۰۹ مرداد ۱۳۸۶

SADE- Love Collection

آخرین پکیجی که از طرف ناتیا بدستم رسید حسابی سورپرایز کنون بود. یکیش همین فیلم درخت آرزو بود، دومی فیلم پدر یک سرباز بود که بیننده ایرانی کمابیش با اون آشنایی داره، (ولی باور کنید به قول واژا پشاولا اون اندازه که یک گرجی این فیلم و دیالوگها رو می تونه درک کنه برای بیننده خارجی قابل لمس نیست) و سومی کاست ترانه های سید ا. من این خواننده را از همون سالهای نوجوانی دوست داشتم (قابل توجه یسنابابا که حتما می خواد دوباره سنم را تخمین بزنه!!!؟)ا ولی خیلی وقت بود که گوش نداده بودم و با دیدن این کاست حسابی ذوق کردم. این شوق و دوق رو خواستم با دوستا ن و آشنایان جدید در میان بگذارم، به هر کی می گفتم، کسی اون رو به خاطر نمی آورد!!!!!؟ بالاخره به دوستی شفیق گلایه کردم که چرا کسی اونو نمی شناسه. در جواب بهم گفت آخه "سید" خیلی قدیمیه!!! (اینم قابل توجه یسنابابا). خندیدم و با خودم گفتم حتما! من خیلی قدیمی هستم...ا
آهنگ معروف "نو اردینری لاو" رو به همه قدیمی های مثل خودم تقدیم می کنم.ا

کاسموپولیتیزم و پاتریوتیزم

مقدمه: این مقاله در سال 1905ا توسط واژا پشاولا نوشته شده و بیانگر شرایط و اوضاع سیاسی اجتماعی آن دوران گرجستان می باشد. در ان سالها انقلاب روسیه در حال وقوع بود و روشنفکران گرجی به رهبری ایلیا چاوچاوادزه برای جلوگیری از ورود حکومت سوسیالیستی و بلشویکی به قفقاز جنوبی سخت در مبازره بودند. در همین سال بود که ایلیا چاوچاوادزه به دست یار شفیق استالین، بریا به قتل می رسد. و جنبش ملی گرای آزادی گرجستان از اشغال روسها را دچار مشکل می کند.


کاسموپولیتیزم و پاتریوتیزم
برخی می اندیشند که وطن پاتریوتیزم در تقابل با کاسموپلیتیزم است ولی این یک اشتباه است. هر وطن پرست واقعی به همان اندازه یک کاسموپولیتیزم است که هر کاسموپولیت عاقل (و نه مانند خودمانی ها) یک پاتریوت است. چگونه!؟ بدین صورت که، هر انسانی که به ملت خود خدمت می کند و تلاش می کند تا میهن خود را از لحاظ فرهنگی، اقتصادی و معنوی ارتقا بخشد از این راه او برای تمام بشریت بهترین اعضا را آماده می کند و به پیشرفت و بهروزی کل بشریت کمک می کند.
اگر برای پیشرفت هر ملتی لازم که هر فرد تربیت یابد، به همین ترتیب هر ملتی بطور جداگانه باید تربیت یابد تا بشریت گروهی پیشرفته را تشکیل دهد. اگر برای اشخاص تربیت انفرادی و آموزش ملی مفید است، همین آموزش ها نیز برای هر ملتی بطور کل مناسب خواهد بود تا بدین ترتیب هر قومی نیرو و انرژی بیشتری از خود نشان دهد و سهم خود را نسبت به بشریت ادا کند.
هر میهن پرستی باید به میهن خود کمک کند و با تمام قوا برای مفید واقع شدن برای دیگر هم میهنان خود فکر کند. به همان اندازه که کار و زحمت او عاقلانه و هوشمندانه است برای وطن خود مفید واقع خواهد شد و برای تمام بشریت سومند خواهد بود. ادیسون آمریکایی است، در آمریکا کار می کند ولی از نتیجه کار او تمام انسانها استفاده می کنند. شکسپیر انگلیسی است. در انگلیس کار و زندگی می کرد ولی با خواندن نوشته های او امروزه نیز تمام بشریت لذت می برند. همین طور است سروانتس، گوته و دیگر نوابغ که در موطن خود در کنار هم میهنان خود تلاش می کنند ولی اکنون تمام جهان آنها را بعنوان فرزندان خود می شناسند.
نوابغ را مام وطن می پروراند، کشف می کند و آنها را تا آنجایی بزرگ می کند که دیگر ملتها نیز آنها را فرزند خود می دانند. بنابراین نوابغ بدون وطن خود نیز وطن دیگری پیدا می کنند، تمام جهان، تمام بشریت. علیرغم این، دسترنج ها و اثرهای هنری، ادبی در همان ملت بیشتر کاربرد دارد. از خواندن هملت، شاه لیر هیچ خواننده ای در دیگر کشورها، همانند یک انگلیسی که آن را به زبان انگلیسی می خواند، لذت نخواهد برد. چرا دور می رویم؟ مگر فرزند دیگر کشوری آن لذتی را که ما با خوانده حماسه "پلنگینه پوش" می بریم را خواهد برد؟ حتی اگر ترجمه ی بسیار شیوایی از آن باشد و یا حتی زبان گرجی را بداند. هیچ وقت. نابغه و دانشمند بعنوان یک شخصیت منفرد دارای میهن عزیز و دوست داشتنی و قابل احترام دارد ولی اثر ادبی او دارای میهن نیست و متعلق به تمام بشریت و جهان است.
دانشمندان و نوابغ راه را به سمت کاسموپولیتیزم فقط از طریق پاتریوتیزم و ناسیونالیسم می گشایند. تمام ملت ها را تا جای توسعه دهید که شرایط اقتصادی و سیاسی خود را درک کند، بد و خوب موجودیت اجتماعی خود را خوب بداند، شرایط ناپایدار اقتصادی را ریشه کن کنید و بدون تردید رقابت های ناسالم، تمایل نابودی دیگری، جنگ، چیزهایی که امروزه روی زمین نهادینه شده از بین خواهد رفت.
پاتریوتیزم بعنوان یکی از ویژگی های زندگی از بدو تولد آدمی به همراشه خواهد بود. همانطور که نوزاد به شیر مادر برای رشد و تغذیه احتیاج دارد، به لالایی مادر برای راحت شدن نیز محتاج است.
همه اینها در نهاد خانواده توسط مادر صورت میگیرد و دقیقا همین نقطه اتصال پاتریوتیزم است. بچه از همان آغاز ارتباطی نزدیک با اطرافیان خود که به یک زبان صحبت می کنند، پیدا می کند و به خاطر همیشه این زبان، ارتباطو پیرامون خود را که در روزهای نخستین احساس کرده همیشه با حسی نوستالژیک همراه خواهد بود. برای مثال اگر همشهری خود را در جایی بسیار غریب ببیند احساس خوشایندی خواهد داشت.
نمی توانم انسانی عاقل را تصور کنم که یکی از ملل را بیش از دیگر دوست نداشته باشد و یا سرزمینی را دوست نداشته باشد. چرا؟ چون یک فرد که در هزار جای دیگر که بدنیا نمی آید، بلکه فقط یک جا متولد می شود، یک خانواده دارد، یک زبان مادری خواهد داشت! اگر کسی بگوید تمام ملل را به یک اندازه دوست دارم،،، دروغ می گوید، ریاکاری می کند یا اینکه کم عقل است و یا توسط برنامه یکی از احزاب محدود شده است.
پاتریوتیزم کار احساس است تا عقل و ذهن. کاسموپولیتیزم ثمره ی عقل است و با قلب آدمی کاری ندارد. او راه نجات انسان ها از بدبختی هایی است که امروزه گریبانگیر وی شده است.
به همین خاطر کاسموپولیتیزم را چنین باید درک کنیم: ملت خود را دوست بدار، میهن خود را نیز، برای بهروزی ان بکوش، از دیگر ملل را متنفر نباش و به خوشبختی آنها حسادت نورز، مانع پیشرفت آنها نباش و تلاش کن کسی به وطن تو ظلم نکند و با ملل پیشرفته برابری کند. کسی که ملیت و میهن خود را با این تفکر که کاسموپولیت است، انکار کند، وی دارای احساسی معیوب است. او بصورت نهانی دشمن بزرگ بشریت است، با اینکه ادعای دوستی و وفاداری دارد. خداوند ما را حفظ کند اگر کاسموپولیتیزم را به این صورت بفهمیم که همه باید از ملیت خود دست بکشیم! پس تمام بشریت باید وجود خود را انکار کند. هر ملتی در جستجوی آزادی است تا صاحب خود باشد، در جهت بهروزی خود تلاش کند و پیشرفت یابد. ملت ها باید جداگانه توسعه یابند تا بشریت بطور کامل توسعه و پیشرفت یابد.

۰۸ مرداد ۱۳۸۶

ნატვრის ხე درخت آرزو

قصد داشتم قسمت بعدی ترجمه مقاله رو انجام بدم، تنبلی کردم و رفتم سراغ فیلمی که خواهرم برایم فرستاده بود. البته در دوران "طفولیت" این فیلم رو دیده بودم ولی چون از فیلم های بزرگ و بی نظیر سینمای گرجستان هست دلم می خواست باز هم ببینم و اینبار با دقتی بیشتر.
فیلم، درخت آرزو نام دارد و در فستیوال فیلم تهران در سال 1977ا به نمایش در آمده و جایزه طلا را نیز به خود اختصاص داده است. البته در دوران بعد از انقلاب نیز چند باری در تلویزیون به نمایش در آمده!؟ ولی بعید می دانم دوباره این کار صورت بگیرد. کارگردان فیلم تنگیز آبولادزه از کارگردانان بنام و مشهور گرجستان و شوروی است.
اپیزودی از فیلم: مردی است که با همه ی مردم ده و از جمله با پیر ده و کشیش همیشه در حال بحث و جدل است. و همه را به آمدن انقلاب نوید می دهد.
مرد که همیشه بارونی به تن دارد، به روی زمین دراز کشیده و گوش خود را روی زمین می گذارد. خوشحال، با خود زمزمه می کند: شورش غضبناک، دارد می آید، سیلاب در راه است. آه... انقلاب دارد می آید.
لا لاااا لا لاااالا با خود آهنگی زمزمه می کند.
در اینجا پیر ده که خود را قیم مردم و بزرگ آنها می داند از راه می رسد.
پسر تو پاک قاطی کردی!!؟
بیا گوش ات را روی زمین بگذار. گوش بده چگونه می غرد، می دانی که این نشانه چیست؟ انقلاب دارد می آید، پیروزی مردم آماده می شود، شاهان به گور خواهند رفت.
ای بی دین، مگر فقط شاهان را انقلاب به گور می برد، نمی دانی که انقلاب خرابی می آورد!؟ خونریزی و بدبختی همراهش است. تمام تلاش و زحمت و عرق جبین مردم به تاراج می رود. فکر می کنی برای زمین هم آسان است!؟ برای او هم سنگین خواهد بود. باشد!ا ما را با خود غرق کند ولی با این، با این بی گناه دیگر چکار داری؟ (به پسرکی که نظاره گر بحث آنهاست اشاره می کند). آن انقلاب تو این را که نیز پایمال و غرق می کند!؟
مرد در به سمت پسرک رفته و او را به آغوش گرفته و از پیرمرد دور می شود می گوید: نه! این را غرق نمی کند. برای خوشبختی او است که این طوفان به پا شده. برای آزادی اوست که انقلاب می شود.
بدان که دشت و کوه هیچ وقت صاف نمی شوند.
اه، خواهی دید، همه چیز با انقلاب صاف صاف می شود.

در لینک اول می توانید با کلیک کردن روی علامت دوربین فیلم را ببینید، دروغ چرا!؟ من خودم ندیدم ولی صاحبان سایت این ادعا رو دارن!؟ امیداوارم سربلند باشن!ا

۰۴ مرداد ۱۳۸۶

different between 5 & 95%!?

پنج درصدی که از اون نود و پنج درصد ظاهرا کمترن، ولی انگاری از فشاری که داره بهش میاد در حال انفجاره! نه؟ شاید هم همون نود و پنج درصد رو تو خودش غرق می کنه!؟

۰۲ مرداد ۱۳۸۶

Иностранец- strenger

الوعده وفا، گفته بودم که از آهنگ "غریبه" یا خارجی یا اجنبی والری ملادزه و از کلیپش خیلی خوشم میاد. سه تا معنی برای اسم ترانه نوشتم چون در واقع خارجی معنی میشه و در ترانه زیاد قشنگ نیست این اسم، پس همون غریبه رو اسمش میگذاریم!؟ البته با اجازه اساتید زبان روسی.ا
امیدوارم که اینترنت پر سرعت داشته باشید تا بتونید از دیدن این کلیپ زیبا لذت ببرید.ا

Пробежала полоса, широка, бела,
راه وسیع/عریض سپید را با به سرعت پیمود
Разделила небеса с горем пополам,
آسمان را و کوه به دو قسمت جدا کرد
Заглушила голоса, замела глаза,
صدا را خفه کرد، چشم را بست
Утонула полоса в девичьих слезах.
راه را دراشکهای دختران غرق نمود
Я знаю, все будет,
من می دانم، همه چیز خواهد بود
Забудьте, люди, я так больше не могу.
فراموش کنید، ای مردم، من بیش از این نمی توانم
Подари мне первый танец,
اولین رقص را به من هدیه کن
Забери меня с собой,
مرا را بخود ببر
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
И повсюду я вроде бы свой.
و در همه جا مانند خود هستم.
Словно лодка в океане,
مانند قایقی در اقیانوس
Затерялся берег мой.
ساحل برای من مفقود شد
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
Забери меня, мама, домой.
ای مادر، مرا با خود ببر.
Пробежала полоса, зверем залегла,
با جانور، راه را با سرعت پیمود
Расколола небеса на куски стекла,
آسمان را به اندازه های شیشه در هم شکست
Предложенья на слова, близких на врагов,
جمله را به کلمات، نزدیکان را به دشمنان
Материк на острова, бога на богов.
سرزمین ها را به جزیره ها، خدا را به بت ها
Я знаю, все будет,
من می دانم، همه چیز خواهد بود
Забудьте, люди, я так больше не могу.
فراموش کنید، ای مردم، من بیش از این نمی توانم
Подари мне первый танец,
اولین رقص را به من هدیه کن
Забери меня с собой,
مرا را بخود ببر
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
И повсюду я вроде бы свой.
و در همه جا مانند خود هستم.
Словно лодка в океане,
مانند قایقی در اقیانوس
Затерялся берег мой.
ساحل برای من مفقود شد
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
Забери меня, мама, домой.
ای مادر، مرا با خود ببر.
Подари мне первый танец,
اولین رقص را به من هدیه کن
Забери меня с собой,
مرا را بخود ببر
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
И повсюду я вроде бы свой.
و در همه جا مانند خود هستم.
Словно лодка в океане,
مانند قایقی در اقیانوس
Затерялся берег мой.
ساحل برای من مفقود شد
Я повсюду иностранец,
من در هر جا غریبه هستم
Забери меня, мама, домой.
ای مادر، مرا با خود ببر.


حالا حالاها توی مود روسی هستم و با آهنگها و ترانه های روسی می گذرونم. دوستم که خیلی هم شیطونه میگه از حالا به بعد مبدا تاریخ بر می گرده به تاریخ سفر به مسکو!!!؟

چرا کسی باور نکرد!؟

احساس نمک گندیده رو دارم.
جمله ای که در پست قبلی خوندین نه از زبان من که از گفته ی دوستی بود. که من در مقابل شنیدن این جمله در خلال صحبتهاش فقط سکوت کردم و به اصطلاحی به روی خودم هم نیاوردم.
البته این رو هم بگم که زمان زیادی از اون می گذره. ولی چون اون شخص برام اهمیت زیادی داره، نتونستم گفته اش رو هضم کنم. و هر از گاهی مثل پتکی به ذهنم و قلبم ضربه می زد. تا اینکه تصمیم گرفتم برای خلاص شدن از اون، اینجا بنویسمش. تا شاید با نشان دادن عکس العمل خواننده و رهگذرهای اتفاقی چیزی دستگیرم بشه.
ولی، اتفاق جالبی افتاد.ا
ظاهرا همگی اهل و طرفدار این روش خالی کردن ناراحتی و عصبانیت هستین. (تاواریش رو که می دونستم، :دی). اولن چند روزی رو با سکوت برگزار کردین!!!؟ بعدش هم "بعضی ها" با زیرکی خاصی از کنارش گذشتین و نرم نرمک با طرح براندازی نرم به سراغم اومدین که آه، بابا تو دیگه چرا!ا
ببینم! تو که می خواستی به من تو ترجمه ترانه بهم کمک کنی! چرا ساکت شدی!!!؟ (این جمله مخاطب خاص داره)ا
هنوز هم باهاش حرف نزدم که بگذارم ادامه صحبتهاشو بگه، آخه اون موقع سریع موضوع رو عوض کردم و به سمت دیگه ای کشوندمش. البته اون موقع برای خودش بهتر بود تا ذهنش رو معطوف به مسئله ای دیگه و مهمتر بکنه و زیاد به کاری که کرده فکر نکنه.
ولی می دونم هنوز ناراحت و عصبانیه. براش فیلم مستند "راز" رو هم فرستادم تا شاید در نبود "نمک" کمی از مشکلاتش به نحوی راه حل پیدا کنن.ا
از این می ترسم که روزی با هم بشینیم و برای همدیگه فندک روشن کنیم...ا
نمک هم نمک های قدیم! از وقتی این نمکهای جدید یددار که تاریخ مصرف مشخصی دارن اومده، مگه میشه به ماندگاری چیزی اطمینان پیدا کرد!؟


دارم یه مطلب رو ترجمه می کنم در مورد پاتریوتیزم و کاسموپولیتیزم در گرجستان در اوایل قرن گذشته. تا آخر هفته تموم میشه. بهتر از بحث دود هست، نه؟

۲۷ تیر ۱۳۸۶

tell me why!

ا"چند وقت پیش اونقدر از دستش ناراحت بودم که.... سیگار کشیدم".ا

۲۵ تیر ۱۳۸۶

Do not watch it!

تلویزیون من روز چهارشنبه و پنج شنبه خاموش خواهد ماند!!!ا

۲۴ تیر ۱۳۸۶

روحم را پریشان نکن، ویولون

ترانه ای را که در ادامه می خوانید و در لینک آن را گوش خواهید داد توسط خواننده گرجی والری ملادزه به زبان روسی خوانده شده. تقریبا تمام ترانه های خود رو به روسی خونده!؟
من با ترانه "غریبه" با اون آشنا شدم. کلیپش خیلی زیباست. دوستش دارم. ولی با سی دی ام.پی. تری که از مسکو خریدم با ترانه های دیگه ی اون آشنا شدم که این هم یکی از اونهاست.
ترجمه ی ناقصی از متن ترانه به زبان فارسی انجام دادم. روسی دان هاش منو ببخشن و اگر ترجمه بهتری کردن ممنون میشم برام بفرستن. در ضمن من مسئول محتوی دیگر سایتها نیستم! من فقط لینک ترانه رو به شما دادم !؟
ترانه رو تقدیم می کنم به جستجوگرها.ا


Не тревожь мне душу скрипка
روحم را پریشان نکن، ویولون
Я слезы не удержу
من نمی توانم اشکهایم را نگه دارم
Не томи меня своей печалью
با اندوه خود مرا عذاب نده
Грусть-тоску мою с тобою
دلتنگیم را با تو می آوازم
Ни за что не разделю
به هیچ وجه چیزی را جدا نمی کنم
Всю ее себе оставлю
همه را برای خود نگه می دارم
Юных лет хмельная дева
سالهای جوانی دختری سرخوش
Помахала мне вослед
دستی برایم تکان داد
От меня к другому улетая
از من به سمت دیگری پرواز کرد
Годы пронеслись так скоро
سالها چنان با سرعت گذشتند
Оглянуться не успел
طولی نکشید که
Осень за окном седая
پاییز پشت پنجره نشسته بود
Выйду дому поклонюсь
بیرون رفته، به پای خانه تعظیم می کنم
Молча богу помолюсь
به خاموشی پیش خدا دعا می کنم
И пойду искать края
و می روم به جستجوی سرزمینی
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند
В чистом небе белый лебедь
در آسمان پاک قوی سفید
Надо мной крылом взмахнул
بالای سرم بالهایش را تکان داد
В голубой дали как дым растаял
و در آسمان آبی دور دست چونان دود ناپدید شد
Горы разведу руками
کوهها را با دستم از هم جدا می کنم
Трижды землю обойду
سه بار زمین را می جویم
Да найду ль ее не знаю
آیا او را پیدا می کنم؟ نمی دانم
Выйду дому поклонюсь
بیرون رفته، به پای خانه تعظیم می کنم
Молча богу помолюсь
به خاموشی پیش خدا دعا می کنم
И пойду искать края
و می روم به جستجوی سرزمینی
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند
Выйду дому поклонюсь
Выйду дому поклонюсь
بیرون رفته، به پای خانه تعظیم می کنم
Молча богу помолюсь
به خاموشی پیش خدا دعا می کنم
И пойду искать края
و می روم به جستجوی سرزمینی
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند
Где живет любовь моя
جاییکه عشق من در آنجا زندگی می کند

بندر پنج دریا

15 июля 2007 года канал отметит свое 70-летие.
پانزده جولای کانال مسکو هفتاد سالگی خود را جشن می گیرد


کانال رودخانه مسکو در دنیا از لحاظ تاسیسات هیدروتکنیکی همتایی ندارد. این تاسیسات در شبانه روز دوازده میلیون متر مکعب آب مصرفی شهر مسکو را که 55ادرصد نیازمندی آن است را تامین می کند. این کانال حدود 240س تجهیزات مختلف آبی را شامل می شود.
کارآیی و اهمیت این کانال نه تنها محدود به تامین آب بلکه در ایجاد راه دریایی ارتباطی مسکو به دیگر آب های آزاد- رود ولگا می باشد. کانال مسکو بطول 128ا کیلومتر، رودخانه های مسکو و ولگا را بهم متصل می کند.
این کانال طی سالهای 1932ا تا 1937ا توسط زندانی های گولاگ بنام دمیترو ولاگ ساخته شد. دمیتروولاگ طی دستور شماره 889ا چهارده سپتامبر 1932ا جهت استفاده از نیروی کار متخصص برای ساخت کانال تاسیس شد. این گولاگ در شمال شهر مسکو در نزدیکی شهر دمیتروف ساخته شد و تا آخر ژانویه سال 1938ا وجود داشت. حدود دو هزار زندانی در آن زندگی می کردند.
تاریخ و آروزی ساخت چنین راه ارتباطی برای مسکو در زمان پتر اول بوجود آمد. تزار روسی در نظر داشت تا با این راه نقش مسکو را بعنوان مرکز تجارت و صنعت قویتر سازد. البته بدلیل مطرح شدن این آرزو در سالهای آخر زمامداری پطر اول، این پروژه ناتمام ماند.
بدلیل ایجاد ارتباط شهر مسکو با پنج دریا، از طریق این کانال به آن بندر پنج دریا نیز می گویند. آنها عبارتند از دریای سفید، دریای بالتیک، دریای مازندران، دریای آزوف و دریای سیاه. از طریق این کانال مصالح ساختمانی، چوب جنگل، غلات، نفت، زغال سنگ و غیره حمل می شود. حمل توسط کشتی های باربری تا پنج هزار تن انجام می شود.
طبق تحقیقات اخیر برای تعمیرات و بازسازی کانال مسکو یک و نیم تا سه میلیارد روبل برابر با صد و بیست میلیارد تومان نیاز است. در عکس تمبر یادبود ده سالگی این کانال را می بینید.

بهانه نوشتن این مطلب برنامه ای بود که از شبکه روسی برای بزرگ داشت هفتاد سالگی این کانال پخش شد. کانال مسکو در 15جولای 1937ا به بهره برداری رسید. در این برنامه از نیازمندی تعمیرات و توجه سریع دولت به این کانال نیز صحبت شد. همچنین بازماندگان دمیترو ولاگ از نحوه ساختن آن در آن دوران سخت خاطراتی را تعریف کردند. از خشن بودن، نبود ارتباط انسانی حتی بین خود زندانی ها تعریف کردند. جاییکه مردی برای تعریض گلخانه خانه خود مرد همسایه را به خیانت و دشمن بودن به دولت متهم می کند و خود صاحب آن خانه می شود. فرزند مرد متهم الان در هفتاد سالگی از بردن شبانه پدر از خانه و برنگشتن او به خاطر می آورد!؟
نمی دونم کتابهای سولژنتسین را خوانده اید را نه؟ من فقط کتاب پله اول دوزخ را خواندم. برای آشنا شدن با این قشر از جامعه-زندانی های آن روزهای روسیه کتاب جالبیه.
منابع:ا
کانال مسکو
دمیترو ولاگ
گولاگ
سایت دولتی کانال مسکو

۲۱ تیر ۱۳۸۶

flower festival in Italy

جشنواره گل در ايتاليا، بقیه عکسهای جالب رو هم در لینک ببینید

۱۹ تیر ۱۳۸۶

غم مخور جانم! توتنها نیستی اینجا.....ا

قصد داشتم به محض اینکه برسیم خونه موضوع جالبی را که پیش آمده بود را بنویسم، ولی!....ا
روزگار به راه خود می چرخد.ا
دیدم گوشی موبایلم چشمک مداوم می زنه، یعنی پیام کوتاه دارم. اسمی آشنا روی صفحه نقش بست. فورا بازش کردم، فکر کردم درباره سفرش می خواهد خبر تازه ای بدهد (منوباش!!!؟) نوشته بود: پدری زحمتکش و مهربان را از دست دادم، احساس ضعف کردم. نشستم. صدایی از گلویم خارج شد که شیرخفته را نگران کرد. به او نیز خبر را گفتم. هر دو ساکت شدیم. بلافاصله جوابی کوتاه فرستادم. ولی توان صحبت تلفنی از من خارج بود. چند بار نیز شماره را گرفتم و باز منصرف شدم...ا روحش شاد، خداوند به بازماندگان صبر عطا کند. خیلی سخته، خیلی از دست دادن عزیری که سالها به اون تکیه کردی و پناه تو بوده.


ا« ...
زندگی گاهی
از درستِ مومیایی ، با شکستن می دهد پیغام .
همچو یادایادهایی ، کزچه شاداشاد
- کس نمی داند -
با فراموش ِ چه اندوهان رسد ، همگام .
من پَرِ طاووس را هم دیده ام ، گیرم صدایش زشت چون پایش
من نه خوشبینم، نه بدبینم
من شد و هست و شود بینم.
عشق را عاشق شناسد ، زندگی را من.
من که عمری دید ه ام پایین و بالایش .
که تفو بر صورتش ، لعنت به معنایش !

دیده ای بسیار و می بینی
می وزد بادی ، پری را می بَرَد با خویش .
از کجا؟ از کیست؟
هرگز این پرسیده ای از باد ؟
به کجا ؟ وانگه چرا ؟ زین کار مقصد چیست ؟
خواه غمگین باش ، خواهی شاد
باد بسیار است و پر بسیار ، یعنی این عبث جاری ست .

آه! باری بس کنم دیگر
هرچه خواهی کن ، تو خود دانی
گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون
] این است و جز این نیست .
مرگ گوید : هوم ! چه بیهوده !
زندگی می گوید : امّا باز باید زیست .
] باید زیست .
] باید زیست !... »ا

۱۶ تیر ۱۳۸۶

من همیشه یادمه توی چی؟

عجب!!! این قصه سورپرایز نشدن هر ساله ی من هم سر درازی داره ها. نگفتم بهت؟

۱۳ تیر ۱۳۸۶

یکی از ریشه های اختلافهای خانوادگی

زمستون، عصرها تقریبا ساعت هفت به خونه می رسیدم (البته اگه اضافه کاری و کلاس نداشتم) و اولین کاری که می کردم روشن کردن تلویزیون و گوش دادن به خبر صدای آمریکا و بعد از اون هم دیدن برنامه تفسیر خبر. این برنامه روزانه من و مورد علاقه ام بود تا زمانیکه شیر خفته به خونه بیاد و من هم میدان رو خالی کرده و کنترل تلویزیون رو در اختیار ایشون می گذاشتم تا برنامه مورد علاقه خودشون رو ببینن. یه جور مصالحه،؟ آخه اون زیاد به این برنامه ها علاقه نشون نمیده و اگر هم بخواد از اوضاع و احوال باخبر بشه من مثل دیکتافون باید براش از همه جا و همه چی بگم.ا
از چند وقت پیش که برنامه هام کمی تغییر کرد دیرتر به خونه می رسم و کمتر پیش میامد که به پای برنامه دلخواهم تفسیرخبر بشینم. تا اینکه چند وقت پیش متوجه شدم که ساعت پخش اون تغییر کرده و به آخر شب رفته. این که دیگه از طاقت من خارجه!ا که بعد از خستگی روز بخواهم به تفسیرها و حلاجی های اخبار روز گوش بدم و خودم هم نتیجه گیری کنم.ا
همه اینها به نفع شیرخفته شد که سلطان بی چون چرای و بی رقیب کنترل تلویزیون شده!!؟ گذشت تا اینکه دوباره من هم توانایی بیدار ماندن رو در خودم دیدم و تا ساعت یازده شب بیدار موندم. خودم رو آماده کرده بودم برای دیدن برنامه. اما ای دل غافل، دیدی شبکه سه چطوری همه معادلات رو بهم زده!!!؟ بدجنس ها درست پانزده دقیقه قبل از شروع "تفسیر خبر" برنامه طنزشون شروع میشه، حالا اگه جرات داری بگو می خوام بزنم وی.اوی.ای برنامه داره!!؟

البته جنگ کنترل توی خونه ما به این شدتی که گفتم هم نیست، ولی ناگهان به یاد بچه ها توی خونه های دیگه اوفتادم با پدرهای سختگیر، اخمو و جدی که شب ها پس از یک روز کاری میان خونه و اون موقع هم باید اول با خبر رادیو بی بی سی شروع کنن و بعد هم برنامه های صدای آمریکا رو ببینن. اونا چی جرات دارن به پدروشون بگن بابا بزن شبکه سه الان برنامه طنزش شروع شده!!؟


خبر جدیدی از یسنابابا بدستم رسید، خدا رو شکر پدرشون از حالت کما خارج شده و سلامتی شون رو به بهبودی است.ا

۱۰ تیر ۱۳۸۶

شبهای روشن مسکو

خارج شدن از محل سكونت و ديدن مكانهاي جديد باعث ميشه تا آدم نسبت به خودش- شهرش و اطرافيانش با ديد تازه اي نگاه كنه. يا حداقل اينكه با فكري بازتر به خودت بنگري و با تجربيات جديد خودت را اصلاح كني یا به خودت ببالي.ا
اينها رو نه كه من بلكه خيلي پيشتر انسانهاي ديگه كشف كردند و به خاطر همين به ديگران و فرزندان خود توصيه سفر مي كردند. اين سفر من هم كه تقريبا اولين سفر طولاني و دور از كشور توي سن و سال بزرگسالي محسوب ميشه برام خاطرات-تجربيات و اندوخته هايي رو بجا گذاشت. بهم سخت گذشت. سفرهاي تنهايي زياد رفتم توي همين ايران، ولي اين يكي متفاوت بود. ايها الحال فعلا همين رو ميگم.ا


اول- يك روز مانده به برگشت به ايران نقريبا زود به هتل برگشتيم و به مدد شب هاي روشن مسكو توي اين فصل به اصرار همسفرم تصميم گرفتیم حتي شده براي لحظه اي به مترو مسكو سري بزنيم كه "نديده" نباشيم. گرچه من مترو تفليس رو ديده بودم ولي خوب بزرگي و زيبايي مترو مسكو زبانزده همگان است. با هم رفتيم داخل ايستگاه مترو نزديك هتل و از اونجا هم با فاصله يك ايستگاه به پارك گياه شناسي بزرگ مسكو- بوتانيچسكي ساد رفتيم. (تست هوش: مسكو رفته هاش بگن ما از كدام ايستگاه مترو سوار شديم؟) طي رفت و برگشت اين مسير يك مسئله من رو متوجه خودش كرد. كه پس پليس- نيروي انتظامي- نگهبان- راهنما و ....ا كجا هستن؟ وقتي به مترو تهران و يا هر جاي ديگه مي خواي بري توي مسيرت مدام با همين افراد برخورد مي كني. اين مسئله آنقدر براي ما تكرار شده كه بدون اونها زندگي برامون سخت ميشه. انگار بايد مدام يكي بالاي سر ما باشه و ما رو هدايت كنه. راه رو نشون بده. خوب رو از بد برامون تشخيص بده. كمي دقت كنين توي همين مترو تهران چندتا راهنما و نگهبان توي هر پنجاه متر ميبينين؟ توي خيابون- مركز خريدها- پاركها و ...ا شايد بگين خوب اين نشانه امنيت بالا در جامعه است. شايد. ولي وقتي با دقت به اطرافم توي مسكو نگاه كردم ديدم كه اونجا هم كمابيش پليس وجود داره ولي حضورش نامحسوس هست. طوري كه فقط در حالت اضطراري خودشون رو نمايان مي كنن.ا
دوم اينكه شهر تهران در مقایسه يك مجتمع مسكوني بزرگ با خيابانهاي شلوغ هست. توي مسكو ترافيك هم زياد بود ولي خيلي منظم. شنبه و يكشنبه خيابانها خلوت ميشد.
يك مسئله جالب ديگه اين بود كه به سفارش و توصیه پدرم كه حق ندارم و نبايد وقتي هوا تاريك شد توي خيابونهاي مسكو باشم- از شب مسكو مي ترسيدم!!!؟ و به محض تاريكي فرار رو برقرار ترجيح مي داديم. دليلش هم اين بود كه جوانهاي روس تازه از خواب بيدار ميشدن و ميامدن توي خيابونها البته هر كدام با دو يا چند بطري آبجو و انواع نوشيدنيهاي ديگر!؟ يك شب كه همگي با هم بوديم و ساعت از يازده گذشته بود و هنوز به هتل نرسيده بوديم ناظر چنين صحنه اي بوديم كه جوانها دسته دسته كنار هم مشفول به نوشيدن و وقت گذراندن بودن. در اين ميان از تعداد بطري هاي خالي كنارشان ميشد فهميد كه ما بايد تند و با سرعت از كنارشان عبور كنيم يا نه با همان قدمهاي معمولي!!!؟ از چند زيرگذر عابر پياده كه رد شديم و همچنین در كنار خيابانها پر بود از بطري هاي خالي و زباله هاي خوراكي!!!؟ ولي صبح ها ديگر هيچ اثري از اونها ديگر نبود. اين مسئله پاكسازي براي مردم كمابيش تنبل اروپای شرقی و بالاخص روس خيلي قابل تقدير و جالبه.
توی عکس بالا شبکه درهم پیچیده مترو مسکو رو مشاهده می کنید.ا