ نگرانی به دنبال کارهای معوقه خود باشیم و یا اصلا بدون هیچ دغدغه ای به خیابان رفته و جهت آرامش فکری، خلوت کردن با خود بتوانیم با خیال راحت پیاده روی کنیم. "امیدوارم که آن خانم را به مرکز برده باشند" تا هر چه زودتر با تادیب چنین افرادی جامعه سالم و پاک شود. چقدر که ما آدمهای قدرنشناسی هستیم!؟

۳۰ مرداد ۱۳۸۶

ჩემო კარგო ქვეყანავ, რაზედ მოგიწყენია!..ای وطن خوبم، چرا غمگین هستی

این ترانه و شعر در سال 1872ر توسط ایلیا چاوچاوادزه نوشته شد. قبلا در مورد ایلیا و نقش وی در دوران شکل گیری انقلاب کبیر شوروی در گرجستان بعنوان رهبر و مبارز ملی آزادی خواه گفته ام. ترانه بدین علت گفتم که چون این شعر آهنگین است بعدها برایش آهنگی ساخته شد و به عنوان سرود ملی و شعری ملی در گردهمایی ها، راهپیمایی ها، تظاهرات ملی گرایانه این ترانه سروده می شود. شعری بس زیبا و دلنشین است که هنگام شنیدن آن و مناسبت داشتن سرودن آن چشمان را خواهد سوزاند ا(البته اگه مثل من "رقیق القلب" و "ناسیونالیست آتشین" باشین، :دی)ا بی مناسبت ندیدم در این روزهای گاه پرالتهاب، گاه ساکن شعری ملی گرایانه از ادبیات گرجی آورده باشم تا مثالی باشد، راهی باشد، انگیزه ای باشد در جهت کوشش و تلاش جوان ایرانی در جهت سربلندی و سرافرازی و بهروزی وطنش.ا




ჩემო კარგო ქვეყანავ, რაზედ მოგიწყენია!..ا
ای وطن خوبم، چرا غمگین هستی..!ا
აწმყო თუ არა გვწყალობს, მომავალი ჩვენია,
اگر زمان حاضر با ما مهربان نیست، آینده ازان ماست
თუმცა ძველნი დაგვშორდნენ, ახალნი ხომ შენია...
اگرچه قدیمی ها (کهنه ها) دور شدند، نوو تازه ها که مال توست
მათ ახალთ აღგიდგინონ შენ დიდების დღენია, -
تازه ها روزهای سرافرازی تو را بازمی گردانند
ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია?
این روشنی چشم هایم، از چه چیز غمگینی؟
წვრილშვილნი წამოგესწრნენ ნაზარდნი, გულმტკიცები,
فرزندان خردسال تو اینک بزرگ شده اند، با دلی قرص و محکم
მათის ზრუნვის საგანი შენ ხარ და შენ იქნები,
دلیل تلاش و کوشش آنها تو هستی و خواهی بود
არ გიმტყუნებენ შენა, თუკი მათ მიენდობი.
تو را مایوس نخواهند کرد، اگر به آنها اعتماد کنی
მათის ღვაწლით შეგექმნეს სახე ბედით მთენია, -
با شجاعت و دلاوری آنها سرنوشتت روشن شد
ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია?
ای روشنی چشم هایم، از چه چیز غمگینی؟
მათი გული შენისა ტრფობის ფართო ბუდეა,
قلب آنها برای عشق ورزی تو لانه ای بس بزرگ است
მათი გულთა ფიცარი შენი მტკიცე ზღუდეა...
ستونهای قلب آنها مرزهای آهنین و محکم تو هستند
ვერ წაბილწავს მათს გრძნობას სიმუხთლე, სიმრუდეა!
احساس آنها را کژی و خیانت کثیف نمی کند
მათ თვის მკერდით შემუსრონ მტერთა სიმაგრენია, -
سینه های محکم آنها قلعه ها و حصار دشمن را نابود می کند
ჩემო კარგო ქვეყანავ, მაშ რად მოგიწყენია?
ای وطن خوبم، پس چرا غمگینی؟

Салют Вера- Salut Vera!

سالوت ورا، ترانه ای از والری ملادزه، قبلا یکی دیگر از آهنگ هایش رو اینجا گذاشته بودم. این ترانه نیز بسیار زیباست، مخصوصا وقتی تنها باشی و با صدای بلند بهش گوش بدی


Когда закончатся полёты
زمانیکه به پایان می رسد
Первых ласточек,
اولین پرواز پرستوها
И ты, усталая,
و تو خسته شده
Придёшь к себе домой,
به خانه ات برمی گردی
Увидишь из окна
از پنجره ای خواهی دید
Слова из ярких лампочек,
کلماتی را از لامپ های نورانی
Я напишу тебе:
و من برایت خواهم نوشت:
«Не бойся, я с тобой!»
" نترس، من با تو هستم"
Мы можем быть
ما می توانیم
Только на расстоянии
فقط دور از هم
И в невесомости,
در حالت بی وزنی باشیم
Хочешь упасть –
خواستی پایین بیا
Я неволить не стану,
من مجبورت نمی کنم
Хочешь лететь – лети.
خواستی پرواز کنی،به پرواز در آی.
Но я тысячу раз
ولی من هزار با
Обрывал провода,
سیم برق را پاره کردم
Сам себе кричал:
خودت هربار فریاد زدی:ا
«Ухожу навсегда!»
برای همیشه می روم
Непонятно, как
نامعلوم است که چگونه
Доживал до утра.
تا صبح زنده ماندی
Салют, Вера!
سالوت، ورا

Но я буду с тобой
ولی من با تو خواهم بود
Или буду один,
ولی تنها خواهم بود
Дальше не сбежать,
دورتر نمی توانی فرار کنی
Ближе не подойти.
نزدیکتر هم نمی آیی
Прежде чем навек
قبل از آنکه برای قرن
Поменять номера,
آدرسم را عوض کنم
Салют, Вера!
سالوت ورا

Ты не сбываешься,
تو پایین نمی آیی
Хоть снишься
اقلا بخواب نمی روی
В ночь на пятницу,
شب هنگام روی شیروانی.
Не отзываешься
فراخوانده نمی شوی
Ни на один пароль,
با هیچ اسم شبی
Не ошибаешься,
اشتباه نمی کنی
И мне всё чаще кажется,
و بر من بیشتر متصور می شود که
Что ты посланница
تو فرستاده ی
Неведомых миров.
دنیاهای غیبی (مجهول) هستی
Мы можем быть
ما می توانیم
Только на расстоянии
فقط دور از هم
И в невесомости,
در حالت بی وزنی باشیم
Хочешь упасть –
خواستی پایین بیا
Я неволить не стану,
من مجبورت نمی کنم
Хочешь лететь – лети.
خواستی پرواز کنی،به پرواز در آی.
Но я тысячу раз
ولی من هزار با
Обрывал провода,
سیم برق را پاره کردم
Сам себе кричал:
خودت هربار فریاد زدی:ا
«Ухожу навсегда!»
برای همیشه می روم
Непонятно, как
نامعلوم است که چگونه
Доживал до утра.
تا صبح زنده ماندی
Салют, Вера!
سالوت، ورا

Но я буду с тобой
ولی من با تو خواهم بود
Или буду один,
ولی تنها خواهم بود
Дальше не сбежать,
دورتر نمی توانی فرار کنی
Ближе не подойти.
نزدیکتر هم نمی آیی
Прежде чем навек
قبل از آنکه برای قرن
Поменять номера,
آدرسم را عوض کنم
Салют, Вера!
سالوت ورا

۲۹ مرداد ۱۳۸۶

"زرشک" پلو بهمراه خورش "مارا سالواتورچا"

مهمترین، خشن ترین، مخوف ترین و بنابراین مشهورترین باند های گانگ در ایالات متحده آمریکا، ام اس13ا و ام18ا هستند. نام دیگر گروه ام اس13ا، "مارا سالواتورچا" است: مارا از نام مورچه ای برزیلی بنام مارابونتا گرفته شده است که بصورت گروهی حرکت می کنند و در مسیر خود همه چیز را نابود می کنند. سالوا از نام کشور ال سالوادور و تورچا از نام قزال آلای باهوش و سریع می آید. این گروه در دهه سال هشتاد میلادی توسط مهاجرین السالوادوری پس از پایان جنگ داخلی پایه ریزی شد و در خیابان 13ا لس آنجلس پا به عرصه گذاشت! اما ام 18ا در خیابان هیجدهم. ام اس13ا گروهی است متشکل از پنجاه تا هفتاد هزار از جوانان کل جهان که بطور مسقیم عضو آن هستند که ده هزار نفر آنان در آمریکا زندگی می کنند. گرچه تعداد افرادی که بطور غیرمستقیم در ارتباط با این گروه هستند از مرز 750000د نفر می گذرد.
در آمریکای لاتین و ایالات متحده آمریکا "ماراسالواتورچا" و یا همان ام اس13ا یکی از بزرگترین، سازماندهی ترین و بیرحمانه ترین گروههای جنائی است که عمدتا از مهاجران السالوادوری تشکیل شده است.
یکی از نشانه های شناسایی آنها را می توان اشکال رنگی آبی و سفید همچون رنگ پرچم السالوادور دانست.
فعالیت جنایی ام اس13ا اساسا بر تجارت مواد مخدر، اسلحه و قاچاق و تسویه حسابها و قتل های سفارشی متمرکز شده است. کمیسیون مطالعه گروههای گانگ (تاسیس یافته در سال 2004ا) در آمریکا این گروه را بعنوان بی رحمانه ترین تشکل جنایی شناخت که بعنوان کارت ویزیت خود اجساد تکه تکه شده قربانیان را بجای می گذارد.
در طول دوران، سازمانهای مبارزه با فعالیتهای جنایی آمریکایی حملاتی را به این گروه انجام دادند و باعث بازگشت اجباری تعدای از اعضای آنها به کشور خود شدند ولی این حملات نتایجی دربر نداشت، شاید هم برعکس تاثیر جهانی این گروه را بیشتر کرد.
عدم دیده بانی و حفظ مرزهای جنوبی آمریکا بطور موثر نه تنها در تردد مهاجرین غیرقانونی بدون شغل کمک می کند بلکه برای فعالیتهای جنایی نیز شرایط مناسبی ار مهیا می سازد. گروه ام اس13ا نه تنها در کشورهای آمریکا و السالوادور ریشه دوانده است بلکه اثرات فعالیت آنها را امروزه می توان در هندوراس، گواتمالا، مکزیک، کانادا و حتی اسپانیا، ایتالیا و بلژیک یافت.
گروه براساس سیستم هیرارشی (سلسله مراتب) نهاده شده است و با گروههای کوچک محلی متمرکز شده است. قابل توجه است که اغلب سردمداران این گروه توسط اعضای خود به قتل رسیده اند که این خود باعث می شود تا شناسایی افراد پایه گذار و بنیادین ناشناس بماند. همزمان گروه از سیستم ارتباطهای موثری استفاده می کند که توانایی گذر از تمام سدها و معابر دولتی را داشته و به فعالیت جنایی آنها کمک گسترده می کند. اعضای ماراسالواتورچا از حروف تاتو شده به روش گوتیک روی بالاتنه خود بویژه بازوها و صورت استفاده می کنند. طراحی شامل نمادهایی است از جمله عدد سیزده، سه نقطه بر روی انگشت سبابه، ماسک های مختلف، تاتو حروف ام و اس روی پلک ها و همچنین "شاخ های شیطان".


پی نوشت: طبق معمول که داشتم توی سایتهای گرجی زبان وبگردی می کردم به اسم "مارا سالواتورچا" برخوردم. در ابتدا فکر کردم: نام شخص باید باشه، حتما نقاش یا سیاستمدار آمریکای لاتین هست، شاید هم اسم غذایی لاتینی. به خواندن ادامه دادم و پی به تاریخچه اسم و "نوع" اسم بردم.ا

۲۸ مرداد ۱۳۸۶

غرغر امروز

یه عالمه عکس با گوشی نازنینم گرفتم که می خواستم در موردشون اینجا حرف بزنم!!ا ولی از اونجاییکه کانکشن من و این بلاگر ...اجازه بارگیری عکس رو نمیدن تا اطلاع ثانوی چیزی نمی تونم بنویسم. کسی می تونه این حرفهامو به گوش شیر خفته برسونه تا برام کانکشن ای دی اس ال بگیره!!؟ :دی

۲۷ مرداد ۱۳۸۶

Anniversary: 8th

هشت سال گذشت. هشت سال پیش در چنین روزی بود که ...ا
مردم ایران زمین از 28؟ امرداد بطور سنتی با تلخ کامی یاد می کنند. اما در این روز اتفاق های "خوش یمن" هم بوقوع پیوسته.
سال ها پیش در چنین روزی در بین جدال "سنت" و "مدرنیسم" روش زندگی، تن به سنتی بودن آن دادم. و یک روز بعدازظهر گرم تابستانی "آری" گفتم و زیر بار مسئولیت زندگی مشترک رفتم. روزهایی بود پر از تنش، هیجان، نگرانی، شادی، گریه، رقص، . . .ا
به پشت سر که نگاه می کنم اغلب نگرانی هایم به کمک و حمایت شیر خفته برطرف شده اند. گرچه زندگی در پیچ و خم خود، در پستی و بلندیش نگرانی ها و دغدغه هایی جدید بوجود می آره، ولی همگی آنها قابل گذر هستند اگر گذشت رو یاد گرفته باشی.
آنرا به من آموخته بودند و در گذر این سالها امتحانش را چندین بار پس دادم.
هیچ وقت به خودم اجازه ندادم (و تا آنجا که در توانم بود) که ناراحتی هایم، کاستی هایم را شیر خفته بفهمد، چرا که قول دادم که تکیه گاهش باشم.
تکیه گاه لرزان، بیشه سست بنیاد، شایسته هیچ شیری نیست، چه رسد به شیر خفته من!ا
اشتباه نکنید! "خفته" به معنی تحت لفظی آن نیست، که او از هر شیری درنده تر و هوشیارتر است. این فقط لقبیه که خودش انتخاب کرده.!ا
هشت سال زمان زیادی هست، ولی خیلی زود گذشتند. گاه شیرین، گاه تلخ، گاه بی نمک! ولی همه اینها نشان از بزرگتر شدن نهال زندگی مشترک مان دارد. نهالی که باید بدست هردویمان پرورش یابد، تا سالیان بعد به درختی تنومند و بلند تبدیل گردد.

هشت سال اولش که راحت بود، تا ببینیم هشت سال بعدی چطوری پیش میره!؟


منبع عکس

۲۶ مرداد ۱۳۸۶

Fashion- 87

یک- دوچرخه سواری با چادر ملی حتما کیف داره!!!؟ وگرنه شاهد چنین صحنه نبودم.
دو- روی چادر ملی شال حریر سر کنی!!!؟ دیگه چه قسمیه؟

۲۴ مرداد ۱۳۸۶

مدیریت ترافیکی

هر کس این روزها مسیرش به خیابان ولی عصر از میدان ونک به بالا خورده باشه، حتما با این صحنه مواجهه شده. تا چند روز پیش خیابان ولی عصر رو نرده ای متراکم، که عابر پیاده به سختی از آن رد می شد به دو قسمت تقسیم می کرد و به نوعی مانع اختلاط ترافیک در دو مسیر شمال و جنوب می شد. ولی از چند روز پیش ناگهان با چنین صحنه ای در خیابان روبرو شدیم.
خیابانی با این عرض کوچک و با این همه تردد اتومبیل ها و ترافیک شدید آن، آیا لازم بود جدول بندی بشود!؟ مطمئنم که در گذشته ای نه چندان دور، وسط خیابان جدول بندی شده بوده و با تغییر مدیریت ترافیکی این منطقه، جدول ها حذف شده و به جای آنها نرده های آهنی کار گذاشته شده بودند. و اینک نیز معلوم نیست به چه دلیل باید وسط خیابان جدول بندی شود؟
در عوض چند ماه دیگه من براتون یه عکس دیگه و صحنه دیگه از این خیابان اینجا می گذارم.
چند وقت پیش صبح زود از مسیر خیابان آزادی-تقاطع توحید به سمت میدان آزادی می آمدم. که با دیدن کارگران مشغول به کار متوجه شدم، همان تکه جدول وسط خیابان هم که چند درختی در آن بود و یا چمن کاری شده بود را دارند حذف می کنند و به جایش گارد ریل آهنی کار می گذارند!!!؟ خیابان به این عریضی احتیاج به گارد ریل دارد تا ترافیک را روان تر کند ولی خیابان ولی عصر احتیاج به جدول وسط خیابان!؟
استادان سناریو نویسی بگویند این طرح ها چه مدت می تواند دوام بیاورد و آیا اصولا دوامی دارند؟

اینم آخرین عکس دریافتی از خبرنگار اعزامی به منطقه:ا

۲۳ مرداد ۱۳۸۶

سپر دفاعی

يادتون هست سال ها قبل٬ از يكي از شبكه هاي تلويزيوني سريالي آلماني٬ انگليسي پخش مي شد بنام "تجارت مرگ". داستان در كشورهاي پاكستان آلمان و انگليس اتفاق مي افتد و تاجري آلماني كه در پاكستان پروژه هاي عمراني را اجرا مي كرد با ظن پليس آلمان به جرم قاچاق مواد مخدر دستگير و زنداني مي شود. دوستان و همسر وي سعي مي كنند وي را بي گناه جلوه داده و از زندان آزاد كنند.
كاراكتري كه مرا مجذوب خود ساخته، همسر انگليسي اين تاجر بود٬ كه در وضعيت بد و شرايط بحراني همسر خود را تنها نگذاشت و تا جايي كه در توان داشت و كاراكتر شخصيتش اجازه مي داد به دفاع از شوهرش پرداخت و حتي به كارهايي با ريسك بالا دست زد.
هميشه اين شخصيت برام جالب بوده و به نوعي هم الگوي من. البته فكر بد نكنيد. نه شير خفته ي من اهل تجارت سياه است٬ كه گاهي فكر مي كنم همين تجارت سفيد هم براي كاراكترش بسيار سخته و نه من زياد اهل دفاع. هميشه تو مواقع كمابيش بحراني ياد اين خانم مي افتم و صبر و تحمل و استقامتم را نسبت به اون مي سنجم٬ بعد مي بينم كه اي بابا٬!؟ هنوز خيلي راه دارم. گر چه شايد گفته بشه كه زن منافعي مشترك داشت كه مجبور به چنين كاري شد٬ ولي مگر همه ما كمابيش منافع مشتركي نداريم؟ اين منافع ممكنه مالي و يا معنوي (داشتن فرزند) باشه ولي خيلي از ما ها در برابر بحران و تنش زود طرف مقابل رو تنها مي گذاريم. بدون اينكه نيم نگاهي به "منافع" مشترك بيندازيم.

اين حرفها را بيشتر دارم به خودم مي زنم٬ كه يادم بمونه.
هميشه فكر مي كنم اگر بجاي اون زن بودم٬ چه عكس العملي نشون مي دادم!؟ مي موندم و مبارزه مي كردم يا اينكه دست بچه ها رو مي گرفتم و به قهر مي رفتم خونه "مامانم اينا" و مي گذاشتم شوهرم چندسالي "آب خنك" بخوره و "تربيت" بشه و از كارهاي بدش "توبه كنه". بعد كه آب از آسياب افتاد يكي بالاخره مياد واسه پادرمياني و دوباره زندگي جديدي رو شروع مي كرديم. اين آخري فكر كنم ورسيون شرقي فيلم مي شد!؟

۱۵ مرداد ۱۳۸۶

فعالیت خرده فرهنگها


هفته پیش برای فرار از گرمای تهران و استفاده از چند روز تعطیلی به ولایت سفر کردیم. هنگام سوار شدن به اتوبوس آقای دارچیاشویلی (قبلا در موردش گفتم) را دیدیم. با خبر شدم که برای شرکت در "دومین بزرگداشت زبان گرجی" که به همت فرمانداری برگزار می شود عزم سفر کرده. البته از چند ماه پیش هم به من گفته بود که قراره چنین مراسمی انجام بشه و ازم خواسته بود مقاله ای به دبیرخانه کنگره بفرستم. (چه توانایی هایی که در من نمیبینه این مرد نازنین)!؟ ولی به خاطر اینکه من کلن آدم خجالتی و کمرویی هستم و همچنین متواضع!!؟ از ارایه مقاله به هر عنوانی خودداری کردم. البته قصدم ارایه مقاله علمی که نه بل بیانیه ای در وصف حال و روز زبان گرجی در جامعه امروز گرجی ها در ایران، بالاخص در مرکز آن بود که با سنجیدن شرایط برگزاری امتناع کردم. بعدا به این نتیجه رسیدم که عجب دوراندیشی کردم.

همایش برای ساعت دو بعدازظهر روز جمعه مورخ شش مرداد هشتاد و شش تعیین شده بود. من وقتی به محل برگزاری رسیدم که قران و سرود ملی ایران اجرا شده بود و حضار در حال تماشای نماآهنگی از همایش پیشین بودند.
برنامه همایش توسط مجری اعلام شد و پس از آن از دبیر جشنواره درخواست گردید تا برای ارایه خلاصه ای از روند برگزاری همایش و کارهای انجام شده توسط "جمعیت گرجیان جوان" پشت تریبون برود. ایشان خلاصه ای از فعالیت های فرهنگی جمعیت در طی سالهای گذشته برشمردند و همچنین به لوح های تقدیر دریافت شده توسط این گروه اشاره ای شد.
پس از پایان گزارش مجری برنامه از نماینده محترم فریدن و فریدونشهر و چادگان دعوت کردند که جلسه را با سخنان خود مزین بفرمایند. (از این پس به مدت یک ساعت و نیم فقط به ارایه گزارش اجتماعی و عمرانی در این منطقه گوش دادیم!!! ارتباط تنگاتنگ آن رو به زبان گرجی در پایان این نوشته خواهید یافت)!ا اهم سخنان بدین صورت بود:ا
ایشان ضمن تقدیر از برگزار کنندگان همایش بر حسن انتخاب آنها برای زمان برگزاری چنین کنگره ای در شب تولد امام اول صحه گذاشتند.
حمایت دولت و مجلس از انجمن های مردم نهاد (به نظرم منظورش همون ان جی او بود ولی نخواست به زبون بیاره، چرا که یکی از هم استانی هاش گفته بود من بساط این ان جی او ها رو از این استان بر میچینم)ا
خلاصه ای از طرح اشتغال زایی و توسعه "این منطقه بن بستی" با کمک بخش خصوصی اجرای طرح مجموعه بزرگ گردشگری در سد چشمه لنگان، شبیه مجموعه تفریحی سد چادگان!!!؟
بررسی و امکان سنجی طرح کارخانه پتروشیمی (راستش رو بخواهید منم نمیدونم چی قراره اونجا تولید بشه، ولی هر چی هست با منطقه سرسبز و طبیعی ما ناسازگاره، یه جا هوای پاک و تمیز بود که هر از چندگاهی می رفتیم نفس می کشیدیم اونم می خوان ازمون بگیرن. اگه کسی از گروه سبزها داره اینجا رو می خونه منم عضو گروهتون میشم برای جلوگیری از ایجاد چنین کارخانه ای. دلیلش هم اینه که اگر روی همون قابلیت های طبیعی و تفریحی و گردشگری منطقه سرمایه گذاری واقعی بشه دیگر احتیاجی به وارد کردن این مصنوعات نیست).ا
دو بانده شده جاده فریدونشهر به جاده اصلی اصفهان به الیگودرز

پس از ایشون مقاله ای که توسط آقای باتواشویلی به دبیرخانه ارسال شده بود، قرائت گردید. با موضوع توانایی ها و قابلیت های زبان گرجی. در ابتدا ایشان خود را معرفی کردند البته یادشون رفت بگن که چند صباحی رو در ایام جوانی در گرجستان تحصیل کردن و دلیل تسلط هرچند ناکامل به زبان گرجی این می باشد. ایشان متذکر شدند که طی سالهای گذشته در حال ترجمه قران به زبان گرجی رایج در فریدونشهر بود و "به قوت الهی در رمضان سال هشتاد و پنج این ترجمه به امام رسید." پس از مقدمه چینی های فراوان به اصل موضوع یعنی قابلیت های زبان گرجی رسیدند که متاسفانه باید بگم یکی از مواردی که به آن اشاره کردند صدرصد اشتباه بود و خیلی ناراحت کننده بود که چنین مواردی رو فقط براساساحساس و حدس و گمان خود بعنوان یک مقاله علمی در همایشی عنوان کرد. موضوع بر سر استفاده گرجیان از حرف "قح" یا همان ق که هموطنان لر از آن ساتفاده می کنند. ایشان ادعا داشتند که این حرف در قرن شانزده میلادی با مهاجرت گرجیان به این منطقه و همسایه شدن با قوم لر به زبان گرجی رخنه کرده و هم اکنون نیز از آن استفاده می شود!!!!!؟ در صورتی که چنین نیست و این حرف سالها قبل در حروف و الفبای گرجی وجود داشته و مختص مردم منطقه کوهستانی قفقاز بنام تیانتی یا خوسورتی هست. پس از ذکر مثالهای دیگر ایشان به تعریف و تمجید از زبان گرجی برای توانایی و قابلیت تبدیل و ترجمه مقالات علمی ادبی اشاره کردند. همچنین ایشون در پایان به داشتن وبلاگی اشاره کردن که ماهانه حدود سیصد بازدید کننده دارد.

پس از سخنرانی طولانی ایشان گروه سرود دختران این گروه به اجرای سرودی در وصف فریدونشهر پرداخت.
پس از این کاشف به عمل آمد که عده ای از مقامات استانی در فریدونشهر حضور دارند و بنا به درخواست دوستان و همکاران خود به این جلسه آمده و از آنها نیز خواسته شده بود که به ایراد سخنرانی بپردازند.
از جمله رئیس اداره حوادث غیر مترقبه استان بودند که بنا به اصرار دوستان باید چند کلمه ای سخن می گفتند. ایشان با صحه گذاشتن بر شعار همایش که زبان عامل وحدت نیست به سند چشم انداز توسعه استان پرداختند و موضوع حوادث غیر مترقبه را در این منطقه یادآور شدند.
سپس از آقای دکتر .... عضو هیئت علمی دانشگاه پیام نور گلپایگان دعوت شد تا ایشان هم جلسه را مزین بفرمایند. ایشان ضمن تاکید بر آموزش زبان مادری در مدارس خواستار بررسی دلیل عدم آموزش آن شدند چرا که در قانون اساسی نیز آورده شده است.؟ در ادامه ایشان به ادامه حیات زبان فارسی پس از ورود اسلام به تشریح پرداختند و ذکر کردند که "نباید از دست دادن استقلال را با ورود اسلام جبران شده تلقی کنیم. شعر فردوسی نشانه جدا کردن اسلام از عربیت، عربیت معاویه بود".ا (الان بیت شعری که خوانده شد یادم نیست)!ا
پس از پایان یافتن سخنان دکتر در وصف زبان فارسی و زنده نگاه داشتن آن به ایشان و رئیس حوادث غیر مترقبه از طرف برگزار کنندگان همایش لوح های یادبودی تقدیم شد.
پس از رفتن دولتمردان کمی جلسه خودمانی شد. در اینجا مجری که خود از قوم لر است به لهجه خودش و به زبان گرجی در راستای ایجاد اتحاد بیشتر بین این دو قوم کلماتی را بیان کرد. که ناگهان آقای دارچیاشویلی که از ابتدا آمده بود تا کمی برای اتحاد و تشکر از برگزارکنندگان سخنرانی کند به پا خاست و به گرجی با صدای بلند جملاتی را ادا کرد. برگزارکنندگان که منتظر چنین حرکتی از طرف حضار نبودند به شدت هراسان شدند که مبادا ایشان جملاتی رو برخلاف ایده آنها به زبان بیاره، غافل از اینکه از ایشون محافظه کار تر کسی رو من سراغ ندارم!؟ به هر صورتی بود ایشون رو ساکت کردند. دلم سوخت. یک نفر می خواست حرف درست بزنه اون رو هم ساکت کردن. بعدا خودمون به شوخی می گفتیم حتما ایشون رو به جرم تشویش اذهان عمومی و اخلال در نظم دستگیر می کنن. ! :دی!!!؟
سخنران بعدی "دایی بهروز" یکی از دبیران باهوش و با استعداد مدارس فریدونشهر هست. عنوان مقاله ایشون فعالیت خرده فرهنگها و آزادی مشوع در قانون اساسی بود. متاسفانه به علت کاری که برام پیش آمد نتونستم تمام صحبتهاشون رو گوش بدم ولی مطمئنم که هیچ مقاله ای علمی تر و زیباتر از نوشته ایشون نبود. اگه روزی تونستم به دست نوشته ایشون دست پیدا کنم حتما اونو اینجا میگذارمش. من وسط سخنرانی جلسه رو ترک کردم و از دیگر سخنرانان اطلاع ندارم..امیداورم که با فضای کلی اونجا آشنا شده باشید.ا


هرجا کلمه ای یا جمله ای در گیومه آمده نقل قول مستقیم است.
امیداوارم که ارتباط بین بزرگداشت زبان گرجی و حوادث غیرمترقبه و چشم انداز توسعه منطقه و منظور فردوسی از اسلام و عرب رو با هم دیگر یافته باشید!؟ هر چند که باید از بزرگزارکنندگان این همایش بالاخص فرماندار محترم سپاسگزاری کنیم که ترتیب برگزاری چنین مراسمی را دادند، چرا که سالهای نه چندان دور از طرف همین گروه و دوستانشان به عنوان های مختلفی متهم می شدیم و زبان و خط گرجی را در خفا به هم می آموختیم.ا

۱۱ مرداد ۱۳۸۶

Be Clear or Blogotherapy

خیلی وقتها از طرف خواننده های بلاگ قبلی و دوستان جدید این ایراد به من گرفته میشه که نوشته هات اغلب صنعت های نوشتاری را داره: ایهام، ابهام، استعاره و کنایه و ...ا (:دی)ا و دلیلش را می پرسن. حالا یا از سر کنجکاوی که ته توی قضیه رو در بیارن یا اینکه حوصله فکر کردن و حدس و گمان رو ندارن و یا به کار نبردن قوه تخیل جهت نتیجه گیری (منظورم پازل بازیه).ا
و اما القصه: من نوشتن را نه برای دیگران که برای خودم شروع کردم. چون در هضم کردن مشکلات و اتفاقات و تخلیه روحی و یه جور راحتی روانی به من کمک کرده. اینو از تجربه دریافتم.ا
از لحاظ شخصیتی تقریبا شنونده ی خوب هستم تا گوینده. و همین دلیل چون نمی تونم حرفم را مستقیم به کسی بگم روی آوردم به نوشتن، ممکن هست روی یه تکه کاغذ نوشتن هم به من کمک کنه.
ولی به مرور زمان جریان نوشته هام مسیر دیگری رو پیدا کرد، مخصوصا از زمانی که به بلاگر که مکانی عمومی تر هست، آمدم. الان هم نوشتن حالا با هر موضوعی بهم کمک میکنه تا ناراحتی هام، نگرانی هام رو کنترل کنم، فشار عصبی رو کمتر کنم.
برای مثال وقتی متن پایین رو نوشتم، خیلی احساس راحتی کردم. نهایت عصبانیت رو اون روزها تحمل می کردم. براش مصداقی پیدا کردم تا بتونم در یک مکان عمومی بگذارمش. ممکنه هیچکس رابطه ای با اون برقرار نکنه، ممکن هم هست کسی که به صنعت ایهام و کنایه آشناست براش این نوشته جالب باشه!؟


وقتی به یه آدم کوچک لباس بزرگتر تنش کنی، موقع راه رفتن پا می گذاره روی همون لباس و با سر می خوره زمین. بعدش شاکی هم میشه. غافل از اینکه با اینکار می خواستی به هر چه زودتر بزرگ شدنش کمک کنی، که سعی کنه، تلاش کنه برای بزرگ شدنش.
اوایل مهر ماه فصل خرید برای بچه مدرسه ای هاست. الان که کیفیت جنس ها اینقدر بد شده که فقط تا 3-4 ماه میتونی برای زمان مصرف حساب کنی. ولی اون موقع ها که ما کوچیک بودیم مهرماه فصل خرید سالانه بود. کیف و کفش رو سالانه می خریدن (البته خرید کفش سال نو هم بود). یادمه همیشه کفش بزرگتر برامون می خریدن تا چند ماه بعد که اندازه مون میشد.
اون زمان هم ما سعی می کردیم زودتر بزرگ بشیم و هم طبیعت برای بزرگ شدن بهمون کمک می کرد...ا


بهر حال این روش بلاگ درمانی من تا حالا کمابیش جواب داده. فعلا که تو ترک هستم. سعی می کنم با تمام شفافیت دلتنگی هام رو بنویسم، ولی بعضی موارد هست که دستم به نوشتن بی کنایه پیش نمیره! کاریش نمی تونم بکنم.ا

غروب ها

غروب تهران و غروب ابری ولایتمون از چشم دوربینم
لازم به ذکر است که عکس های غروب تهران در حال حرکت از داخل ماشین گرفته شده!!؟ به این میگن یه عکاس حرفه ای،مگه نه؟

۱۰ مرداد ۱۳۸۶

يك اتفاق ساده

چند باري صبح صداي بوق ماشينش رو از پشت سر شنيده بود. به پشت سر كه نگاه كرده بود چهره راننده٬ موذيانه به نظرش آمده بود. از سوار شدن امتناع ورزيده بود. تا اينكه بالاخره امروز صداي بوق ماشين رو شنيد. فكر كرد آشناي هميشگي داره براي سوار شدن صداش مي زنه. به سمت ماشين برگشت. در رو كه باز كرد با چهره غريبه روبرو شد. با ترديد گفت: هفت تير!؟ و سوار شد.
مرد: خانم شما كارمند هستين؟
زن: بله
مرد: من چند باريه كه شما رو صبح ها ميبينم كه دارين اين مسير رو مي رويد. ماشاالله شما هم هميشه سفيد مي پوشين. تو ذهنم موندين.
زن: سكوت. لبخند ژوكوندوار.
مرد: مسيرتون فقط تا هفت تير هست؟
زن: نه. تا ولي عصر ميرم.
مرد: ببخشيد شما كجا مشغول به كار هستيد؟
زن: تو يه شركت خصوصي بخش بازرگاني.
مرد: پس حسابي وضعتون خوبه!؟
زن: من قسمت فروش نيستم. خريد و واردات كارم هست.
مرد: پس باز هم خوبه. پول دارين كه مي خرين.
زن: با پول خودم نمي خرم. پول شركته!
سرعت حركت ماشين همچنان كمتر مي شه مرد با نگاه كردن به آينه وسط سعي مي كنه چهره و چشم هاي زن رو ببينه. ولي عينك آفتابي زن٬ مانع اين كارش مي شه.
مرد: ميگن امروز مي خوان اشرار رو اعدام كنن. نكنه ما رو هم بگيرن!!؟
زن: اون دوازده تا كه اعدام شدن؟
مرد: نه اينا جديدن.
و با كم شدن سرعت ماشين رو متوقف مي كنه.
مرد: بيايين جلو بشينين. اينطوري مي ترسم ما رو هم بگيرن به جرم اشرار٬ نترسين. بيايين. شوخي كردم. اينطوري بده.
زن: نه مرسي. نمي ترسم. همينجا بهتره. من از آفتاب فراري هستم. به خاطر همين ترجيح ميدم همين عقب بشينم.
ماشين دوباره حركت مي كنه اين بار با سرعت بيشتر.
مرد: شما كه هر روز اين مسير رو طي مي كنيد! خيابون به نظر خلوت مياد؟
زن: نه عاديه.
مرد شروع ميكنه به غرغر كردن با موضوع بنزين. زن ولي با نگاه كردن به بيرون از پنجره علاقه اي به بحث نشون نميده.
مرد: شما روانشناسي بلدين؟
زن: نه. اصلا
مرد: چهره شناسي چي؟
زن: نه اون هم از من ساخته نيست..
مرد: ببخشيد شما كارمند زيردست هم داريد؟ (مرد با اين سوال حدس ميزنه كه زن بايد مدير هم باشه)ا
زن: بله.
مرد: تا كنون شده حدس بزنيد كه اون مشكلي داره كه نمي تونه به راحتي بگه. چيزي از شما بخواد مثلا پول يا مرخصي. ولي با بيان كردنش مشكل داره.
زن: نه تا حالا چنين اتفاقي نيافتاده. فقط تونستم مرخصي رو حدس بزنم. (با خنده جواب ميده)ا
مرد: شما بايد آدم زرنگي باشيد. در عين حال دوباره سعي مي كند از مانع عينك عبور كنه و به چشم ها برسه.
زن فقط لبخند ژوكوند وار بهش تحويل ميده.
مرد: من خيلي وفته كه شما را مي بينم و دلم مي خواست يه مسئله رو با شما درميان بگذارم. ولي نميدونم الان چطوري بگم؟ من پيمانكار پروژه هاي راهسازي هستم ولي تحصيلانم عمران نيست. مي خواستم بگم كه مسيرم با شما يكي هست. مي تونم شما رو برسونم و ببينم.
زن: مرسي. قراره از اول شهريور برامون سرويس بگذارن. مزاحم شما نميشم.
مرد: نه!! من منظورم راننده سرويس شما بودن نبود كه. چيز ديگه اي مي خواستم بگم.
زن: مرسي من بايد همينجا پياده بشم. لطفا كرايه را بگيريد.
مرد: نه. من مسافركش نيستم. سوالي داشتم كه جوابم را گرفتم. خداحافظ.
مرد نتونست علاوه بر چشم هاي متعجب زن- انگشتر را كه زير دستكش هاي سفيد پنهان مانده بود تشخيص دهد.ا


پی نوشت: زن اونطوری هم که گفته بود از روانشناسی و چهره خوانی بی خبر نبود!ا یه چیزهایی دستگیرش می شد. ولی برای جلوگیری از ادامه صحبت جواب دیگه ای داده. اول داستان، از چهره موذیانه مرد صحبت می کنه.ا
زن اگر به قول مرد زرنگ نبود امکان اینکه صحبتها به موارد دیگر منتهی بشه، بود.ا