۰۹ خرداد ۱۳۸۶

No Comment!

خروجي هاي اينترنت در كشور كاهش يافت.


اينترنت مزايا و مضرات فراواني دارد بايد بكوشيم مضرات اينترنت را به حداقل كاهش دهيم و از مزاياي آن نيز استفاده كنيم.
به گزارش ايرنا عبدالمجيد رياضي معاون فناوري اطلاعات وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات روز يكشنبه در آيين بهره برداري از طرح هاي مخابراتي در شيراز افزود: كساني كه اينترنت را طراحي كردند و به جهان ارايه دادند دلسوز ما و كشورهاي ديگر نيستند آنها بدنبال منافع خودشان هستند كه از اين راه به مقاصد خود برسند.
وي اظهار داشت وقتي قدرتهاي استكباري هر روز خوشحال تر هستند كه موتور اينترنت در كشورهاي بيشتري به حركت مي افتد معلوم است كه بدنبال دسترسي به منابع اطلاعاتي و منفعت هاي خود هستند.
معاون فناوري اطلاعات وزارت ارتباطات و فناوري اطلاعات گفت: بايد بكوشيم از اينترنت براي رشد كرامت انساني و تعالي كشور خود بهره گيريم.
رياضي با بيان اينكه در سال هاي گذشته كشورمان از سيصد خروجي به اينترنت جهاني متصل بود گفت: اخيرا با برنامه ريزي هاي گسترده اين خروجي ها كم شده و در عين حال كه خدمات اينترنت به كاربران ارايه مي شود مشكلات امنيتي استفاده از اينترنت نيز كم شده است.

اصل مطلب در روزنامه مورخ 9؟ خرداد 86؟ در روزنامه جهان صنعت و لينك مربوطه نيز يك روز پس از انتشار روزنامه در سابت قابل مشاهده خواهد بود: http://www.jahanesanat.com/index.php?do=cat&category=ict

۰۷ خرداد ۱۳۸۶

قصه های من و دوستهایم

یک- من چرا رفتم امتحان دادم؟ دوره آموزش متالورژی که شرکت برامون گذاشته بود تمام شد و امروز امتحان داشتیم. گرچه آمادگی زیادی برای امتحان نداشتم ولی سر جلسه امتحان رفتم. یکی از همکارام بدلیل نداشتن آمادگی نیامد و زیاد هم علاقمند نبود که در کلاسها شرکت کنه، همیشه دیر می آمد..! من این روش و رفتار رو اصلا نمی پسندیدم. چیزی که منو متعجب می کرد بیخیالی و نداشتن احساس مسئولیت برای اتمام یک کاری که شروع کرده بود. در حالیکه من با اینکه آمادگی کاملی نداشتم، امروز از ساعت چهار صبح تا شش که از خواب بیدار شدم همش در کابوس امتحان بودم. میخوام بدونم من در اشتباه هستم یا نه!؟ اینهمه استرس و نگرانی برای یک امتحان کوچک و کم اهمیت لازمه؟
دو- همکار خانم دیگرم هم که خیلی آدم مستقلی هست و همیشه در تلاش که تقریبا از همه چی سر دربیاره (این ویژگیش خوبه، فقط اگه در حالیکه داری بهش چیزی یاد میدی مدام بهت نگه آره، می دونم!!!؟)؟ خیلی دلش می خواست توی این دوره شرکت کنه. کلاسها از پاییز سال گذشته شروع شد و هفته ای یک جلسه بعد از ساعت کاری بود. همسرش بدلیل ساعت کلاس که موجب میشد در تاریکی شبهای زمستان به خونه بره مانع حضورش شد. همسرش جدا از اون در شهری دیگر زندگی می کنه.ا
سه- دوست دوران دانشگاهیم که هنوز هر از گاهی میبینمش و ازش باخبر میشم، با اینکه دوران تحصیل کارسناسی رو با تاخیر فراوان به پایان رسوند ولی تمایل زیادی داشت که ادامه تحصیل بده. لازم به ذکر که حدود شش ساله که فارغ التحصیل شده. در طی این سالها با تلاش و پشتکار فراوان تونست بالاخره در دانشگاه تهران مشغول بکار بشه ولی آرزوی ادامه تحصیل رو فراموش نکرد و همیشه سعی داشت به این آرزوش برسه. حتی یادمه کتابهای کاترین پاندر رو خونده بود و هر شب آرزوهاش رو می نوشت و به در و دیوار خونه اش می چسبوند. خلاصه اینکه راه دراز و سختی رو گذروند تا بالاخره در دانشگاه خواجه نصیر قبول شد. همزمان با ورودش به دانشگاه بچه دار شد دوقلو پسر نصیبش شد و از ترم دوم مرخصی گرفت. چند وقت پیش که باهاش حرف می زدم بهم گفت از ادامه تحصیل انصراف دادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
چهار- دوست دیگرم بخاطر خواست شوهرش از ادامه فعالیت اجتماعی منصرف شد و دیگر کار نمی کنه ولی با هر زحمتی هست (بچه داری و شوهرداری) داره در رشته دلخواهش دوره لیسانس رو میگذرونه. همیشه دلش می خواست کار کنه و جایی در اجتماع داشته باشه.ا
پنج-.....؟ شش-.....؟ هفت-.....؟ من فکر نمی کنم توانایی گذشت و فداکاری هیچ کدوم از اینها رو می داشتم. توی کجای این لیست هستی؟

چمدانها بالا!؟

عصر روز 26؟ ماه می یعنی روز شنبه از طرف سفارت برای حضور در مهمانی شام به افتخار این روز دعوت شده بودیم. طبق معمول شیرخفته بدلیل مشغله از حضور در این مهمانی سر باز زد و من مجبور شدم همراه دوست پدرم و یکی از بستگان بروم.
برای این مهمانی حدود 40؟نفر از شهرهای فریدونشهر و بخش های تابعه و اصفهان و تهران دعوت شده بودند که بدلیل روز کاری بودن این روز تقریبا کسی از شهرستان نیامده بود. بهر ترتیب کم کم همه جمع شدیم.
در ابتدا آقای سفیر تاریخ مختصری در ارتباط با این روز رو برای حضار تعریف کردند بعد به امروز و ارتباط ایران و گرجستان و مشکلات موجود صحبت کردند. از طرف ما هم آقای دارچیاشویلی (که قبلا در موردش گفتم)، دو تا از جوانان فریدونشهری که همت کرده بودن و به تهران آمده بودن هم از خواسته های خودشون و جوانان گفتن. تا اینکه نوبت رسید به من!؟ من هم که کلی دل پر داشتم از سفیر جدید که حدود 3 ساله ایران هست، شروع به گلایه کردم!!!؟ از کم کاریهای اونها در همه زمینه ها گفتم. فعلا که قول مساعد دادن و قرار شد که اگه ما هم کاری ازمون برمی آید کمک کنیم.
همونجا بهمون یکسری کاتالوگ و بروشور معرفی توریستی گرجستان رو دادن. من که برای دوستای ایرانیم می خواستم، بقیه رو نمی دونم. تا زمانی که بتونم به دست شماها برسونم فعلا از اطلاعاتی که در دستم هست اینجا می گذارم.

مسافرت به گرجستان
امکان سفر توریستی به گرجستان از دو طریق زمینی و هوایی امکانپذیر هست. البته بگم که برای ویزا روزهای فرد سفارت منتظر شماست. ویزای یکماهه حدود 10 دلار هست. البته شهروندان کشورهای اروپایی، آمریکایی، کانادایی، ژاپنی و اسراییلی و تمام کشورهای سی آی اس به غیر از روسیه و ترکمنستان برای اقامت نود روزه احتیاجی به ویزا ندارند.ا
سفر زمینی و تور آن رو شرکت سیماسفر ار ترمینال غرب انجام میده. با اتوبوس از ترکیه به مقصد باتومی میره و با برنامه ی پنج تا هشت روزه شما رو در جمهوری خودمختار آدجارا به مرکزیت باتومی همراهی میکنه. باتومی شهر ساحلی دریای سیاه هست. که البته هشت روزه برای باتومی و شهرهای اطراف آن ممکنه زیاد باشه و اگه کمی حوصله تجربه ناشناخته ها رو داشته باشید میتونین با ون های کوچک پنج ساعته به تفلیس برسین و از پایتخت هم دیدن کنید.
تا پارسال تور هوایی به گرجستان نداشتیم، امسال رو خبر ندارم ولی پرواز با هواپیمایی آذربایجان آذال ایر از طریق باکو به تفلیس انجام میشه.
جهت خرید تور از آژانس های مسافرتی گرجی چند تا سایت رو در پایین گذاشتم. با مراجعه به این سایت ها خودتون می تونید انواع تورهای فرهنگی و ورزشی رو انتخاب کنید یا حداقل با امکانات و جاهای دیدنی گرجستان آشنا بشید. کمکی خواستین در بخش نظرها بگذارید در حد توانایی انجام میدم.
چیزی که امروزه برای توریستهای اروپایی خیلی جلب توجه میکنه وجود کلیساهای زیاد در این کشور هست. کلیسای "بلنیسی" در سالهای 473-488؟ میلادی ساخته شده است. بنابراین یکی از مکانهای تاریخی فرهنگی دیدنی کلیساها هستند.

تور فرهنگی دیگری که گرجستان هم جزو آن هست، تور جاده ابریشم است. این تور معمولا شامل 6-8؟ کشور اروپایی آسیای مرکزی رو هم شامل میشود.
تور دیگر که مخصوص گرجستان هست، تور شراب می باشد.!!ا (اونایی که چمدان رو بستن دستها بالا)ا
تورهای ورزشی هم شامل رفتینگ، دوچرخه سواری کوهستانی و کوهنوردی و اسکی در کوههای قفقاز هست.


tourismadjara
city-tur
tourism.gov
argotour
caucasustravel
tbilisi tourist center
exotour

۰۵ خرداد ۱۳۸۶

روز استقلال گرجستان


پرچم گرجستان در سالهای استقلال اول



امروز، روز استقلال گرجستان و اعلام کشوری مستقل در اوایل قرن میلادی گذشته است. دوست داشتم خواننده ایرانی از تاریخ مختصر نحوه تشکیل و انحلال و عوامل آن اطلاع داشته باشد.

اولین جمهوری در کشور گرجستان در 26؟ ماه می سال 1918؟ پس از فروپاشی امپراتوری روسیه و انقلاب بزرگ روسیه، تاسیس گردید.
در بهار سال 1917؟ پس از سرنگونی سلطنت پادشاهی روسیه، در کشورهای قفقاز دو نظام حکومت می کردند: از یک طرف شوراهای کارگری و نظامی و از طرفی دیگر کمیساریای موقت تشکیل شده از طرف مرکز روسیه. که هیچکدام نیروی واقعی جهت اداره کشورها را نداشتند. در همین حین اولین همایش ملی با شرکت تمامی حزبها و سازمانها در گرجستان برگزار شد. این همایش شورای ملی گرجستان را انتخاب نمود. این شوار در مدت زمان مرحله گذار تا اعلام استقلال، از لحاظ سیاسی بر گرجستان حکمرانی می کرد.
پس از پیروزی انقلاب اکتبر، قفقاز جنوبی در شرایط سختی گرفتار شد. نیروهای محلی تاثیرگذار کشور شوراها را به رسمیت نشناخته و در دسامبر سال 1917؟ کمیساریای قفقاز جنوبی را تشکیل دادند.
در ماههای فوریه-می سال 1918؟ در زمان جنگهای داخلی روسیه، گرجستان جزو "کشور دموکراتیو فدراتیو قفقاز جنوبی" بود. کمیساریای قفقاز جنوبی که از گرجستان، ارمنستان و اذربایجان تشکیل میشد کشور را اداره می کرد. اما عمر این فدراسیون بدلیل عدم کفایت مسئولین در اداره کشور چه از لحاظ اقتصادی و چه سیاسی کوتاه بود. دلیل دیگر آن تجاوز ترکیه و اشغال شهرهای باتومی، آرتاان، اوزورگتی بود. شرایط سیاسی بوجود آمده موجب سرعت بخشیدن به انحلال فدراسیون فوق در روز 26؟ ماه می و اعلام استقلال گرجستان در همان روز گردید. کشورهای ارمنستان و آذربایجان نیز در روزهای بعد استقلال خود را اعلام کردند.

شورای ملی در حال تصویب استقلال کشور


24-25؟ ماه می سال 1918؟ جلسه شورای ملی عالی اجرایی با ریاست نوحا ژوردانیا برگزار شد. در این جلسه گزارش نماینده قفقاز جنوبی پس از مذاکره با ترکها ارایه گردید و بر دلایل تسریع اعلام استقلال گرجستان تاکید شد. مقرر گردید که پس از اعلام انحلال فدراتیو قفقاز جنوبی، استقلال گرجستان اعلام گردد. در همین جلسه اعضای هیئت دولت آینده را نیز انتخاب کردند. همچنین تصویب گردید که شورای ملی به پارلمان گرجستان تغییر نام یابد.
کشور تازه استقلال یافته بنام جمهوری دموکراتیک گرجستان خوانده شد. شورای ملی طی بیانیه ای موارد زیر را اعلام نمود:ا
یک- از این پس مردم گرجستان دارای حق آزادی و گرجستان کشوری مستقل و آزاد است.
دو- نظام سیاسی گرجستان مستقل، دموکراتیک است.
سه- در جنگهای بین المللی گرجستان کشوری بیطرف خواهد بود.
چهار- کشور دموکراتیک گرجستان حقوق شهروندی و سیاسی تمام مردم در مرزهای خود را بدون در نظر گرفتن ملیت، مذهب و شرایط اجتماعی آنها یکسان میداند.
پنج-کشور دموکراتیک گرجستان تمام شرایط مورد نیاز جهت توسعه آزاد ساکنین خود را فراهم می سازد.

در ماه مارس سال 1919؟ انتخابات مجلس برگزار شد که 60%؟ در آن شرکت کردند. مجلس بیانیه 26؟ ماه می سال 1918؟ را تایید کرد و به آن قدرت قانونی داد.
در مدت زمان کوتاه وجود این کشور مستقل، کارهای بسیار مهمی صورت گرفت: مرزهای سیاسی کشور تعیین شد، زبان گرجی زبان رسمی کشور اعلام گردید، رفرم های قضایی انجام شد، گارد ملی و ارتش تشکیل شد، سازمانهای حکومتی محلی تشکیل شد و قانون اساسی کشور تدوین گردید.
اما شرایط اقتصادی و مالی همچنان سنگین بود، چیزی که اپوزیسون و بالاخص بولشویکها به خوبی از آن استفاده می کردند. با کمکهای آنها اعتصابات کارگری و شورشهای کشاورزها صورت گرفت. علیرغم اینها با اتخاذ انضباط شدید سیاسی ازکشاندن جنگهای داخلی روسیه به گرجستان جلوگیری شد.
علیرغم پایداری سیاسی کشور دموکراتیک گرجستان، شورای روسیه و کشورهای غربی از به رسمیت شناختن گرجستان سرباز میزدند. آنها این مسئله را در ارتباط و همکاری به روسیه یکی دانسته و از برخوردهای آتی با این کشور جلوگیری می کردند. ولی در این بین کشور آرژانتین مستثنی شد و استقلال گرجستان را در 13؟ اکتبر سال 1919؟ به رسمیت شناخت.
شرایط پس از به رسمیت شناختن استقلال گرجستان توسط روسیه در 7؟ ماه می 1920؟ تغییر کرد. پس از این کشورهای اروپایی یکی پس از دیگری کشور گرجستان را به رسمیت شناختند: آلمان- بلژیک-فرانسه، بریتانیا، ایتالیا، ژاپن و ...ا
به رسمیت شناختن کشور گرجستان حتی پس از اشغال روسیه بلشویکی ادامه یافت.

اشغال کشور
در ابتدای سال 1920؟ شورای روسیه بر حملات ارتش لهستان و ژنرال گارد سفید ورانگل غالب شد، سپس ارتش دنیکین را نیز شکست داده و به مرزهای قفقاز جنوبی رسید. در ماه آوریل ارتش نهم در آذربایجان کشور شوراها را بنیان نهاد و در اوایل ماه می وارد گرجستان شد ولی پیروز نشد. تلاشهای بعدی برای اشغال توسط قرارداد بین گرجستان و کشور شورای روسیه تا مدتی قطع شد. گرجستان امید داشت که این قرارداد از ورود ارتش سرخ به کشور جلوگیری می کرد. در نوامبر همان سال، ارمنستان نیز دچار سرنوشت آذربایجان شد چیزی که عامل شورایی شدن گرجستان را تسریع می بخشید.

ورود ارتش سرخ به تفلیس


بیست و پنج فوریه سال 1921؟ ارتش شوروی از چندین طرف وارد گرجستان شد. کشور گرجستان تنها مانده بدون هم پیمانان خود، نتوانست در برابر ارتش روسیه مقاومت کند. ارتش سرخ تفلیس را اشغال کرد و حکومت شوراها دراین کشور اعلام کرد. دولت دموکراتیک گرجستان به باتومی (شرق گرجستان) رفته و در مارس همان سال کشور را ترک گفته و به اروپا مهاجرت کرد. جنگهای مقاومتی در ماه مارس همچنان ادام داشت.
تشکیل کشور سوسیالسیتی شوروی گرجستان، بعنوان کشوری مستقل طبق قانون اساسی سال 1922؟ اعلام گردید، گرچه فرم حقوقی اعلام شده هیچوقت با فرم سیاسی واقعی تطابق نداشت.


مبنع: ویکی پدیا

۰۴ خرداد ۱۳۸۶

گفته های پیر قسمت آخر

لشکر تاتارها مانند ابری سیاه و خشمگین به سمت ما آمد. ما در برابر آنها مثل قطره بارانی در دریا بودیم....ا ولی چه کسی می تواند ادعا کند که دشمن با تعداد بیشتر بر ما غلبه می کند!؟ ولی گرجی با دلی محکم و استوار صخره های بزرگی را فتح کرده است.
گرجی ها در انتظار دشمن همچنان ایستاده بودند و با شمشیرهای برنده خود در هوا طوفان بپا می کردند. همین که دشمن به ما نزدیک شد با شمشیرهای عریان شده به سمتشان حمله ور شدیم. ناگهان در میان حلقه فارس ها گرفتار شدیم. صدای زوزه شمشیر و شیهه اسب ها با صدای فوران خون ها هم آوازی می کرد.
پرچم ها مغرورانه در اهتزاز بودند. صلیب دوخته شده روی پارچه ی ابریشمی می درخشید. گرجی در حال جنگ چشمانش همزمان نظاره گر پرچمش است. هر کدام با بیست نفر می جنگند....ا ولی در آخر بدلیل کثرت لشگر دشمن شکست خوردیم.ا
وفادارن به میهن مست شده از خون دشمن، یکی یکی جان باختند . در بستری از خاک برای همیشه چشم های خود را بستند. نور ماه هر شب بر مزارشان می گرید. اکنون نیز با به یاد آوری شجاعت آنها زمین ناله میکند......ا
از میان آراگوی ها فقط من زنده ماندم. یک چوپان مرا زخمی و نیمه زنده پیدا کرد. از جنگ جان سالم بدر بردم، ولی زندگی برایم تلخ است: برای گرجی ها آنروز شکست از هوای تگرگ سنگ می بارید ولی برای فارس های غالب شده آسمان صاف بود.ا
این طاعون، پیری، قلب و ذهن مرا خورده است، دیگر توانایی ندارم، زانوها هم یارایی ندارند که با آنها این هوس و بهانه را بکشم.ا
این را گفت پیرمرد ریش سفید و اشک هایش جاری شد و همزمان دست های پژمرده و پاک خود را به ریش هایش کشید.ا

تقدیم به تمام آزاده خواهان وطن....ا (پپلا)ا

گفته های پیر قسمت ششم

به سمت شهر پیش رفتیم. آنجا کارتلی ها و کاخلی ها (قوم های گرجی مرکز و شرق گرجستان) با نان و شراب معروفشان به پیشواز آمدند. همگی جمع شدیم و قسم برادری خوردیم که: سرش بی کلاه بماند هرآنکه قهرمانی و از خود گذشتگی نکند، آنکه زنده به دست دشمن بیفتد، نفرین خدا بر او و خانواده اش باد!ا اگر به هدف خود نرسیم محکوم به مرگ شویم، بمیریم و نمدی از خاک ما را گرم کند.
از شهر به دشت کرتسانیسی رفتیم. در آنجا منتظر دشمن بودیم.
از دور می آمدند، گرد و غبار لشگریان پیدا بود. صدای نقاره و بوق از دو طرف مخاصمه در فضا پیچید. آسمان ابری شد، زمین شروع به شیون و زاری کرد، آسمان دشت و کوه را با خون خود آبیاری کرد.

۰۳ خرداد ۱۳۸۶

How S becomes C !

we and copy write law

توی این چند روزه که چندتا از این روزنامه های دهه هفتاد باز مجوز چاپ گرفتن، صبح ها قبل از این که برم شرکت راهم رو به طرف کیوسک روزنامه فروشی کج می کنم. و مثل آدم های دیگه سرم رو کج کرده و به زمین خیره میشم تا تیتر روزنامه ها رو مرور کنم. دستم به سمت روزنامه هم میهن میره و بدون اینکه ورق بزنم میرم تا دیر نشده کارت ورود به شرکت رو هر چه سریعتر بزنم.
از قضای روزگار امروز وقت خوندم روزنامه رو توی شرکت نداشتم، و اونو موکول کردم به اتوبوس و یا خونه.
توی اتوبوس بودم که صفحات رو یکی یکی ورق می زدم، تا رسید به مجله ضمیمه روزنامه هم میهن. از ستون طنز تست های خودشناسی و رواشناسی خوشم اومده. شروع به خوندش نکرده بودم که چشمم به "لطیفه های روز" افتاد. تیتر: تنبل ها و راهکار جدید برای تنبل ها!!!!!؟؟؟؟؟؟ اون لحظه نمی دونستم چکار کنم. دنبال منبع این مطلب گشتم. گفتم ای دل غافل دیدی چطوری این گوشه خلوت تو هم برملا شد!!؟ توی لحظه فکر و ذهنم این بود که فوری به خونه برسم و چندتا از نوشته هام رو بردارم تا کسی از آشناها سری بهش نزده!!؟
آمممما
چشمم چیزی رو پیدا نکرد!!؟ نوشته ها بدون منبع بود. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. ناراحت از اینکه چرا منبع رو ذکر نکردن، نه اینکه خودم را صاحب این نوشته بدونم، نه، حس ناسیونالیستیم گل کرد، که اینطوری حداقل می شد اسمی از منبع گرجی این ده فرمان تنبل ها برده بشه؟!!؟ حداقل می نوشتین برگرفته از یک وبلاگ؟

۰۱ خرداد ۱۳۸۶

ده فرمان مقدس برای انسان تنبل

1؟به محض تولد، انسان دیگر خسته شده است، پس باید زندگی کنی تا استراحت کنی. 2؟ دوست بدار رختخوابت را، همچون وجود خود. 3؟ اگر دیدی کسی استراحت می کند دراستراحت به وی کمک کن. 4؟ روز استراحت کن ، چرا که شب به خواب بروی. 5؟ کار از مقدسات است، به او نزدیک نشو. 6؟ اگر می توانی فردا کار را انجام دهی، آنرا امروز انجام مده، اگر می توانی آنرا پس فردا انجام دهی، چیزی را که امروز می توانی بکنی، پس دو روز آزاد خواهی داشت. 7؟ تا جایی که می توانی کم کار کن، برای دیگران نیز باقی بگذار. 8؟ آرام باش، از استراحت کسی نمرده، اما از کار هرچندتا که بخواهی. 9؟ اگر احساس می کنی که به کار احتیاج داری، بنشین و همه چیز خواهد گذشت. 10؟ اگر کار سلامتی است، پس بگذار بیماران کار کنند.

منبع

پی نوشت: خوب باشه ، قبول، من فارسیم ضعیفه. عنوان رو عوض کردم. با سپاس فراوان

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

سفرنامه-2 یا پروانه ای در میان گلها

جمعه طرفهای ظهر دوباره به باغ خانوادگی رفتیم. پیشنهاد دادم که به آبشار بالای کوه سری بزنیم. (که دور از تصورم هم بود، چون از پارسال تا حالا دیگه کوهنوردی نکرده بودم). چون هوای ابری بود همان موقع راه افتادیم.
در بین راه چندجایی توقف کردیم، هم برای استراحت هم برای چیدن سبزی های کوهی و گاهی هم ثبت کردن منظره در گوشی موبایلم. عکس رو که در پایین میبینید یکی از روشهای بدوی برای خوردن آب از چشمه (بنام کبک چشمه) است!!؟ دلیل چنین نامیدن این چشمه، تعداد زیاد لانه های کبک در اطراف این چشمه است.

در راه آبشار درست کنار راه رفت و آمد آدمها کبکی لانه درست کرده بود و 12؟ تا تخم هم گذاشته بود!؟ پدرم از دیدن این صحنه خیلی عصبانی شد و کلی به این کبک "کودن" بدوبیراه گفت!؟ که چرا در چنین مکانی لانه گزینی کرده. کوهها آن منطقه در این فصل سال پر از مردمی غیربومی میشه که برای چیدن سبزی های کوهی هجوم میارن. اون روز هم مستثنی نبود و پایین تر از ما حدود 5؟ نفر داشتند به سمت آبشار می آمدند. بعد از کلی برانداز کردن شرایط و حدس و گمان به این نتیجه رسیدیم که اگر ما این تخم ها را بر نداریم، همین پنج نفر و یا افراد دیگری لانه کبک را خالی می کنند، پس چه بهتر که خودمان برداریم!!؟ (البته این را هم بگم که پدرم تا شب از دست اون کبک غرغر می کرد، و از ما قول گرفت که برای کسی این جریان رو تعریف نکنیم!!؟ من که دهنم قرصه قرصه!!!؟)؟ شایان ذکر است که بدلیل تعصب نسبت به این منطقه، با همت پدرم و عموهام و چند تن از اهالی همین منطقه و مالکین باغ ها و کشتزارها، جهت حفظ محیط زیست و منابع طبیعی و گیاهان وحشی خیلی تلاش شد و از ریشه کن شدن و از بین رفتن گونه های گیاهی و حیوانات وحشی تا جایی که در توان داشتند، جلوگیری کردن. مثلا حفظ همین لاله های واژگون، جلوگیری از صید کبک، زراعی نگه داشتن زمینهای اطراف و...؟ شما هم قول بدین هر وقت پدرم رو دیدین در مورد قضیه تخم کبکها چیزی ازش نپرسین!؟

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

سفرنامه -1

این چند روز غیبتم بدلیل مسافرت به ولایت بود. رفته بودم تا به قولی که به خودم داده بودم عمل کنم. "در جستجوی مرهم، راهی شدم ولایت! رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد، مرهم مراد من بود"...؟ خلاصه اینکه هوا عالی بود. تمام مسیر هوا بارانی بود. صبح که از خواب بیدار شدم به چنین تصویری از طبیعت روبرو شدم.
"یادم آمد شوق روزگار کودکی، مستی بهار کودکی، یادم آمد آن همه صفای زندگی، خفته در کنار کودکی"،
بعد از ظهر هم همراه دوستان و آشنایان رفتیم باغ جهت صرف آش با سبزی تازه محلی! هرچی من به مادرم می سپارم که توی این سفرهای دو روزه ی من برنامه ی مهمونی نگذار!!، کیه که به من گوش بده. ولی خوب بود. چندتایی عکس از مناظر اطراف و غروب رو گذاشتم. خوبه!؟

The 11/09 of 1795 & 300 Aragveli

لازم دونستم در مورد این منظومه-داستان چند سطری رو از تاریخ یادآوری کنم. این داستان توسط واژا پشاولا در تاریخ 1883؟ میلادی نوشته شده است.
یعنی حدود صد سال پس از حمله خونین آغامحمد خان به گرجستان.
آغا محمدخان در سال 1795؟ پس از قتل عام و کور کردن مردم کرمان و به ثبت کردن فاجعه ای تلخ به نام خود به سمت کشورها و مناطق شمالی ایران از جمله قفقاز با سپاهی شصت هزار نفره عازم شد. در سال 1793؟ ارکله به تسخیر گنجه مشغول شد. آغامحمدخان به پادشاه گرجستان پیشنهاد واگذار نمودن حکومت ایروان، قراباغ و آذربایجان را در قبال عدم تبعیت از روسیه کرد و از وی خواست مانند ایام صفویه گرجستان را خراجگذار ایران اعلام کند. که مسلما با مخالفت پادشاه گرجی روبرو شد. ارکله تهدیدها و درخواستهای خان قاجار را به روسها اطلاع داد اما گودویچ فرمانده قوای روس در قفقاز به گزارشات ارکله اهمیتی نداد. روز اول سپتامبر سال 1795؟ آغامحمدخان با سی و پنج هزار تن از لشکریانش وارد گرجستان شد. پادشاه گرجستان در انتظار کمک روسها با 4500؟ نفر به مقابله با لشکر قاجار رفت. آغامحمدخان در شش فرسخی تفلیس، در دره کرتسانیسی به نبرد با گرجی ها پرداخت. پس از چند روز دفاع گرجیها بالاخره افراد زیاد ایرانی ها بر تعداد اندک گرجی ها غلبه کرد و گرجیها با تعداد کمی همراه با شاه مجبور به عقب نشینی و سپس فرار شدند. این اتفاق روز یازدهم سپتامبر (عجب روزی!؟) در دره کرتسانیسی اتفاق افتاده است. مبارزه سیصد (باز هم عجب عجب!!!؟) دهقان آراگوی ( که پیر کوهستان یکی از به جا مانده های این جنگ است) حماسه ای تاریخی و فراموش نشدنی را در دفاع از میهن خود آفریدند.
ارکله و فرزندانش به سمت کوهستان و سپس به روسیه فرار کردند. بدین ترتیب راه تفلیس برای تسخیر آن باز شد. در کتاب تاریخ تحولات سیاسی و روابط خارجی ایران نوشته ی جلال الدین مدنی چنین آمده است: سکنه تفلیس قصد مقاومت نداشتند!!!! (از طرف من، با شناختی که من از گرجی ها دارم چنین رفتاری از آنها خیلی بعید است) وجوه اهالی به استقبال شاه قاجار آمدند تا اعلام کنند شهر بلادفاع است اما شاه قاجار پس از ورود به شهر فرمان قتل عام و تاراج صادر کرد.
بدین ترتیب خواجه قسی القلب تاجدار که نسب مادری اش گرجی بود شاهکارهای خود را تکمیل نمود.
گرچه گرجستان پس از قتل آغامحمدخان و مرگ ارکله باز دست دوستی به سمت روسیه دراز کرد، ولی پادشاه وقت روسیه پل اول، با به دست آوردن قدرت، پیمان دوستی را نقض کرد و در سال 1800؟ اعلامیه ای را منتشر ساخت که بر اساس آن پادشاهی گرجستان ملغی و گرجستان بعنوان یکی از فرمانداریهای روسیه شناخته شد.
با الحاق گرجستان به روسیه اینبار نیز این کشور مورد غارت و چپاول و بی حرمتی قرار گرفت.

گفته های پیر قسمت پنجم

در سمت راست ارکله، لوانی ایستاده بود، از پدر رویی مهربانتر و چشم زیبا چون جیران بود. دلش برای ما می سوخت، چشمانش را اشک فرا گرفت. –وقتی شاه کشور برای مردمی که به جنگ می روند گریه کند، دیگر نیازی به زاری زنان سیاهپوش هست!؟
ولی چه می توان کرد، اگر تو را بزنند، چطور می توانی بلای دشمن را دیگر تحمل کنی؟
از چهره ارکله می توانستم بفهمم که ناراحت و نگران مردمش بود ولی اشک هایش را پنهان می کرد: مبادا ملامتم کنند و اشک هایم را به پای بزدلی و پیری ام بگذارنند. مبادا بگویند که ضعیف بوده چرا که ارکله اشک می ریزد.

۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

گفته های پیر قسمت چهارم

زمانیکه از دره ها گذشتیم و به دشت رسیدیم در برابر چشمانمان سوارهای به صف ایستاده روی تپه ای را دیدیم که چشم به راه ما بودند. سوار اسب سفید با انگشت به ما اشاره می کرد. بعضی از افراد او را شناختند: اون اسب ارکله است، آری درست است، خودش است. شاه ارکله آنجاست. ناگهان اسبها به تندی تاختند، اسب من نیز بدنبال آنها رفت ولی من افسار او را کشیدم و مانع شدم. عقب تر از همه به دنبال لشگر رفتم. تاکنون شاه را ندیده بودم و ترسی همراه با احترام وجودم را فرا گرفته بود که نمی توانستم به او سلام دهم. پس عجله ای برای رسیدن به او نداشتم.
پادشاه نیز با همراهان خود به سمت ما آمد. پشاولیها- خوسوری ها یکصدا فریاد زدند: بنا بر خواهش شما به نزدت آمده ایم و منتظر دستورت هستیم، ما گرجی های یک دل و وفادار تو... خدا پادشاه ما، مرهم دلهای ما را حفظ کند، هر جه که برود به دشت و صحرا یا به کوهستان، دامن خدا، حافظ او باشد..!؟
من عقب همه جایی قایم شده بودم، چونان بلدرچین در کشتزار گندم، می خواستم از دور پی به حرکات و نظرات پادشاه ببرم. او به افرادی که به نزدش رفته بودند لبخند می زد، مانند برادر به برادر از خانه و کاشانه های انها می پرسید. از دوستان دوران جوانی خود نیز، که اکنون جوانی را به پیری در جنگهای زیاد، رسانده بودند و حالا با اختیار خود آمده بودند تا در راه کمک به وطن خود جان دهند.
هر کدام از آنها مانند یک اژدهای سوار بر اسب بودند. قامت آنها دریایی خروشان را می ماند.
ارکله روی اسب به زیبایی نشسته بود. نگاهی دلیرانه داشت. صورتی نگران و کمرنگ به عقاب پیر کمی می آید. تمام زیبایی کارتلی روی شانه هایش بود، مانند نور مهتاب بر روی کوه البرز. روی بدنش لباسی جای گرفته بود همراه با شمشیری برنده. من خودم دیدم به هر کس این شمشیر می خورد، آنی جان میداد.

Tehran mornig/evening

۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

گفته های پیر-قسمت سوم

در انتظار اینم که کجا و چه زمانی لشگر راه می افتد تا من نیز بر اسبم سوار شوم چرا که اینبار حضور در جنگ نیز سهم من گردد. به روی خود علامت صلیب می کشم. وقتی که برای دفاع از وطن خود می جنگی از طرف خدا غسل تعمید می شوی.
شور و هیجانی وصف ناپذیر در میان مردم بود. صدای بوق و کرنا، حرکت مداوم پرچم ها دیدنی بودند.
دیر زمانی نگذشت که صدای شلیک تمام کوهها را فرا گرفت. مرهمی شد برای همه. همهمه پیچید که این لشگر "کوهستانی" هاست که می آید. کمی بعد صدای آواز آنها نیز به گوش رسید. لباس های زنگارنگ جنگجویان کوهستانی چشم نواز بود. آنها همراه با عقاب ها در ارتفاعات کوه زندگی می کنند. کم صحبتند و قلبی پاک دارند که همیشه زمان گرفتاری به کمک می آیند. آنها نیز آماده برای جنگ لباس رزم پوشیده بودند. در برابر دشمن شمشیر بدست می شوند و از دیدن لشگر آنها خم به ابرو نمی آورند، شمشیر را به یاری سپرها می رسانند و دشمن را از پای در می آورند. این لشگر را پیر کوهستان با ریش هایی سفید، بیرق بدست به جلو هدایت می کرد و از پست سرش صدای آواز لشگرش بگوش می رسید.
لشگر ما نیز همگی جمع شده اند و فقط منتظر من هستند. مادرم توشه ی راه برایم آمده می کند: نان، پنیر و ماست. زنان به رقص و آواز دسته جمعی مشغولند و یکصدا می خوانند: ای آراگوی (رودخانه)، نگهبان لشگر ما در راه جنگ باش! اگر کسی خجل شده از جنگ فرار کرد و به پای تو رسید، لجن مالش کن که دیگر نتواند به خانه برگردد.
به پیشواز لشگر "کوهستانی" رفتیم: سلام بر کوهستانی ها، گرجستان پاینده باد، دشمنانش فانی باد.
شمشیرها در هوا عریان شده چرخیدند، صدای شلیک تفنگ ها از همه جا شنیده شد. اسب های بیقرار حرکت کردند...؟

granted song

به دنبال توام منزل به منزل

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

گفته های پیر قسمت دوم

فرزندانم می خواهم خبری را که با چشم خود دیده ام برایتان تعریف کنم. درباره ی آن زمانی است که به صدای فشنگ، لالایی مادر می گفتیم.
ناگهان خبر آوردند که لشگر تاتارها به سردمداری محمد خان قاجار، دشمن مسیحی ها دارد می آید. در آن زمان ارکله ( به او کاخای کوچک نیز می گفتند) پادشاه گرجستان بود. ارکله با سنگ و آهک ساخته شده بود، قلبی به شیرینی عسل ولی هنوز صورتی خام و جوان داشت.
از طرف پادشاه نامه ای آمده بود: ای آراگوی (نام رودخانه ای در کوههای قفقاز)، زود بخروش که ارکله در انتظار توست. نگذارید نگران حمله تاتارها باشم که اگر تفلیس را ویران کنند، بهتر است چشمهای خود را از کاسه در آوریم تا چنین روزی را نبینیم.
این خبر در تمام روستاها پیچید. مردهای جوان مضطرب شدند و به روستاهای اطراف با صدای بوق و کرنا خبر دادند، تا جوانمردها برای حفاظت از یتیم ها به میدان در آیند. با دیدن نامه پادشاه قلبم به درد آمد. در برابر چشمانم جنگ جوانمردها نمایان گرشت که چگونه نیزه و شمشیر آنها در هوا می چرخد.
آن زمان من بچه ای بیش نبودم، تازه موهای صورتم شروع به رشد کرده بودند. جنگ برای من عروسی بود و جوی خون، چشمه ی خروشان. بازوانم شروع به بازی کردند و تمام بدنم را هیجانی فرا گرفت، تفنگ کریمه ای ام در دامنم و دستم روی شمشیر رفت.

تمرین قانون

چند روز پیش که می خواستم به شرکت بروم در میان مسیر سوار تاکسی خط نارنجی شدم. با ورودم راننده تاکسیمتر را روشن کرد! چون جلو نشسته بودم برچسب قیمت سال هشتاد و شش صاف جلوی چشمم بود!؟ اعتراضی نکردم. خواستم بدونم قیمت جدید تاکسی تا ونک چقدر می شه!؟ مدام چشمم به صفحه تاکسیمتر بود. نمایشگر عددهای دیجیتالی سریع به پیش می رفتند. با توقف تاکسی در مقصد مبلغ پانصد و ده تومان در صفحه نمایش نقش بسته بود. چاره ای جز سر تعظیم فرود آوردن به قانون نداشتم!؟ مبلغ را با ده تومان!!؟ تخفیف پرداختم. لازم به ذکر است که همین مسیر برایم سیصد تومان (این سی صد نه، اون سیصد) هزینه دربر دارد. تفاوت قیمت در طول ماه رقمی قابل توجه می شود. من اون روز خودم را با تفکر تمرین احترام به قانون آرام کردم. و گرنه من اصفهانی خسیس رو چطوری میشه ساکت کرد...؟
امروز نیز در راه بازگشت به خانه تاکسی دیگری تاکسیمتر را روشن کرد. همزمان با من خانم دیگری نیز سوار شد. در مقصد خانم نسبت به کرایه درخواستی از طرف راننده اعتراض فراوانی کرد، گرچه در آخر مجبور شد مبلغ جدید را بپردازد.
من ولی ساکت به این تاکسیمتر نگاه می کردم که چگونه مرا برای تمرین در آموزش احترام به قانون می آزماید!؟
به هر حال هر آموزشی هزینه ای دارد

گفته های پیر მოხუცის ნათქვამი

منظومه ي گفته های پیر شامل درد و دلهای پیر کوهستانی می باشد که از زمانه جدید شکوه گر است. وی برای بیدار کردن وجدان خفته جوانهای امروزی روایتگر داستان جوانی خود در یکی از جنگهای مهم و سرنوشت ساز گرجستان می شود. در این جنگ یک طرف آن گرجیهای قوی، شجاع و فداکار برای میهن خود و طرف دیگر آن لشکر بی شمار آقا محمدخان قاجار، عامل ویرانی و خرابی و خونریزی است. با وجود کم بودن لشکر گرجیان در برابر لشکر قاجار (که در اینجا بنام تاتارها خوانده شده) رشادت های جوانان قدیمی و از خودگذشتگی های آنها را به یاد امروزیان می اندازد.
بدلیل طولانی بودن کل داستان و برای جالب بودن آن سعی می کنم شهرزاد گونه داستان را در اینجا بیاورم. در ضمن همانطور كه حدس زديد!!؟ نويسنده همان واژا پشاولا است


قسمت اول
پیر شدم، پیر. زانوهایم می لرزند. تمام شب و روز طول می کشد تا بتوانم سرپا بایستم. ولی این قلب صاحب مرده هنوز پر حرارت است. هنوز با شنیدن غرش تفنگ دستهایم وسوسه می شوند.
ای وای که پیری مرا مانند ملخ خمیده کرد. که اگر امروز گرجستان را تاتارها ویران کنند، در آتش بسوزانند، دیگر نمی توانم بر رخش سوار شوم، توانای بستن شمشیر بر کمر و بر قلب دشمن دین مان ضربه زدن ندارم.
این چه زمانه ای است که نظاره گره آن هستم!؟
کشور تغییر کرده است. خروس هم جور دیگر می خواند. مرد با مرد دوست نیست و پسرهای بزدل فقط در مورد عشق وراجی می کنند. خنده های عجیب و غریب شان مثل تیری به قلبم می خورند. وقتی برای جمع کردن شاخه های خشک درختان به کنار جنگل می روم، می بینم که تمام روز بدون هدف جلوی دکان نشسته اند. شعرها و ترانه های آنها فقط در مورد شراب و زن شده است. زنان نیز مانند ملخ در کشتزار گندم دنباله رو چنین مردانی شده اند.
خجل باد آخالوخ ها!؟ (نوعی خلعت بلند مردانه که در زیر چوخه می پوشیدند) چه مرد و چه زن، که تمام وجود آنها از بیهودگی لبریز شده است.
مرد شروع به زن شدن کرده است، شیک پوشی می کند، رنگ و لعاب به خود می زند.
پس نباید عصبانی شوم!؟
در دوره ی من زن زمانی عاشق مرد جوانی می شد که او را در میدان جنگ در برابر دشمن شکست ناپذیر می دید. در دوره ی من مرد زیبا، رویی چون زن نداشت!؟، اون سیه چهره، شجاع، زانوهایی چون گرگ نترس و قلبی آهنین داشت. هم زن و هم مرد دیگر خراب شده اند، دیگر رنگ و روی گذشته ندارند. در قلبشان کژی، دشمن وجدان آدمی لانه کرده است.
افسوس، ای دوران گذشته!؟
چرا دیگر زن به شجاعت مرد خود افتخار نمی کند؟ لاف نمی زند؟

منبع عکس :نام این کار هنری جنگجو است

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

blue butterfly

Again me, cell phone camera & Blue Butterfly:

ادبیات تطبیقی و زمانه ما!؟

با توجه به این خبر فکر کنم دیگه کار بر و بچه های ادبیات تطبیقی سکه بشه!!!!؟

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

نای راه رفتن

از میان کتابهای پائولو کوئیلو فقط تونستم با کیمایگر ارتباط برقرار کنم و تا آخر بخونمش. بقیه رو تا نصفه یا صفحه اول دوم ولش می کردم.
ولی در این بین از اسم یکی شون خیلی خوشم میاد: بر ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریستم.

کی قرار بگذاریم بریم پیدرا؟ آره با توام!؟ مگه نمی خواستی ....؟


پ.ن. نای "راه رفتن" ندارم

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

walking

من هم این روزها وقتی زورم به کسی نمی رسه، ماری مظلوم رو گیر میارم. دلم می خوست برم پیاده روی. شیر خفته؟ فکرش رو هم نکنید! دوست خانوادگی؟ همگی با هم دارن بچه داری می کنن. فامیل؟ کسی رو اینجا ندارم. فامیل شیرخفته؟ هرکی سرش به کار خودش، تازه همسن من کسی نیست! بچه هاشون هم باید تا مجمع تشخیص مصلحت برم تا مجوز بیرون رفتنشون رو بگیرم برای دو ساعت پیاده روی. (گرچه خودشون، بچه ها رو میگم تا کوه قاف هم بدون خبر می رن!؟)؟
گفتم که، از ماری مظلوم تر فعلا کسی در دسترسم نیست. آخه اون کمر درد داره و پیاده روی فعلا براش ممنوعه! ولی از اونجایی که رفیق شفیق دلتنگی های من شده، با یه بشکن من، همراه من شد.
وای الان که دارم می نویسم رادیو فردا کفتر کاکل به سر رو داره پخش می کنه. ها ها ها ها یادش بخیر اون سالهای دور ما تازه به ایران آمده بودیم. این ترانه خیلی برایم عجیب و غریب می آمد، خیلی هم خنده دار. ولی اون روزها مد عروسی ها و مهمانی ها بود. یادش بخیر!؟
داشتم می گفتم عصر با ماری برای پیاده روی از ونک تا پارک ملت رفت و برگشت رفتیم. ماری کلی از پنج شنبه و جمعه خوش گذشته اش برام گفت و از پیش آمدهای خنده داری که براش اتفاق افتاده بود. من ولی ساکت، به آخر هفته خودم فکر می کردم. هوای بهاری عالی و پیاده روهای تقریبا تمیز و جدید ولیعصر حسابی آدم رو به شوق می آره تا چند بار این خیابون رو بالا و پایین بری.
ولی یه نکته تا یادم نرفته بگم. عصرونه یه خوردنی از فروشگاه سر راه گرفتیم و تا مسافتی رفتیم. از اول پیاده روی مون همش چشمم به دنبال سطل آشغال کنار خیابان بود. اما دریغ حتی از یک عدد!!!!؟ از اونجایی که شهروندان قانون مندی و مودبی هستیم. کلی با ته مانده های خوراکی راه رفتیم دیگه داشتم به این فکر می کردم که آشغال ها رو بگذارم توی کیفم بیارم خونه (کاری که اغلب انجام می دم و بعد از مدتی کیفم تبدیل به یک آشغال دونی میشه!؟) که خدا و یکی از بندگانش رحم کرد، کنار خیابان کیسه زباله ای بزرگ گذاشته بودن! ما خوشحال از دست زباله های راحت شدیم. بعد یه دو هفته دیگه شهرداری شروع به تبلیغ طرح ضربتی مبارزه با موشها می گذاره، همه خیابونها رو پر می کنن از پارچه های تبلیغاتی این طرح!؟ نصف هزینه های این تبلیغات رو اگر به نصب سطل زباله در خیابانها صرف کنن، مشکلات کمی تغییر می کنن.
در راه برگشت به سمت ونک، با چند تا خانم برخورد کردیم، هم مسیر شدیم. لباسهای رنگی پوشیده بودن. چیزی که این روزها داره کیمیا می شه!!!؟ دلم گرفت.
کمی جلوتر همراه مادر و دختری شدیم. دختر ظاهری ساده داشت. دیگه نزدیکهای میدون شده بودیم. مادر به دختر می گفت: اون روسری تو بکش جلو! دختر بی خیال جواب داد: چیییی میگی؟ مادر درخواستش رو تکرار کرد. دختر شکوه کنان گفت: اه باز شروع کردی....؟ چرا حرمت بین بزرگتر و کوچکتر را از بین بردیم.!!؟؟؟ و هزار و هزار چرای دیگر.

فصل پنجم შვლის ნუკრის ნაამბობი

تمام شب رو در دشت بودیم. دیگه ترسی نداشتیم و مشغول چرا بودیم. روشنایی روز شروع شد. به سمت جنگل رفتیم. نفرین باد طلوع اون روز. توی دشت علفها رشد کرده بودن. وسط دشت دو تا سه درخت گیلاس بود. گنجشک ها دسته دسته روی درخت با سر و صدا می نشستن و برای بچه هاشون غذا می بردن. مادرم به من اخطار داد که توی این هوای بعد از بارون راه رفتن برای ما خطرناکه، دشمن ما را از روی جای پاهامون دنبال می کنه. به اطراف خوب نگاه کن. این آخرین اخطار از طرف مادرم بود. مادرم ناراحت بود. انگار مرگ رو حس کرده بود. یک برگ را می کند و به اطراف نگاه می کرد.
بالای جایی که ما در حال چرا بودیم چندتا تخته سنگ و چند تایی هم درخت توس بود. ناگهان به مانند صدای رعد، تفنگ شلیک رکد. صدای اون کوهها و صخره ها را گشت، برگ های درختان و گیاهان شروع به لرزیدن کردن، دود علفهای خیس را پوشاند. مادرم ناله ای کرد و افتاد. وای! من همانجا خشکم زد. مادرم را که روی سرازیری غلت می خورد می دیدم، رد خونین از خودش بجا می گذاشت. از پشت درخت توس مرد جوانی بیرون آمد، "آفرین" گفت و با عجله به دنبال مادرم رفت. بیچاره مادرم تلاش می کرد سرپا بایستد، بلند می شد ولی دوباره زانوهایش خم میشد، می افتاد و غلت می خورد. من مردم، نیرویم از دست رفته بود، وقتی شکارچی خنجرش را در آورد و به گلوی مادرم زد. خون فوران کرد و دست هایش را خونین کرد.
وای بر من! همه چیز را چشم هایم می دیدم ولی با چی می تونستم کمکش کنم، بیچاره!؟
اون به پستا.نهایی که من مک می زدم، خنجر کشید. مادرم را به گردنش گذاشت و حرکت کرد. من شروع کردم به گریه کردن. قلبم سنگین شد. از اون موقع تا حالا زنده-مرده هستم. گریه می کنم و این تنها مرهم من شده. راه می روم و به درختان گریه می کنم، کوهها و صخره ها، به آب و عرف گریه می کنم. ولی مادرم پیدایش نمی شه، دیگه مادرم رو نمیبینم
یتیم هستم و کی می دونه چه کس صاحبم می شه، کی دست هاشو با خون من رنگی می کنه!؟


با اینکه من فقط داشتم این داستان رو ترجمه می کردم، ولی حسابی روم تاثیر گذاشت میدونم اگه یه روز دیگه بود و من باز دلتنگی به سراغم آمده بود، اشکها امانم نمیدادن. بیچاره واژا پشاولا که خودش هم توی همچین محیطی بوده و داشته با عشق و احساسی کامل این داستان رو می نوشته. یاد شکار رفتن های خودم افتادم که همراه پدربزرگ میرفتیم برای شکار بزکوهی و ... چه بی رحم! بیچاره بچه گوزنها

فصل چهارم შვლის ნუკრის ნაამბობი

مادرم تکانی خورد، من هم همینطور و به سمت بالا خیز برداشتیم. فقط آخر حرف هاشون اینو شنیدم: اه، مادرش هم اونجا بوده!؟
ما به سمت دامنه بوته زار کوه بالا رفتیم. بطور وحشتناکی هوا گرم بود. ناراحت بودیم. در میان بوته ها نشستیم. برگهای پهن بوته ها مانع رسیدن نور آفتاب به بدن ما می شد. ناگهان از پشت کوههای اطراف ابرها نمایان شدند. در یک جا گرد آمدند. آسمان برق زد و به دنبالش صدای وحشتناک رعد شنیده شد.
باران بصورت ستونهای باریک از آسمان سرازیر شد و روی برگهای اطراف ما با شدت برخورد می کرد. چنان سروصدایی شروع شد که انگار جنگل و کوه دارن در هم می ریزن. تمام جانداران ساکت شدند. گنجشک ها دیگه جرات جیک جیک و بازیگوشی نداستند. باز نفرت انگیز که قبلا منو می توسوند، دیگه برایم آنچنان نفرت آور نبود. روی درخت راش نشسته بود و چشم هاشو بسته بود و از نوکش آب بارون می ریخت پایین. پرنده ای دیگر شونه هاشو به طرز رقت باری آویزون کرده بود. در نزدیکی اون سینه سرخ نشسته بود.
دوباره صدای رعد آمد. ناگهان همه گنجشک ها آواز سردادن. علفها و برگ های درختان شروع به پخش کردن اشک خوشحالی شدن. مادرم دوست داشت در باران راه بره... به دشت می رفت و من را هم با خودش میبرد. اینبار هم رفتیم. بعد بع سمت دامنه کوه رفتیم. صدای دلنشین نی شنیده میشد. پایین کوه گوسفندان پخش شده بودند. آفتاب تا نیمه روی لبه کوه داشت پنهان می شد. اشعه های کمرنگ اون فقط روی نوک کوه و جنگل برخورد می کرد.
روی تپه سمت بالا چوپان مشغول نی زدن بود. در کنارش یک سگ پشمی، کریه نشسته بود. چشم های باز و درشتش رو به گله ی در حال چرا دوخته بود و گاه گاهی نگاهی با محبتی به صاحبش می کرد.
مادرم گفت: جای دی آمدیم. چوپان بدون اسلحه است، از اون نترس ولی اون سگ بوی ما را می فهمه و ممکنه به دنبال ما بیاد. به عقب برگرد. چشم هایت دنبالش باشه، اگه به سمت ما آمد من خودم را بهش نشون می دم و تو در بوته های قایم شو. گوسفندها با دیدن ما وحشت زده شروع کردن به سمت ما نکاه کردن. من در میان بوته های بلند و پر جایی قایم شدم و چشم از آن سگ نفرت انگیز برنمیداشتم. نگاه وحشت زده گله به طرف ما و فرار سریع سگ به سمت ما همزمان شد. چوپان شروع به سروصدا کرد. من شروع به لرزیدن کردم. سگ مادرم را دید و به سمت اون رفت. مادرم لیز خورد و در یک لحظه از دید من خارج شد. اشک به چشم هایم آمد. قلبم مرد، وای، مادر، اگه اون سگ نفرین شده تو را بگیره!؟ مدت زیادی صدای افتادن و بهم خوردن سنگها از دره به گوشم می خورد. وای اگه مادرم زخمی شده باشه و اون الان داره با دندانهای تیزش پاره اش می کنه. هوا تاریک شد. چوپان گله را با سوتی جمع کرد و به سمت خانه اش رفت. با ترس به حرکتهای اون چشم دوخته بودم. بیچاره گوسفندها را گاهی با چماق بزرگش و گاهی با سنگ می زد. به یک بره کوچک همسن من هم سنگی زد، بیچاره زمین خورد و شروع کرد به تکان دادن پاهایش. چوپان به سمت بالا رفت و شروع کرد به صدا زدن سگ : قورشی. "قورشی" چند لحظه بعد در افق دیده شد با زبانی سرخ بیرون زده کنار صاحبش!؟
من ترسیدم: کی می دونه شاید با خون مادرم پوزه اش خونی شده. هوا تاریک شد. سیاهی شب چیره شد. سروصدایی دیگر نمی آمد. مادرم چی شد؟ نکنه اگه زنده اس منو نتونه پیدا کنه؟ بعد از مدتی صدای ناله ای شنیدم. شبیه صدای مادرم بود. من هم جوابش رو دادم. بیچاره ترسان به سمت من آمد.
اینجایی فرزندم!؟ نترس، مادرت زنده اس. سگ و گرگ خطری براش نیستن. –زنده ای، ازم پرسید. آره زنده هستم، بهش جواب دادم. نوازشم کرد...پیش کی گریه کنم، به کی التماس کنم، کیه اونقدر با قدرت که بتونه بگذاره من باز هم به چشم های مادرم نگاه کنم و از نوازش های اون لذت ببرم!؟ چطور می تونم این عقده را تحمل کنم؟ کاش دشمن خونخوار مرا هم کشته بود. برای چی من زنده موندم!؟ روز قبل به مرهم دلم که پر از زندگی و زیبایی بود عشق می ورزیدم و نمی تونستم تصور کنم که روز بعد برای همیشه اونو از دست می دادم.

فصل سوم შვლის ნუკრის ნაამბობი

یکبار شدید هوا گرم شد. مادرم از خواب بیدار شد و بهم گفت بریم اب بخوریم. رفتیم، از راه باریکه دره به پایین سرازیر شدیم تا به رودخانه رسیدیم. رودخانه از جای عمیق دره رد می شد و اشعه های خورشید بهش نمی رسید، از اون طرف و این طرف نوک درخت ها از لبه رودخانه بهم بافته شده بودند. زیر درختان، کنار رودخانه بوته های تمشک وحشی به رنگ قرمز، سرهاشون رو خم کرده بودنو به جریان آب نظاره می کردند. آب سرد و تمیز از روی سنگهای لیز شده شرشر کنان رد می شد و از روی یک صخره به صخره دیگر رفته و در گودالها جمع می شد. مادرم وسط گودالی ایستاد. من به زور روی سنگها راه می فرتم، سم هایم درد می گرفت.
-بیا فرزندم، توی آب بایست، توی هوای گرم در آب ایستادن لذت بخشه.
با کراهت ابتدا یک پایم را در آب گذاشتم، آب وحشتناک سرد بود و دوباره از آب بیرون پریدم.
-سرده، نمی تونم بایستم.
-چیزیت نمی شه، باید از همین حالا عدات کنی، فرزندم!؟
یه مدتی توی آب ایستادیم بعد برگشتیم. بالانر از ما توی بیشه ها صدایی میامد.
مادرم گفت: اینها آدم های ترسناکی نیستند، یه مادر و بچه هستن. دشمن ما اینطوری داد و فریاد نمی کنه. با اینحال ما باید احتیاط کنیم. بیا از این راه بریم به کنار دشت که نتونن ما را ببینند.
مادرم جلو می رفت. من نتونستم تحمل کنم ایستادم و بهشون نگاه کردم. بدنم را پنهان کردم و فقط سرم پیدا بود. در این لحظه صدایی از پایین به گوشم خورد: وای، وای مامان، گرگ، مامان جون گرگ.
نترس عزیزم، کجاست نشونم بده
اینهاش، گوشهاش رو تیز کرده، از جنگل داره به ما نگاه می کنه،. با چشمان گریان پسرک به من اشاره می کرد: الهی من قربونت برم مادر، این که گرگ نیست، یه بچه آهو هست، ببین چقدر زیباست
بگیریمش-پسرک به مادرش می گفت وبیصبرانه می خواست به سمت من بیاد
نه عزیزم، گناه داره، چطور ممکنه!؟ مگه اون مادر نداره، اون موقع مادرش براش گریه خواهد کرد.
من با خرسندی به کلماتی که در دلسوزی ما گفته می شد می شنیدم. من باز هم می خواستم به حرف های اونها گوش بدم، ولی مادرم برگشته بود، دوید بطرفم و گفت: ای نادان ساده دل، باور داری حرفهای اونها رو؟ به چه داری نگاه می کنی؟ زود باش دنبالم بیا. این ها به شکارچی ها می گن ما کجا زندگی می کنیم و ما رو از زنده بودن ساقط می کنن.
بیچاره مادرم، پیشاپیش حس کرده بود که همین طور می شه.


قسمت اول و قسمت دوم


پی نوشت: قبلا هم گفته بودم از به تصویر کشیدن طبیعت با زبان واژا پشاولا نویسنده این داستان کوچک لذت می برم. امیدوارم تونسته باشم با ترجمه خودم این حس رو هم برای شما بوجود آورده باشم.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

ანდაზები ضرب المثل های گرجی - قسمت دوم -

კაცს საქმე გამოსცდის და ცხენს გზაო. مرد را کار می آزماید و اسب را راه.
მტერმა მტრის ამბავი თუ იცის, მასთან ბრძოლა არ გაუძნელდებაო. دشمن ااگر از دشمن خبر داشته باشد جنگ با او سخت نخواهد بود.
მტერს მტრულად დაუხვდი და მოყვარეს მოყვრულადო. با دشمن از در خصم درآی و با دوست از در دوستی.
ოფოფს თავით იცნობენ, კარგ საქმეს ბოლოთიო. هدهد را از سرش می شناسند اما کار خود را در از ته آن!!
პატიოსნება უენოდ ლაპარაკობსო. شرافتمندی بدون زبان حرف می زند
რაც არ გერგება, არ შეგერგება. هر چیز که قسمت تو نشد، از گلویت پاین نمیره.
რაც შეშვენის გლახა ბერსა, არ შეშვენის კახაბერსაო. هر چیز که مناسب پیر بینوا باشد، درخور پیر بزرگ نخواهد بود.
როცა სიტყვა ხშირდებაო, მაშინ საქმე მცირდებაო. هر وقت کلمات زیاد شوند، کار کمتر می شود.
სადაც არ გიხნავს, იქ ვერას მოიმკიო. جایی که شخم نزدی، نمی تونی درو کنی.
სამშობლოს ერთგული უდიდგვაროდაც დიდიაო. بی نام وفادار به وطن همین طوری هم اسم بزرگی خواهدداشت
სამშობლოს მოღალატე კალთაზე რომ მოგეკრას, ის კალთა მოიჭერიო. خائن به وطن حتی اگر به دامنت دست زد،آنرا(دامن) ببر.
საცა სიყვარული არ არის, იქ სიხარულს რა უნდაო. جایی که عشق نیست، پس شادابی (خوشحالی) اونجا چه کار می کنه
სახელის გატეხვას თავის გატეხვა სჯობიაო. شکستن سر بهتر از شکستن اسم است.
სიბრძნე ებრძვის სიბრიყვესა უთოფოდ და უზარბაზნოდ. خرد با حماقت بدون اسلحه و توپ می جنگد
სიმართლის ნერგი სიპ ქვაზედაც გაიხარებსო. دانه راستگویی حتی روی سنگ صیقلی هم رشد می کند.
სინდისი უკბილოა, მაგრამ იკბინებაო. وجدان بدون دندان است ولی گاز می گیرد.
სიცრუე დილამდეო და სიმართლე შვილიშვილამდეო. دروغگویی تا سپیده دم و راستگویی تا نوه تو.
სოკო ამინდს მოჰყავსო. قارچ با هوای مناسب رشد می کنه.
სოფელს დიდი თვალი და ყური აქვსო. روستا چشم و گوش بزرگی داره.
სხვისი ხელით ნარის გლეჯა ადვილიაო. با دستان دیگری علف چیدن آسونه.
ტყუილს მოკლე ფეხები აქვსო. دروغ پاهای کوتاهی داره.
უსინდისოს უთხრეს: ფურთხის ღირსი ხარო; შემაფურთხეთ რაო, მეც ავიწევ კალთას და ჩამოვიწმენდო. به بی وجدان (بی شرم) گفتند: لیاقت تف کردن داری؛ گفت باشه من هم با دامنم (لباسم) تمیزش می کنم
ფათერაკს თვალი არ უჩანსო. بدبختی چشم نداره.
ფუფუნებაში გაზრდილი არც თავს არგებს, არც სხვასაო. کسی که در ناز بزرگ شده باشه نه به درد خودش می خوره نه دیگران
ქარს დათეს, ქარიშხალს მოიმკი. باد بکاری، طوفان درو می کنی.
ყვავს ბახალა უკვდებოდა და ბუს მიუგდო – დიდი თავი გაქვს და იტირეო. بچه کلاغ جوجه اش داشت می مرد جلوی جغد انداخت و گفت: سر بزرگی داری پی گریه کن.
შეემატოს მღვიძარესო, შემოაკლდეს მძინარესო. به بیدارشدگان اضافه گردد و از خواب مانده ها کم شود.
შენი ჭირიმეთი შვილი არ გაიზრდებაო. با گفتن قربونت برم بچه بزرگ نمی شه.
ცა და მიწა იქცეოდა, ტურა ქორწილს მართავდაო. آسمون به زمین آمده بود، شغال داشت عروسی می گرفت.
ციხე შიგნიდან ტყდებაო. قلعه از درون فرومی ریزد.
ცოდვა კაცს არ მოასვენებსო. گناه آدمی را راحت نمی گذارد.
ცოდნა კაცს არ ამძიმებს და არც დაეკარგებაო. دانش آدمی را سنگین (وزن) نمی کند و هیچوقت هم گم نمی شود.
ძროხას საწველი მოუტანეს და თქვა: ხარი ვარო; უღელი მოუტანეს და – ძროხა ვარო. برای ماده گاو شیردوش آوردن گفت من گاو نر هستم، گاوآهن آوردند گفت من ماده گاوم.
წყევლამ თქვა: სწორი გზა მაჩვენე, თორემ უკანვე დაგიბრუნდებიო. نفرین گفت: راه درست را به من نشان بده وگرنه به خودت برمی گردم.
ჭკვიანი თავის თავს დაემდურება და უტვინო – სხვასაო. عاقل با خودش در نزاع است و بی عقل با دیگران
ხე ფესვებითა დგას, კაცი მოყვრითაო. درخت با ریشه اش ایستاده و آدمی با دوستانش
ხელი ხელს ბანს და ორივენი კი - პირსაო. دست دست را می شوید، هر دو صورت را.
ხემ თქვაო: „ცული მე რას დამაკლებდა, შიგ ჩემი გვარისა რომ არ ერიოსო“. درخت گفت: تبر چطور می توانست مرا از بین ببرد اگر هم خون من در ان نبود.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

Milano, Milano, Milano

امشب همه با هم دست هامون رو بالا مي بريم و يكصدا فرياد مي زنيم: ميلان ميلان ميلان.

پي نوشت: كفش كهنه (منظور همون پاره و مندرس بوده) در بيابان نعمتي است. وقتي يوونتوس نباشه مجبوري به ميلان متوسل بشي.


پي نوشت روز بعد: بابا پيشگو- نوستراداموس (با خودم هستم).؟

بدينوسيله از برادران ديني ايتاليايي كه در نبرد حق عليه باطل جواب دندان شكني به زورگويان و استعمارگران و متجاوزان تاريخ دادند كمال تشكر را مي نمايم. باشد كه در نبردي آينده اين چونين پرصلابت به آوردگاه قدم بگذاريد. (قيافه سر آلكس رو بعد از بازي ديدين!!!!؟ :دي)؟

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

ანდაზები ضرب المثل های گرجی

بالاخره تنبلی رو کنار گذاشتم و ترجمه داستان رو تموم کردم. مونده تایپش که انشاالله تو برنامه چهار ساله بعدیه!؟ می خواستم امشب این کار رو هم انجام بدم. داشتم فایلهامو توی کامپیوتر جابجا می کردم برخوردم به فایل از ضرب المثلهای گرجی. خوندشون خالی از لطف نیست. هم آموزنده س هم جالب. به این روش میشه فرهنگ و طرز تفکر فرهنگ ها رو بیشتر شناخت.


აგორებულ ქვას ხავსი არ მოეკიდებაო. به سنگ غلتان جلبک نمی چسبه.
აგრე არ უნდა, თაყაო, შენ რომ მამული გაჰყაო. اینطورطاقه ای ملک (زمین) رو تقسیم نمی کنن.
აგურის ნატეხი ლალს შეუდარეს, აქაოდა წითელიაო. تکه آجر رو با لعل مقایسه کردن، گفتن هر دو قرمز هستن.
ავადმყოფს ექიმი არჩენს, უბედურს კარგი მეგობარიო. بیمار را پزشک معالجه می کنه، بیچاره را دوست.
ავი შვილი დედ-მამის მაგინებელიაო. فرزند ناخلف فحش دهنده پدر مادر میشه.
ათას უგულო მეგობარს, ერთი გულადი სჯობიაო. یک دوست با قلب، از هزار دوست بی دل (بی قلب) بهتره.
ალაგო, ვისი ხარო? – და ვინც ზედ მადგასო. ای زمین مال کی هستی؟ مال کسی که رویم ایستاده.
ალვის ხე მაღალია, მაგრამ პატარა ცული წააქცევს. سپیدار درخت بلندیه ولی داس کوچک اونو می اندازه.
არ უშლის ხმალსა სიმოკლე, ვაჟკაცსა ტანდაბლობაო. کوتاهی شمیشرو کوته اندامی مرد شجاع مانعی نیست.
გამრჯესათვის უსაქმურობა დიდი სასჯელიაო. بیکاری برای روزی دهنده مجازات بزرگی است.
გეშინოდეს სირხცვილისა, სიკვდილისა კი არაო. از بی آبرویی بترس ولی از مرگ نه.
გზა ვინც იცის, ფეხს არ წაჰკრავსო. هر کس راه را بلده پایش به جایی گیر نمی کنه.
დათვი შინდის ძირში წამოწვა: მალე რომ აყვავდება, ალბათ მალე დამწიფდებაო. خرس پای درخت زغال اخته دراز کشید: چون زود شکوفه میده پس باید زود هم محصولش برسه.
დიდ ჯალაბობას დიდი უფროსიბა უნდაო. خانواده بزرگ رئیس بزرگ می خواد
დროზე მთესველი დროზე მოიმკისო. کسی که به موقع بکارد، به موقع هم برداشت می کند.
ერთ ცუდ მოყვარეს ასი მტერი სჯობიაო. صد دشمن بهتر از یک آشنای بد هستند.
ერთი დამპალი ვაშლი მთელ კალათ ვაშლს დაალპობსო. یک سیب گندیده تمام سیبهای یک سبد رو خراب می کند.
ერთმა ტალახიანმა ღორმა ასი ღორი გასვარაო. یک خوک گلی صد خوک دیگر رو کثیف کرد.
ვაჟკაცად ისა სჯობია, ვინც თავმდაბალი და მართალიაო. کسی که متواضع و راستگو هست مرد شجاع میشه.
ვაჟკაცი სადაც შერცხვება, მისი სამარეც იქ არის. جاییکه آبروی مرد شجاع بره، همونجا قبرشه.
ვინც აკაკუნებს, კარს იმას უღებენო. هر کس در را بزند برایش آن باز می کنند.
ვინც ცას ორმოდან უყურებს, ცოტას ხედავსო. هر کس از چاله به آسمان نگاه کند، خیلی کم می بیند.
ზღვა ისე არ დაშრება, გუბის ტოლა არ დარჩესო. دریا آنطور خشک نمی شود که به اندازه یک گودال ازش باقی نماند.
თევზი თავიდან ყროლდებაო. ماهی از سر می گنده.
თორმეტ კბილს რომ სიტყვა გამოსცდება, თორმეტ მთას გადაივლისო.
ის ურჩევნია მამულსა, რომ შვილი სჯობდეს მამასა. وطن ترجیح میدهد که پسر از پدر بهتر باشد.
კაი კაცს ბევრი ეპატიჟება, ცუდს – არავინო. از آدم خوب خیلیها دعوت می کنند ولی از آدم بد هیچکس.
კარგი შვილი დედის გულის ვარდიაო. فرزند خوب گل دل مادره.
კაცი კაცის წამალიო. آدمیزاد داروی ادمیزاده.
კაცს კაცი უნდა გერქვას, თორემ ულვაში კატასაც აქვსო. مرد باید مرد باشد و گرنه گربه هم سبیل دارد.