۰۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

دوباره رقص

به نقل از اين خبر امروز در تقويم يونسكو روز جهاني رقص است. چون من قبلن به پيشواز اين روز رفتم! لينك هاي نوشته هام رواين جا مي گذارم.

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم

۰۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

جمعه ی ساکت!؟

امروز پس از حدود یک ماه کار مداوم، بالاخره و به "اجبار" رفتیم پارک چیتگر. نزدیکترین محل به خونه ما برای استراحت و تفریح و لذت بردن از زیبایی طبیعت بهاری. اما اما... نمیدونم برای اهل تهران سرو صدای ماشین و مردم و ... در طول هفته بس نیست که آخر هفته، روز تعطیل رو هم دست از ماشین سواری با صدای بلند موسیقی برنمیدارند؟؟؟ با اینکه مجبور شده بودم مهمان ها رو به پارک ببرم، ولی خستگی از سروصدای ماشین ها خیلی خیلی بیشتر از کار و پذیرایی بود. مردمی که آمده بودن پارک برای تفریح بلا استثنا یا با ماشین توی پارک می گشتن، یا اینکه در محلی که اطراق کرده بودن رادیو، ضبط صوت و یا همون پخش ماشین رو با صدای بلند روشن کرده بودن. البته ناگفته نماند که ما هم مستثنی نبودیم!!!!!؟ هر چه که من داد و بیداد کردم، غر زدم کسی به حرفم گوش نداد که من امروز آمده ام صدای گنجشک، بلبل یا حتی صدای کلاغ رو بشنوم، از صدای شرشر آب لذت ببرم... !؟ و عصر که پارک خلوت شد و مثل همیشه که اکیپ ما باید آخرین گروه باشه برای خارج شدن از پارک، کمی سروصدا خوابید. جاتون خالی توی هوای باد و بارونی، آتشی روشن کردیم به بلندی آتش چهارشنبه سوری.

۰۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

ناهار دو نفری

دلم می خواد امروز حرفهای شلم شوربایی بزنم.!؟
امروز داشتم در مورد نوع ناهار شرکت با دوستم حرف می زدم که حرف به ناهار دو نفری (من و شیرخفته) کشیده شد. دوستم پیشنهاد می کرد برای یه ناهار مختصر و رژیمی!؟ با شیرخفته قرار بگذارم. با اینکه اون لحظه من اونو رد کردم (بدلیل مشغله زیاد شیرخفته حتی فکر کردن به این مسئله برام ممکن نیست چه برسه به بازگو کردنش). ولی باز شیطونه رفت توی جلدم و تحریک شدم یه جورایی نظر خود شیرخفته رو هم جویا بشم.
بهش زنگ زدم. می دونستم اون زمان یا ممکنه در حال استراحت باشه یا حداقل درگیری کاریه کمتری داره. بعد از احوالپرسی، خودمو کمی لوس کردم که خسته هستم و سرم این چند روزه خیلی شلوغ شده و ... که وسط حرفهام گفت صدات اصلن خوب نمیاد اگه کاری نداری بقیه اش رو بگذار شب که اومدم خونه بگو.
برای چندمین هزار بار به خودم ثابت شد. این یک بار هم برای شما. کار مهمتر از زندگیه.

اکثر نوشته هام توی ذهنم در راه بازگشت به خونه توی ماشین شکل می گیره. الان هم توی تاریکی خیابونها، تند تند دارم می نویسم. که مبادا کلمه ای از ذهنم بپره. همزمان آقای راننده هم سی دی از ترانه های خواننده وطنی رو برای پخش گذاشته. چقدر بی هارمونی هستن این ترانه های امروزی.
دلم برای یکی از دوستام تنگ شده، خیلی. ولی هر وقت با هم حرف می زنیم امکان نداره با دلخوری از هم جدا نشیم.
با اینکه روزی شاید دوبار و با اس.ام.اس هم نامحدود با ناتیا حرف می زنم ولی، ولی، ولی دلم براش خیلی تنگ شده. دیروز با اینکه خودم چند لحظه قبلش باهاش حرف زده بودم ولی به محض شنیدن اینکه، دوستم داره باهاش حرف میزنه، داشتم از حسودی و دلتنگی منفجر می شدم. چکارکنم دست خودم نیست، دوستش دارم، نگرانشم.
دیروز توی راه برگشت به خونه مجبور شدم از میدان ونک گذر کنم. دوباره با صحنه عکسبرداری و فیلمبرداری از دختر خانمی با لباسی رنگی مواجه شدم. حین اینکه خانمی چادری داشت اونو ارشاد می کرد، آقایان عکاس (سه عکاس همزمان) و فیلمبردار "حرفه ای" هم چیزی از شغل شریفشون کم نمیگذاشتن. بیچاره من، بیچاره تو، بیچاره ما... خودم رو خواستم چند لحظه ای جای اون خانم بگذارم ببینم چی عکس العملی می داشتم؟ هیچ، جز نگاهی ملتسمانه به جمعیت دوروبرم، که چه چیز این صحنه سیرک تو را میخکوب می کنه که نمی تونی اون موجود رو از قفس آزاد کنی.

هوا ابریه، ابرهای سیاه. آسمون هم دلش گریه می خواد....../؟

۰۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

نمایشگاه و" دستاوردهای" آن




برخلاف دفعات قبل که برای رفتن به نمایشگاهها سردمدار و رهبر می شدم تا ""حقوق"" حضور در نمایشگاه را برای خودم و سایر همکارام از مدیریت بگیرم، ولی اینبار نه تنها اینکار رو نکردم بلکه تا جایی که تونستم خودم را به بی خیالی و عدم تمایل به حضور زدم که نتیجه اش هم اینی شد که می خوام بنویسم. البته نه اینکه دلم نخواد نه، بخاطر مشغله زیاد کاری حوصله صحبت با شرکت ها و غرفه داران محترم رو نداشتم.
فکرم این روزها خیلی مشغوله. از پروژه ای که قراره همین روزها به من تحویل بدن خیلی واهمه دارم! (راستی این یکی رو هم باید به اون لیست اضافه کنم).؟
القصه اینکه با دستور سرپرست محترم همکاران به دو دسته تقسیم شدیم تا از نمایشگاه نفت و گاز دیدن کنیم. البته رفتن من و مریم که حوزه کاریمون تقریبا یکی هست، خب، کار خوبی بود ولی اون دوتا همکار محترم که کارشون اصلن به کار نفت و گاز و پتروشیمی نمی خوره هم چشم داشتی به بازدید از این نمایشگاه داشتن!! به علت کاری که صبح برای من پیش آمد مجبور شدم بعدازظهر با این دو همکار به نمایشگاه برم. (از همون نوع عذاب جنیفری)، همکاران عزیر گرامی مشتاق هم که انگار اومده بودن سالن مد رو و آدمهاشو برانداز کنن، با سرعت از کنار غرفه ها عبور می کردن. دیدم راه و هدف من از اینا جداست، به هر کلک و روشی بود از هم جدا شدیم. البته قراره که اینو سرپرست نفهمه!!!!؟ من هم توی زمانی که برام مونده بود به دیدن شرکتها و غرفه های آشنا رفتم.

نمی دونم چرا بعضی ها دوست دارن همه اش آه و ناله و شکوه کنن. مطمئنم اگر این دو همکار رو مامور به بازدید از نمایشگاه نمی کردن تا مدتها ما باید روزه سکوت توی دفتر می گرفتیم و اخم و نگاه های آنچنانی اونها رو تحمل می کردیم. فردا می خوام ازشون بپرسم با اومدن به نمایشگاه چه چیزی دستگیرشون شد و اصلن چرا با اینکه می دونستن که آمدن اونها فایده ای براشون نداره به دستور سرپرست اعتراض نکردن، چرا که به هر حرف مدیریت غیرممکنه اعتراضی نداشته باشن.

از اونجایی که هر نمایشگاه یه دستاوردهایی داره و یه برداشتهایی (یادتون اون جک یکی از حضرات که برداشتش از بازدید از کارخانه چینی چی بود!؟؟)، در فضای آزاد، نمایشگاهی از عکس های آرشیو شرکت ملی نفت برگزار شده بود. چندتایی رو که فکر می کردم جالب باشه رو با دوربین موبایلم گرفتم. در زیر یکی از عکسهای پوستر شده به کلمه ای (عامی، کوچه بازاری) بخورد کردم که خیلی متعجب موندم، چطور توی اون روابط عمومی شرکت نفت یک ویرایشگر زبان فارسی وجود نداره؟ شما خودتون کلمه رو پیدا و قضاوت کنید.!!؟

۰۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

flying butterfly

در دانشنامه رشد چنین آمده: پروانه از رده حشرات از راسته پولک بالان می باشد. سطح بدن دارای پوششی ویژه است که در دوران رشد پس جنینی و به هنگام پوست اندازی به شدت تحت تاثیر اعمال فیزیولوژیک مختلف قرار می‌گیرد. پوست بدن بر عکس کرمها و نرمتنان از استحکام و مقاومت زیادی برخوردار است. بررسیهای بافت شناسی پوست که بوسیله میکروسکوپ نوری انجام شده نشان می‌دهد که پوست از دو لایه مشخص یکی سلولهای اپیدرمی یا هیپودرم و دیگری لایه کوتیکول تشکیل می‌شود. پوست بدن بطور کلی وظایف زیر را انجام می‌دهد.
بدن را در برابر عوامل فیزیکی و مکانیکی مختلف محیط مانند زرهی محافظت می‌کند.
از تبخیر آن بدن که در زندگی حشرات دارای اهمیت ویژه‌ای است جلوگیری کرده و مانع نفوذ مواد سمی و خارجی به بدن می‌شود.
حشره را در برابر تغییرات بیش از اندازه گرمای محیط محافظت می‌کند.


با اینکه پوست بدنشون از ""استحکام زیادی"" برخورداره ولی دیدین که، با یک ضربه دست، پا، سنگ و یا حتی مگس کش چه راحت له می شن!؟ و بیشتر به خاطر بالهای فریبنده و کمابیش ظریفشون آسیب پذیر هستند. اون ها هم، از بال زدن مداوم خسته می شن و گاهی مثل پرنده ها احتیاج به فرود روی زمین برای استراحت دارن!؟
من غرغر امروزم رو گفتم. حالا به قول ملانصرالدین اونهایی که فهمیدن به اونهایی که هنوز نفهمیدن بگن.

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

مسابقه پلکان

تا حالا عصرهای جمعه پای برنامه شبکه سه به نام پلکان نشستین؟ این برنامه به اصطلاح "مسابقه" آمیزه ای از طنز و فاجعه است. در واقع باید با دیدن این برنامه اطلاعات عمومی مون بالا بره، ولی نمیدونم بخندم یا گریه کنم. شرکت کنندگان از جواب دادن به پایه ترین سوالات اطلاعات عمومی عاجز هستند. برای مثال هفته پیس که نوبت خانم ها بود از یک شرکت کننده پرسیده شده که بزرگترین سیاره منظومه شمسی چه نام دارد؟ خانم با کمی تفکر جواب داد کهکشان راه شیری!؟ الان هم که من اینجا دارم وبگردی می کنم و فقط صدای برنامه به گوشم می خوره از شرکت کننده مرد سوال شد که: نیرویی که زمین را برای گردش به دور خورشید نگه می دارد چیست؟ جواب: نیروی کشسانی!!!!!!!!!؟ چند روز پیش که پست "اون فقط یک آشناست" رو نوشتم دلیلش یک سوال خیلی جالب از طرف همکارم بود. می خواست برای بستگان دانش آموزش در رابطه با یک هنرمند تحقیقی در اینترنت بکنه. از من پرسید هنرمند مثلا چه کسیه؟؟؟؟ من که بدجنسیم گل کرده بود و حال و حوصله ارشادش رو نداشتم بطور کلی جواب دادم کسی که کار هنری می کنه. نقاشی، موسیقی حتی میتونی درباره هنرپیشه ها هم براش سرچ کنی. بعد از چند ساعت به من اس.ام.اس زد که: شهریار هنرمنده!!!!؟

در این سایت می تونید اطلاعات عمومی خودتون رو تست کنید. تست ها به گروههای مختلفی و در سه رده دسته بندی شده. موفق باشید.//!؟

۲۹ فروردین ۱۳۸۶

new blog-game: my fear/whishes

وقتی دعوتنامه رو در نوشته ی یسنابابا دیدم، راستش کمی جا خوردم. انتظارش رو نداشتم. آخه من جای خودم رو در کنار این میدون اون عقب عقبها می دونم که داره برای دیدن بازی وسط دست و پا میزنه و گاهی به کمک بالهای ضعیفش کمی اوج میگیره. با اینحال چون دعوت شدم و درست نیست که اولین دعوت رو رد کنم پس من هم بازی می کنم. قرار بر این هست که پنج آرزو و پنج ترس خود را در معرض دید و سنجش بگذارم.

اول از ترسهام شروع می کنم که خیلی بیشتر از آرزوهام هستن:/؟
یک- در حال حاضر از نگرفتن سند خونه ای که براش خیلی "خون جگر" خوردم خیلی می ترسم. خیلی. ترس خراب شدن همه تلاشهام
دو- زلزله تهران، که تقریبا همیشه عین روانیها یادم هست! (اینوشما بگین هستم یا نه)؟ نه تنها برای جون خودم که برای تمام افرادی که مجبور به زیستن در این شهر بی در و پیکر هستن که با بارونی دچار بحران و مشکل میشه.!!؟
سه- همیشه از اینکه دوستم رو دلخور و ناراحت کنم می ترسم.
چهار- هر بار که از هواپیما پیاده میشم کلی خودم رو ملامت می کنم و به خودم قول می دم که دیگه با هواپیما مسافرت نمیرم...؟
پنج- همیشه از این فکر که روزی ممکنه عزیزانم (بعد از صد و و بیست سال) را دیگه نبینم می ترسم. پس همیشه دعا می کنم که قبل از اونا تحمل سنگینی زمین رو تجربه کنم.

و اما آرزوهام
در جایی از فیلم فریدا، فریدا پس از مدتها و پس از رویارویی به مشکلات زندگی پیش پدرش میره. کنارش میشنه، رو می کنه به پدرش و میگه: پدر! میشه برام بگی آرزوهام چی بود؟ چی می خواستم بشم؟


گفتم که !من زوده برای این بازی دعوت بشم. طبق قانون بازی باید پنج نفر رو دعوت کنم (آقا پنج نفرم کجا بود؟!) من هم لاست لرد، تاواریش، و خود یسنابابا رو دعوت می کنم تا این آخری مجبور بشه این دفعه بدون در نظر گرفتن مصادیق مدیریتی آرزو/ترس خودش رو برامون بگه (حالا پاس به عقب رو بگیرید)!!!!؟

102th post: thanks All

جهت اعلام آتش بس همگانی به دوستان/همکاران عزیز و گرامی (بابا بیخیال بشید!!!) به خاطر پست "اون فقط یک آشناست" و نوشتن صد و دومین پست (بعنوان عددی نمادین) این ترانه رو تقدیم می کنم: به همه آنهایی که مرا به نوشتن ترغیب کردن و این شانس رو به من دادن که افکار و دل تنگی های خودم رو با اونها به اشتراک بگذارم. خیلی ممنون

۲۷ فروردین ۱۳۸۶

و بسي از ايمان حقيقي دور هستيم....//؟

و بسي از ايمان حقيقي دور هستيم....//؟

چنين تحقيقي در گرجستان براي اولين بار انجام شد. براساس نظر محققين اين طرح٬ نتايج اين نظرسنجي را مي توان با واقعيت مطابق دانست چرا كه اطلاعات مهمي را درباره اينكه چه ارزشهايي براي جامعه ما داراي اهميت است و چه مواردي را تاييد مي كند را نشان داد.
پدر داويد مي گويد: اين نظرسنجي نشان داد كه انسانهايي كه خود را با ايمان و معتقد مي دادند فقط بصورت اسمي مومن هستند٬ براي آنها مسحيت فقط مسئله اي نمادين است كه نشان از نداشتن اطلاعات كافي در اين زمينه است و اغلب آنها حتي تصوري از مسيحيت ندارند. در ارتباط با سوال اينكه مردم چقدر به كليسا مي روند اين سوال چندان سيستماتيك نيست. ممكن است كه آدمي به ندرت به كليسا برود ولي مومن واقعي باشد و در اينحال عكس اين مطلب كه رفتن به كليسا دليل بر مومن بودن آدمي ندارد چرا كه رفتار اجتماعي وي كه خلاف اين را نشان خواهد داد. دليل بالا بودن نقش اجتماعي كليسا در غرب حمايت دولت است. اما در كشور ما طي هفتاد سال كليسا و هر نوع فعاليت در ارتباط با آن تحت نظارت و پيگرد بود. امروزه نيز شرايط تغييري نكرده است!!! (اين علامت تعجب از طرف مترجم است) با توجه به اين كه بين دولت و كليسا قرارداد همكاري امضا شده است ولي پيشرفتي حاصل نشده است. اگر اشتباه نكنم در كشورهاي اسكانديناوي يك دهم از مالياتهاي مربوط به بازنشستگي افراد به حساب كليسا واريز مي گرديد. يكي از مسئوليت هاي كليسا فعاليت اجتماعي آن مي باشد چرا كه از توصيه هاي مسيح- سير كردن گرسنگان- نيز مي باشد ولي كليساي گرجستان فقير است وتوانايي چنين كاري را ندارد. اگر كسي اعتقاد دارد كه عملكرد كليسا فقط تشريفاتي است در اشتباه است. دولت بايد از اين اعتماد و اطمينان مردم به كليسا استفاده كند و به همين خاطر نيز بايد از آن حمايت كند. اگر دولت بودجه حمايت هاي اجتماعي را تخصيص پروژه هاي اجتماعي كليسا مي كرد اين يكي از بهترين كمك ها به كليسا مي بود. بدين ترتيب گروههاي مونيتورينگي براي نظارت استفاده درست از اين كمكها تشكيل مي شد. تخصيص چنين بودجه هايي تلاش براي حل مشكلات عديده كليسا بود.
" من گرجي هستم و بنابراين مسيحي ارتدكس مي باشم". اين يكي از اشتباه ترين تعريف ها از مسيحيت است. ارتدكس بودن هيچ دليلي بر مليت افراد ندارد. فردی که ارتدكس است به اصولي از اين مذهب اعتقاد دارد و به مليت هر فرد وابسته نيست. واقعیتهای هفتاد سال ما را از موفقیت در تبلیغ دور می کند و به این امر نبود اطلاعات کافی دینی نیز کمک می کند. با اینکه اطلاعات دینی در حال گسترش و دارای دینامیک است ولی این کافی نیست و از شرایط دلخواه بسیار دوریم. دانش دینی افراد به دانش دینی اشخاصی بستگی دارد که به ارتباط مستقیم با آنها هستند- کشیش ها. مسلما خادمین کلیسا نیز احتیاج به دانش دینی بیشتری دارند و از شرایط ایداه آل بسیار دورند. مبرهن است که مردم احتیاج به بشارت دارند که در این قسمت کارهایی دارد صورت می گیرد. انجیل متا به چاپ رسیده است. انجیل لوکا نیز در دست چاپ است که به زبان امروزی خواهد بود.
عدم اطلاع و تعصب (فاناتیسم) بسیار بهم نزدیک می باشند. متعصبان مشهور اتفاقا انسانهایی بی اطلاع بودند. انتقام فیزیکی از کسی که هم کیش تو نیست از رفتارهای مسحیت نمی باشد و از لحاظ روحی نیز با ویژگی های یک مومن حقیقی نیز تناقض دارد. در کل باید بگویم که جامعه ما از ایمان حقیقی بسیار دور است. برای جامعه ما تا چندی پیش (منظور دوران شوروی است- مترجم) دزدی یک ارزش بود و در اجتماعی زندگی می کردیم که برای دولت سرقت اصلا نشانگر دزدی نبود و چنین دزدهایی بعنوان انسانهایی محترم زندگی می کردند. این شناسه دارای اینرسی بوده و نشانگر آن است که این جامعه مسیحی اسمی است. پل مقدس گفت اگر توی نمی کشی ولی دزدی می کنی همان گناه قتل را مرتکب می شوی. کلیسا باید در کشورهایی چون گرجستان با این شناسه به مبارزه بپردازد. اگر ما ترس از خدا را داشته باشیم و این ترس را در جامعه ریشه دار کنیم می توانیم این شناسه را از جامعه خود دور کنیم.
رئیس مرکز پژوهش مسایل دینی- لادو گوگیاشویلی متذکر می شود که عدم نقش اساسی کلیسا در فعالیتهای اجتماعی بدلیل فقیر بودن آن نیست.
لادو گوگیاشویلی می گوید: تقریبا همه ی کشیش ها و اسقف ه با آخرین و گرانترین ماشین ها تردد می کنند از موبایل های نسل سوی استفاده می کنند و این در حالی است که مراجعین به کلیسا برای تهیه شمع جهت روشن کردن با مشکلات مالی دست به گریبانند. اغلب میشنوم که این شمع ها را از راهنمای دینی خود-کشیش بصورت اعانه دریافت می کنند!! راهنمای واقعی اگر نه آخرین مدل ماشین خود را که مدل پایین تر آنرا بفروشد و ماهیانه به پیروان خود بدهد. تصور کنید چه تعداد گرسنه و تا چه مدت این ماشینهای آخرین مدل می توانست آنها را سیر نماید.
مسلم است که دین بعنوان ارزش برای شهروندان گرجستان با اهمیت است ولی سوال اینجاست که در ورای این اهمیت چه چیزی وجود دارد. تا چه اندازه همگان از این ارزش مطلع هستند و اگاهی دارند. من فکر می کنم و نتایج این نظر سنجی نیز آنرا تایید کرد که کلیسا در گرجستان هیچ نوع کارکرد اجتماعی ندارد. انسانها در زندگی روزمره خود به کلیسا اهمیتی نمیدهند. برای آنها ایمان و اعتقاد فقط یک سنت است که در کریسمس و عید پاک حتما باید در مراسم و جشنهای مربوط به آنها حضور داشته باشی و با اینکار یک نوع وظیفه و تعهد نامرئی نسبت به سنت- شناسه ملی واجداد خود را به جا آورده ای. در واقع این که مسیح نیز مانند اجداد ما به گذشته تعلق دارد را نتایج نظرسنجی که هشتاد و یک درصد خود را مومن می داند به ما می گوید.
لوان آباشیدزه تئولوگ (کارشناس الهیات) معروف می گوید: در نتایج نظرسنجی آمده است که به کلیسا اعتماد دارند باید دید منظور از کلیسا کیست. کلیسا حضور عرفانی میسح روی زمین است و با عشق خدا یکی شدن سه شخص. همزمان کلیسا بنیادی اجتماعی نیز است. جالبت است بدانیم افراد چه چیز مد نظرشان است و به چه کس اعتماد دارند- به موسسات اسقف بزرگ یا به کلیسا (حضور عرفانی مسیح). این کاملا با هم متفاوتند. معلو شد که هشتاد و یک درصد ایمان دارند گر چه در زندگی آنها دین نقشی ندارد. به این معنی است که فرد ممکن است معشوقه داشته باشد دزدی بکند شرافتندانه زندگی نکند ولی خود را مومن بداند. متاسفانه همه این به این دلیل اتفاق می افتد که در کشور ما مسیح تبلیغ نمی شود . افراد نیز نسبت به کلام خداوند اشراف ندارند.

عدم تعهد و مسئولیت مشکل اصلی دوران شوراها

متخصصین اغلب از این صحبت می کنند که در میان کشورهای شوروی سابق فایق آمدن برای سندرم عدم تعهد مشکل سازاست. آزادی نشانگر انتخاب مسئولیت است. و از آنجایی که اعتقاد یک انتخاب است در این مرحله توسعه جمعیت ما هنوز انتخاب خود را نکرده است.
یکی از ارزشهای اصلی شهروندی حق آزادی بیان و حق انتخاب آزادی فردی فقط برای چهار درصد جمعیت دارای ارزش بود. چهل و دو درصد جمعیت ما به هیچ کدام از ارگانهای انتخابی خود اطمینان ندارد و خواهان رهبری قوی و یا دیکتاتور است. متخصصین اغلب متذکر می شوند که ویژگی اصلی سندرم کشورهای سابق شوروی عدم تعهد است. هنگام انتخاب انسان نماینده خود را وام می گیرد و تمام مسئولیت را به او متذکر می شود- اگر انتخاب درست از آب در نیامد این تقصیر او نیز است. اشتباه خود را آنالیز می کند تا در آینده انتخابی مناسب داشته باشد. تایید این مسئولیت و آنالیز اشتباه خود یکی از معضلات بزرگ شهروندان پست-شوروی می باشد. این مشکل حداقل چهل و دودرصد از جامعه ما را "اذیت" می کند و به همیت دلیل است که خواهان یک دیکتاتور هستند. زندگی با یک دیکتاتور قوی آسان خواهد بود چرا که وی تعیین می کند که چه چیز خوب است و چه چیز بد. بدین ترتیب دیگر جمعیت نیاز به فکر کردن هر روزه نخواهد داشت. دیکتاتور تعیین می کند که چه کس راست می گوید و چه کس دروغ- این دیگر تقصیر آنها نخواهد بود بلکه تقصیر رهبر است. اگر چیزی خوب است نیز به خاطر وی است. چون جمعیت نمی تواند تغییری ایجاد کند پس یا همه چیز به گردن دیکتاتور است یا هیچ کس. طبق گفته گیگا زدانیا زمانیکه جامعه بطور کل قانون اساسی کشور و فلسفه ارزشهای موجود در آنرا قبول دارد پس این قوانین باید اعمال شوند. و اگر قبول ندارد پس سیستم دوتایی اجتماعی و سیاسی دروغینی را در پیش گرفته ایم. نتایج نشان داد که جمعیت کشور ما هنوز ارزشهای موجود در قانون اساسی را قبول ندارد.

تذکر: تحقیق و نظرسنجی در مورد ارزشهای جامعه در هشتاد کشور جهان برگزار شد و تحقیق انجام شده در کشور ما نیز جزوی از این پروژه عظیم بود. جالب بود اگر برای مقایسه هم شده نتایج دیگر کشورها از جمله کشورهای شوروی سابق را منتشر می کردیم.


پی نوشت: یک- مطمئنم در جاهایی در ترجمه ضعیف کار کردم. امیدوارم تونسته باشم لب مطلب را انتقال داده باشم. از شما چه پنهان این اولین مقاله این چنینی بود که ترجمه کردم. اوه خیلی سنگین بود. دو-نمی دانم تا چه اندازه برای مخاطب فارسی زبان این تحقیق جذاب و خواندنی بوده ولی در جاهایی از آن می توان به شباهت افکار عامه مردم در قبال ارزشهای یک جامعه دست پیدا کرد. امیدوارم این نتایج و ارزشهای مورد بحث در آن جایی برای بحث و تامل نزد خوانندگان این ترجمه پیدا کند.

۲۶ فروردین ۱۳۸۶

friendship or اون فقط يك آشناست

در صحبت با يكي از دوستان٬ در مورد يكي از همكارانم درد و دل مي كردم. از رفتار و اخلاق و خصوصا اطلاعات عمومي آن فرد. خيلي مورد جالب بود. هرچه من در صحبت هام از اون بعنوان همكار ياد مي كردم٬ دوست مخاطبم همكارم رو "دوستت" مي ناميد. نمي دونم چقدر در ناميدن اون به اين صورت جدي بود يا اينكه شوخي مي كرد٬ ولي منو ترسوند از اينكه اون همكارم رو دوستم بدونه. چرا كه اين دو برام خيلي متفاوت هستند. از اونجايي كه ارزش دومي برام خيلي اهميت داره پس به نحوي به دوستم يادآوري كردم كه اون فقط يه همكاره و نه دوست.
چند وقت پيش در يك مهماني يكي از دخترها بهم گفت كه پسر عموي من مدتي مهمان آنها بوده. من از تعجب شاخ درآوردم (پروانه شاخدار خيلي جالب ميشه نه؟) كه مگه ممكنه!؟ چطور. مطمئني كه پسر عموي من بوده! چرا كه هيچ نسبتي بين خانواده آنها و پسر عمويم نميديدم! پرسيدم اون شما رو از كجا مي شناسه٬ جواب داد كه اون "خيلي وقته" دوست برادرم هست. باز هم پرسيدم كه آيا واقعا خودش بوده٬ پس از تاييد باز هم تاكيد كرد كه "خيلي وقته" دوست برادرشه. چون من از اين دوستي خبري نداشتم٬ پرسيدم مگه اين خيلي وقته چه مدتيه كه من خبر ندارم؟ گفت حدودا دو ماه!!!!!؟ با شنيدن اين جمله چنان خنده ي بلندي كردم كه همه مبهوت به من نگاه مي كردن. پس از كنترل كردن خودم٬ به آن دختر جوان جواب دادم كه عزيزم "خيلي وقته" براي مدت سال و بيشتر استفاده ميشه و نه دو ماه.

سال ها پيش وقتي من و شير خفته مي خواستيم براي آغاز زندگي مشترك٬ به تهران بياييم٬ پدرم ما را به كناري كشيد و خواست كه چند تا توصيه رو هميشه به خاطر داشته باشيم. يكي از آنها كه براي من تازگي هم نداشت٬ انتخاب دوست و كسي بود كه مي بايست به درون خانه و جمع خصوصي ما راه مي يافت. گفت هميشه يادتون باشه صرف اينكه با كسي سلام و احوالپرسي روزانه داري٬ هر روز ميبينيش٬ همكارت هست٬ ممكنه باهاش چند بار هم سفر بري يا به خونه دعوتش كني٬ نمي تونه اسم دوست رو بگيره. اون فقط يك آشناست



پی نوشتها: بعد از پابلیش کردن این نوشته بود که سیل گلایه ها و نق نق ها از سمت همکار/دوستان به سمت من سرازیر شد. هر کسی به نحوی خودش رو اون "همکار" تلقی کرده بود و از من پاسخ می خواست که این چیه نوشتی آیا در مورد من گفتی و .... ماری که، هنوز منو تحت پیگرد قرار داده و دستور بازداشت من رو صادر کرده. گلایه کرده که نوشته ات خیلی ایهام داره. آخه ماری جون تو که بقول خودت با نوشته های من آشنا هستی دیگه چرا. "کیا" میگه رو راست نیستم و منو متهم می کنه که شاید دوستی یکطرفه تاکنون داشتم!!! .... در اینجا دو سوال پیش میاد اول اینکه یا شما هنوز منو خوب نشناختین یا اینکه به خودتون و دوستیمون شک دارین (فکر کنم دستور تیربارانم فردا صبح توسط ماری صادر بشه). حالا باری به هر جهت، بدانید و آگاه باشید که دلیل اصلی نوشتن این پست داستان دوم بود چون هنوز که خنده خودم از گفتن مدت دوستیشون یادم میاد باز نمی تونم خودم رو کنترل کنم. و دلیل بعدی هم نداشتن اطلاعات عمومی اون همکار عزیز در سطح دبستان بود که نتونستم خودم رو این دفعه کنترل کنم و با دوستم در میان گذاشتم. البته موارد دیگری هم درباره اطلاعات عمومی این همکار هم بوده ولی من "خانمی" کردم و ازش گذشتم ولی اینبار نمی شد. دوست مخاطبم منو از این جهت ترسوند که گفتم نکنه فکر کنه من با چنین افرادی دوستم و صمیمی. باور کنید که خیلی برام دردناک بود "دوستی" با چنین شخصی که اطلاعات اولیه یک فرد رو برای حضور در اجتماع نداره. اما در جواب به کیا، مگه اشکالی داره گاهی وقتها در خلوت خودم در مورد مرزها و حدود دوستیم با دیگران تجدید نظر کنم یا اینکه بازنگری کنم و یا حتی تردید!؟ گرچه در رفتار ظاهریم تفاوتی را حس نکنین. من به هیچ وجه نخواستم کسی رو دل آزرده کنم ولی خوب تقصیر من هم نبود که از نوشته من برداشتی دیگر کردین. من می خواستم یادآوری کنم که: نه هر آنکه تو را بخنداند دوست است (این مصرع رو خودم گفتم). در آخر این آهنگ رو به همکارهام نه ببخشید به دوستانم تقدیم می کنم. امید است مقبول افتد. الان آمار بازدید بلاگ رو چک کردم از مرز هزار گذشت مبارکه نه؟ از یسنابابا ممنونم.

ღირებულებები, რომელსაც არ ვაღიარებთ ارزشهایی که آنها را قبول نداریم

تحقیقی که در ادامه خواهید خواند را در یکی از بلاگ های گرجی خواندم. به نظرم بسیار جالب و آموزنده بود. پس دست به ترجمه آن بردم. البته به دلیل طولانی بودن، آنرا در دو قسمت خواهم آورد. منتظر نظرهای شما هستم.//؟



ارزشهایی که آنها را قبول نداریم

براساس ارزش گذاریهای یک جامعه تفاوت ميان كشورهاي توسعه يافته و توسعه نيافته انسان است. در يكي انسان از اصلي ترين ارزشهاست. (حقوق اشخاص غير قابل تغيير و قوانين تضمين شده است و شخص وظايفي دارد كه با قوانين مشخصي تبیین شده است) و در ديگري ارزش اصلي شامل توده مردم دولت و نيازمنديهاي جامعه مي باشد. در چنين جوامعي انسان تا حدي مهم است كه بتواند به اين ارزشهاي جامعه وفادار بوده و از آن حمايت كند.
در قانون اساسي گرجستان انسان بعنوان ارزش اساسي اعلام شده است. در واقعيت جامعه گرجستان داراي چه ارزشهايي مي باشد حال كه ارزش اساسي خود را علنا در قانون اساسي خود به نمايش گذاشته است؟ بنياد "جامعه آشكار- گرجستان" تحقيقي را انجام داد كه به نظر نويسنده نمايي شماتيك از جامعه را نشان مي دهد و جايگاه جامعه و ارزشهاي اساسي آن را بخوبي تشريح مي كند.
گيگا زدانيا- پروفسور دانشگاه ايليا چاوچاوادزه فيلسوف و يكي از نگارنده هاي اين تحقيق مي گويد: بطور كل مي توان سه نوع جامعه را تقسيم بندي كرد كه هر كدام ارزشهاي مخصوص بخود دارد. اينها عبارتند از:/؟
یک- ارزشهاي سنتي- كه در سيستم ها و جوامع ارضي مصداق پيدا مي كند و ويژگي اصلي آن خانواده و مذهب بعنوان اساسي ترين اولويت هاي شمرده مي شوند.
دو- ارزشهاي مدرن- كه با مصاديق جوامع صنعتي عينيت پيدا مي كند. چنين جامعه تنها گرايش به دستيابي منافع اقتصادي خود دارد. صنعتي شدن به تشكيل حزب هاي سياسي و شوراها و بنيادها كمك مي كند كه سرانجام ما را به سمتي مي برد كه فرمهای فعال دخالت توده را در تصميم گيريهاي سياسي جامعه توسعه مي دهد. جامعه مدرن زماني ميتواند بدون اشكال فعاليت كند كه مي داند كه بيگانه دشمن نيست. تاسیسات اداری و بنگاههای بزرگ براساس اثرهای متقابل تشخیص داده شده در نمونه های انسانی بنا شده است. ولی در جوامع سنتی اعتماد و احساس مسئولیتهای معنوی از چارچوب خانواده و یا یک قبیله فراتر نمی رود.
سه-ارزشهای پست مدرن که با جوامعه پست-صنعتی مطابقت دارد. جهت گیری چنین جامعه ای، به سمت کامل کردن استیل زندگی و بهینه کردن شرایط زندگی می باشد. به عبارتی پس از آنکه نیازهای تغذیه و امنیت فیزیکی برآورده شد، توجه به سمت نیازهای اجتماعی، مانند تشخص و احترام و نیاز خود باوری سوق پیدا می کند. جهت چنین جامعه ای به سمت افزایش تاثیر حقوق اجتماعی در انتخاب اشتغال و تکمیل و پرورش شخصیتی فرد پیش می رود.
هدف از تحقیقات اجتماعی در آن است که دریابیم آیا واقعا تصورات ما ازارزشهای شخصی با واقعیت مطابقت دارد و آیا ممکن است این تصورات را به تمام و یا قسمتی از جمعه تعمیم داد یا خیر؟ این سه نوع جامعه ذکر شده در بالا، نشانگر زیربنای جوامع هستند و لزوما نباید بصورت ایده ال در واقعیت با آنها برخورد کنیم. این تقسیم بندی فقط اهمیت اسلوب شناسی دارد و تنها نمایانگر تفاوت های بین جوامع مختلف میباشد که مسلما با همین تقسیم بندی به پایان نمی رسد.

جامعه در آرزوی دیکتاتور است.../؟

نتیجه این تحقیقات در نگاه اول بسیار تناقض آمیز بود. محققین دریافتند که گرجستان همزمان در آستانه توسعه در سه مرحله می باشد: سنتی، مدرن و حتی پست مدرن! خلاصه اینکه ما در اجتماعی زندگی می کنیم که اغلب آن به غیر از اعضای خانواده و اقوام خود به کس دیگری اعتماد ندارد؛ به رهبری قوی نیاز دارد که احتیاجی به حساب پس دادن به دولت و اعضای پارلمان نداشته باشد؛ هشتاد و یک درصد مسیحی ارتدکس هستند و از این تعداد چهل و هشت درصد به وجود زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند، سی و یک درصد به روز قیامت، بیست و شش درصد به وجود شیطان، سیزده درصد وجود روح، بیست درصد به جهنم، چهارده درصد به وجود بهشت و از این بین فقط پنج تا یازده درصد در مناسک کلیسا بطور مرتب شرکت می کنند، این اجتماع تحمل هم ج.ن.س.ب.ا.ز. ها را ندارد. همچنین به هیچکدام از بنگاه های دولتی منتخب خود (پارلمان و شوراهای محلی) اعتماد ندارد و به آن بنگاههایی اطمینان دارد که خود در انتخاب، نظارت آن هیچ نقشی ندارد- کلیسا، سیستم امنیتی و سیستم آموزشی. تنها برای چهار درصد جامعه حقوق آزادی بیان و حقوق انتخاب فردی مهم است.
در آستانه پیشرفت مرحله پست مدرن در مرحله نقش تاثیرگذاری کلیسا بر جامعه می باشیم و یا نقش اجتماعی کلیسا را فقط شش درصد از جامعه مهم می دانند. تعجب خواهید کرد، ولی نقش اجتماعی کلیسا حتی در جوامع پست مدرن چون آمریکا، اسپانیا و بلژیک بسیار بالاست. از این لحاظ فقط دانمارک نسبت به گرجستان در رده ای بالاتر پیشرفت قرار گرفت که در آنجا سیستم های امنیت اجتماعی تا اندازه ای نظم و ترتیب دارد که به آن کشور بالاترین ضریب خوشبختی می دهند (در آنجا بیش از همه و به اندازه ی زیاد می خندند). در این مورد حتی بر کشور سکولار فرانسه نیز پیشی گرفتیم، در آن کشور مردم نقش مهم کلیسا را در جامعه تا هشت درصد می داند.
همانطور که می دانید ویژگی اساسی ارزشهای سنتی خانواده و مذهب بعنوان یک اولویت شناخته می شوند. از این دیدگاه اعتماد و عدم اعتماد به انسانها ما را بطور کل به رده جامعه سنتی کشاند. فاکتور خانواده برای کشوری هم چون ما، کاملا قابل درک است- پس از استقلال گرجستان طی سالیان دراز، تمام ارکان و نظام های ساختاری کشور دچار تنزل ارزش (د ولووایت) می شدند و تنها از طرف اعضای خانواده احساس خطر نمی شد. اما در رابطه با مذهب، در اینجا به علت خاص بودن مسئله توجه خاصی به آن خواهد شد.
سرگو راتیانی، فیلسوف و پروفسور انستیتو ایلیا چاوچاوادزه می گوید: نتایج آمار نشان می دهد که باید به اعتقاد مردم به مذهب تردید کنیم. شصت و هفت درصد معتقدین اعتراف می کنند که طی دوران کودکی با مذهب آشنا و پرورش یافته اند. ولی در واقع خانواده دوران شوراها (شوروی سابق) به هیچ وجه نمی توانست چنین آموزه های داشته باشد. اکثر جمعیت دارای دانش مذهبی واقعی نیستند. قابل ذکر است که نود و سه درصد جمعیت به خدا اعتقاد دارد ولی فقط چهل و هشت و نه دهم به زندگی پس از مرگ معتقدند. بنابراین هفتاد درصد جمعیت گرجستان زندگی مذهبی ندارد ولی خود را یک فرد مذهبی می دانند. برای بیشتر جامعه ما حقیقت بسیار مهم است ولی برای آن تصور معادل و هم ارز نیز ندارد بنابراین او خود رئیس این حقیقت نیست و در دنیایی رویایی زندگی می کند. بسیار مهم است که در این "جامعه مذهبی" ما، درصد افرادی که برای مثال قتل را در دفاع خود درست می داند و همچنین سقط جنین، و اطلاع ندادن در صورت آسیب رساندن به ماشین دیگری را نیز تایید می کند، قابل ملاحظه هستند. بدین ترتیب مهم این است، جامعه ای که اغلب افراد آن اعتراف می کنند به متعهد بودن به سیستمی از ارزشها که در واقع در دنیایی رئال زندگی می کنند.

پس اساس مذهبی بودن جمعیت و ساکنان گرجستان در چیست!؟

اولین اساس، تخریب سیستم شوراها (شوروی) و تلاش برای بازسازی گذشته تاریخی خود. هر نوع ناسیونالیسم، در راستای تلاش برای بازسازی و بازیافتن ملیت گمشده خود می باشد. برای جامعه گرجی خانواده یکی از ارکان و ارزشهای سنتی می باشد. اتفاقا در پاسخ به سوال "در بین موارد ذیل کدامیک برای شما با ارزشتر است" اکثریت به خانواده رای می دهند. این طبیعی است، از هر چه بگذریم در زمان شوروی، خانواده تنها بنیادی بود که میشد به آن اطمینان کرد.
اما در رابطه با سنت، این نیز یکی از ظواهر خودباوری بود. گرجی بودن، ارمنی بودن و یا دیگر اسامی نشانگر نه حال فردیت شخص، که نشانگر- من انتقال دهنده آنچه که اجدادم بودند هستم-بود.
برای جامعه گرجستان شغل (محل و مقام) و نه خود کار بعنوان یک ارزش مهم است. اکثریت اعتراف می کنند که ترجیح میدهد در صورت برخوردار بودن از درآمدی مکفی کار نکند. و اما در ارتباط با آزادی فردی و حقوق بشر بسیار دشوار است صحبت که در جایی که چهل و دو درصد جمعیت در آرزوی نظام دیکتاتوری است و نه درصد نیز به دیکتاتوری نظامی اعتقاد دارد.

تحقیق نشان می دهد که نه تنها برای گرجی ها که برای دیگر ملیت های ساکن در گرجستان مذهب یک سنت است و نه اعتقاد و ایمان. اعتقاد یک عمل دلخواه است که انتخاب آزاد را معنی می دهد و یا من انتخاب می کنم یک حقیقت را و نه انتخاب من توسط حقیقت. در مسیحیت تنها یک سنت وجود دارد و آن نامه مقدس است. اگر آنچه که در نامه مقدس گفته شده مربوط به گذشته است، مومن نمی تواند معاصر مسیح باشد........(ادامه دارد)/؟


منبع

۲۲ فروردین ۱۳۸۶

کشف آب خارج از منظومه شمسی

برای اولین بار خارج از منظومه شمسی اتمسفری همراه با ذرات آب در یکی از سیارات کشف شد. خبر رو در یکی از سایتهای روسی خوندم. ولی برای دسترسی شما به اصل خبر منبع آن را که رصدخانه لاول هست نیز پیدا کردم.

۲۱ فروردین ۱۳۸۶

استرس و نگرانی شرقی

اسفند ماه که ناتیا، خواهرم به ایران اومده بود، در مورد رفتار و منش آدمهای دو کشور گپ می زدیم. البته دلیلش رفتار عصبی و ناراحت من بود که ناخودآگاه از من سر میزد! مثالی برام زد: هر روز صبح با مینی ون به دانشگاه میرم. یه روز صبح خیلی شلوغ بود بطوری که تعداد زیادی بصورت ایستاده توی ون بودن تا به مقصد خودشون برسن. خانمی که در انتها نشسته بود پس از گذشتن ایستگاه درخواست توقف ماشین رو کرد. برای پیاده شدن این خانم تعداد زیادی مجبور شدن پیاده بشن. همین که خانم پیاده شد، متوجه این موضوع شد که ایستگاه مورد نظرش نیست. بنابراین دوباره سوار شد. و جالب اینکه دوباره به انتهای ون سرجای خودش برگشت. ناتیا می گفت با این مسئله عکس العمل مردم برام خیلی جالب بود، هیچکس به این خانم اعتراض نکرد که چرا دقت نمی کنی، شما که می خوای زود پیاده بشی چرا میری ته ون میشینی و ... مطمئن هستم اگه این خانم همین کار رو اول صبح توی یکی از اتوبوس های تهران انجام می داد چه بر سرش نمی آوردن،!؟ چه حرفهایی که نثارش نمی کردن.
خوب، دست خودمون نیست، صبح که از خواب بیدار میشیم با ترس و لرز باید رادیو رو روشن کنیم تا بفهمیم که توی این مدت که خواب بودیم (بخونید کابوس میدیدیم) دولت مردان جهان دیگه چه طرحی برامون ریختن، چه سناریویی رو امروز می خوان بازی کنن و با دلهره ای بیشتر به آینده مون روز رو شروع میکنیم.
این غرغرها رو از این جهت دارم میگم که توی به اصطلاح تعطیلات، با توجه به فضای کاری تقریبا نیمه تعطیل ایران، می خواستم کلی به کارهای عقب مونده برسم، ترجمه داستان- تمرین زبان چینی – خواندن متن های علمی مربوط به شغلم و ... اما دریغ. از روز پنجم فروردین که پا به شرکت گذاشتم شلوغ ترین روزهای کاری خودم رو تجربه کردم. با توجه به تحریم بانک ایرانی در اروپا و جهان، من بیچاره حقیر که تمام پرونده های خریدم با اون بانک بوده، حالا مجبورم که هر روز به فروشنده برای پرداخت مبالغ توضیح بدم از اون طرف هم دنبال راه و چاره ای برای حل مشکلمون باشم. یکی پس از دیگری ال سی ها کنسل می شن! و تازه از بانک مربوطه که سوال میشه چکار کنیم (بعد از این همه مدت، فکر کنم 20 روز شده) میگه منتظر "راهکار" هستیم. شما نگران نباشید!!! آخه من چطور به اون چینیه که برای دادن پروفرم به من مشکل داشت بگم:"آقا شوما یوخته دیگه صبر کونین، همه چی حله".؟

منبع عکس

۲۰ فروردین ۱۳۸۶

گوش بدين

خيلي از اين آهنگ لذت مي برم پيشنهاد ميدم شما هم گوش بدين.

۱۹ فروردین ۱۳۸۶

نوشتن بهتر از....؟

بالاخره پیگیریهای مداوم ماری نتیجه پیدا کرد و دست به نوشتن بردم. گرچه امروز دل و دماغ چندانی برای نوشتن ندارم ولی خب، نوشتن بهتر است از ننوشتن است اینو یه ضرب المثل چینی گفته!؟
نوشته یسنابابا رو در مورد میمند که خوندم و مناظر زیبای بهاری رو که دیدم، دلم پاک هوایی شد. دیگه آروم و قرار ندارم تا یه پنج شنبه- جمعه ای برم به ولایت، تا سبزه ها و علفهای تازه در آمده از زیر برف رو ببینم، از بوی آونها مست بشم و با پای برهنه روی زمین تازه گرم شده کمی پیاده روی کنم. بعد توی آفتاب داغ کوهستانی نزدیک ظهر، کنار جوی آب جاری شده از برفهای آب شده کمی چشم هام رو ببیندم و فقط به صدای شرشر ریز آب و پرنده های مست و شاد گوش بدم.
آخه اون چند روزی که اونجا بودیم غیر از برف و سرما چیزی نشد ببینیم، گرچه همون هم برای لذات بخش بود. ولی بهار هم زیبایی خودش رو داره.

امسال برای اولین بار در تاریخ معاصر، فریدونشهر در نقشه های گردشگری استان اصفهان جایی برای خودش پیدا کرد. در نقشه های چاپ شده توسط "سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری" فریدونشهر و شهرستانهای تابعه آن و مناطق طبیعی و تاریخی گردشگری انها تشریح شده است. جالبتر لیست مکانهایی است که فقط اسامی گرجی دارند! این نقشه ها را در طول تعطیلات به گردشگرانی که وارد استان اصفهان می شدند توزیع می شد. در عکس "ناواضح" می تونید قسمتی از این نقشه رو ببینید.