۱۰ فروردین ۱۳۸۶

تعطیلات خود را چگونه گذراندید!؟

تقریبا هر سال تعطیلات عید نوروز رو میریم فریدونشهر در کنار خانواده می گذرونیم. البته نه ما، که تقریبا اکثر جوانهای شهرنشین! این روزها رو سعی می کنن در "آغوش خانواده" سپری کنن. بر خلاف سالهای قبل، در اولین روزهای سال نو تقریبا روزها آفتابی بود و امسال تونستیم گرمای خورشید بهاری رو حس کنیم. آخه هر سال چنان برف و بورانی می شد که یادمون می رفت مثلا بهاره و باید توی دشت و صحرا دنبال سبزه و گل بهاری باشیم.
از مراسم نوروز در ولایتمون می خوام بگم، آخه هر چی نباشه ماها حدود چهار قرن هست که در ایران زمین میهمانیم و آداب و رسوم میزبان رو هم به "روش خودمون" اجرا می کنیم. نمی دونیم این رسم ما از ایرانیان گرفته شده یا نه ولی در فریدونشهر هنوز توسط جوانها به خوبی اجرا میشه.
اون زمانها که پشت بام ها بهم وصل بود و همه خونه ها در یک ارتفاع بودن این مراسم براحتی برگزار می شد ولی با تغییر معماری خانه ها، و مرتفع شدن ساختمان امروزه مشکلاتی رو برای این رسم بوجود آورده. قضیه از این قراره که هر سال شب سال نو جوانها بصورت گروهی و یا تک تک با رفتن برو روی پشت بام خانه ها و آویزان کردن سبدی، ظرفی و یا حتی سطلی به حیاط ان خانه و با ایجاد سر و صدا از صاحبخانه تقاضای ریختن شیرینی و شکلات و پول می کنن. قدیمها رسم بوده که پسرها به خونه دختر مورد علاقه خود و فرستادن سبدهای زیبا و ابتکاری خود به این نحو نیز ابراز علاقه می کردن. البته اغلب سعی بر این بود که ناشناس باقی بمونن.! در گذشته این سبدها تقریبا ساده بودن ولی امروزه با ورود فن آوریهای جدید به زندگی روزمره این سبدها هم تغییر شکل دادن و با انواع وسایل از چراغ و گل و ترقه و ... تزئین میشن. آهان بعضی وقتها جوان از صاحبخانه تقاضای گذاشتن دخترشون رو توی سبد می کرده!!! این سبد "امروزی" رو که تو عکس میبینید رو هم با تزئینات و نوشته هاش فکر کنم وسیله مناسبی برای گرفتن دختر مورد نظر بوده.
امسال هم ما منتظر بودیم تا توی سبدها کلی شیرینی و شکلات و پول بریزیم. اما دریغ! حتی یک نفر هم به خونه ما سر نزد. نمی دونم شاید دیگه فهمیدن که توی این خونه دختر دم بخت ندارن!؟؟


پی نوشت: خونه ما به دلیل ارتفاع زیاد و عدم دسترسی از پشت بام های دیگه تقریبا داره به فراموشی سپرده میشه.

۲۶ اسفند ۱۳۸۵

نوروز مبارک



عید نوروز بر همه دوستان و آشنایان و بازدید کنندگان مبارک
امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشیم.

۲۵ اسفند ۱۳۸۵

نوشته های آخر سال

بالاخره تونستم بعد از مدتها تلاش و کوشش عکس های مربوط به هر رقص رو به مطلبم اضافه کنم.!
چون این یکی از آخرین نوشته ام در سال هشتاد و پنج هست، پس از همه جا و همه چیز می نویسم که مبادا حرفی توی دلم نمونده باشه برای سال جدید!

هفته پیش که خواهرم هنوز ایران بود با دوستامون رفتیم خرید، می خواستم برای شرکت کفش طبی بخرم که پا رو اذیت نکنه. البته قبل از اون چند تا مرکز خرید شهر رو گشته بودم و تا حدودی از جنس و "مد روز" خبر داشتم. خلاصه با رفتن به مرکز خرید و برانداز کردن کفش ها و مدل ها، همه گی متفق القول (جالبه نه همه خانونم ها در مورد یه مورد بالاخره توافق داشتیم) رای به خرید این کفش که توی عکس میبینید (تبلیغش رو هم داشته باشین) دادن، من هم هر چه اصرار که بابا من نمی تونم این کفش رو توی شرکت بپوشم!!!! کارساز نبود. ناتیا می گفت عحب آدمی هستی واسه ی چه مسئله ای نگرانی!؟ خودم هم ازش خوشم اومد ولی رنگش موزد پسند شرکت نیست!!! فقط یه روز پوشیدم و همون روز هم به زور تونستم نگاهها و نیشخند ها رو تحمل کنم، انگار که..... در ارتباط با همین مسئله: دیروز برای رسیدن به مقصدم از مترو استفاده کردم. همین طور که ایستگاهها رو رد می کردیم، توجهم به دو برادر شبیه به هم جلب شد. یکی که بزرگتر نشون می داد لباسی کاملا اداری اداری به رنگهای آبی تیره تنش بود. برادر کوچکتر ولی کاملا پوششی امروزی و شاد: کاپشن سبز کمرنگ با و شلواری جین، کفش اسپرت.داشتن از خرید حرف می زدن. برادر کوچیکه داشت به بزرگتره پیشنهاد خرید از مرکز فردوسی را میداد و نوع شلوار و کفش و رنگ بلوز. ازش پرسید بلوز سفید داری با شلوار ست کنی؟ برادره آروم گفت نه ندارم، چون سروصدا زیاد بود سوال تکرار شد. برادر بزرگه خجالت کشید با صدای بلند بگه رفت نردیکتر و گفت آخه رنگ سفید یه جوریه!!!!! نمی تونم بپوشم...... چرا من از پوشیدن کفش رنگ قرمز توی شرکت، یا اون آقا از پوشیدن بلوز رنگ سفید ابا داریم؟ نه اینکه من رنگ شاد نپوشم، نه. اتفاقا تمام لباسهام رنگیه و اصلا رنگ تیره (مگر مانتوی سرمه ای) نمی پوشم. ناتیا می گفت شماها چقدر بیچاره اید که فکرتون به این چور چیزها مشغوله...!؟
امروز صبح هم برای خرید شیر خفته رو برداشتم و رفتم چهار راه استانبول برای سفارشی که بهم شده بود. چون زمان زیادی نمی خواستیم اونجا بمونیم با آژانس رفتیم که زود برگردیم. ماشین رو بردیم داخل یکی از پارکینگ های خیابان جمهوری. وارد پارکینگ که می شدیم، میدیم که جماعتی دارن پای پیاده وارد میشن!!! جلوتر که رفتیم دلیلش معلوم شد. توی پارکینگ هر هفته جمعه بازار صنایع دستی برگزار میشده! به قول اردل: وای..... چه جایی بود. فهمیدم جمعه ها رو که شیرخفته تا لنگ ظهر می خوابه کجا برم (:دی) جمعه بازار توی سه طبقه از پارکینگ برگزار می شه. اجناس قدیمی، صنایع دستی پارچه ای (لباسهای ترکمنی، دوختهای ترکمنی و ...) اجناس قدیمی چوبی، پول ها، چینی های قدیمی رو می تونید اونجا پیدا کنید، البته چون ما رقت نداشتیم بازار به با سرعت نور گشتیم. باشد تا سال جدید خدمت این جمعه بازار برسم. راستی توی همین بازار به دوربین نقشه برداری قدیمی فکر کنم تئودولیت تی-نه برخوردیم. شیر خفته کلی از رقت رو صرف آموزش من داد که این دوربین چطوری کار می کنه و ...؟ راستی یادم رفت آدرس رو بگم: کنار مرکز خرید پروانه پارکینگ طبقاتی رو می گم

۲۳ اسفند ۱۳۸۵

Georgian Legend: Erisioni

در لینک پایین شما می تونید با یکی از گروههای مطرح و کاملا حرفه ای رقص گرجی آشنا بشید. در سایت ظاهرا قسمتهایی از اجرای گروه بصورت فیلم آورده شده، دروغ چرا.... والله من که نتونستم ببینم نیست که اینترنت سرعتش عالیه و اصلا وسط پابلیش کردن قطع نمیشه بعد هم پابلیش می کنی میبینی پست خالیه؟!!!! ولی امیداورم دوستان فرنگ نشین و دیگر دوستان دارای اینترنت پر سرعت از همه نوعش بتونن با دیدن لحظاتی از این رقص ها لذت ببرن. جهت اطلاع دوست خوبم باید بگم که اون دی وی دی که به نام شما و فعلا در دست ماست از اجرای زیبای همین گروه می باشد . http://www.georgianlegend.com/multimedia.php

پی نوشت رقص گرجی

می خواستم برای هر رقص عکس مربوطه رو هم بگذارم ولی بدلیل ترافیک شدید دیشب شبکه بلاگر ارور می داد. ظاهرا مردم تا دیر وقت داشتن از اتفاقات چهارشنبه سوری برای همدیگه تعریف می کردن، من که از همون عصر پای کامپیوتر مشغول ترجمه و تایپ مطلب رقص گرجی بودم (خدا ازم قبول کنه) به هر حال تا امشب که می رسم خونه باید صبر کنین. پس این مطلب رو ناتمام فرض کنید

Georgian Dance

"All the ills of mankind, all the tragic misfortunes that fill the history books, all the political blunder, all the failures of the great leaders have arise merely from a lack of skill at dancing" said Moliere once. Havelock Ellis remarked that "Dancing is the loftiest, most moving, the most beautiful of the arts, because it is no mere translation or abstraction from life: IT IS LIFE ITSELF!" رقص زبان بدن آدمی است. در رقص آن چیزی نهفته است که نشانه یکپارچگی هر قوم و ملیت است. هر حرکت دست، هر حرکت پا ایجاد کننده انرژی پنهانی است که در فلسفه خاور دور انرژی دورنی و برونی خوانده می شود. این انرژی را نیز جادوگران اروپایی در دوران خود بخوبی می شناختند. همچنین کلیسا نیز به خوبی به این مطلب پی برده بودند و به همین خاطر هم رقص برای تارکین دنیا ممنوع کرد. و حتی بیش از آن، تارک دنیا نباید با ریتم موسیقی حتی در دل خود تحریک شود، چرا که این نشانه سستی در برابر تسلط بر بدن خود است. انسانی که به آسانی پیرو (همراهی کردن) ریتم و آهنگ موسیقی شود دارای اراده ای سستتر از کسی است که طبق خواسته درونی، آهنگ راه پیروی می کند. مطابق این، دیسکوهای امروزی نشانگر پیروزی جسم و هوس و شهوت بر روح آدمی است!؟ رقص گرجی در میان رقص های فولکلوریک جهان جایگاهی ویژه دارد. در مورد آن می توان بسیار نوشت و گفت. گریگل روباکیدزه (نویسنده و شاعر) گفته است که کسی دیگر نمی تواند مانند ما برقصد! (از لحاظ نژادی توان نخواهد داشت.)!؟ در این کلمات بزرگترین حقیقت نهفته است چرا که هر شی، هر موجود دارای یک نوع حرکت (ویبراسیون) مخصوص به خود در فضا می باشد. برای هر قوم نیز یک حرکت (ویبراسیون) ویژه بیان کننده یکپارچگی وی می باشد. و بنابراین ویژگی رقص گرجی را فقط یک گرجی می تواند به نمایش بگذارد و اگر توسط ملیتی دیگر اجرا شود حرکتهای وی مکانیکی خواهد بود. پس بر ماست که رقص گرجی را آنطور که پیشینیان ما برایمان به ارث گذاشته اند اجرا و حفظ کنیم. در اینجا می خواهم رقص مردمی (فولکلوریک) گرجی را به شما معرفی کنم. این رقص نفس گیر و پر شکوه نشان دهنده تاریخ زنده قرنها هنر، فرهنگ و رسوم گرجی است. رقص فولکلور گرجی چندان در دنیا مشهور نیست ولی شکوه و زیبایی آن با یکبار دیدن فراموش نشدنی خواهد بود. در طول تاریخ، رقص گرجی گروههای بسیاری را از حرفه ای تا آماتور تجربه کرده است که هر یک به طریقی جهان را با زیبایی خود هیپنوتیزم کرده اند. لباسهای زیبا هنر و تاریخ را در یک هارمونی در هم می آمیزد و این همه با هم با حرکات موزن و منظم در بیننده اثری مهیب می گذارد. قبل از آغاز تشریح رقص ها، اجازه بدهید بصورت کلی در مورد ویژگی هر رقص بصورت مختصر توضیحی بدهم. هر رقص نوع زندگی هر منطقه را که برخاسته از آن است مجسم می کند و این دلیل منحصر بفرد بودن و گوناگونی رقص گرجی را می رساند. رقص کوهستانی مانند خووسورولی، قزبگی و یا متیورولی بشدت از رقص های به اصطلاح دره ای مثل آچارولی و دورولی متمایز می شوند. لباس ها و پوشش ها برای هر رقص متفاوت است و نشانگر لباس های سنتی و تاریخی می باشد. رقص کارتولی (گرجی) این رقص یکی از رقص های اصلی گرجی و در ذهن بیننده یادآور مراسم عروسی است. کارتولی یکی از رومانتیک ترین رقص ها است. این رقص نه بر پایه حالتهای رقص بنا شده است بلکه نشانده دهنده قاعده رابطه زن و مرد می باشد که از پنج قسمت تشکیل شده است: در ابتدا درخواست همراهی مرد از زن، رقص با هم، رقص انفرادی مرد، رقص انفرادی زن و در پایان حرکتهای متفق با هم زن و مرد. رقص بیانگر دلیری، جوانمردی، تعارف بین مرد و زن گرجی است.این رقص تشکیل شده است از در هم آمیختن لطافت و فریبندگی زن و وقار و عشق یک مرد. چشمان مرد در همه حال بر روی پارتنر زن بعنوان یگانه موجود برای وی متمرکز شده است. مرد رفتار بسیار محترمانه ای را نسبت به زن نشان میدهد. و این رفتار با ثابت ماندن بالاتنه مرد نسبت به زن و حرکات ریز و نامحسوس پاها بیان شده است. همچنین در همه حال اندام بالایی مرد بدون حرکت است. در مقابل چشمان زن همیشه رو به پایین است و مانند یک قو روی دریاچه می خرامد. اجرای رقص کارتولی بیشترین مهارت را با تمرین های بسیار زیاد میطلبد. بدلیل سختی اجرای این رقص فقط تعداد انگشت شماری از زوج ها می توانستند بخوبی آنرا اجرا کنند از این جمله اند دوئت های افسانه ای نینو رمیشویلی - ایلیکو سوخیشویلی و ایامزه دلابریدزه- پریدون سولابریدزه. یکی از قوانین مهم این رقص این است که مرد به هیچ وجه نباید با پارتنر زن خود حتی با لباس تماس داشته باشد. خورومی- خواستگاه این رقص جنگی از ناحیه آچارا قسمت جنوب غربی گرجستان می باشد. در ابتدا این رقص با تعداد کمی از مردان اجرا می شد. گر چه امروزه تعداد آنها افزایش یافته و با سی تا چهل نفر اجرا می شود. علیرغم تغییر در تعداد نوع و نحوه اجرای آن تغییر نکرده است. این رقص زندگی اردوگاه جنگی را به تصویر می کشد. پیش درآمد رقص با تصویر کشیدن اردوگاه دشمن و جستجوی مردان گرجی برای اردو زندن می باشد. سپس فراخواندن دیگر افراد به میدان جنگ است. خروج مردان جنگی از صحنه کاملا نفس گیر است. نیرو و توانایی آن ساده است ولی حرکات مشخص و دقت در یک خط قرار گرفتن شما را متحر می سازد. این رقص در درون خود موضوع های مختلفی چون جستجو، جنگ و جشن پیروزی را در جنگجویان گرجی در هم می آمیزد از آنجاییکه در تاریخ گرجستان با جنگ های فراوانی برخورد می کنیم، خورومی صدایی از گذشته است و به ما یادآوری می کند که برای داشتن صلح باید جنگید! خورومی از چهار بخش تشکیل شده است. تعداد کمی از مردان که در حال تحقیق و جستجو برای پیدا کردن اردوگاهی مناسب هستند. به تصویر کشیدن اردوگاه دشمن، فراخوان به اردوگاه و آماده شدن و جنگ و پیروزی مردان گرجی. خواستگاه رقص آچارولی نیز در ناحیه آچارا می باشد. این رقص با رنگ لباس متنوع و خلق و خوی بازیگوشانه مردان و زنان رقاص متمایز میشود. دلپذیری نرمی و بازیگوشی و حرکت تند و سریع مردان وزنان مشخصه این رقص است. برخلاف کارتولی، ارتباط میان زن و مرد در این رقص کاملا غیر رسمی و با نشاط است. رقص آچارولی در مراسم ها وجشن ها با حضور زنان و مردان اجرا میشده است. گان د گان نیز رقص دوتایی شاداب و سریعی همراه با رقص آچارولی است. پارستا- خواستگاه ان در ناحیه گوریا است. ویژگی آن گامهای تند و ریتم سریع، خلق و خوی بزمی و تنوع رنگ است. پارستا گروهی از رقص ها می باشد که تصویر لحظه ای از تاریخ و روحیه گرجیها را نشان میدهد. پارستا یکی از رقص های قدیمی است که در بزم های روستایی بسیار اجرا می شده است. قزبگوری- قزبگوری ما را به کوهستانهای شمالی گرجستان می برد که با فرهنگ و رسوم گوناگون خود مشخص می شود. فضای کاملا سرد و زمخت و خشن کوهستان در قدرت و نیروی حرکات مشهود است. این رقص فقط توسط مردان اجرا می شود و نشانگر استقامت و تحمل مردان کوهستان را نشان می دهد. خنجلوری-بر پایه تاریخ گرجی ها به کوشیدن برای برتری گرایش دارند. این تمایل نیز در رقص فولکلور نیز خود را نشان داده است. از آنجایی که بسیاری از رقص های گرجی بر پایه رقابت نهاده شده است. خنجلوری نیز یکی از اینهاست. در این رقص چوپان ها پوشیده رد چوخه های (لباس مردانه محلی) قرمز با هم در استفاده خنجر و حرکات خود رقابت می کنند. چوپان ها یکی پس از دیگری توانایی های خود را به نمایش می گذارند. این رقص به دلیل استفاده همزمان از خنجر و حرکات تند و سریع به مهارت بالایی نیاز دارد. خوسورولی رقص کوهستانی دیگر تقریبا یکی از رقص های با شکوه است که روحیه گرجی ها را نشان می دهد. اجزای آن عشق، احترام به زن، مقاومت، رقابت، مهارت و چیره دستی و رنگارنگی اجرایی با شکوه خواهد بود. رقص با یک جفت رقصنده بازیگوش شروع می شود. بصورت غیره منتظره مردی جوان نمایان می شود که از زن تقاضای رقص می کند. برخوردی میان دو مرد صورت گرفته و سریعا به جنگی میان آنها ودیگر یارانشان شروع می شود. این رودرویی با انداختن دستمال سر یک زن میان دو مرد تمام می شود. بصورت سنتی وقتی یک زن دستمال سر خود را میان نزاع دو مرد می اندازد اختلاف و مشاجره پایان خواهد یافت. اگرچه با خارج شدن زن از صحنه دوباره نزاع از سر می گیرد. مردان از دو گروه مقابل با خنجر و سپرهای خود با هم می جنگند. در بعضی مراسم هر مرد با سه تن دیگر می جنگند. پایان این رقص "باز" است یعنی بیننده پایان آن را نخواهد دانست. متیورولی نیز رقصی کوهستانی است. همانند خوسورولی، متیورولی نیز بر پایه رقابت نهاده شده است. اگر چه این رقص اساسا رقابت میان دو گروه از مردان جوان است. گرچه این رقص بیشتر شبیه بزم رقابتی ورزیدگی و هنر است. در ابتدا گروهها در حرکات خود به رقابت می پردازند سپس رقص گروهی دختران و بعد از آن رقص های انفرادی با حرکات اعجاب برانگیز با زانوها و پنجه های پا است. این رقص به درستی یادآور جشن و پایکوبی در کوهستان است. خونگا و سیمدی- ریشه هر دوی این رقص ها در اوستیا، منطقه ای در شمال گرجستان دارد. این دو رقص تشابه زیادی در عین حال تفاوت جزئی دارند. لباس ها در هر دو با آستین های بلند، کلاه و سرپوشهای بلند مرد و زن مشابه است. خونگا رقصی مردانه با حرکات ظریف و زیبا است. ولی در سیمدی جفت های زیادی به اجرا می پردازند. زیبایی سیمدی در اجرای صفوف منظم و یکدست، کنتراست رنگهای سیاه و سفید لباس رقص، نرمی حرکت و هارمونی همه اینها است. خونگا اغلب در مراسم عروسی اجرا می شود. کینتوری- یکی از رقص های شهری یادآور "تفلیس قدیم" است. نام این رقص از کینتوس ها تاجرهای خرده پای تفلیس قدیم است. آنها لباسی سیاه رنگ با شلواری گشاد به تن می کردند و اغلب در شهر جنس خود را که مواد غذایی بود را روی سر حمل می کردند. وقتی مشتری کالای خود را انتخاب می کرد، کینتوس ها از کمر خود شالی ابریشمی در آورده و با آن توزین می کردند. کینتوس ها به حیله گری و شوخ بودن، چابکی و بی تشریفاتی بودن مشهور بودند. این ویژگی ها در رقص کینتوری نیز مشهود است. سامایا- این رقص توسط سه زن اجرا میشود که قدمت آن به دوران قبل از مسیحیت بر می گردد (دوران پاگان). گرچه امروزه سامایا نشانگر و نماد "پادشاه تامارا" (زن) می باشد. گرچه پادشاه تامارا در بسیاری از منابع به عنوان ملکه یاد شده است. پادشاه تامارا بعنوان شاه گرجستان یکپارچه در قرن دوازده و سیزده میلادی بعنوان اولین زن سلطنت می کرد. نوع لباس این سه زن از نقاشی های آبرنگ بجا مانده از پادشاه تامارا برگفته شده است. رفتار با وقار، حرکات نرم آنها زیبایی خاص و شکوه و جلال تامارا را یادآورد می شود. جیرانی این رقص بر اساس اپیزودهای شکار گوزن جادویی ساخته شده است. قاراچوخلی مردان هنرمند و صنعت گر شهری بودند که چوخه های سیاه رنگ می پوشیدند. آنها بدلیل سخت کوش بودن در کار و در عین حال به سبکباری نسبت به زندگی مشهور بودند. عشق او به زندگی، شراب و زنان زیبا در این رقص به اجرا در می آید. دولوری- این رقص نیز مانند کینتوری و قاراچوخلی نمایش دهنده رقص شهری می باشد ولی برخلاف این دو نشانگر آریستوکراسی شهری است. شاید اجرای این رقص کارتولی را به شما یادآوری کند، گرچه حرکات در دولوری از پیچیدگی کمتری برای زن و مرد داراست. سوانوری- منطقه کوهستانی سوانتی دارای زبان محلی و فرهنگ مخصوص به خود است و از دیگر مناطق شرقی گرجستان متمایز می گردد. رقص معمول این منطقه کوهستانی نیز با نمایش قدرت و توان بالا و حرکات پیچیده در پنجه های پا است. پی نوشت: این نوشته ها ترجمه ای از منابع گرجی بود، البته با کمی تلخیص از خودم. تلاش خودم رو کردم که به قولی که به دوستی داده بودم تا امشب این مطلب آماده بشه، به احتمال زیاد اشتباه های تایپی زیادی خواهد داشت، معذرت می خوام. سعی می کنم تصحیح کنم و اگر پیشنهادی دارین ممنون میشم راهنمایی ام کنید.

۲۰ اسفند ۱۳۸۵

بغض گلو

باز هم رفت، باز هم، باز هم بغض توی گلو مونده، باز هم تنهایی، باز هم جدایی
باز هم ناتیای من رفت ، خواهرم رو میگم

۱۷ اسفند ۱۳۸۵

هشتم مارس روز جهانی زن است، راجع به شرایط زندگی زن صحبت کن

فکر می کنم (و معتقدم) که زن بايد با مرد برابر باشد، چون عادلانه نيست که برابر نباشد. در روز هشت ماه مارس، بايد زن با مرد برابر باشد. در آن روز همه مردان برای زنان گل ابريشم می آورند و برای آدم های ديگر هم. اما من مردی را می شناسم که روز ۸ مارس به زنی تيپايی زد. اين را پدرم تهريف کرد. پدرم الان راننده قطار شهری است، اما قبلاً مامور آتش نشانی بود. يک بار اين طوری بود که يک زنی از ۸ مارس می خواست خودش را از پشت بام بيندازد پايين، آتش نشانی را خبر کردند. پدرم کسی بود که از خانه ها بالا می رفت که نگذارد آدم ها خودشان را از ساختمان ها پايين بيندازند. او رفت بالا و همين که جلو آن ديوانه قرار گرفت به او گفت : تو می خواهی خودت رو پرت کنی پايين که ما را بندازی تو هچل؟ بعد آن زن يک کمی ديگر فکر کرد، خود را بيندازد پايين يا برگردد توی اتاق نشيمن و آخر فکر کرد خودش را بيندازد پايين. اما پدرم پريد طرفش و او را قاپ زد. همين که آمدند پايين، یکی از دوستان پدرم که او هم مامور آتش نشانی بود(اما آن پايين)، از بس ترسيده بود، يک تيپايی زد به او. من اگر جای اين آقا بودم، اين تيپايی را نه در روزی می زدم که هشتم مارس بود، اما يک روز ديگر چرا!؟ منبع: در آفريقا هميشه مرداد است/مارچلو د اورتو/ حميد زرگرباشی

۱۶ اسفند ۱۳۸۵

8 March in my homeland

اون سالها که به سرزمین اجدادی کوچ کرده بودیم و من دانش آموز بودم، هر سال نزدیک هشت مارس که می شد جنب و جوش دلپذیری توی همکلاسی های پسرمون آغاز می شد. هر سال سعی می کردن برامون جشن بگیرن. اون موقع ها که کوچکتر بودیم همون در مدرسه یه روز رو از درس می زدن (البته با اجازه از مدیر مدرسه) و توی همون کلاس جشن بر پا می شد. بزرگتر که شدیم مهمونی و جشن و بقول خودمان بساط سورسات در خانه یکی از بچه ها با حضور والدین برگزار می شد. همه هزینه ها رو هم فقط پسرها می دادن!؟ بهانه ای بود برای یاد گرفتن احترام به جنس مونث و صد البته شاد شدن و شادمانی کردن. هر سال نقل و پچ پچ درگوشی دختر بچه ها هم این بود که کی از دست کی دسته گل بنفشه گرفته!؟
به جون خودم اگه بهتون بگم از کی می گرفتم و چند بار ..../؟

۱۴ اسفند ۱۳۸۵

آدمهای دوران ما

اون موقع ها که خیلی کوچک بودم، زمانی رو می گم که تلویزیون فقط دو کانال داشت! عصرها که برنامه کودک ساعت پنج شروع می شد و ما با اشتیاق و ذوق فراوان منتظر نخودی و مادربزرگش، فسقلی و پدربزرگش بودیم... تا مگر بعد صحبتهای طولانی خانوم مجری و نقاشی های فرستاده شده، چشممون به کارتونهای مهاجران، خانواده دکتر ارنست و ... بیفته.
اگه بچه زرنگی بودیم و مشقها رو زود می نوشتیم اون موقع تلویزیون رو زودتر روشن می کردیم... قبل از شروع برنامه کودک، ابتدا حدود یک ساعت برنامه های استانی پخش میشد.
برنامه با اطلاعیه ها و آگهی های دولتی شروع می شد. بعد نوبت اسامی گمشدگان می رسید!!!؟
یادتون آمد؟
یادتونه چقدر زیاد بودن؟! چقدر این برنامه طولانی میشد تا برنامه کودک شروع بشه!؟
چرا اون همه آدم گم میشدن؟ کجا می رفتن؟ چی اونا رو وادار به ترک خونه می کرد!؟
طبعا توی اون سالها یکی از دلایل ممکنه جنگ بوده باشه. راستی، چرا؟! امروزه دیگه خیلی کم پیش میاد که پای تلویزیون بشینم. ولی ندیدم توی این هفت- هشت شبکه، برنامه ای برای جستجوی گمشده ها باشه. هر از گاهی که روزنامه های ((کثیرالانتشار))رو دست مردم دید میزنم، چشمم به تیتر-در جستجوی گمشده خورده، ولی در تلویزیون نه.
یعنی دیگه گمشده ای نداریم. یا اینکه نوع گمشدنمون هم تغییر کرده، اون موقع ها جسمی بود الان......!!؟

۱۲ اسفند ۱۳۸۵

نبرد تسیخه-قسمت چهارم

آنها که به هر صورتی که توانسته بودند خود را نجات دهند در جستجوی عزیزان خود بودند چیزی جز کشته نیافتند سکوت مرگ سیخه را فرا گرفته بود و دیگر صدای خنده گرجیان قبل از جنگ و نعره های چون شیر آنها در نبرد به گوش نمی رسید آن شب تا صبح صدای زوزه گرگ ها که اجساد کشته را می خوردند به گوش می رسید و با مدادان پرندگان لاشخور در آسمان سیخه پیدا شدند
صبح فردا نیز فرا رسید و کریم خان سر مست از این پیروزی به خود می بالید دستور داد تمام اسیران و زخمی ها را در مکانی به نام کهریز بالادست جمع کنند او که می خواست غلبه اش بر گرجیان درس عبرتی برای همه باشد دستور داد تا سر های مقتولین را از بدن پاره پاره آن ها جدا کنند وقتی سر های گرجیان از اطراف سیخه جمع شد سربازان مامور شدند که از سرها کله مناره بسازند سپس به دستور کریم خان تعدادی را که احتمال می داد از سران و رهبران گرجیان باشند از میان گرجیان جدا کنند تا آنها را تیرباران کنند و سپس کریم خان روی به آنها کرد و گفت با شما اتمام حجت کردم که اگر تسلیم نشوید و اگر خون سربازان من ریخته شود همه شما را خواهم کشت اینک می بینید که همه جنگ جویان شما کشته شده اند و شما اسیر و دستگیر کردم اکنون موقع مجازات شما فرا رسیده است کریم خان که انتظار داشت گرجیان با عجز و ترس از او در خواست بخشش کنند یا لااقل از تیرباران آنها منصرف شود با کمال تعجب جواب دندان شکنی از آنها دریافت کرد آنها گفتند ای خان ما به تو گفتیم گرجی هستیم واز دادن خراج به کسی چون تو خودداری می کنیم حتی اگر به قیمت جانمان هم تمام شود اکنون ما آماده مرگ هستیم در آن لحظه کریم خان به شدت خشمگین شد پس برای تکمیل تراژدی خود دستور داد ارج قلی بیگ که از سران گرجی بود را به توپ ببندند و بقیه جنگجویان را تیرباران کنند گفته می شود موقعی که سربازان می خواستند چشم های آنها را ببندند گرجیان امتناع کردند و در حالی که با چشمان خود شاهد گریه و خشم دیگر اسیران و از طرفی شاهد شادکامی فرماندهان نظامی کریم خان بودند با دیدگان کین آلود به استقبال مرگ رفتند
بعد از قتل و غارت و کشتار گرجیان یکی از فرماندهان نظامی کریم خان که گرجی بود و در آن موقع در سپاه کریم خان حضور نداشت بعد از اطلاع از لشگرکشی برای نبرد با گرجیان (فریدونشهر) بر آشفته و سریعا خود را از شیراز به سوپلی می رساند تا هر طور شده مانع جنگ کریم خان با هم تباران خود گردد اما درست موقعی به آنجا میرسد که کار از کار گذشته و جنگ با شکست گرجیان به پایان رسیده است پس با دردی فراوان نزد کریم خان رفته می گوید ای امیر اینک که تو فاتح شدی و انبوهی از گرجیان نیز در جنگ با تو کشته شده اند از تو درخواست می کنم تا اسیران و دیگر گرجیان رسته از مرگ را عفو کنی اما کریم خان در جواب فرمانده گرجی خود گفت تو فقط کشته شدگان گرجی و اسیران وناله و شیون آنها را می بینی و از کشته شدگان سربازهای من چیزی به یاد نداری فرمانده گرجی چندین بار تقاضا خود را تکرارکرد تا این که کریم خان را متقاعد کرد پس کریم خان دستور داد تعدادی از اسیران را آزاد کنند و در پایان چون اجساد گشته شدگان وفساد اجزا انها بوی تعفن شدیدی را در منطقه باعث شده بود به دستو کریم خان و در حالی که کل منطقه با خاک یکسان شده بود و امول واسباب آنها را به یغما برده بودند اردو را به حرکت در آوردند و بدین ترتیب آنها رفتند و غمی دردناک برای باقیمانده گرجیان بر جای گذاشتند این جنگ که تنها چند روز بیشتر طول نکشید همه جا را به ویرانه ای تهی مبدل ساخته بود
سوپلی نیز به شهر مردگان مبدل شده بود که با هرمهایی از سر کشته شدگان زینت داده شده بود با رفتن لشگریان کریم خان باقیمانده گرجیان که از مرگ رهایی یافته بودند زخمی تشنه و گرسنه در حالی که پای به قریه خود می گذاشتند که از سوپلی ویرانه بیش نمانده بود خانه ها باغها مزارع و کشتزارها با خاک راه برابر شده بود فریدون شهر دیگر آن شکوه و جلال سابق را نداشت جایی که با سخت کوشی و پشت کار گرجیان از یک طبیعت وحشی به منطقه ای سرسبز و خرم در طی سالیانی که آنها را در آنجا کوچانده بودند تبدیل کرده بودند جایی که خاکش برای آنها مقدس بود جایی که در آستانه جنگ به زیبایی و تنعم در منطقه فریدن معروف بود تبدیل به ویرانه ای شده بود خانه ها ویران شده بود و باغ ها و زمین های زراعی آنها به چراگاهی برای اسب های لشکریان کریم خان در آمده بود اکنون برای کدام یک بگریند بر خانه هاشان که ویران شده بود یا بر بی سر پناهیشان اکنون از کدام عطش بسوزند کشته هاشان که درو شده بودند یا ماندن در حسرت خوشه ای اینک برای کدام یک زاری کنند برای گله گوسفندانشان که به غارت رفته بودند یا برای حسرت لقمه نانی برای کدام یک ضجه زنند خیش هاشان که سوزانده شدند یا حسرت خرمنی برای کدام یک گریه کنند عزیزانی که کشته شدند و با دست های خود آنها را به خاک سپردند.

بدین ترتیب جنگ سیخه را می توان یکی از صحنه های حیرت انگیز و دلخراش در مجموعه جنگ های کریم خان دانست فریدون شهر بعد از این جنگ شوم به کلی ویران شد و پس از سال ها از نو به پا خواست دیگر آن فریدون شهر قبل از جنگ نبود و به حال ضعف با قی ماند و گرجیان نیز به یک خواب مرگ فرورفتند خواب مرگی که تا به امروز هم گرجیان نتوانسته اند از بستر آن بر خیزند و از زیر بار لطمات شدید این واقعه کمر راست کنند شیرازه کشاورزی و اقتصادی به کلی از هم گسسته بود آشفتگی وضع اقتصادی اجتماعی فقر و تنگدستی طبعا اثرات اقتصادی اجتماعی و فرهنگی محنت بار خود را در میان جامعه ستم کشیده گرجیان گذاشت گرجیان که هستی آنان غارت شده بود در وضع اسفناک و تاسف باری قرار گرفتند از طرفی فصل سرما فرا میرسید و آنها نه سر پناهی داشتن ونه هیزمی تا بتوانند همراه گرسنگی در مقابل سرما مقاومت کنند گفته می شود در فریدون شهر تنها چیزی که باقی مانده بود تکه ای از یک نمد مندرس بوده است

آنها چگونه آن زمستان سرد را پشت سرگذاشتند درحالی که هیچ گونه خوراک ودام و مواد سوختنی برای آنها نمانده بودتمام محصولات آنها یا خوراک اسبان گردیده بودند یا به غارت برده شده بود بدین ترتیب آنها درسال بعد نیز دچار قحطی وگرسنگی بودندچون بذری نداشتند تا درزمینهای خود کشت کنند تا در سال بعد درمضیغه نباشند آنها روزبه روز سیاه روزترو بیچاره ترمی شدند دراین یورش خونین که عده زیادی کشته شدند می توان گفت که سوپلی دوسوم جمعیت گرجیان خود را ازدست داد.
تعدادی از طایفه ها در جنگ به کلی از بین رفتند و از چند طایفه نیز چند نفر از آنها زنده ماندند به عنوان مثال
در جنگ سیخه و زمانی که سیخه در آستانه ی سقوط قرار گرفت بسیاری از زنان گرجی خود را از کوه به پایین پرتاب کردند تا به اسارت سربازان کریم خان در نیایند و در واقع مرگ را بر زندگی ترجیح دادند مرگی که آنها را از ننگ و ذلت می رهانید مادر حق ورد یکی از آنها بود او که در محاصره ی قرار می گیرد فرزند خود را به سینه می فشارد و به پشت خود را از کوه پرتاب می کند تا بدین طریق خود را سپر بلای کودک خود قرار داده باشد بعد از پایان جنگ دیگر گرجیانی که برای به خاک سپردن عزیزان خود به پای سیخه میروند با دیدن آن کودک در کنار جسد مادر متوجه موضوع شده و او را با خود به سوپلی می آورند و تنها از فرزندان و برادران عظیم در آن جنگ آن طفل کوچک زنده می ماند طایفه ی عظیمانی (خودسیانی) که هم اکنون در فریدونشهر زندگی می کننداز نوادگان حق ورد هستند.
این غارت و ویرانی نه تنها از نظر اقتصادی زیانهای جبران ناپذیری به گر جیان وارد ساخت بلکه سنتها و ارزشهای فرهنگی را ناتوان کرد.
گرجیان تصمیم به مهاجرت گرفتند تا شاید با سکنی گزیدن در روستاها و نقاط دیگر بتوانند خود را از این محنت نجات دهند بدین ترتیب وضع نابسامان اقتصادی باعث شد تا از جمعیت باقیمانده ی گرجیان کاسته شود گفته می شود تعدادی از خانواده ها به دزفول مهاجرت کرده تعدادی هم به طرف همدان و بعضی ها در روستاهای مجاور ساکن شدند
ازنتایج دیگر این واقعه ورود بعضی از افراد از اقوام وتیره های مختلف به سوی سوپلی شد بدین گونه که با کم شدن جمعیت سوپلی تعدادی از افراد وخانواده از روستاهای دیگر که می دانستند سوپلی دارای زمینهای زراعی خوب ومرغوبی است به سوپلی مهاجرت کردند وبا خرید زمین زراعی از گرجیانی که در آن روزها به سختی روزگار می گذراندند و قحطی و تنگدستی بعد از واقعه سیخه گریبانگیر آنها شده بود با فروش زمینهای کشاورزی و به دست آوردن مقدار پول هر چند ناچیز می توانستند موقعیت اقتصادی خود را نسبتا"تقویت کنند و بدین ترتیب حاضر به اقامت و سکنی گزیدن آنها در سوپلی می شدند که این عمل خود باعث تغییر ترکیب جمعیت سوپلی می شد و گرجیانی که تا آن زمان با دیگر اقوام پیوند خونی پیدا نکرده بودند و اصالت و نژاد خالص خود را حفظ کرده بودند با ورود اقوام تیره های مختلف نژادی باعث در آمیختگی نژادی خود شدند که این خود باعث کم رنگ شدن تعصبات قومی و زبانی از آن زمان به بعد گردید..
امروزه در تقویم دینی گرجستان چهارم ماه ژوئن را به یاد رشادت ها و مقاومت و زجر گرجیها در کوه تسیخه و شکنجه های دیگر گرجیان در ایران در نظر گرفته شده است.
همانطور که در قسمتهای قبلی گفته شد کوچانیدن گرجی ها توسز شاه عباس پادشاه صفوی بنا به میل و رغبت گرجیان انجام نگرفته و علت سیاسی و اجباری داشته است، گرجیها پیوسته در پی فرصت بوده اند تا اینکه دوباره به سرزمین اصلی و آبا و اجدادی خود برگردند که با بهبود در روابط ایران و شوروی زمان مناسبی برای متقاضیان مهاجرت پیدا شده است. از اسفند سال پنجاه تا اواخر مهرماه پنجاه و دو تعداد هیجده خانوار گرجی که جمعا صد و دو نفر بودند به گرجستان مهاجرت کردند. البته دلیل دیگر این مهاجرت را می توان عامل اقتصادی دانست.



در کتاب کریم خان زند (زندگی نامه) در صفحات چهل و یک و چهل دو، در مورد این جنگ به مختصر یاد شده است. همچنین در صفحه های صد و بیست و نه و سیصد و چهل و سه نیز در مورد سهراب خان گرجی آخرین درباری رسمی گرجی که در ایران نقش سیاسی تعالی عهده دار بوده، یاد شده است

مورفی کجایی؟

هفته پیش به طرق مختلف مشمول قوانین مورفی بودم. و تا دلتون بخواد همه قوانین رو به اثبات رسوندم و چندتایی رو هم خودم کشف کردم. روزهای آخر هفته هم به خاطر مسائلی که در شرکت بوجود آمده بود حتی می خواستم استعفا رو بنویسم البته هنوز هم از ذهنم خارج نشده و موندنم فقط به خاطر کمک به شیر خفته است و بس. اونقدر عصبانی بودم که بی خیال آموزش و تجربه و همه چی شدم. البته با "سفر اجباری" آخر هفته فعلا در آرامشی کوتاه مدت بسر میبرم ولی اگه دوباره بخوان پا رو دمم بگذارن ....//؟
ولی مثل اینکه ابرهای سیاه دارن فعلا دارن کنار میرن و خورشید نمایان میشه. امروز بالاخره تونستم بعد از حدود 50 روز به فروشنده چینی بفهمونم که بابا ال سی باز شده برو از بانک بگیر!!!؟ بیچاره امروز یه همچین نامه ای برام ای میل کرده:

Dear Sir :
We received the Letter of Credit issued by your company on March 2.

We have to confirm whether your Letter of Credit is acceptable by China Bank or not on March 5, 2007.


حالا من بدبخت باید برای اصلاحیه در ال سی بهش بفهمونم که ارزش قسمتی از کالا رو که مشمول اصلاحیه میشه رو تعیین کن تا ما براش بیمه نامه جداگانه بفرستیم. کممممممممممممک