۰۳ بهمن ۱۳۸۵

یک صبح تهران


این عکسها رو 20 ژانویه از طلوع تهران گرفتم. اگه من اون دوربین کانون رو داشتم که کیفیت عکسها اینطوری نمیشد!؟

۲۸ دی ۱۳۸۵

استقبال و پیشواز از؟

امروز رفته بودم مرکز شهر، بقولی قلب تپنده تهران و ایران، بازار. خیلی جالب بود تابحال فروشگاهها رو به این مدلی ندیده بودم. انگار نه انگار که خبری هست، بغل گوشمون آتشی روشن شده و به زودی دامن مون رو هم میگیره. مردم خیلی راحت، بی دغدغه مشغول به روزمرگی خودشون بودن.
یعنی فکر می کنین خبری هست اطراف ایران؟

محصولاتی که مغازه ها برای فروش گذاشته بودن خیلی دیدنی بود. و مهمتر اینکه که اکثرا تولید چین بودن...!

۲۷ دی ۱۳۸۵

انگشتهای من

بعد از مدتها با شیر خفته رفتیم یه برنامه هنری رو ببینیم. فکر کنم آخرین باررفتیم فیلم "زمانی برای مستی اسبها" رو تو سینما سپیده دیدیم. !
بصورت خیلی اتفاقی از اجرای این برنامه از یه وبلاگ خبردار شدم. دیروز بعد از کلاس شرکت مستقیم رفتم فرهنگسرا. بلیط گرفتم و منتظر شیرخفته شدم. تا اون بیاد با یه خانم و دختر زیباش بنام شیدا آشنا شدم. شیدا نقاشی میکنه و همزمان هم ظاهرا هشت ساله که پیانو میزنه. من با استادان موسیقی توی ایران اصلا اشنایی ندارم. (نیست که حالا با استادان خارجی خیلی آشنام...) گفت که با استاد بهبود کار میکنه و .... دختر خوبی بود. فکر کونم با هم دوست بشیم آ (با لهجه آذری بخونید). از کارهای نقاشی اش نمایشگاهی برپا کرده بوده که من به روز آخرش رسیدم. ولی اون شیدای گل فیلمی از نمایشگاهشو بهم توی دوربین نشون داد. از کارهاش هم خوشم اومد.

اجرا طبق معمول همه جا با نیم ساعت تاخیر شروع شد. هر چه گشتم قیافه آشنا بجویم، بیهوده بود. ولی استقبال خوب بود حدود 100 نفری بودیم. هیچکس از دعوت شدگان نیامده بودن. خوب دیگه حتما راه دور بوده و همه که مثل ما هنردوست نیستن لابد :دی.
استاد تنگیز مردی میانسال حدود 60 ساله و ساکن ایران هست. حدود چهار ساله که در ایران آموزش پیانو داره و توی آموزشگاههای مختلف تدریس می کنه.
از اجرای رسیتال بگم ب د نبود ولی میتونست بهتر باشه برای کسی به استادی اون...... چندتا اشتباهی که داشت منو یاد کلاس پیانوی خود انداخت با خانوم اتری . یعنی اگه اون کنارش نشسته بود چنان با اون خودکارش میزد رو دستش که تا مدتها نتونه از انگشتهاش استفاده کنه. ای روزگار یادش بخیر...!

اون عکس روز برفی شنبه پیش رو نشون میده. میدان ونک

۲۵ دی ۱۳۸۵

رسیتال پیانو

در فرهنگسرای ارسباران

آدرس: پل سیدخندان، خیابان جلفا، خیابان ارسباران

۲۰ دی ۱۳۸۵

ирония судьбы
و یا ریشخند سرنوشت



نمیدونم حماقت متری چند؟ کسی می دونه؟؟

چند شب پیش شبکه اول تلویزیون روسیه زندگینامه یک هنرپیشه لهستانی رو که در سینمای روسیه نیز بعنوان یک ستاره شناخته شده نشون داد. بعد از کلی تعریف و تمجید و .... از زندگی شخصی اون هنرپیشه زن هم گفتن. دختر زیبایی داشت که اگر زنده میموند الان حتما یکی از ستاره های سینمای اروپا می شد. ولی ظاهرا حضرت عزرائیل برای بردنش کمی عجله داشته، یک روز که از صحنه فیلمبرداری برمیگشته ماشینش تصادف می کنه و همه زنده میمونن الا اون دختر بیچاره، اون فقط 21 ساله بوده. مادرش با مرگ دختر شدیدا افسرده میشه و سالها از خونه بیرون نیومده!!!، میگفت خجالت می کشیدم از مردم که من زنده هستم و دختر نازنینم توی خاک خوابیده، خجالت می کشیدم از اینکه من زنده هستم و اون مرده، خجالت می کشیدم که من نفس می کشم و تعجب می کردم که چرا من زنده هستم و ...... خیلی صحبتهای دیگه

می خوام بدونم آدم چرا یا اینهمه حماقتی که می کنه هنوز زنده س ، هنوز می تونه یه زندگی فکر کنه، حد حماقت کجاسسسسسسس؟!!! من به داستان این خانم هنرپیشه کاری ندارم اون حرفهاش در مورد زنده بودنش منو آزار میده.....!؟

طناب سنگین

نمی دونم داستان اون شاهزاده رو که می خواست از قلعه فرار کنه رو می دو نید یا نه؟ خودمم هم دقیق یادم نیست داستانش چی بود!!!!! ولی خوب اصل مطلب که یادمه: قضیه از این قراره که شاهزاده برای فرار از قلعه به مورچه متوسل میشه. مورچه ها هر روز از دیوار قلعه پایین می آمدن تا غذای خودشون رو از اونجا ببرن. اول یه تار مو به پای مورچه میبنده، بعد به تار مو نخ وصل می کنه بعد نخ ضخیم تر و ..... تا جایی که با کمک طنابی که درست کرده از قلعه فرار میکنه..... من فرار نمی کنم ولی خیلی احساس اون مورچه رو دارم که تلاش میکنه ارتباط بین دو دنیای مختلف رو برقرار کنه. طنابها خیلی سنگینن می ترسم بیفتم. واه که این دیوار خیلی بلنده،