۰۸ اسفند ۱۳۸۵

من، رادیو و نیایش برفی

صبح ساعت شش و چهل دقیقه
مستقیم سر جنت آباد....،،/؟
بعدش هم ونک اگه مسیرتون هست!!؟
ونک میرم اما از نیایش
(به خیال اینکه زود از خونه آمدم بیرون) اشکالی نداره هدف رسیدن به ونک هست!!!؟؟ (حماقت محض، چه چیز منو واداشت این کلمات رو به زبون بیارم هنوز خودم در بهت بسر می برم)
...
سخنگوی دولت: دولت هیچ تصمیمی برای تغییر ساعت ندارد و این نتیجه کار کارشناسی بوده است!!!؟ (کسی قطعی برق توی بهار تابستون امسال یادش هست؟)
ساعت هفت و سی دقیقه، خانمی به رادیوی جوان تلفن شده و شاکی از ترافیک بزرگراه نیایش
صدای بوق ممتد ماشین، -کجاااا داری میاااااای!؟ صدای برخورد دو آینه با هم، راننده پراید کناری که یه خانم چادری بود به ماشین ما برخورد کرد،
بگو مگوهای راننده مرد با راننده زن......،؟
موج رادیو عوض میشه، فرهاد داره میخونه: من دلم سخت گرفته است از این
مهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته،انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار...
چند تن ناهوشیار

راننده توی آینده نگاه میکنه از من که تنها مسافرش هستم میپرسه: خانم شما که توی ماشین بودین دیدین چطوری آمد به سمت ماشینم؟!!؟ عجب ادمیه طلبکار هم هست!؟
راننده ول کن قضیه نیست از بخت بد اون خانومه بدلیل کندی حرکت دوباره میبینیمش
ساعت هشت و ده دقیقه،..... گزارش ترافیک شهری تهران را با هم مرور می کنیم.... همت از پل اشرفی اصفهانی، حکیم از قبل از پل یادگار....، شیخ فضل الله از....، چمران از.....، اسم نیایش رو نمیاره.
صدای راننده دوباره با دیدن اون خانوم در میاد: حیف که زنی به قران و گرنه...؟!!!!؟ داد میزنه به سمت ماشینش: شما که چادر نماز می پوشی و پشت فرمون میشینی دیگه دروغ نگو

کمی عصبی به ساعتم نگاه می کنم و زیر لب نوچی میگم
مصاحبه با نمابنده.... عضو کمیته امنیت ملی مجلس،
ببخشید خانوم دیروز اینطوری نبود بیست دقیقه ای رسیدم.
اتفاقه دیگه، حالا که دیگه کاریش نمیشه کرد.
ای ایران ای سرای امید بر بامت سپیده دمید..... راه ما راه حق راه بهروزی است........اتحاد اتحاد رمز پیروزی است
خوب دیگه به ثانیه های پایانی برنامه امروز "یک صبح یک سلام" می رسیم.
دوباره به ساعتم نگاه می کنم، تمام این مدت جملاتی را جسته گریخته یادداشت می کنم تا به این صورت عصبانیتم را خالی کنم، خودم رو سرگرم نوشتن کردم
از پنجره به بیرون نگاه می کنم. دانه های ریز برف همچنان به پنجره می خوره. همزمان با نوشتن که داره کمی آرومم می کنه، به زخم انگشتم دست می زنم و می کنمش، خون می زنه بیرون
از سعادت آباد که گذشتیم ترافیک باز شد. و راننده داره به سمت راست میره، خدا کنه خلاقیت به خرج نده و از چمران نره؟!!؟ یا نذر نداشته باشه نیایش رو امروز تا انتها بره. نه! خطر رفع شد. به سمت سئول پیچید
ساعت ورود به شرکت هشت و چهل و چهار دقیقه


امروز با مری مثل همیشه ناهار را با سس غیبت میل می کردیم. در مورد یکی از همکارای خانم داشت صحبت می کرد که بعد از ازدواج از خودش هیچ اراده ای نداره و فقط منتظره ببینه نظر شوهرش چیه، چه دستوری میده تا همونطوری رفتار کنه، حرف بزنه و .... بحث بر سر تغییرات و تحولات روحی خانم های جوان بعد از ازدواج بود. مری بهم گفت من از تو خیلی (حالا مگه چه اشکالی داره منم چاشنی حرفشو زیاد کنم! هان!!؟) خوشم میاد چون تو استقلال خودت رو بعد از ازدواج حفظ کردی، خودت رو گم نکردی، البته قبلا هم اینو بهم گفته بود، ولی اینبار تا این جمله رو شنیدم دیگه نتونستم توی سالن غذاخوری بمونم، احساس کردم هوا برای نفس کشیدنم کم میاد، وسط حرفش پا شدم و رفتم بیرون (البته این دلیل خوبیه وقتی بخوای از بردن ظرف غذات فرار کنی :دی) اون لحظه نتونستم جوابشو بدم ولی الان میگیم، نه!؟ من هم خودم رو گاهی وقتها گم می کنم

نبرد تسیخه-قسمت سوم

با صدورفرمان حمله توسط فرماندهان سربازان دشمن شروع به پیشروی ازدره نسبتاملایم سیخه از گذرکاه شمال کردند آنها بارعایت احتیاط شروع به با رفتن از سیخه کردندوتا نزدیکی سنگرهای گرجیان پیش رفتند چنین به نظرمی رسید که مانعی درسر راه آنهانیست پس به طور دسته جمعی به پیشروی خود ادامه دادند اما ناگهان علامت یورش عمومی داده شدو ازگوشه وکنارها واز پشت سنگرها سربازان دشمن مورد هجوم وسنگباران گرجیان قرار گرفتند تا شامگاهان حملات متعددی توسط سربازان کریم خان انجام شد اماباپرتاب کردن سنگ های قطور توسط گرجیان برسرآنها مانع پیشروی بیشتر آنها می شدندو ناچارا با دادن تلفات ومجروحین زیاد عقب نشینی می کردند در این روز نبرد درسمت شمالی مشهودتر بود و در قسمتهای دیگر گرجیان چندان احساس خطری نکردند شب هنگام فرماندهان کریم خان تدبیری دیگر اندیشیدند آنها تصمیم گرفتند تا تنها از گردنه شمالی و جنوبی حملات خود راآغاز کنندوحملاتشان هم جدی تر و با نفرات بیشتر همراه باسرعت عمل باشد از طرفی دیگر گرجیان که در روز نخست نبرد پایداری و مقاومت غرور آفرینی از خود نشان داده بودند بسیار خوشحال بودند و به خنده ومزاح می پراختند به هم روحیه می دادند و شجاعت ودلیریشان را تحسین می کردند روز بعد و با طلوع آفتاب بار دیگر سربازان دشمن با رعایت احتیاط کامل هجوم را تکرار کردند گرجیان که اکثرا هم از داشتن تفنگ محروم بودند و تنها تعداد کمی از آنها دارای اسلحه گرم بودند و اغلب آنها نیز پیرمردان بودند شمشیر کشیده و نبرد با سربازانی که به سنگرهای آنها رسیده بودند پرداختند جنگ سختی در گرفت کسی نمی داند در آن نبرد یک دهقان گرجی در برابر چه تعداد از سربازان مجهز و کار دیده کریم خان می جنگیدند در قسمت جنوبی هم وضع به همین منوال بود گرجیان که چاره ای جز جنگ نداشتند به سختی می جنگیدند و با تعداد اندک خود مقاومت جانانه ای به خرج دادند تاشامگاه جنگ سختی بین آنها در جریان بود کریم خان که نمی خواست از تصرف سیخه صرف نظر کند مشاهده کرد که لشگریانش دچار هول و هراس شده اند پس سران و رهبران نظامی را فرا خواند و دستور عقب نشینی را به آنها داد گرجیان با دادن تعدادی تلفات در آن روز به سختی مقاومت کردند گزارشات رسیده به کریم خان نشان می داد که در جگ آن روز تعداد قابل ملا حظه ای از لشگریان کشته ویا مجروح گشته اند در آن شب هر دو طرف در گیر به شدت مراقب اوضاع بودند تا مبادا مورد شبیخون طرف مقابل قرار بگیرند و بلاخره آفتاب آن روز تلخ و سرنوشت ساز دمید و کریم خان که نقشه وحدود مسولیت و وظایف و جای هر یک از امرای خویش را مشخص کرده بود فرمان حمله را صادرکرد و نبردی به تمام معنا نا برابر که در آن چند صد تن گرجی به خاطر تن ندادن به ذلت در برابرسیلی از سربازان دشمن مردانه می جنگیدند. آیا کسی قادر به توصیف آن نبرد بوده و هست در آن جنگ جنون آسا ظاهرا تلفات دشمن به حدی بود که به ناچار تمام امرای بزرگ و سران سپاه کریم خان نیز به سیخه هجوم آوردند جنگ سختی ادامه داشت گرجیان که چند روزی بود که در اثر تنگی آذوقه سخت در مضیقه بودند باآنکه گروهی اندک بودند از سربازان انبوه دشمن بیمی در دل راه ندادند آنها چنان متهورانه می جنگیدند که خون را در عروق یکدیگر به جوش می آوردند و خود را برای هر نوع فداکاری آماده می کردند و در زد وخورد که میان آنها مدتها به طول کشید به قلعه مستحکم وشجاعتی که داشتند بسیاری از سربازان کریم خان را نابود کردند چندین میدان جنگ به وجود آمده بود وگرجیان که از شیوهای چریکی (پارتیزانی )در جنگ استفاده می کردند بدین ترتیب هر قسمت از گذرگاههای شمالی وجنوبی به مرکز مقاومت ونبرد خونین تبدیل شده بود ولی بالاخره در هنگام عصر لشکریان کریم خان با همه توان خود به سیخه حمله بردند وگرجیان باآنکه رشادت بسیاری از خود نشان دادند اما کثرت لشکریان دشمن و تجهیزات جنگی آنها سرانجام پایداری گرجیان را در هم شکست و با وجود مقاومت شدید گرجیان دیواهای سنگی ویران شد و سپاهیان به درون سیخه وارد شدند عده بسیاری از جنگجویان گرجی کشته شدند اما در سیخه جنگ وگریز همچنان ادامه داشت و باقیمانده جنگجویان زنان وکودکان را به سمت گردنه شمال غربی که دارای مخفیگاه ها و راههای صعب العبوری برای گریز از چنگ سربازان بود هدایت می کردند وخود را هماهنگی وتمرکز مجدد به بالای گردنه شمال غربی می رساندند انها توانستند با جنگ وگریز ودادن تعدادی کشته بالاخره خود وزنان وکودکان خود را از معرکه نجات دهند با از جان گذشتگی بی مانندی به نبرد ادامه می دادند اما سربازان انبوه دشمن به شدت هجوم می آوردند وآنها رابه جایی راندند که پرتگاههای بسیار یکی پس از دیگری وجودداشت هجوم وحشیانه دشمن چنان عرصه را بر گرجیان تنگ کرد که مردان گرجی بسیاری از زنان ودختران خود را از کوه به پایین پرتاب کردند تا به چنگ سربازان کریم خان نیفتند حتی تعدادی از زنان ودختران گرجی نیز و در واقع تایید راهی که پدران و برادران خود رفته بودند را به شیوه خاص پرتاب کردن خود را در صخره ها یافتند وبدین ترتیب گرجیان پاک باخته که هستی شان به آتش کشیده شده بود و زن وفرزندانشان نابود شده بودند جنگ شدیدی د ر آخرین لحظات سقوط سیخه آغاز کردند و گروه بی شماری از سپاهیان خان زند را نابود کردند واندکی بعد همگی در حال پیکار جان باختند و سرانجام در حالی که سیخه درخون گرجیان غلتیده بود سقوط کرد و بدینسان در پایان این نبرد سپاهیان کریم خان با وجود تلفات فراوان پیروز شدند و گروه بی شماری از گرجیان را به خاک و خون کشیدند و جوی های خون از هر طرف روان شد تعدادی از گرجیان که اغلب سالخوردگان و زنان و کودکان بودند و بعد از هجوم همه جانبه سربازان کریم خان نتوانسته بودند خود را از معرکه نجات دهند همچنین تعدادی از جنگجویان گرجی که زخمی شده بودند به اسارت سربازان در آمدند در آن شب جنگ سیخه به پایان رسید سیخه مستور از کشته ها وخون شده بود سیخه از رنگ سبز رنگ قدرت زندگی به در آمده بود و رنگ خون رنگ قدرت نوع بشر را به خود گرفته بود در آن شب شوم و مخوف چه بر سر گرجیان بی پناه گذشت!!؟ با وجود این که کریم خان زند( وکیل الرعایا ) یکی از معروفترین و محبوبترین پادشاهان ایرانی است اما گرجیا ن از وی به نیکی یاد نمی کنند.../؟

۰۷ اسفند ۱۳۸۵

نبرد تسیخه- قسمت دوم

کریم خان قبل از حرکت به سمت فریدون شهر دستور داده بود که هر کسی را که مقاومت کرد چه مرد باشد چه زن از دم تیغ بگذرانند هنگامی که لشکر کریم خان به نزدیک فریدون شهر رسیدند بلافاصله فرمان حمله صادر شد وقتی که لشکریان متوجه شدند که شهر خالی از سکنه است شروع به غارت خانه ها واموال گرجیان کردند و بعد چون دیگر چیزی برای چپاول نیافتند خانه ها ومزارع وباغ ها را آتش زدند و فریدون شهر را تبدیل به تلی از خاکستر کردند کریم خان که متوجه شد که گرجیان در کوه سیخه موضع گرفته اند دستورعزیمت به سمت سیخه را صادر کرد لشکریان در مسیر رفتن به سمت کوه سیخه نیز مزارع و زمین های زراعی را آتش زدند کریم خان دستور داد که سربازان در اطراف سیخه اردو بزنند تا با فراغ بال به تعیین مکان وزمان مناسب برای حمله بپردازند از طرفی گرجیان که شاهد سوختن و ویران شدن خانه و کاشانه خود بودند و می دیدند که چگونه باغ ها و مزارعشان به یک باره جولانگاه سربازان کریم خان گردیده و از مزارعشان که آن ها را با خون دل آباد کرده بودند چیزی جز آه و افسوس باقی نمانده است هم پیمان شدند که تا پای جان در مقابل کریم خان بایستند و یک گام هم به عقب برندارند کریم خان به گرجیان پیغام داد که دست از مقاومت بردارند و تسلیم شوند و گرنه تا آخرین نفر کشته خواهند شد اما تهدیدهای او هیچ تا ثیری در مدافعان نداشت و اعلام کردند که حاضر به هیچ گونه سازشی نیستند گرجیان به اتفاق می گفتند که ما زنده یا مرده پیروز جنگیم ما هرگز تن به ذلت نمی دهیم و حاضر نمی شویم حتی یک مثقال از حاصل دسترنج خودمان را به زور به دیگران بدهیم ودر این راه جان خود را در کف دست نهاده ایم و آماده هرگونه جان فشانی هستیم آن ها می گفتند ما گرجی هستیم و تسلیم ناپذیری در مقابل ظلم در خون ماست در همه جای قفقاز ما را به دلاوری و شجاعت می شناسند حال چرا باید خود را خوار و ذلیل کنیم هر اتفاقی می خواهد بیفتد ما آماده جنگیم حتی به قیمت کشته شدن خود و عزیزانمان کریم خان که جواب گرجیان را شنید تصمیم به محاصره سیخه گرفت چند ساعت بعد کریم خان سرداران خود را فراخواند تا با آنان درباره چگونگی حمله مشورت کند در هنگام عصر و موقعی که کریم خان و سران نظامی اش از چادر خارج شده بودند ودر پایین کوه در مکانی به نام بالا دست نشسته بودند تا بتوانند بهترین راه رسیدن به ‍ سیخه را پیدا کنند کریم خان که مغرورانه در حال پک زدن بر قلیانش بود تیری به آتشدان قلیان اصابت کردوآتشدان به هوابرخاست وچون شکی کریم خان را از اندیشه بیرون آورد و او را از قله غرور فرو انداخت . تیری که بی شک سرنوشت قومی را ونسلهای بعدی را بی گمان رقم زد این تیر توسط شخصی ملقب به سیبیلو از طایفه توازیانی (توازهی) که همراه چندین تن از گرجیان د یگر به نزدیکی های اردوی کریم خان برای کسب اطلاعات آمده بودند شلیک شد او که از دلیران ونام آوران گرجی درآن جنگ بوده وهنگامی که به همراه چندگرجی دلیر دیگر اردوی دشمن را تحت نظر داشتند ناگهان متوجه می شوندکریم خان به همراه تعدادی از سران نظامی اش در بیرون چادر دور هم نشسته ومشغول گفتگو وکشیدن قلیان است آنها چنان سرمست ومغرور به نظرمی رسیدندکه گویی بر گرجیان فایق گردیده اند و پیشاپیش خود رافاتح این نبرد میدانستند. سیبیلو ودیگر گرجیان که شاهد آن صحنه بودند به شدت خشمگین می گردند زیرا می دیدند دشمن بعد ازویرانی سوپلی اکنون سرمست وخندان به گفت وشنود وخنده وشوخی مشغول اند پس سیبیلو تفنگش رابه طرف قلیان نشانه می رود وبه دیگرگرجیان می گویدسرقلیان راتماشاکنیدناگهان سرقلیان (آتشدان) به هوا برخاست وآتش درهواپخش می شودواردوی کریم خان به هم می ریزدوبه گمان اینکه گرجیان به آنهاحمله کرده اندسریعا حالت دفاعی می گیرندوسیبیلو ودیگرگرجیان قهقهه کنان به آنها می خندند ازطرف دیگرهم گرجیان که درسیخه موضع گرفته بودندبه گمان اینکه جنگ آغازگشته به تکاپومی افتندوعده ای خود رابه گردنه شرقی میرساننداما می بینندسیبیلو ودیگران خنده کنان خودرا ازشکاف صخره هابه بالامیرسانندآنهاتوسط دیگران مورد سؤال واقع می شوند که چه اتفاقی افتاده وصدای شلیک گلوله ازتفنگ چه کسی بوده است گرجیان همراه سیبیلو واقعه راتعریف می کنندو وقتی همه از عمل سیبیلوآگاه می شوند تعدادی ازاومی پرسندچراکریم خان راهدف قرارندادی اگراوکشته می شدنظم در اردوی دشمن ازبین می رفت ومابرآنهاپیروزمی شدیم اما اودرجواب می گویداین کار ما که مردانه از دادن خراج خودداری کردیم چگونه ممکن است به نامردی حتی دشمن خود رابکشیم این عمل برای گرجیان ننگ آورتر از دادن خراج است وبعددرادامه می گویددیدم که کریم خان و فرماندهانش چگونه متکبرانه دور هم نشسته اندومشغول بزم وشادی اند گویا ما را مردمی ترسو وبزدل پیش خود می پندارند که به کوهها پناهنده شده ایم وخانه هاوکشتزارهای خودرابرای آنها رها کرده ایم و فردا دست بسته وگریان از سیخه فرود می آییم وبه پای آنها می افتیم این بود که یک لحظه احساس کردم که خون چنان در رگهایم به جوش آمده که هر لحظه امکان دارد بیرون بزند این بود که به او فهماندم که مغرور نشو وبدان که به جنگ شیران آمده ای وماتو را دعوت به نبرد می کنیم این سخنان سیبیلو مورد تحسین مردان گرجی قرار گرفت و همگی به او گفتند که با این اوصاف هر یک از ما هم که به جای تو بودیم همین کار را انجام می دادیم این عمل سیبیلو گرچه باعث آغاز نبرد و در نتیجه کشته شدن بسیاری از گرجیان شد اما در محتوای خود نمودار خصیصه مقاومت و تسلیم ناپذیری وپایداری وعقب ننشستن درمقابل زور وستم حتی درسخت ترین شرایط دربرابر هر متجاوز قوی پنجه وتجلی شجاعت بی باکی وتعصب وجانبازی گرجیان وبیانگر این مطلب است که مرگ با عزت بهتر از رندگی ذلت بار است پس خود را باید برای نبرد آماده کنیم از طرفی دیگر کریم خان ازاین عمل گرجیان به شدت خشمگین شدودریافت که گمانی که راجع به تسلیم شدن گرجیان در سر داشت خیالی بیش نبوده و جز به جنگ به هیچ چیزدیگر نباید بیندیشد درآن شب کریم خان فرماندهان خود رابه حضورپذیرفت ودرباره چگونگی غلبه بر گرجیان باآنها به گفتگو نشست آنها تصمیم گرفتند تاسحرگاهان ازچهارطرف سیخه رامحاصره کنند وهر کدام فرماندهی قسمتی ازنقاط حساس رابر عهده بگیرند و بالاخره آفتاب آن روز پاییزی دمید و گرجیانی که درسنگرها شب رابه صبح رسانده بودند بیدارشدندوخود را برای نبردآماده کردند نبردی که اگر گرجیان به سیخه پناه نیاورده بودند همان روزنخست ورود لشکر کریم خان به پایان می رسید ولی فکر پناه گرفتن درسیخه ونبرد درآنجا باعث شد تا هم نبرد چندروزعقب افتاده و گرجیان هم بهتر ازخود دفاع کنند

۰۶ اسفند ۱۳۸۵

غروب همیشگی

روزهایی رو که من با سرویس برمی گردم خونه فکر کنم مجبورین این نوع عکسها رو ببینین!!!مگه اینکه مسیر سرویس عوض بشه؟؟

۰۵ اسفند ۱۳۸۵

رفت و برگشت به ونک

این شعر رو خیلی دوست دارم چند وقتی بود که سری بهش نزده بودم، تقدیم می کنم به تمام دوستای خوبم


دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گل های باغ می آورد
و گیسوان بلندش را
-به بادها می داد
و دستهای سپیدش را
به آب می بخشید


دلم برای کسی تنگ است
که آن دو نرگس جادو را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند


دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را
-نثار من می کرد


دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
-در همه حال
همیشه در همه جا
-آه با که بتوان گفت
که بود با من و
-پیوسته نیز بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی...
-دگر کافی ست



ترافیک امروز تهران امروز خیلی کلافه ام کرد. مثل هر روز شنبه صبح ها زودتر ار خونه زدم بیرون. برای رفتن به محل کارم، ونک مجبورم از اتوبان همت و از جنت آباد سوار تاکسی بشم. اولن که نمیدونم چرا این جنت آبادی ها اینقدر هول هستن!!!! تا وسطهای اتوبان رو گرفته بودن. من هم چون شهروند قانون مندی هستم دوست ندارم که باعث ترافیک بیشتر بشم همیشه میرم جایی می ایستم که از لحاظ قانونی و شهروندی مشکلی برای توقف ماشین پیش نیاید (بماند که بقیه اصلا متوجه این کار من نیمیشن :دی) بعد از کلی انتظار و ونک ونک گفتن به ماشینهای عبوری از دور متوجه یه ماشین شدم که داشت به سمت ماهایی که دور از جمعیت ایستاده بودیم میامد با لب خوانی کلمات راننده متوجه شدم که گفت ونک چنان خودم را مثل قرقی به در ماشین رسوندم....خودم هم توی اون موقعیت از خوم خنده ام گرفته بود. ساعت هفت و ده دقیقه سوار ماشین شدم. مسیر ده دقیقه ای روز پنج شنبه ها (با توجه به کم بودن ترافیک) رو امروز یک ساعت و چهل و پنج دقیقه طی کردیم!!!!؟ چنان با عصبانیت به شرکت رسیدم که اگه اون لحظه کسی به بال و پرم می پیچید خین و خین ریزی حتمی بود.
من نمی دونم این همه آدم اول صبح روز شنبه کجا داشتن می رفتن؟؟؟ بد بیاری بعدی هم موقع برگشتن به خونه بود. امروز به خاطر سردردی که تمام روز داشتم مثلا اومدم زرنگی کنم با معلم زبان چینی صحبت کردم و گفتم امروز زودتر از کلاس میرم. می خواستم حداقل امروز رو با سرویس شرکت به خونه برگردم. بدو بدو از شرکت رفتم بیرون، دیدم به! همکاران گرامی همگی منتظر سرویس میزهای گردی دسته دسته ایجاد کردن و به مباحثه و مصاحبه با همدیگر مشغولن. آخرش هم مجبور شدم خودم با اتوبوس های مدرن پولی به خونه برگردم. این همه داستان گفتم که به این نکته اشاره کنم که: پیرو نوشته امروز تاواریش،
محل کار شیر خفته همه اش ده تا پانزده دقیقه پیاده روی از خونه مون فاصله داره. همین فاصله رو هم آقا حاضر نیست پیاده بره و اگه همکاراش نیان با ماشین ببرنش، خودش رو تو زحمت میندازه و با آژانس به شرکت میره!!!؟

۰۴ اسفند ۱۳۸۵

نبرد تسیخه- قسمت اول

مطالبی را که در این قسمت و دیگر قسمتهای بعدی خواهید خواند برگرفته از کتاب جایگاه گرجیها در تاریخ و فرهنگ تمدن ایران نوشته سعید ملیانی (دبیر تاریخ) و کتاب گرجیهای ایران نوشته ملک محمد رحیمی (دبیر آموزش و پرورش فریدونشهر) میباشد.
برای گرجیان ایران خصوصا گرجیان منطقه فریدونشهر کوه سیخه (در پست قبلی به ان اشاره شده است، همچنین می توانید محل جغرافیایی آن را در عکس بیابید) از جایگاه والایی برخوردار اما این ارزش بابت زیبایی استحکام وحتی بلندی آن نیست سیخه مظهر مقاومت قوم گرجی است نماد اراده وجبر ستیزی وسمبل غرور قومی آنان است سیخه یادآور یکی از درد آورترین ودلخراش ترین در عین حال دلاورانة ترین صفحه تاریخ گرجیان است جسم سیخه به خودی خود ارزشی ندارد بلکه این روح سیخه است که در تار و پود همه گرجیان تنیده شده است سیخه یک مکان ساده نیست محل جنگی است که روزگار بر آن ها تحمیل کرد وآن ها نیز با آغوش باز از آن استقبال کردند متاسفانه از تاریخ دقیق وقوع این جنگ ونحوه چگونگی آن اطلاعات چندانی در دست نیست مکان این جنگ در کوه سیخه بین فریدونشهر و روستای چغیورت قرار دارد این کوه که نسبتا مرتفع است به علت صعب العبور بودن اکثر قسمتهای آن مانند قلعه ای طبیعی و محکم می باشد واز موقعیت نظامی وی‍‍‍‍‍‍ژه ای برخوردار است در قله کوه دشتی در نهایت سرسبزی و زیبایی با دو چشمه آب شیرین همیشگی وجود دارد در نقاطِی از کوه که به نسبت به مکانهای دیگر از استحکام کمتری برخوردار است دیوارهای سنگی بنا شده که ارتفاع آنها در بعضی نقاط به بیش از دو متر می رسد پهنای این دیوارها نیز ازیک متر تا سه متر در نوسان است طول این این دیوارها در سرتاسر کوه در حدود 600 متر می باشد این دیوارهای عظیم سنگی بیشتر در قسمتهای شمال و غرب این کوه بنا شده است وهمچنین درپایین این دیوارها سنگرهایی ساخته شده است . حماسه سیخه را از مجموعه گفتار خاطرات وحکایتهای پیر مردان گرجی نقل می کنیم آنچه از محتوای تاریخ بر می آید اینست که وضع سیاسی اجتماعی واقتصادی ایران در دوران شکل گیری وتثبیت کریم خان زند بسیار آشفته بوده است بعداز قتل نادر اختلاف بین سران لشکری و کشوری شدت گرفت حکومت مرکزی می توان گفت اصلا وجود نداشت وهمین امر موجب شده بود که در هر گوشه ای از سر زمین پهناور ایران را قصر پادشاهی و تاخت وتاز خود قرار دهند انها برای توسعه قلمرو خود دایما با یکدیگر در حال نزاع بودند وبرای تامین هزینهای سرسام آور جنگی خود بابستن انواع مالیات وخراجهای گوناگون مردم را از هستی ساقط می کردند ودر حقیقت بار جنگها از نظر اقتصادی بر دوش مردم سر راه و مردم حوزه جنگها بود در واقع شیره جان مردم را می مکیدند منابع تولیدی به جای اینکه صرف آبادانی و رفاه جامعه و ایجاد وحدت و یکپارچگی شود زیر چرخهای ماشین جنگی نابود می شد و نیروهای انسانی در جنگهای داخلی نابود می شدند شهرها و روستاها ویران میشدند ومردم تنگدست و طبقات پایین اجتماع که همواره در سختی و انقلابات بیشتر تحت فشار قرار دارند سیاه روزتر وبیچاره تر می شدند شیرازه کشاورزی واقتصاد از هم گسسته بود ودر نتیجه شیرازه مجموعه مملکت به سرعت میرفت که از هم پاشیده شود در چنین اوضاع و احوال یکی از سرداران سپاه نادر به نام کریم خان زند توانست بر دیگررقیبان بالاخص بر رقیب قدرتمند خود محمد حسن خان ریس ایل قاجار چیره گردد وحکومت را در دست بگیرد جنگ با علیمردان خان بختیاری به سال 1750 کریم خان را به منطقه فریدن کشانددر جنگی که بین آن دو درگرفت بسیاری از سربازان علیمردان خان کشته شدند وسپاهش در هم شکست واین جنگ با پیروزی کریم خان به پایان رسید بعدازاین پیروزی کریم خان برآن شد تا از اقوام و روستاهای منطقه فریدن مالیات مطالبه کند تا مخارج کشور خود را تامین کند گفته می شود سوپلی در آن زمان مرکز تجمع گرجیان بود وبا پشتکار وتلاش گرجیان تبدیل به یکی از روستاهای نسبتا بزرگ چه از نظر جمعیت وچه از نظر وسعت زمینهای کشاورزی در منطقه فریدن شده بود بنابراین کریم خان تعدادی از سران نظامی خود را برای گرفتن مالیات وخراج نزد گرجیان آخوره فرستاد انها مالیات ووجوه گزافی از گرجیان طلبیدند گرجیان که رشادت ودلاوریهای فراوانی در سپاه نادر شاه در جنگ با افغانها و فتح هندوستان از خود نشان داده بودند به پاس دلاوریهایشان نادر شاه مالیات فریدونشهر را به آنها بخشیده بود واز پرداخت مالیات معاف بودند از دادن خراج خوداری کردند وآنها را دست خالی باز گرداندند واین درحالی بود که گرجیان تازه محصولات کشاورزی رااز زمینهای زراعی خود برداشت کرده بودند گرجیان به فرستادگان کریم خان جواب دندان شکنی دادند آنها گفتند ما با رنجهای شبانه روزی وتحمل سختیهای بسیار این زمینها را آباد کردیم ومایحتاج زندگی خود را بامشقت فراوان تامین می کنیم ما گرجی هستیم وحاضر نخواهیم شد دسترنج خود را به زور در اختیار هیچ شاهی یا خانی بگزاریم حتی اگر به قیمت جانمان هم تمام شود بر گردید وپیغام ما را به کریم خان برسانید کریم خان باشنیدن سخنان آنان از این جسارت گرجیان سخت برآشفت ودستور داد هزاران سوار وسرباز مسلح برای سرکوبی و مجازات گرجیان آماده شوند و با بسیج 10 هزارنفراز نیروهای خود به سمت آخوره (سوپلی و یا همان فریدونشهر امروزی) به راه افتاد از سوی دیگر گرجیان دریافتند که رفتار تحقیر آمیز خود نسبت به کریم خان بی پاسخ نخواهند ماند وبی شک دیر یا زود باید در انتظار جنگ سختی باشند. بدین ترتیب گرجیان به محض دریافت خبر حرکت کریم خان و انبوهی لشکریانش به سوی سوپلی و نبرد باآنها شروع به چاره اندیشی وچگونگی مقابله با لشکر کریم خان کردند گرجیان در ابتدا برای مقابله با آنها تصمیم داشتند که راهها را از هر طرف بر آنها ببندند وبه صورت پراکنده ودستجات متفرق و از مکانهای مختلف مبادرت به جنگ کنند وبا حملات و شبیخونهای غافلگیرانه سپاهیان دشمن را در هم شکنند اما در یافتند که تعدادمردان وجنگخویان آنها وتجهیزات نظامیشان در قبال انبوه سپاهیان مجهز وکار آزموده کریم خان هیچ است وبنابراین قادر نیستند رودر رو با دشمن سنگین و قوی پنجه به مقابله بپردازند پس چاره ای دیگر اندیشیدند گرجیان که به خاطر علاقه فراوان آنها به شکار و همچنین تهیه آذوقه برای دامها اکثر اوقات خود را در کوهستان به سر می بردند وبا محیط فریدونشهر و موقعیت کوهها و گذرگاهها آشنایی کامل داشتند تصمیم گرفتند تا با توجه به تعداد اندک جنگجویان خود ودفاع بهتر از زنان و کودکان وحفظ مال واحشام خود به کوهی که مانند قلعه مستحکم از لحاظ نظامی همانند دژی با حصارهای طبیعی از کوههای بلند و صعب العبور بود وتا فریدونشهر چندان فاصله ای نداشت و آن را تسیخه یعنی قلعه(زندان) می نامیدند استقراریابند سیخه که با فریدونشهر شش کیلومتر فاصله داشت علاوه بر دارا بودن حصار طبیعی از کوههای بلند در قله کوه دشتی وسیع با چند چشمه آب نیز وجود داشت بنابراین دست به کار شدند وهمگی زنان وکودکان وذخیره غذایی خود را بر داشتند و به سمت سیخه به راه افتادند آ ن ها احشام دام های خود را نیز به سیخه کوچاندند گرجیان که که با محیط سیخه کاملا آشنا بودند و گذرگاه ها ی سیخه را کاملا می شناختند تصمیم گرفتند تا در گذرگاه ها ی بالای کوه دیوار های به ارتفاع سه تا چهار متر بنا کنند هم چنین سنگر هایی در بالای دیوار ها به منظور ناکام گذاردن دشمن برای رسیدن به پای دیوارها ساختند سیخه به چند منطقه دفاعی تقسیم شده بود ودر نقاط مرتفع عده ای دیده بان قرار گرفته بودند تا نزدیک شدن لشکریان کریم خان را به مدافعان سیخه اطلاع بدهند به هر ترتیب گرجیان لحظه به لحظه خود را برای یک جنگ تمام عیار آماده می کردند و دیده بانان در انتظار ورود لشکریان کریم خان بودند تا اینکه بعد از گذشت چند روز در حالی که گرجیان خانه های خود را رها کرده بودند وشب ها و روزها بدون هیچ سرپناهی در سیخه می گذرانند تا اینکه دیده بانان خبر رویت لشکریان کریم خان را به اطلاع دیگران رساندند....//?

بنا به توصیه یسنا-بابا جهت اطلاع بیشتر به لینکهای پایین جهت دریافت اطلاعات کاملتر یه سری بزنید


گرجیها در ایران

گرجیها

۰۱ اسفند ۱۳۸۵

آنای دورن من

نمی دونم چرا همیشه وقتی که از یه مسئله ای ناراحت میشم و با خودم تصمیم میگیرم که اینو دیگه تو خودم نمیریزم و مسئله رو با مسبب و یا با دوستم و یا خواهرم و یا با کسی که اون لحظه فکر می کنم می تونه بهم کمک کنه در میون بگذارم، به دیواری از نشانه سکوت برمی خورم. یا دوستم بدتر از خودم بوده، یا خواهرم اونقدر شاد و خوشحال بوده اون لحظه که دلم نیومده نگرانش کنم و یا اون دوست دیگر هم چنان از دسترسم خارجه که... باز همون آش و همون کاسه. من میمانم و درونم که انگاری حالا حالاها جای خالی برای ناراحتی های من داره...../؟
فکر کنم آنا کارنینا رو خونده باشین. البته اگه حافظه ام یاری بده در فصل آخر آنای مستاصل و درمانده برای کمک و درخواست مشاوره به خونه برادرش میره. با مشاهده اوضاع و احوال اونجا از گفتن حرفهاش پشیمون میشه و بدون نشان دادن ناراحتی و درماندگی خود از اونجا میره به سمت ایستگاه قطار (اگه اشتباه نکنم)!!/؟

نگران نباشین خونه ما از ایستگاه قطار خیلی دوره. ////؟

۳۰ بهمن ۱۳۸۵

کوچانیدن-قسمت دوم

همانطور که می دانید شاه عباس پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل کرد. او همراه خود گرجی هایی را که در زمان شاه طهماسب به ایران کوچانیده شده بودند را نیز به اصفهان آورد.
مسئولیت این گرجی ها حفظ امنیت قزوین در برابر حمله های ناگهانی و آشوب های احتمالی بوده است. آنها این مسئولیت را بدلیل نداشتن رابطه با مردم محلی بخوبی انجام می دادند چرا که برای آنها تخت و تاج شاهنشاهی و مقام های درباری مهم نبود.
شاه عباس گرجی های ساکن قزوین و گرجی ها کوچانیده شده توسط وی را در اصفهان و اطراف آن ساکن نمود. عده ای از این گرجی ها در این زمان برای گریز از شرایط بد اجتماعی به دین اسلام گرویدند. ولی بودند عده ای دیگر که آشکارا با اقدامات شاه و اطرافیان وی در جهت مسلمان نمودن آنها و از بین بردن زبان گرجی مبارزه می کردند.
در منابع تاریخی گرجی آمده است که هدف شاه عباس از کوچانیدن گرجی ها، که عمدتا از شرق گرجستان بود، از بین بردن جمعیت گرجی در آن منطقه و ساکن نمودن ترکمن ها و قزلباش ها در گرجستان و استفاده گرجی ها در توسعه کشاورزی و تولید ابریشم ایران بوده است. همچنین بر مسلمان نمودن گرجی ها اصرار فروانی داشته است. این مسئله برای گرجی ها بسیار دردناک است و اگر امروزه هم پای سخنان گرجی ها بنشینی چنان با سوز و گداز از این مسئله یاد می کنند که اگر اشکهایت سرازیر نشوند بسیار "مرد هنرمندی" هستی! این را از جهت تمسخر نمیگم. دین مسیحیت دلیل یکپارچگی و یکدستگی گرجی ها در طول قرنهای متمادی بوده است.
جایی خواندم که شاه عباس قوانین سختی برای گرجی های ساکن در ایران تدوین کرده بود. بر اساس این قانون به هر اسیر "وامی" سه ساله داده می شد تا کشاورزی و یا صنعتی دیگر را در آن منطقه رونق دهد. اگر پس از پایان این دوره این وام را نمی توانست بازپس دهد یا باید مسلمان میشد و یا تمام دارایی هایش را گرفته و بدون سرپناه آواره اش می کردند! بدین ترتیب برای گریز از این شرایط و زنده ماندن بسیاری از گرجی ها ترجیح دادند تا مسلمان شوند تا بتوانند خود و خانواده خود را از مرگ حتمی نجات بدهند.
دن ژاستو-پراتو می نویسد در تمام مناطق ایران می توان گرجی ها را یافت آنها از اعضای اصلی لشگر ایران می باشند.
شاه عباس از طریق فشار اقتصادی، معنوی-اخلاقی و وعده های شرایط زندگی خوب سعی در مسلمان نمودن آنها می کند، اما طبعا با مقاومت هایی نیز برابر بوده است. پیترو دلا وله در راه اصفهان به شیراز علاوه بر وقایع جالب دیگر می گوید: من در راه شیراز به کودکی گرجی که در جمعی در حال رقص گرجی بود برخورد کردم. او پس از دریافتن هویت من و همراهانم مرا به کناری کشاند و از جیب لباسش تمثالی از حضرت مسیح را به من داد و گفت من نتوانستم گرسنگی و سرما را تحمل کنم و مسلمان شدم پس لیاقت داشتن این را ندارم. از من خواهش کرد تمثال گرفته و در جایی مناسب همراه خود ببرم.
همچنین در مورد به زور مسلمان شدن گرجی ها جهانگرد معروف دن-گارسیا حین بازدید از اصفهان نیز خبر میدهد. وی شاهد شکنجه دختران گرجی برای مسلمان شدن در میدان نقش جهان امروزی بوده است. وی می گوید آنها تا آخرین لحظات حاضر به تغییر دین خود نشدند!؟
در مورد کوچ دوباره گرجی ها از اصفهان به منطقه فریدونشهر روایت ها و داستانهای مختلفی وجود دارد: داستانی می گوید فارس ها گله ی دام گرجی ها را به زور تصاحب می شوند. برای همین دعوایی در می گیرد که در این بین چند نفر فارس کشته می شوند. داستانی دیگر که باعث نزاع و کوچ شده بر این است که یک فارس عاشق دختری گرج می شود و از وی می خواهد برای ازدواج با او مسلمان شود. گرجی ها در جواب پیغام میدهند که تو در صورت عاشق بودن خود مسیحی شو!!!؟
ولی به نظر می رسد بدلیل پیشرفت گرجی ها در دربار صفوی و در اختیار گرفتن منصب های قدرتی کلیدی لشگری و قدرت گرفتن آنها در اصفهان به مذاق درباریان و اطرافیان فارس شاه عباس خوش نیامده و از هر فرصت برای به کنار کشیدن آنها استفاده می کردند. که این باعث نزاع و خون ریزی بزرگ بین فارس ها و گرجیهای ساکن اصفهان شده است. پایان این جنگ دستور شاه عباس بود که گرجی ها را در 200 کیلومتری اصفهان در منطقه فریدن ساکن می کند.
نام فریدونشهر پس از انقلاب برای این منطق برگزیده شد قبل از آن نامی گرجی داشت بنام مرت قوپی martqopi. این "شهر" از دو قسمت مرت قوپی علیا و مرت قوپی سفلا تشکیل می شده که بعنوان مرکز دیگر قریه ها شمرده میشد. همچنین لازم به ذکر است که همراه گرجی ها ارامنه نیز به این منطقه کوچانیده شدند. تعداد 4 قریه ارمنی نشین بود که ارتباط خوبی با گرجی داشته اند. اطراف مرت قوپی حدود 12 قریه گرجی نشین بوده که همگی با فاصله 7-10 کیلومتری از آن می باشند. این قریه ها نیز نام گرجی داشته اند. برخی از نام آنها نیز تاکنون برجای مانده است، مانند سیبک، چغیورت، خونگ، تورلی( بویین) و چندتای دیگر که الان به خاطر نمی آورم که همگی شهری و روستایی معادل در گرجستان دارند!؟ ولی بعد از انقلاب اسمها مدرنیزه شد! همین قریه خونگ تا 10 سال پیش به همین نام خوانده میشد ولی الان "صادقیه" نام دارد!!!!؟ بگذریم.

داشتم می گفتم، هنگام حمله دشمن به این مناطق تمام ساکنین این قریه ها به فریدونشهر جمع شده و براساس طرح هاو برنامه های گروهی و تصمیم گیری شده در برابر دشمن دفاع می کردند. الان هم می توان آثار باقیمانده سنگرهای دفاعی اطراف فریدونشهر را در کوهها و تپه های اطراف آن یافت. چند سال پیش به یکی از این سنگرها حین کوهنوردی رفتیم. جای خیلی زیبایی بود. به تمام منطقه دید داشت. سنگ چین های سنگر هنوز پابرجا بودند! جای عجیبی بود. مدتها نشستم و با خودم زجرها و سختی هایی را که اجدادم برای زنده نگاه داشتن خود و خانواده و هویت گرجی تحمل کرده بودن رو مثل یه فیلم کوتاه با خودم مرور کردم. چه آسون داریم حاصل دسترنج، سختی و مشقتهای اونها را به باد میدیم...!؟
دوباره احساساتی شدم!////؟
همانطور که در نقشه های "امروزی" که از گوگل گرفتم میبینید، فریدونشهر با رشته کوههایی محاصره شده است! ما خودمون بهش میگیم بن بست دنیا! جالبه بدونین که همه کوهها اسم گرجی دارن و هر کدام هم یادآور خاطره ای از گرجستان و یا اتفاقاتی که در آنها افتاده است. به خاطر همین محاصره بودن با کوهها فریدونهشر بهترین مکان برای دفاع در برابر دشمن بوده است.
همچنین در عکس کوهی در غرب فریدونشهر دیده میشه که داستان و تاریخ جالب و غم انگیزی داره. اسم اون کوه تسیخه به معنی زندان می باشد. در فرصتی دیگر تاریخ آنرا خواهم گفت! (منم شدم مثل شهرزاد قصه گو، یه جایی از داستان و تاریخ رو نمی گم تا دوباره به اینجا سر بزنید! :دی)////؟

با گذشت سالها گرجی ها به این منطقه رونق بخشیدند. لازم به ذکر هست که این منطقه بدلیل حمله های اقوام لر خالی از سکنه بود! گرجی ها شروع کردند به کشاورزی، ایجاد شبکه های آبیاری و پرورش دام. و در این بین نیز با ارامنه نیز به ارتباط خود ادامه دادند.
در طی سالها گرجی های این منطقه سختی های بسیاری را تحمل کردند تا هویت، زبان و آداب و رسوم خود را حفظ کنند و به نسل بعد از خود انتقال دهند. امروز اگه به این منطقه سفر کنید در شهر با مردمانی برخورد می کنی که به زحمت به فارسی با شما صحبت خواهند کرد! با اینکه انسانهایی بسیار خونگرم و مهمان دوستی هستند. مادربزرگ ها و پدربزرگ ها به زحمت می تونن فارسی صحبت کنن. تا همین 15-20 سال پیش ازدواج با غیرگرجی کاری خلاف عرف بود و اگر از خانواده ترد نمیشد اتفاقی مهم بود. ولی داریم نمونه هایی که داماد ایرانی را به زور ساکن فریدونشهر کرده اند. البته الان به لطف "دهکده جهانی" دیگه اینجور عقاید کهنه و عقب مونده شمرده میشن ولی اگر نه همین "عقاید کهنه و عقب مونده" من می تونستم ادعا کنم که من هم یک گرجی هستم!!؟

الله وردیخان و یا همان اوندیلادزه

در ابتدا باید بگم که مطالبی را که در اینجا در مورد کوچانیدن می خوانید از گفته های مردم فریدونشهر و کمی منابع تاریخی آورده شده. نه اینکه سندیت تاریخی نداشته باشه، نه، می خواهم بگم که به زبان عامه مردم و داستانهایی که سینه به سینه در میان نسل ها گشته رو اینجا می آورم تا کمی نسبت به خلق و خوی و تصورات تاریخی یک "مرد" گرجی ساکن در ایران آشنا بشوید. کلمه "مرد" در گرجی معادل همان "هیومن" در زبان انگلیسی است.
در مورد فعل کوچانیدن نیز می خواستم بدونین که در این فعل، فعل دیگری "به اسیری بردن" نیز مستتر هست. اینو برای این می گم که اثر این فعل دوم خیلی در ذهن گرجی های ساکن ایران و گرجستان برجسته است.

و اما اوندیلادزه و یا همان الله وردیخان کیست؟
در منابع تاریخی آمده که الله وردیخان در کودکی به اسارت آورده شده و دلیل لیاقت و صداقت به سرعت مدارج ترقی را پیموده و به بالاترین منصب ان زمان یعنی اولین سپهسالار شاه عباس می رسد. الله وردیخان و دیگر اسیران گرجی را دربار صفوی برای لشگر "غلامان" تربیت می کرد. چرا که گرجیها در جنگجویی سرآمد بقیه اقوام آن زمان بودند.
همانطور که می دانید نام دیگر سی و سه پل الله وردیخان است چرا که وی سازنده این پل شناخته می شود. تعداد حروف زبان گرجی سی و سه می باشد. در میان گرجیان حکایت است که وی به یاد حروف زبان مادریش برای آن سی و سه دهانه تعبیه کرده است. (با اینحال در جایی شنیدم که ساختن پل در طول عمر وی به پایان نرسیده است.)
بدین ترتیب می توان دریافت که الله وردیخان دارای توانایی های زیادی جهت حمایت گرجی های کوچانیده شده به ایران داشته است. دلیل جستجوی گرجی های ساکن شده در شمال شرقی ایرن برای یافتن خانواده اوندیلادزه را نیز می توان در این دانست که آنها احتمالا انتظار کمک و حمایت الله وردیخان و خانواده وی در برابر دستورات شاه عباس و جانشین وی می دانستند تا جایی مناسبتر برای سکونت خود برگزینند.
فرزند الله وردیخان امامقلی خان حاکم تمامی فارس بود که علاوه بر انجام خدمات عمرانی زیاد به بیش از یک قرن حضور و اشغال پرتغالیها در ایران خاتمه داد و آنها را از خلیج "همیشه" فارس بیرون کرد.!///؟

۲۹ بهمن ۱۳۸۵

باز هم ذوق عکاسی من!!؟

این عکس ها رو امروز که داشتم با سرویس به خونه برمیگشتم گرفتم.چندتاش از توی ماشین در حین حرکته!!!!؟ بقیه هم زمانی که پیاده روی کردم..../؟

۲۸ بهمن ۱۳۸۵

ხეში წყალი ჩადგაო

თებერვალი დადგაო ხეში წყალი ჩადგაო



از دیروز تا همین صبح تهران بارون می آمد. هوای آلوده تهران کمی پاک شد. گرچه با شروع هفته دو باره همه چی بر می گرده به جای اولش. ولی امروز یه چیزی تغییر کرده بود، یه چیزی که با وجود همه ی تکرار زندگی روزمره تو رو به وجد می آورد. هیچ دقت کردی؟؟؟؟ نه، می دونستم. یه بار دیگه نگاه کن به اطرافت. میبینی رنگ تنه درختا تغییر کرده. شاخه های خشک رنگ عوض کردن. خوب دقت کن، رنگ تنه درخت چنار هم سبز شده.... این یعنی بیدار شدن دوباره طبیعت. یعنی آغاز دوباره زندگی
ما گرجیها یه مثل داریم که معنی اون تقریبا اینه: ماه فوریه آمد و آب در درخت نشست....؟

۲۷ بهمن ۱۳۸۵

کوچانیدن-قسمت اول

کوچانیدن جمعی گرجی ها به ایران در قرن هفده میلادی صورت گرفت. در سالهای 1614 تا 1617 بیش از سیصد هزار گرجی و در این بین حدود سه هزار خانوار را در جهت امور کشاورزی و توسعه صنعت ابریشم در منطقه گیلان و مازندران امروزی ساکن کرد. بقیه را نیز بصورت گروههای کوچکتر و در دیگر مناطق ایرن فرستاد.

ولی بیشترین جمعیت در مناطقی از اصفهان و جلفای ایران ساکن شدند. امروزه در مناطقی از جلفا می توان سنگ های قبر را که به زبان گرجی روی آنها حک شده پیدا کرد.
آثار حضور گرجی ها را نیز می توان ا تبریز تا شیراز، در شمال شرقی (عباس آباد) تا روستایی بنام گرجی در غرب ایران 36 کیلومتری جنوب شرقی ملایر یافت.
حضور گرجی ها را در خراسان، در شهری تاریخی بنام عباس آباد (میان شاهرود و سبزوار) جهانگرد انگلیسی بنام فارز در سال 1822 حین بازدید از این مناطق تایید می کند. غیر از مناطق شمالی ایران، حضور گرجی در دیگر مناطق هدفی جز مقابله با حمله های گاه و بیگاه اقوام ترکمن، لر و بختیاری و قشقایی نداشت.
در سال 1878 در مورد وجود گرجی ها در عباس آباد جهانگرد "باست" گزارش میدهد. وی در مورد 70 خانواده باقیمانده گرجی می گوید. آنها حق صحبت کردن به زبان گرجی را نداشتند بنابراین حق دعا کردن و به جا آوردن مناسک مذهبی خود بصورت اشکارا را نیز نداشتند. آنها به زور مسلمان شده بودند. مسئولیت انها بنا به دستور شاه عباس دفاع در برابر حمله های ترکمن بوده است.
در ابتدا شاه عباس حدود 600-700 خانوار را به آن منطقه ارسال می کند ولی شرایط آب و هوایی بد و غیر معمول برای گرجی ها تعداد آنها را تقلیل یافته و در سال 1924 که شرق شناس معروف مینورسک از آن منطقه دیدن کرد نتوانست حتی با یک نفر گرجی زبان برخورد کند. یعنی در حدود 56 سال پس از حضور باست نسلی گرجی در آن منطقه یا نمانده یا از انجا کوچ کرده اند.
گرجیان ساکن در این منطقه با بدترین شرایط اب و هوایی روبرو بوده اند. طبق اطلاعات سینه به سینه نقل شده در میان گرجی های فریدونشهر(در مورد این گرجی ها نیز به تفصیل خواهم گفت) آنجا دو منطقه "تون و تبور" وجود داشته که شرایط اقلیمی طاقت فرسایی داشته. بیماری که در آنجا شیوع داشته (پیدایش عفونت در لب پایینی دهان که پس از مدت کوتاهی باعث مرگ انسان می شد) باعث بوجود آمدن نفرینی در میان مادران گرجی فریدونشر شده: الهی به تون و تبور میرفتی.....؟

بدین ترتیب گرجی ها نتوانستند مدت زمان طولانی در آنجا دوام بیاورند و به محض مرگ شاه عباس به سمت شمال شرقی خراسان کوچ کرده اند، جایی که گمان می کردند با خانواده اوندیلادزه یا همان الله وردی خان برخورد خواهند کرد. ولی مسلما اوندیلادزه را در آنجا نیافته و به کوچ خود ادامه داده اند تا به کنار رودی (رودخانه سرد) در افغانستان امروزی رسیده اند و در آنجا ساکن شده و شهری را بنا نهاده اند که امروزه جزو منطقه هرات می باشد. سالمندان آنجا الان هم می توانند به زبان گرجی صحبت کنند. دقیقا همین گرجی ها در زمان جنگ شوروی و آمریکا در افغانستان به کمک ژنرال گرجی شتافتند.
در زمان جنگ طولانی ارتش سرخ با آمریکا در افغانستان، از طرف مقامات نظامی به یک سرگرد گرجی بنام اپیتاشویلی ماموریت دادند تا به منطقه ای از هرات رفته و ساکنان آنجا را راضی کند تا با ارتش سرخ همکاری نمایند. چرا که آنها بنام قومی "ناشناس" نه در جنگ شرکت نموده و نه می گذاشتند از زمین های آنها جهت اهداف نظامی استفاده نمایند.
ارتش شوروی از انها می خواست که اجازه دهند تا تانکهای آنها از زمین های زراعی آنها عبور کند. در صورت مانع شدن ساکنان سرگرد باید به نیروی هوایی علامت می داد تا این منطقه را بمباران هوایی کنند.
متاسفانه اپیتاشویلی توسط افغانها دستگیر شد. وی را در چاهی زندانی کردند و هر روز در آن چند تا مار می انداختند و به طرق مختلف وی را شکنجه می داند. به او فقط اب و نان خشک می دادند. پس از چند روزسرگرد که از این شرایط بد به تنگ آمده بود شروع به بد و بیراه گفتن به زبان گرجی می کند. زندان بانان متوجه می شوند و از وی می پرسند آیا وی گرجی است یا نه؟ پس از تایید سرگرد وی را از زندان بیرون آورده به او آب و غذای گرم میدهند ولی به علت نداشتن تسلط کافی به زبان گرجی زندان بانها از سالمندترین فرد آن منطقه جهت صحبت با وی استفاده می کنند. گرجی های آن منطقه خوشحال از آنکه پس از سالها توانسته اند همزبان و هم وطن خود را ببینند از وی پذیرایی خوبی میکنند. سرگرد انها را مجاب می کند که اگر سیگنال مربوطه را به ارتش سرخ ارسال نکند به زودی آنجا را با خاک یکسان می کند. بلافاصله اسباب و وسایل وی را به او می دهند. بدین ترتیب ژنرال اپیتاشویلی به نجات دادن جان بیست و پنج هزار گرجی و ساکنین در این منطقه افتخار می کند.
اگر اهل ایرانگردی باشی به شهرها و ده های کوچک زیادی برخورد میکنی که نام گرجی محله، گرجی ده و ... نام دارند.... گرجی هایی که در انتظار دیدن یکبار دیگه ی وطنشون و زنده نگاه داشتن هویت شون نامی گرجی برای "زمین" ایرانی انتخاب کردن.

در پستهای بعدی خواهم گفت چرا گرجی های خراسان به امید دیدن اوندیلادزه کوچ کردند. چرا امروزه فقط در مناطقی از اصفهان هست که به زبان گرجی صحبت می کنندو آیا کسی اونها رو می شناسه، چقدر خود گرجی ها برای توسعه و پیشرفت منطقه خودشون کوشا هستن و ....



من زیاد اهل دیدن فیلم و سریال تلویزیونی نیستم ولی روزهای جمعه که تلویزیون در تسلط شیر خفته هست (البته مثل روزهای دیگه هفته) سریال ملاصدرا رو که میبینه حالم از لهجه الله وردیخان بد میشه... آخه کی گفته اون لهجه غلیظ ترکی داشته، بد نیست گاهی وقتها این کارگردانان فیلم های تاریخی صدا و سیما به کتابهای تاریخ یه نگاهی بیندازن!!!!؟

۲۰ بهمن ۱۳۸۵

saving mother tongue-2

۱۸ بهمن ۱۳۸۵

تعمیرات اساسی و جابجایی بعضی از وسایل....؟

با عرض پوزش: به علت تغییر در ساختار بلاگ یحتمل یکسری از نظرها غیب شده اند، نگران نباشید همشون رو توی ای میلم دارم. فردا پس فردا سعی می کنم همه رو بر گردونم.//؟

همایش کاربردی

چه کنم که فقط تونستم از لنز دوربین موبایلم نگاه کنم..../؟

۱۵ بهمن ۱۳۸۵

"Hen and Chicken" beach view in Bandar Abbas

I think Mr. Peyman could find the reason of this kind of naming the place!! :D

۱۴ بهمن ۱۳۸۵

این چند روز تعطیلی

این چند روز رو رفته بودیم مسافرت، جنوب ایران. اونجا یه دوست خوبی دارم که مثل خواهر شاید هم نزدیکتره برام. به قول آقابالاسرش (این اسمیه که شوهرش برای خودش انتخاب کرده) یک سال قمری از حضور دوباره ما در اونجا گذشت. پارسال هم مراسم عزاداری محرم رو اونجا بودیم! قبل از مسافرت به چندتا از آشناها که می پرسیدن کجا میری جواب دادم که نذر دارم هرسال برم حسینیه سنی ها عزاداری کنم!!! دوزاری ها امروزه نمیدونم چرا اینقدر کجه!؟ میگفتن اه چه جالب. ؟
امسال رو با قطار غزال رفتیم آهان نگفتم کجا بودیم، بندرعباس. ما مثل مرفهین بی درد یک کوپه اختصاصی گرفتیم، شرایط و امکاناتش در برابر دیگر خدمات اجتماعی در ایران خوب بود. عصرانه بهمون دادن، دیگه اینکه برامون فیلم هم گذاشتن. کلی لذت بردیم!!! دو تا فیلم نشون دادن: اول فیلم روز واقعه دوم فیلم سینمایی امام رضا (که انگاری توی اون صدا و سیما یه تدوینگر درست حسابی پیدا نمیشه انگار با چسب برداشته بودن تکه های بریده فیلم رو بهم چسبانده بودن،قطعات فیلم وحشتناک بی ارتباط بهم بود) توفیق اجباریش در اون بود که چون هر دو فیلم از دستگاه وی سی دی پخش می شد و مامور محترم هم معلوم نبود کجا سرگرم بود ما هر سی دی فیلم رو دو بار مشاهده نمودیم. البته من که سی دی های دومش رو خوابیدم ولی بیچاره شیر خفته!!! شام هم که باید خودمون خریداری می کردیم. بهمون گفتن جوجه کباب ولی فکر کنم شترمرغ کباب بود. اینها رو برای این می گم که اگه شما هم حوس تجربه مسافرت با قطار به جنوب رو زد بدونین چی در انتظارتون هست. ناشکر نیستیم، از قطار رجا که بهتره،!؟

بالا هم چندتا از هنرهای منو با دوربین تلفنم می بینید. خداییییییش سامسونگ باید به خاطر اون عکس بهم جایزه سال رو بده.... ؟

هوا اونجا عالی عالیه بود. من تا حالا چنین هوایی رو اونجا ندیده بودم. هوایی کاملا بهاری، اصلن شرجی نبود و همش نسیم ملایمی می وزید. چندتا عکس دیجیتالی از غروب گرفتم که فعلا بدستم نرسیده، حتما اونا رو اینجا هم میذارم تا ذوق و استعداد نهفته من رو ببینید (یه کم تعریف از خود در دین اسلام فکر کنم مستحب هم باشه) :دی