۰۵ دی ۱۳۸۶

آرشیو و جوجه های آخر پاییز

با تمام شدن سال میلادی دو هزار و هفت و همزمانی آن با شمارش جوجه های آخر پاییز و از اونجایی که تقویم آرشیو بلاگم میلادی هست، من هم طبق روال به جمع بندی روزهای پشت سرم در این بلاد نشستم.
حدود یک سال و اندی است که دست به قلم شدم و حرفهام، دلتنگی هام و نظرهایم را به اشتراک عامه گذاشتم. هر چند زمانی در این کار وقفه افتاد ولی از پارسال همین موقع به نوشتن مداوم با عناوین مختلف شروع کردم.
در این بین رهنمون ها، تشویق ها و "تذکرهای" (بدلیل تاخیر درآپ دیت کردن) به موقع یسنابابا همیشه به دادم رسیده و موجب شده از سکون، یکنواختی و تکراری بودن در آمده و سعی در ارایه مطلب تازه، مناسب جامعه مجازی بلاگ خوان کنم. نمی دونم در این هدف چقدر موفق شدم ولی به اندازه بضاعتم تلاش کردم هر چند که رهروی تازه پا هستم.
نوشتن را در ابتدا برای دل خودم شروع کردم. و بعد به سمت و سوهای مختلفی گسترش دادم.
یکی از مواردی که سعی کردم مخاطب فارسی زبان از آن مطلع شود، حضور و وجود قوم گرجی زبان در ایران است. گرچه در سالهای اخیر اطلاع رسانی در این زمینه بیشتر شده ولی عامه مردم از این امر بی خبر هستند.
گام بعدی آشنا کردن فارسی زبانان با فرهنگ این مردم و مردمی که آن طرف مرزها در کشوری مستقل زندگی می کنند و خود را مردمی آزاده و قوی و وطن پرست می دانند، است.
ایجاد روابط و دوستی بین دو قوم با آشنایی از فرهنگ دو طرف مستحکم می شود. به جرات می توانم بگویم انقدر که مردم گرج در مورد فرهنگ و هنر و تاریخ ایرانی میدانند، در مقابل ایرانی ها بسیار کم اطلاع رسانی شده اند و فقط این مطلب را که زمانی "هفده شهر قفقاز جزو قلمرو ایران بوده است" را می دانند!!ا
بهر حال، جوجه هایم در این سال میلادی نسبت به سال قبل افزایشی سی و پنج درصدی داشته است که این خود فال نیکی است در ادامه راه.

۰۴ دی ۱۳۸۶

منم دارم اچ تی ام ال یاد میگیرم

چند صباحی هست که دلم می خواد اینجا یه خونه تکونی حسابی انجام بدم ولی فرصت نمیشه و از اونجایی که دانش و بضاعت تغییر دکوراسیون اینجا در من بسی همی یافت می نشود و با توجه به اینکه دیگر متخصصان این امر قبلا زحمات کسانی چون من را کشیده اند به اینجا سری زدم تا بلکه پوسته دلخواهم را بیابم. این پوسته بلاگر فارسی توجهم را جلب کرد ولی برای نصبش به مشکل برخوردم. لذا خواستم قدم قدم پیش رفته و فعلا با کلی زحمت و دردسر و شب زنده داری تونستم تقویم اون رو اینجا اضافه کنم!!! (در اینجا صدای دست زدن حضار بگوش می رسد)القصه اینکه به روایتی با تولد مسیح، امشب بلاگ من نیز تولدی دوباره را تجربه کرد. داشتم حسابی دست گل به آب می دادم!؟ ولی دست این بلاگر درد نکنه که این تب "کلیر ادیت" رو گذاشته!!ا

۰۳ دی ۱۳۸۶

Lock and load,baby!

February 26th, 2007

با این کلمات سربازان آمرکایی برای گشت از مقر نظامی خارج می شوند. و بالطبع من نیز، قیافه ای جدی به خود گرفته و کلاشم را پر کردم. رفتییییییییییم......کسی فیلم بلک هاوک داون رو دیده؟ زمانی که گروه داره در کلونی حرکت می کنه و بعضی از اطراف سنگ پرتاب میکنن بعضی دست تکان میدهند...دقیقا همین وضعیت بود. آرام آرام به محل مورد نظر نزدیک می شدیم. تصاویر اطراف وحشتناک است....ماشین های سوخته، بچه های پابرهنه (ببخشید آقای "فیل" باید می گفتم بدون کفش نه!؟- مترجم). جنگ زخم بزرگی بر پیکر شهر بغداد گذاشت. در این زمین مقدس رودی از خون از هر طرف به فرات می پیوندد. در دستگاه گیرنده رادیویی گاهگاهی صدای گروهبان شنیده می شود و سرباز با تیربار سنگینش به طرف چپ حرکت می کند، جایی که یک مورد آدم ملبس مشکوک دیده می شود.
حرکت یکنواخت ماشین مرا به سمت چرت زدن پیش می برد. مثل لالایی می مونه. چاله ای دیگر و چرتم پاره می شود. با نگاهی سرد از پنجره بیرون را نگاه می کنم. از درون "خانه ای" که بر روی خرابی ها ساخته شده پسر بچه ای دوازده ساله با شتاب بیرون آمده و به سمت ما می آید و همزمان دستش را تکان می دهد. در دستش تفنگی اسباب بازی گرفته و چیزی را فریاد می زند.
-در این قسمت از شهر ما بیشترین تعداد نفرات خود را از دست داده ایم. سرگروهبان برایم توضیح میدهد،- اینجا مکانی پرجمعیت است و کنترل آن بسیار دشوار.
سرم را تکان دادم.... غیر از این چکار می توانستم انجام دهم؟
رفتیم و بطور معمول برگشتیم...ا
Just another cold day in hell

ყველაფერი კი ასე იწყებოდა همه چیز بدین ترتیب آغاز می شد

تازو سربازی گرجی است که جزو قسمت کوچکی از ارتش گرجستان در نیروهای ائتلاف در عراق برای برقراری انچه که صلح نامیده می شود می جنگند. کمک به نیروهای ائتلاف یکی از درخواستهایی است که "عموتام" در برابر اعطای کمکهای بلاعوض مالی، کمک های نظامی در برابر رد درخواستهای نامشروع به "همسایه شمالی" و کمک در ایجاد ثبات و امنیت اجتماعی در کشور از آن خواسته است.
تازو در سپتامبر سال گذشته میلادی به عراق اعزام شده و پس از هفت ماه به خانه بر می گردد. وی باز در ژوئن سال جاری میلادی به بغداد رفته و در دسامبر به خانه بازگشته و هم اکنون نیز طی آخرین نوشته خود در بلاگش پانزده ژانویه باز به عراق باز خواهد گشت.
روزنوشت های وی از بغداد برایم خواندنی است به خصوص که قلمش را روان، آزاد و جذاب یافتم. با دریافت تایید از وی، خواستم نظر و افکار یک سرباز خارجی در سرزمینی غریب را با خواننده فارسی زبان به اشتراک بگذارم. از این پس هر از گاهی نوشته های وی را نیز لابلای مطالبم خواهید یافت.

همه چیز بدین ترتیب آغاز می شد February 26th, 2007

تعجب برانگیز است که زمان چگونه به سرعت می گذرد، هم اکنون بیست و شش فوریه است! به تقویم نقاشی شده روی دیوار نگاه کردم و به روزهای خط خورده...چهارده سپتامبر اولین خانه خط خورده. و حالا فوریه است. کم کم زمان رفتن به خانه نزدیک می شود. دوری هفت ماهه بسیار چیزها را تغییر داده. بعضی بسوی خوبی و بعضی بسوی خرابی. ولی درکل "لایف ایز گو آن"ا.
انگار دیروز بود که با خانواده خداحافظی کردم، چگونه با ناتا در ماشین نظامی مسیج بازی می کردم، چگونه افسر آمریکایی در مقر نظامی الکسیوف مرا به احتیاط فرا می خواند، چگونه روی پله های هواپیما بالا می رفتم.....از همه بیشتر چهره مادرم در خاطرم مانده.....ا
عادت کرده به دوری، فکر می کردم که رفتن نه چندان دردناک خواهد بود. با هر جدایی دردی آشنا در قلب آدمی خانه می کنه و هر روز چطور خودش رو به تو یادآوری می کنه تا اینکه بهش عادت میکنی و دوستش میشی.
هیچ وقت نمی توانم گرمای طاقت فرسا و هوای ساکن کویت را فراموش کنم، آفتابش را که نور منعکس شده از شنزار چشم را می سوزاند.
همه چیز چنین آغاز می شد. ماموریت صلح، جدایی دوباره، اپیزودی هفت ماهه از زندگی که هیچ وقت فراموشم نخواهد شد.

درخت پشت پنجره

ازپشت اون پنجره روبروی در عکس، من مدتها پس از تماشای مداوم مونیتور و خیره شدن به نوشته های روی آن چشمم به درخت سروی توی حیاط خانه روبرو می افتاد. با نگاه به سبزی و طراوتش در بهار شاد می شدم و در پاییز و زمستان با تکان تکان خوردنش از هوای سرد با خبر. با نگاه به یه موجود زنده که نشانی کوچک از طبیعت را داشت خستگی کار و یکنواختی مسیر نگاهم را تنوع می بخشیدم. گاهی نیز از پشت میز برخاسته و از پشت پنجره به تماشای اون می نشستم. نه اینکه درخت خاصی باشه، نه! تک درختی است معمولی در حیاط خانه ای آپارتمانی در شلوغی و تنگاتنگی آجر و سیمان و موزاییک.
تا اینکه تعداد نفرات در اتاق کاری ما زیاد شد و بدلیل کمبود مکان برای آنها دو میز در کنار این پنجره گذاشتند و بدین ترتیب از ایستادن کنار پنجره معذور شدم. ولی از دور می تونستم درخت را ببینم. تنش های ارتباطی (من بچه گانه اش می خوانم) هر از گاهی بین همکاران "عزیز" به نور منعکس شده در مونیتور و چشم و .... کشیده شد و تصمیم بر پوشاندن پنجره با پرده!!ا
حال من از این نقطه هر روز با "تلسکوپ" منتظر تکان خوردن درخت سرو هستم تا بتوانم بلکه آنرا "رصد" کنم. وه! که چه موجوداتی هستیم ما انسانها!!!؟

۲۷ آذر ۱۳۸۶

International Conference: "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity"

از طرف ناتیا ایمیل و دعوتنامه ای برای حضور در کنفرانسی در ایروان دریافت کردم. لازم به ذکر است که اون هم از طرف یکی از دوستانش به این اطلاعیه دست پیدا کرده بود.
کنفرانس در شهر ایراوان به میزبانی دانشگاه بین المللی آریای ایروان و مرکز مطالعات ایرانی و با همکاری "انجمن آکادمیک مشارکت و حمایت" برگزار می شود. موضوع کنفرانس "ایران و قفقاز: یکپارچگی و گوناگونی" است.
از تمام علاقمندان به این موضوع دعوت می شود در صورت تمایل هر چه زودتر دست به کار شده و مقاله یا پوستر مورد نظر را با موضوعات ذیل به دبیرخانه این کنفرانس ارسال کنند. در صورت قبولی نیازمند دعای خیر شما هستیم!ا

Call For Papers
International Conference: "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity"
June 06-08, 2008 Yerevan, Armenia
Dear Colleagues,
ARYA International University (Yerevan) and the Caucasian Centre for
Iranian Studies (Yerevan), in collaboration with the Armenian
Association for Academic Partnership and Support, are organizing an
international conference entitled "Iran and the Caucasus: Unity and Diversity" on the problems of Irano-Caucasica.
The Seminar will be held in June 06-08, 2008.
Venue: ARYA International University, Yerevan, Armenia.

Once being a part of Eranshahr, the Caucasus with its ethnical,
linguistic and cultural diversity and uniqueness still preserves the
elements of the Iranian cultural heritage. The Irano-Caucasian
geographical domain covers contemporary Iran, Iraq, Armenia, the
Republic of Azerbaijan, Georgia, the Northern Caucasus, Eastern Turkey, Turkmenistan, Tajikistan, Afghanistan and those of the Central
Asian countries, which have experienced the strong cultural and political influence of Iran.
The conference will address and seek to answer mainly to the following
questions: What were the main principles of cultural unity and
diversity in this huge area? How and in what capacity the cultural
interactions were taking place? How were the literary motifs in the
region reflecting on each other? What is the cultural future of the region? What are the modes of peaceful coexistence of different civilizations and cultures?

Scholars and postgraduate students are invited to submit papers and panel proposals relating to all aspects of humanities and social sciences on Irano-Caucasica, including:

1. Peoples and their Identities, Ethnic and National Diversity: Minorities and their Rights;
2. Historical Issues of the Region: History of the Iranian and Caucasian Peoples (Ancient, Medieval and Modern);
3. Literatures and Languages of the Region, Folklore, Textology;
4. Armenia as a Bridge between Iran and the Caucasus;
5. Economic and Political Problems and Challenges of the Region, Geopolitics of the Irano-Caucasica: Interdisciplinary Approach;
6. History of Religion: Religions of the region, Christianity, Islam, Ethno-Confessional Groups (the Yezidies, Alavies, Russian Sectarians, etc.);
7. Archaeology, Anthropology, and Sociology;
8. Caspian Region: Past, Present, Future;
9. The Cultural and Political Future of the Region.

Abstracts (not exceeding 500 words) are to be emailed by March 15, 2008 to: IranoCaucasica@armacad.org
A brief CV, including contact details is to be included in the message.
A notification about acceptance of the papers will be sent due to April 15, 2008.
Pre-organised panels should be thematically coherent and should
include title, abstracts, details of panel chair and participants.
The scheduled time for each paper will be 15 minutes plus 5 minutes for discussion.
The working language of the Conference is English.
The conference papers are planned to be published in a separate volume.
For the scholars coming from the region there will be limited funding to cover some expenses.
The next circular will be prepared right after the deadline for the abstracts, and will contain details on programme, registration fee, accommodation in Yerevan, the Armenian visa, etc.
Further information on the conference will appear on www.armacad.org.
For any further information do not hesitate to contact:
Dr. Khachik Gevorgyan,
Secretary of the Organising Committee
iranist@yahoo.co.uk
ARYA International University
Shahamiryanneri street, 18/2
Yerevan, Armenia
Tel: +374 (10) 44-35-85 Fax: +374 (10) 44-23-07
www.arya.am
Email: arya@arminco.com

۲۶ آذر ۱۳۸۶

گذر زمان

سالها پیش که وارد دانشگاه شده بودم برای کارت دانشجویی درخواست عکس جدید سه در چهار کردند. به عکاسی نزدیک خانه مادربزرگم در اصفهان رفتم. تعداد دوازده عدد چاپ کردم و این عکسها سالها به کمک آمدند و اینکه هر بار تجدید چاپ می کردم. گذشت سالها.
جریان زندگی مرا به پایتخت رساند و برای وارد شدن به خیل عظیم کارمندان و مستخدمین دولتی به هر دری زدم و سعی بر انواع آموزش مورد نیاز کردم. در پایان یکی از این دوره ها بود که تعدادی عکس سه در چهار خواستند. بناچار باز سری به عکاسی محل جدید زدم. باز تعداد دوازده عدد درخواست چاپ عکس کردم. موعد دریافت عکسها خوشحال وارد عکاسی شدم. قبض پرداخت را دادم و منتظر دریافت عکس شدم.
پاکت عکس ها را که باز کردم چهره ای غریب و ناآشنا را دیدم. برای لحظه ای خودم را نشناختم. سردرگم به عکسها نگاه می کردم و به دنبال پپلای قدیمی می گشتم که سالها با چهره اش خو داشتم!!باورم نمی شد سالها از آن زمان گذشته بود. و چهره ام، قیافه ام تغییر کرده بود بی آنکه که متوجه بشوم. هنوز هم اون لحظه که یادم میاد غمی دلم رو میگیره. دیگه بزرگ شده بودم بی آنکه متوجه بشم.

لانه ای روی درخت گردو؟؟؟

از سریالهای پاییزی تلویزیون که این روزها همه جا ازشون صحبت میشه هیچکدام رو "متاسفانه" دنبال نکردم و بنا به سفارش دوست و آشناو همکار و ...ا قسمتی از تمام و یا تکه ای از فیلم رو دیدم. اینبار نیز بعد خواندن مطلبی در مورد سریال روزگار دکتر قریب و صد البته به سفارش دوستی (قبلا همکار بود) تصیم گرفتم امشب این قسمت رو از دست ندم، چرا که این فیلم رو به خاطر بازیگر فقیدش (حسین پناهی) دوست دارم ببینم.
القصه اینکه در سکانسی از فیلم این آقا محمد کوچولو در حین بازی چشمش به لانه کبوتری بر روی درختی می افتد و هوس بالا رفتن از درخت و مشکل بالا و پایین رفتن از آن...ا ولی چیزی که توجه منو جلب کرد و برایم سوال برانگیز بود وجود لانه کبوتر بر روی درخت گردوست!!!؟ طی این چند سال که نگاهم به دنبال گردوی روی درختان باغ پدری بوده ندیده ام که کبوتر روی این درخت که محل رفت آمد کلاغهاست لانه کند و تخمی بگذارد!!؟ یادم می آید کلاغ یکی از دشمنان جوجه کبوترها و گنجشک هاست!!؟
کمی دقت در فیلم نامه نویسی بد نیست

۲۰ آذر ۱۳۸۶

no comment


آسمون ابری

همین طوری که داشت به سربالایی پیش رو نگاه می کرد نفسی تازه کرد و به راه افتاد. سعی می کرد به مسافت طولانی فکر نکنه، و برای خودش در دور دست سنگی، درختی یا گلی را نشانه می کرد تا به اون برسه. بعد دومی، سومی و ......ا گاهی از همراهش جلو میزد. ولی حواسش جمع بود که زیادی تند راه نره. از اون بالا با سرخوشی صداش می زد که گامهای تندتری برداره، زودتر خودش رو به اون برسونه. اما همراهش حواسش جای دیگه ای بود. با اینکه که روی لبش لبخند می نشست چشم هاش همراهی لب رو نمی کرد. خواست چندبار ازش بپرسه که به چه چیز فکر می کنه. با خودش فکر کرد اگه لازم باشه خودش همه چیز رو می گه.
قرار بود اون روز صبح تا قله کوه برسن.
در این مواقع سعی می کرد از خاطرات خوش روزها و سالهای قبل کوهنوردی شون براش بگه، البته این دیگه از کارهای همیشگی اش بود. انگار این کار شده بوده یک وظیفه محول شده به اون که هر بار همراهش رو از نگرانی، ناراحتی و مشکل پیش آمده دور کنه. چه با یادآوری خاطرات، چه با مثال زدن از شرایط پیش آمده از تجربه های خودش و دیگران.
اما اینبار یه چیزی بود که مانعش می شد سر حرف رو باز کنه. خودش هم نمی دونست چیه. نگاهی به همراهش کرد که همچنان در سکوت به سمت بالا و به قله نگاه می کرد. نگاهش به سمت نگاه اون رفت. اوه اینبار چرا اینقدر طولانی شده این مسیر!؟ تخته سنگی رو نشانه کرد و به قدمهاش انرژی داد. خواست دستش رو به سمت همراهش دراز کنه ولی همراه از یه مسیر دیگه داشت رو به بالا می رفت.
ناگهان وقتی به خودش آمد دید فاصله اش با همراهش خیلی زیاد شده حین فکر کردن چنان سرعت گامهاش بالا رفته که اونو جا گذاشته. همراهش اون پایین دست به قدری کوچک به نظرش آمد که ممکن بود از دیدش گم بشه.
روی تخته سنگی بزرگی روبه قله نشست. به آسمون ابری خیره شد.
فهمید.....دلیلش چی بود! چرا نمی تونست امروز مثل همیشه باشه.
خاطراتش تموم شده بود. دیگه حرفی نداشت بزنه.ا

منبع عکس

۱۶ آذر ۱۳۸۶

Nimany's t-shirt in Tehran

دیروز با سرزدن به یکی از مراکز خرید دوست داشتنی ام در غرب تهران تی شرت های اینو اینجا پیدا کردم.

اینم واسه خودم خریدم. من که خبر نداشتم که ایران هم وارد شده!!!ا
ولی اونهایی که مثل من دوست داشتن که یکی از این تی شرت ها رو داشته باشن سری بزنن به ........ا آدرس دقیق رو اگه خواستین ای میل می کنم


پی نوشت چند روز بعد: وقتی دوستی با شنیدن خریدن این تی شرتها در تهران دست به چانه شد و با نگاه متفکرانه اش پرسید: واقعا؟؟ اینها اصل هستند!؟ پیگیر قضیه شدم تا ببینم که از کجا آمده اند. فروشنده گفت چون این لباسهای گران هستند و در وسع ایرانیها نیست که آنها را خریداری کنند نیمانی تصمیم گرفته آنها را "تحت نظارت خودش" در ترکیه با قیمتی پایینتر تولید کند. حالا اگه کسی دستش یا تماسش به سازنده می رسه خبر بده که ببینن جریان از چه قراره. من که هدفم اطلاع رسانی بود بقیه اش با شما!؟

ریسک ذوب شدن

این منطقه احتمالا قابل تحریک ترین و اشتعال ترین منطقه در اروپا می باشد. اگر در اینجا آتش مجددا برافروخته شود نتایج آن ممکن است فاجعه بار باشد. ولی دنیا کمتر به ناگورنو قره باغ علاقه نشان می دهد، منطقه ای کوهستانی و محاصره شده که مورد مشاجره ارمنی ها و آذربایجانی هاست و ترجیح می دهد آنرا مانند یکی از نقاط "مورد ستیز منجمد" قلمداد کند. ولی ترس و واهمه در اینجاست که او ممکن است در حال ذوب باشد.
جنگی که در آن بیست و پنج هزار کشته داد در سال نود و چهار میلادی با توافق اتش بس دائمی پایان یافت که جمعیت اکثر ارمنی حکومت این منطقه بعلاوه نوار ارضی بلندی که از آن بعنوان "منطق بافر" یاد می کنند، آنرا بدست گرفت.(در زمان حکومت شوروی سابق نیز جمعیت اکثر این منطقه را ارمنی های تشکیل می دادند در حالیکه در زمین آذربایجان قرار دارد)ا. استحکامات خندقی دور طرف مورد مناقشه مجاور منطقه آتش بس چندی است که به هم نزدیک شده اند و هر روز صدای شلیک بیشتر می شود. حدود سی سرباز در طی سال جاری جان خود را از دست دادند. در اینجا هیچ نگهبان صلحی وجود ندارد و فقط تعداد کمی ناظران بین المللی آن هم بدون اسلحه حضور دارند. حتی آنها هم از دیده بانی به علت وجود مجادلات دیپلماتیک دست برداشته اند.
بدگمانی دو طرف مناقشه نسبت به دیگری مانع هرگونه مذاکرات صلح شده است. هر دو طرف قوای نظامی خود را توسعه میدهند. ذخایر بزرگ نقت در آذربایجان سالیانه بیست میلیارد دلار درآمد ایجاد می کند. الهام علی اف رئیس جمهور آذربایجان نوید داده است که فقط با حجم هزینه های نظامی که بیش از یک میلیارد دلار در سال خواهد بود از کل بودجه اجتماعی ارمنستان فزونی خواهد کرد. وی در سی اکتبر طی یک سخنرانی اعلام کرد:"ما هر زمان باید جهت آزاد سازی مناطق اشغال شده توسط نیروی نظامی آماده باشیم."ا
جلسه و مذاکره این هفته وزیران امورخارجه دو کشور در رابطه با سازش صلح نشانه های ضعیفی از موافقت نشان داد. امید این بود که هر دو رئیس جمهور پس از پایان این جلسه در نطق های جداگانه اعلام می داشتند که اعلام تصمیمات در رابطه با استقلال این منطقه به تعویق می افتد و ارمنی ها از مناطق اشغالی عقب نشینی می کنند و مرزها گشوده خواهد شد. ولی متاسفانه در هر دو کشور سال آینده موعد انتخابات رئیس جمهوری است و رهبران سیاسی دو طرف ترجیح میدهند ریسک اتهام و برچسب معامله با دشمن را بر خود نخرند.
احتمال وقوع یک جنگ همه جانبه در آینده نزدیک ممکن کم باشد ولی پیرو گزارش اخیر گروه بحرانهای بین المللی بروکسل، "ریسک جنگ" نشان می دهد که بیشترین زمان خطرناک در سال دو هزار و دوازده بوقوع بپیوندند زمانی که درآمدهای نفتی آذربایجان روند نزولی پیدا خواهد کرد و دولت آقای علی اف احساس برتری نظامی نسبت به ارمنستان خواهد کرد.
ناگورنو قره باغ در منطقه ای کاملا استراتژیک قرار گرفته است که با کشورهای گرجستان، روسیه، ایران و ترکیه محاط شده است. خط لوله باکو-تفلیس-جیحان درست از کنار منطقه آتش بس عبور می کند. یک برخورد کوچک نیز می تواند همه چیز را از کنترل خارج کند. یک مقام رسمی که دیر زمانی است در حال مطالعه و تحقیق درباره این مناقشه است نقل قولی از آنتون چخوف روسی می کند که اگر تفنگی در پرده اول نمایش روی دیوار آویزان است، وی حتما در آخر بازی شلیک می کند!!ا
منابع یک و دو

Chestnuts

هر ساله روزهای آخر فصل پاییز که میشه وقتی از کنار میوه فروشی ها رد میشم بدنبال میوه ای از درختان معتدل سردسیری می گردم. میوه ای جنگلی که با آن در سرزمین مادری ام آشنا شدم.
شاه بلوط از میوه های پاییزی خوش طعمی است که هر سال در این فصل به انتظارش هستم تا آن را دوباره امتحان کنم. در این چند سالی که در پایتخت سکنی گزیدم معمولا آنرا در میوه فروشی خیابان آزادی نزدیک میدان انقلاب یا در بازار تجریش می یافتم. گه گاه نیز میوه فروش محله نیز از سر ذوق یا سفارش مقداری از آن را برای فروش نیز برایم می آورد.
اما چیزی که امروز دیدم کاملا مرا شوکه کرد. در ابتدا با دیدن شاه بلوط و آن بسته بندی مناسب آن خوشحال شدم و فوری خریدم تا در این روز بارانی و سرد با بو دادن آن روی اجاق گاز و خوردن داغ داغ آن لذت ببرم.
به محض رسیدن به خانه در تدارک تهیه آن بر آمدم. تا برچسب بالا را روی بسته بندی دیدم.....لحظه ای جا خوردم انتظارش را نداشتم که این نیز وارداتی شود. ان هم از سرزمین شرقی...ا
همین طور که به کارم ادامه دادم به فکر فرو رفتم که مگر این میوه در سبد خانواده ایرانی چه جایگاهی دارد؟ چه میزان مصرف می شود که احتیاج به واردات آن الزامی شده؟!؟
همچنان که به دریافت اطلاعات در مورد این میوه در اینترنت بر آمدم به اخباری در زمینه خبری مبنی بر آفت این درخت در جنگلهای گیلان رسیدم.

در مناطق قفقاز جنوبی، کریمه این درخت بصورت وحشی رشد می کند اما در مناطق جنوبی اروپا، جنوب غربی و شرقی آسیا و در شمال شرقی آمریکا یکی از محصلات اصلی کشاورزی و غذایی است. در قرون وسطی ساکنین جنگل ها ی مناطق جنوبی اروپا که دسترست به گندم نداشتند از میوه درخت شاه بلوط برای تهیه نان استفاده می کردند.
میوه شاه بلوط ممکن است بصورت شیرین شده، آب پز شده یا بو داده شده سرو شود. نوع شیرین شده آن که روشی است فرانسوی بنام مارونز گلاسه شناخته می شود. امروزه در جنوب اروپا بعنوان آرد برای تهیه انوان نان ، شیرینی و پاستا استفاده میشود.

۱۳ آذر ۱۳۸۶

یوسف خان گرجی و قلعه سلطان آباد

گرجستان در قرن شانزدهم میلادی مصیبت بارترین دوران تاریخ حیات خود را سپری نمود. حملات عثمانیها و صفویان به بهانه جهاد با کفار و در واقع جامه عمل پوشاندن به اهدافشان یعنی توسعه ارضی و غارت اموال و گرفتن اسرا و غنایم فراوان چنان شدید و بی رحمانه بود که در پایان حملات دیگر از آبادانی و رونق اعصار گذشته چیزی به جشم نمی خورد.
از مطالعات و جمع بندی ماخذ و منابع دوره صفویه چنین بر می آید که در طول حملات صفویان به گرجستان تعداد کثیری از گرجیها به ایران کوچانیده شدند. تعدادی که صراحتا ذکر شده بالغ بر دویست و بیست و پنج هزار نفر است. همچنین در دوران زندیه و قاجار نیز اسرا به مناطق محتلف ایران کوچاینده شدند که جمعا در این سه دوره حدود دویست و هفتاد هزار نفر می باشند.
بسیاری از این مهاجرین طی سالهای متمادی برای حفظ وطن و هویت و ملیت خود با ساکنان محلی مدام در مبارزه بودند ولی در آخر با جمعیت بومی در آمیخته و ربان خود را از دست دادند.
در این بین کم نبودند از رجال گرجی که خود را تا مقامات و رده های نزدیک به پادشاهان صفوی، زند و قاجار رساندند و نام خود را در تاریخ این سرزمین ثبت کردند. هرچند که در منابع فارسی امروزه از نژاد و اصلیت آنها سخنی به میان نمی آید!!ا
در منابع به لیست طویلی از اسامی و امرا و حکام گرجی برمی خوریم. آنها در شمالی ترین نقطه سرزمین امپراطوری ایران- قراباغ، در جنوبی ترین نقطه- هرمز، در شرقی ترین- قندهار و در غربی ترین-بغداد حکومت می کردند.

بدلیل اتفاق میمونی که برای یکی از دوستان نزدیکم افتاده و به تازگی عروس اراکی های شده برایش مختصر تاریخچه ای از این شهر گفتم که به گرجی ها ربط داشت. شاید برای شما نیز این مطلب جالب باشد.
شهر اراک از نظر تاریخی نسبت به سایر شهرهای استان از قدمت چندانی برخوردار نیست. (البته اگر خانم صابری اعتراض نکنند) زمان احداث شهر اراک به دوره قاجار و سلطنت فتحعلی شاه می‌رسد. در اوایل سلطنت قاجار در عراق عجم بعلت وسعت زیاد و جمعیت فراوان همواره ناامنی و اختلافات محلی بروز می‌کرد و این امر از لحاظ سیاسی و اقتصادی برای حکومت مرکزی بروز مشکل می‌کرد. در زمان فتحعلی شاه قشونی به نام عراق تشکیل گردید و یوسف خان گرجی از فتحعلی شاه تقاضا نمود که برای مرکز قشون عراق عجم قلعه‌ای نظامی احداث کند. به همین جهت تأسیس ساختمان اولیه شهر به‌صورت قلعه‌ای به نام سلطان آباد، شروع ودر سال ۱۲۳۱ به پایان رسید.
یوسف خان گرجی مدت کوتاهی به نیابت از طرف سلطان محمد میرزا سیف الدوله پسر فتحعلیشاه حکومت اصفهان را بر عهده داشت. او در جنگهای ایران و روس هنگام حمله روسها به گیلان مامور دفع آنها شد و آنها را شکست داده از گیلان عقب راند. حوزه حکومتی وی علاوه بر اراک نواحی کزاز، کمره، تفرش و آشتیان را هم در بر می گرفت.
همچنین از این لینک می توان به احساس دوستی و خوش بینی یوسف خان گرجی به روابط گرجی ها و شاید ایرانیان نسبت به کلیمیان آن زمان پی برد:
كليميان در اراك
اطلاعات دقيقي از اولين حضور كليميان در شهر اراك در دسترس نيست. برخي اعتقاد دارند: «تعدادي يهودي در اوايل تأسيس قلعه سلطان آباد در سال 1231 ه.ق. در روستايي به نام دستجرده زندگي ميكردند تا اين كه پس از اتمام بناي قلعه سلطان آباد توسط يوسف خان گرجي آنها را به داخل قلعه آوردند و علت انتقال آنها هم اين بود كه اكثريت قريب به اتفاق آنان تاجر، دكتر و داروساز بودند» (روابط عمومي فرمانداري سربند، اقليتهاي مذهبي در شهرهاي اراك و شازند، سال 1370) كه البته سند معتبري در اين خصوص ارائه نشده است. مصاحبه به عمل آمده با برخي كليميان، حاكي از آن است كه تعدادي از يهوديان، در گذشته از گلپايگان، كاشان و همدان به اراك مهاجرت كرده اند.


پی نوشت بسیار مهم: همچنین می خواهم رازی را برای ماری عزیز برملا کنم. مدتها قبل با هم بر سر نژاد الله وردیخان بحث کردیم، گفتی که مادربزرگت میگوید او از اجداد شماست و من هم به تو ثابت کردم که وی گرجی است!!!ا ولی از اونجایی که احتمالا "یوخته" ریاضی ت ضعیف "بوده س" نتوانستی معادله را حل کنی!!؟ حالا مطلب را با مادربزرگ ات در میان بگذار.
دستهای پر مهرت را می فشارم ای خواهر گمشده من در تاریخ، ای هم خون من ای ماری خاتون گرجی :دی



منابع: ویکی پدیا، کتاب جایگاه گرجی ها در تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران نوشته سعید مولیانی

۱۱ آذر ۱۳۸۶

Tehran, Today Morning

۰۶ آذر ۱۳۸۶

از جنس باد

پروانه اي هستم از جنس باد
گاه آتش افزا٬ گاه آتش كاه
گاه مانند نسيمي مي وزم
گاه بسان طوفاني مي شوم ريشه كن.
دوست دارم مثل پروانه گرد عزيزانم بچرخم و مي چرخم نيز
شمع هاي فراواني دارم
هر كدام به رنگي زيبا٬ جذاب
دوست داشتني٬ فريبنده نيز
گاه نيز بالهايم را سوزانده اند
اما دكتر "آي باليت" آنها را ترميم مي كند.

"من نسيم پاييزم٬ دلم پر از شب"

پروانه اي هستم از جنس باد
گاه سرخ گاه آبي گاهي هم زرد
پرواز را نيز دوست دارم در ميان گلها
بازي با آب فواره را نيز
مي خواهم تا آن بالاي كوه بلند روبرو پرواز كنم
گلهايش را ببويم٬ با پروانه هايش دوست شوم.
رسيده ام چندين بار٬ ولي فقط به كوهپايه
وزش باد مانع ام شده
حال اينجا هستم پايين٬ در ميان گلهاي كوهي
تاب ماندن ندارم بايد بال بزنم بال بزنم بال بزنم.....

۰۳ آذر ۱۳۸۶

mock sun in Tehran?!!

چند روز پیش ، دقیقا که بخوام بگم، روز پنج شنبه اول آذر وقتی که به ایستگاه هر روزه ام در بزرگراه همت رسیده شاهد طلوع خورشید و بازی اون در میان ابرها بودم. اون لحظه بدلیل نور شدید خورشید نتونستم به جزئیات دقت کنم. ولی صحنه رو زیبا یافتم و فوری موبایل بدست شدم. عکسی گرفتم که در بالا مشاهده می کنید.
به نظر شما من حواس پرت لحظه زیبایی از شگفتی طبیعت رو از دست دادم. آیا امکان وقوع چنین پدیده ای در تهران وجود داره؟
من دارم از هاله خورشیدی یا عکس خورشید حرف می زنم.

زیتون جنوبی- Guava

هر سال در فصل پاييز یا زمستان كه به سرزمينهاي جنوبي سفر مي كنم با جلوه هاي ويژه اي و جالب آشنا مي شم. از طبيعت زيبا و دلنشين گرفته تا رسوم و آداب و منش مردمان اين سرزمين گرم، همه چيز برايم دوست داشتني است. هميشه برام جذبه اي خاص دارد. ناگفته نماند كه دوستان و عزيزاني كه در آن منطقه زندگي مي كنند از دليل مهم سفرم به اون منطقه هست.
مي خوام از نوعي از اين تازگي بگم كه فكر كنم كمتر كسي در مركز و شمال ايران از آن خبر داره يا اين كه شنيده باشه.
خودم اولين بار كه شنيدم و ديدم خيلي عجيب بنظرم آمد.
در مورد "زيتون" مي خوام بگم اما نه اون زيتوني كه الان توي ذهن شما هست.

اسم اين ميوه كه در واقع از ميوه هاي استوايي است به انگليسي گواوا و در عربي گاه امرود و گاه جوافه ناميده شده است. اين ميوه از خانواده انبه و با تنوع فراواني همراه است. منشا این درخت مکزیکی است و در مناطق کارائیب، آمریکای مرکزی و شمال آمریکا عمدتا پراکنده شده است.
میوه این درخت شکلی شبیه گلابی دارد. پوستی نازک و مغز آن از رنگ سبز تا زرد و گاه صورتی تا قرمز متنوع است. در قسمت مرکزی آن دانه های سخت زرد رنگی وجود دارد. این میوه همراه با بو و عطری خوش شبیه شاید انبه است!ا
این میوه سرشار از ویتامین آ، بی و سی است. ویتامین سی یک عدد میوه گواوا بسیار بیشتر از میوه مرکباتی است. برای مثال پوست گواوا پنج برابر یک پرتقال دارای ویتامین سی است. همچنین این میوه دارای مقدار زیادی کلسیم است چیزی که برای یک میوه معمول نیست!

گواوا در بسیاری از کشورهای استوایی کشت می شود. بسیار از انواع آن در سالهای اخیر تولید تجاری پیدا کرده اند. در آسیا آنرا را بانمک ترش نیز سرو می کنند. همچنین از میوه و برگ آن نوعی چایی در آسیا تهیه می شود.
برگهای گواوا بدلیل خاصیت آنتی باکتریایی بعنوان دارو نیز استفاده میشود. (ضد اسهال)
من هنوز تهران این میوه رو توی میوه فروشی ها ندیدم!؟ حتی بازار میوه تجریش و چندجای دیگه رو گشتم!ا اگه کسی سراغ داره لطفا آدرس میوه فروشی روبده پلیز!ا این میوه از بندرچابهار و دیگر شهرهای سیستان به و از پاکستان به شهرهای جنوبی تر و مرکزی تر راه پیدا می کنه. البته همگی از طریق مسافر به این مناطق آورده می شوند. دلیل نامگذاری اون رو به زیتون والا من هم نمی دونم ولی اگه گذرتون به بندرعباس برسه محلی های اونجا این میوه رو به این نام می شناسن.


از اونجاييكه من با اشتياق به استقبال موارد جديد و تازه مي رم از همون اول با طعم و بوي اون خو گرفتم و به زودي مشتاق شدم كه بيشتر بچشم ولي شيرخفته همچنان با وسواس خاصي باهاش برخورد مي كرد و با ديدن من كه با ولع به خوردن مشغول مي شدم با تعجب خاصي نگاه مي كرد. بو و عطر شدید آن و طعم خاصی که دارد ممکن برای بار اول به مذاق همه خوش نیاید ولی بعد از مدتی شما هم مثل شیر خفته تمام خونه رو خواهید گشت تا بلکه از آثاری از "زیتونهای" پنهان شده بیابید. بوی "زیتون هایی" که همین چند وقت پیش بدستم رسیده واقعا مست کننده است. بیچاره آقا شیره!؟

راستي آيييي جنوبي ها من هنوز طعم گاروم زنگي رو نچيدم هاااا!!!؟ حواستون باشه

۳۰ آبان ۱۳۸۶

ناری قالا ნარიყალა


وقتی از شیر خفته پرسیدم که در فرصت کوتاهم از چه محلهایی در شهر میبد دیدن کنم، گفت می تونی میدونها و خونه های خشتی شهر رو ببینی و نارین قلعه رو هم در میدان شهرداری یادت نره. شنیدن این اسم آشنا برایم خیلی جالب بود و به هر ترتیب که شده بود تصمیم گرفتم که به دیدن میدان شهرداری برم.
من این اسم رو سالها پیش وقتی داشتند برایم از مناطق تاریخی و کهن تفلیس برایم می گفتند شنیده بودم.
شهر تفلیس در بخش قدیمی خود نیز قلعه ای به همین نام دارد.
ناری قالا یکی از کهن ترین دژهایی است که به شهر تفلیس و رودخانه کورا بر روی تپه ای بلند چشم اندازی می کند. این دژ از دو برج منفک تشکیل شده که بین حمام های گوگرد و باغ گیاه شناسی قرار گرفته است. در حیاط پایینی قلعه بر پایه آثار قدیمی و بجا مانده از کلیسای قدیمی کلیسای نیکلای مقدس جدید ساخته شده است.
اين قلعه در قرن چهارم میلادی پایه گذاری شده است و نام اولیه آن "قلعه انتقام" بوده. در قرن هفت میلادی و بعدتر در قرن ده و یازده در دوران "داوید سازنده" این قلعه توسعه یافت.
بعدها که مغولان گرجستان را به تصرف در آوردند نام آن را نارین قلعه (قلعه کوچک) نهادند. سازه اصلی که تا به امروز به جا مانده است مربوط به قرنهای شانزده و هفده میلادی است. در اویل قرن نوزده برج اصلی قلعه در اثر زمین لرزه فرو ریخت. ولی برخلاف همنام فارسی خود از حفاظت و نگهداری خاصی برخوردار است و به هر طریق ممکن از آسیب رساندن به آن در شرایط اقلیمی مرطوب و بارانی تفلیس جلوگیری می کنند. (امیدوارم نارین قلعه های ایرانی نیز از این نوع مواظبت و نگهداری ویژه و شایسته آنها برخوردار شوند)ا

عکسهای بیشتر از مناطق دیدنی تفلیس رو در اینجا می تونید ببینید. منابع عکس یک و دو

۲۸ آبان ۱۳۸۶

نارین قلعه ایرانی

چند روز پیش طی ماموریتی از طرف شرکت به شهر یزد رفتم و با داشتن وقت کافی تا زمان پرواز برگشت سری به شهر میبد هم زدم. با توصیه شیر خفته در آن زمان کوتاه فقط تونستم به بازدید کلی از شهر و دیدن قلعه تاریخی نارین بپردازم.
شهر میبد از اونجا برام جالب بود که سالها در انتظار دیدنش بودم چون شیر خفته دوران تحصیلاتش رو اونجا گذرانده بود و من هم تاکنون به مرکز ایران و کویر مسافرت نکرده بودم.
تا اینکه فرصتی پیش آمد و بدون همراهی شیرخفته خودم به این دو شهر مسافرت کردم.

از اونجاییکه من و همکارم "بهترین زمان" ممکن رو برای بازدید انتخاب کرده بودیم، فقط به بازدید کلی از محوطه قلعه بسنده کردیم.

اینجا هم مثل اکثر بناها و آثار تاریخی دیگر نشانی از حفاظت و نگهداری و دلسوزی مدیران میراث فرهنگی خبری نبود. در عکس می تونین رد پای دوچرخه ها را روی باروهای ویران شده قلعه ببینید.
روی دیوار قلعه دو تابلو نمایانگر قدمت و اعلام اثر ملی شدن این قلعه به چشم می خورد
در محوطه آثاری از ساختن ماکتهای معماری قدیمی به جا مانده بود که هنگام عصر جای خوبی برای پنهان شدن پسربچه های کوچک ئ شیطان موبایل به دست شده بود تا در این مکان ساکت و مخفی بدون دغدغه ای به تبادل فایل بپردازند!!!؟ البته حضور ما و چند مسافر دیگر این آرامش و خلوت رو ازشون گرفت!!؟ با کنکاش بیشتر به این خبر در مورد برگزاری کارگاه ترویجی آموزشی در نارين قلعه ميبد در اینترنت برخورد کردم. همچنین در مورد اطلاع از قدمت و تاریخ این قلعه می تونید به اینجا هم سری بزنید.

خود شهر میبد به نظر شهری کوچک و آرام و سنتی بود که حضور دانشجوهای دانشگاه آزاد این سکوت و سکون رو بهم می زدند. متاسفانه نتونستم از نزدیک از بادگیرها و خانه های خشتی دیدن کنم. باشد وقتی دیگر شاید با شیرخفته....ا


در مورد تیتر مطلب در پست بعدی توضیح بیشتری خواهم داد

۲۰ آبان ۱۳۸۶

بوي تو

زن: خسته شدم! ديگه نمي تونم به هيچيك از كارهام برسم. تازه! از مهد كودك تماس گرفتن كه ديگه بچه را تا پنج نگه نمي دارن.
مرد: خوب٬ چرا تا آخر وقت مي موني سركار؟ تو كه مي توني زودتر بيايي!؟
زن در حاليكه بچه را بغل كرده و مبهوت نگاهش مي كنه: آره مي دونم كه بهم تعلق مي گيره. نمي خواستم تا حالا ازشون بخوام. ولي حالا ديگه مجبورم كه بگم. و همين طور بچه را مي بوسد... نه! مي بويد و مي بويد.
مرد: بهشون بگو كه به خاطر بچه بايد نيمه وقت بري سركار. اين حق توئه. اينطوري زوتر هم به خونه مي رسي هم به بچه. ديگه خستگي هم كمتر مي شه.
زن همچنان در حال نگاه كردن بچه و بوييدن اوست. صورتي گرد و تپل با لپهايي صورتي كم رنگ دارد. چشمانش قهوه اي است.
زن انگار دارد از چيزي عصباني مي شود كم كم ابروهايش خم مي شوند. مي گويد: فردا حتما تمومش مي كنم.


در تاريكي صبح به دنبال ساعت مي گردم. صداي تپش قلبم را مي شنوم. چهار و نيم صبح است. هنوز خيلي مونده تا ساعتي كه بايد بيدار بشم. بويي خاص توي مشامم هست....ا
پس از چند روز هنوز به دنبال سلولهايي از مغز هستم كه اون بوي خاص را در خودشون ثبت كردن......ا

۱۸ آبان ۱۳۸۶

New Fanta Publicita!?

روشی جدید برای تبلیغ محصول جدید فانتا
منبع

۱۷ آبان ۱۳۸۶

نان پنیری آجارایی აჭარული ხაჭაპური

مواد لازم: آب، شیر پنجاه گرم. مایه خمیر دو گرم. پنیر سی و پنج گرم. تخم مرغ 3 عدد. کره بیست گرم. آرد به مقدار لازم
روش تهیه: برای تهیه خمیر لازم است دو لیوان مایع (شیر یا آب یا مخلوط شیر آب) را گرم کنید. حدود سی درجه سانتیگراد. سپس مایه خمیر را در آن حل کنید. تخم مرغ را اضافه کرده هم بزنید بعد از بدست آمدن مایعی یکدست آرد را کم کم اضافه کنید و خمیر یکدست شده را برای ورآمدن آن را مدتی نگه دارید. در این مدت مایه داخل خمیر را تهیه کنید. پنیر تازه را با دست خرد کنید. به آن تخم مرغ اضافه کنید.
حدود دویست گرم از خمیر را جدا کنید و تا ضخامت سه سانت آنرا پهن کنید. به آن فرمی کمی دراز بدهید. مایه پنیر را چنان روی خمیر بگذارید که دو سه سانت خالی بماند. بعد کناره های خمیر را روی مایه خمیر بگذارید. حال خمیر را در فر گذاشته و با حرارت متوسط به پخت آن ادامه دهید. اگر دوست داشتید می توانید به کناره های خمیر تخم مرغ هم بمالید. وقتی که نان پخته شده و کمی سرخ شد در وسط مایه آن تخم مرغی را شکسته و بگذارید. و سه دقیقه دیگر در فر بگذارید. سپس روی تخم مرغ کره گذاشته و همانطور داغ داغ سرو کنید. (لطفا نسوزید چون عواقبش با خودتونه :دی

۱۱ آبان ۱۳۸۶

ქართული სუფრა سفره گرجی

گرجیها می گویند "مهمان فرستاده خداست" و به راستی که مانند فرستاده خدا از او پذیرایی می کنند. در کشور شراب (در اینجا منظور گرجستان است و نه فرانسه)، سوپرا (همان سفره گرجی)، شراب و شادی از آیین های مهم پذیرایی از مهمان هستند. با گذراندن دو سه روز در گرجستان به بی همتا بودن تشریفات میزبانی-پذیرایی مهمان،رسوم بدیع بزم گرجی و تشریفات سوپرا پی خواهید برد.
سوپرا از ارکان اصلی، مذهبی و رسوم فرهنگ گرجی است. تاکنون کسی در زمینه این که کی این مراسم در تاریخ نطفه بندی شد تحقیقی انجام نداده است. بخصوص این مسئله مهم است که این رسم همچنان ادامه دارد. فقر و نداری ممکن است سوپرای گرجی را محدود کند ولی وجود وی را از بین نمی برد. ساختار و ارکان سوپرا بسیار ساده است: شراب، نان (به معنی غذا)، توست (کلمه انگلیسی را آوردم.رجوع شود به پایین مطلب) و آواز. با جابجایی این چهار جزء و هارمونی آنها سوپرای گرجی ساخته می شود.
سوپرای گرجی مختلف است: سوپرای بزم، سوگواری، سوپرای رسمی با تعداد فراوان مهمان، همچنین نوع دوستانه، خانگی و اتفاقی. ولی برای همه یک قانون وجود دارد. در جاهایی ممکن است کمی هم تغییر کند ولی هویت آن ثابت و بدون تغییر خواهد ماند.
گرجی ها با شادی گرد هم می آیند و دور سوپرا می نشینند. شادی آنها نشات گرفته از نیک خواهی و دوستی آنها نسبت به دیگری می باشد. قوانین مشخصی برای مکان و جایگاه هر شخص وجود ندارد. تنها مکان مشخص در بالای سفره مربوط با تامادا (رئیس سفره -یسنابابا در این مورد قبلا گفته است) است. تامادا هدایت کننده سوپرا است.
در مورد تامادا و ویژگیهای وی می توان از کتاب انجیل زیراک چنین خواند:
اگر تو را بعنوان تامادا انتخاب کردند، تو را غرور نگیرد، بلکه در میان دیگران بمان و همانند آنها. ابتدا مراعات حال آنها را بکن و سپس بنشین. وقتی تمام مسئولیتهای خود را انجام دادی در جایگاه خود بنشین تا به همراه دیگران شادی کنی و برای هدایت و مدیریت سوپرا تاجی را بدست آوری. صحبت کن، تامادا باید سخنور باشد، ولی آواز را خاموش مکن. وقتی به تو گوش می دهند سخن را طولانی نکن و بی موقع حکیم مشو. همانطور که لعل چشمی است در انگشتر طلا همانطور است آوازی خوش در بزم. همانطور که زمرد در قاب طلاست، همانطور است آهنگی زیبا به هنگام نوشیدن شراب.
با توجه به اینکه گرجستان کشوری کوچک است ولی غذاهای مختلفی بنا به هر منطقه از آن وجود دارد. برای مثال، در غرب گرجستان غذاها و آشپزی در نواحی ایمرتی، سامگرلو، راچا و آبخازایا متفاوت است. همین طور است در مورد شرق گرجستان.
در غرب گرجستان، در ایمرتی، غذاها اغلب از سبزیجات تهیه می شود. در حالیکه در شرق گرجستان در کاختی گوشت اصلی ترین جزء غذاست. در غرب در ناحیه سامگرلو بیشتر از ادویه های محلی و افزودنیهای معطر و فلفل استفاده می کنند.
غذاهای مختلفی به روزهای خاص مذهبی و ملی در ارتباط هستند. برای مثال در سفره سال نو وجود نوعی فسنجان محلی با بوقلمون، گوشت بچه خوک کباب شده و شیرینی گردو الزامی است. برای مراسم تولد حضرت مسیح نانهای پنیری درست می کنند و برای برگزاری روز باربارا (روز هفده دسامبر) نان لوبیایی تهیه می شود.
در این بین تنوع پنیر گرجی قابل ذکر است:ا
پنیر ایمرتی- از شیر گاو و بدون نمک تهیه می شود.
پنیر سولگونی- پنیر پخته شده ایمرتی در شیر ( پنیر مورد علاقه من، هنگام برش آن شیر از لابلای لایه های آن خارج می شود. وایییی من رفتم گرجستان! :دی)ا
سولگون دودی
پنیرگودی (یا همان پنیر خیک) از شیر گوسفند پرچرب و با نمک تهیه می شود و در خیک نگهداری می شود (در کوهستان قفقاز تهیه می شود)ا
کارتلی- از شیر گاو و به روشی خاص تهیه می شود.


در مورد کلمه توست کلمه مترادف فارسی آن را نمی دانم. به گرجی به آن سدغگرزلو می گویند.

۰۶ آبان ۱۳۸۶

چشم و چراغ بي سوي جامعه

در ابتدا از همه خواننده هاي اين مطلب مي خواهم كه برداشت سياسي از نوشته ام نكنن و فقط به جنبه اجتماعي و سلامتي اون توجه كنن.
در طي سالهاي اخير و پس از "بازشدن" به اصطلاح فضاي سياسي كشور و مطرح شدن نامهاي جديد٬ جوان و گاه قديمي دنياي سياست٬ اميد در دلهاي مردم اين سرزمين بوجود آمد كه قشر روشنفكر و راهبر هنوز هم به حيات ادامه ميده و هر چند كم و خاموش و بي سروصدا به كار خود مشغول هست.
لازم به تذكر من نيست كه آينده هر كشور به اطلاع رساني و هدايت درست اين قشر بستگي پيدا مي كنه. هر آنچه آنها شاداب٬ سالم و تندرست باشند٬ اون جامعه بالطبع شاداب٬ پويا راه خودش را پيدا مي كنه.
پس از افت و خيز فراوان و تغييرات اجتماعي و سياسي طبيعي٬ برخي و گاهي به نوبت از مكانهاي اختصاصي و انفرادي (منظورم همون زندانهاست) سردر آوردند.
بستگي به مدت انزواي آنها٬ پس از مدتي از رسانه ها خبر بيماري٬ ناسلامتي آنها از زندان به گوش ميرسه. قصد آوردن ليستي در اينجا ندارم ولي اگر به اخبار اين چند سال اخير دقت كرده باشيد خبرهاي بدي از سلامتي اين قشر راهبر و هدايت كننده اجتماع به گوش رسيده است. آنها از انواع بيماريها از جمله كليه ( ديابت شايعترين آنهاست) قلب٬ چشم و ......ا رنج مي برن. اين خبر در مورد نود درصد آنها صدق مي كنه.
به نظر من اين يك فاجعه براي اجتماعي هست كه رهبران و فعالان اجتماعي و يا سياسي آن سالم نيستند و از بيماري رنج مي برن. اميدهاي يك جامعه لازمه كه بيشتر به سلامتي شون اهميت بدن.
نبايد چشم و چراغ يك جامعه كم سو باشه.

۰۵ آبان ۱۳۸۶

که نور خدا باشه و منو تو

به شهر و دیاری ببر تو مرا
که نور خدا باشه و منو تو
نباشه به دلها نشونه غم
امید و صفا باشه و من و تو
بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه
به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دله دیگه بدونه
تو باوفایی تو باصفایی
از این خسته دل پروا مکن
مرا بیش از این رسوا مکن
الهی بمونی با مهربونی
جدایی نگیری قدرم بدونی
که دنیا نداره وفائی
بمون بر سر پیمون من
تو بازی نکن با جون من
که دنیا سرابه نقش بر آبه
دو روزه جوونی مثل حبابه
نیرزه به یکدم جدایی
به شهر و دیاری ببر تو مرا که نور خدا باشه و منو تو
نباشه به دلها نشونه غم امید و صفا باشه و من و تو
بریم اونجا که عشق و مستی خطا نباشه
تو سینه ها جای محبت ریا نباشه
به غیر خدا که مهربونه
نمیخوام دله دیگه بدونه
تو باوفایی تو باصفایی


دلم بدجور گرفته....ا

۰۴ آبان ۱۳۸۶

Today recipe

یکی از مواردی که کمابیش بهم آرامش می ده و در حین اون می تونم عصبانیتم یا ناراحتیم رو هضم کنم، یا اینکه سر ذوق بیام و کدورت را در خانه فراموش کنم، آشپزی هست. این کار بهم آرامش میده در عین اینکه نفر دومی رو نمی تونم توی اشپزخونه حین کارم تحمل کنم. برای همین گاهگاهی همین هم موجب سوتفاهم می شه.

خانم های گرجی خانه دار هم مثل دیگر همنوعانشون اغلب زندگی خود را در آشپزخانه می گذرونن با تفاوت اینکه در بسیاری از موارد بار دوش زندگی هم بعهده اونهاست. چرا که مرد گرجی به تنبلی معروفه. به علت هوای معتدل سردسیر و "عمدتا" بدلیل بالای ذکر شده صیفی جات در گرجستان در فصل سرما به ندرت یافت می شد. فعل رو ماضی بکار بردم چرا که اکنون با ارتباطات و تغییر سیستم اقتصادی و حکومتی سبزیجات تازه و گوشت و میوه حتی از کشورهای آفریقایی وارد می شود. ولی لازم به گفتن نیست که همه توانایی خرید را ندارند. پس به همان روش سنتی خانه داری و آشپزی همچنان ادامه می دهند. منظورم اینه که زن گرجی از همان ابتدای تابستان وبا وفور میوه و سبزیجات مثل "مورچه" به فکر پاییز و زمستون خودش هست. درست کردن انواع مربا، ترشی و شور، کنسرو کردن سبزیجات مانند گوجه، کدو، خیار، میوه از کارهای تابستانی آنهاست.
سفره گرجی آنطور که آنها میز غذای خود را می نامند از غذاهایی ساده ولی درعین حال خوش طعم گسترده می شود.
معمولا روزهای آخر تابستان و اوایل پاییز کمبود بانکه های شیشه ای کاملا در خانواده ها محسوس است.
یکی از پیش غذاهایی که من هم هرساله به رسم دیرین برای خودم درست می کنم، خوراک فلفل دلمه ای قرمز است.
این خوراک را می توان هم بعنوان پیش غذا و هم در کنار غذای اصلی سرو کرد.

القصه: مواد اولیه: فلفل دلمه ای قرمز( البته در ایران نژادی متفاوت از این صیفی یافت می شود)، 5 عدد متوسط، سیر پنج حبه، جعفری 2 بسته (از همین هایی که بصورت آماده و پاک شده روی گاریها می فروشن)، ساقه ترد و برگ کرفس به نسبت مساوی با جعفری، روغن دو سوم لیوان، سرکه یک لیوان، نمک فلفل سیاه شکر به مقدار لازم،
طرز تهیه: فلفل دلمه ای ها را به قطعات دلخواه خرد کنید (البته حواستون باشه که قرار نیست برای مرغ خرد کنید)، جعفری و کرفس و سیر را نیز خرد کنید. در ظرفی لعابی روغن و سرکه را ریخته و روی حرارت متوسط به نقطه جوش برسانید. سپس نصف سبزیجات را به آن اضافه کنید. حال فلفل دلمه ای را نیز در محلول در حال جوش بریزید و بگذارید تا فلفل ها نرم شوند. در این بین اگر چند برگ بو به ظرف اضافه کنید مطمئنا بعدا پشیمان نخواهید شد. نمک و فلفل را هم فراموش نکنید. حال طعم مایع را بچشید اگر ترشی سرکه برایتان ناخوشایند بود با مقدار لازم شکر از ترشی آن بکاهید ولی مواظب باشید که شیرین نشود. بعد از پانزده تا بیست دقیقه باقیمانده سبزیجات خرد شده را نیز اضافه کنید و شعله را خاموش کنید. بگذارید خوراک سرد شود. سس باقیمانده نباید زیاد باشد. سپس در طرفی مناسب ریخته و برای مدتی دلخواه در یخچال و یا محلی سرد نگاه دارید. بونو اپتیت.

فکر می کنین ارزشش را داره که منو عصبانی و ناراحت کنین و در عوض یک غذای خوشمزه و خوش سیما در انتظارتون باشه؟؟

۰۱ آبان ۱۳۸۶

images- fall

Rtveli or Vintage in my town

به مناسبت دویست امین نوشته ام در اینجا و همزمان بودن با فصل انگورچینی در ولایتمان، چندتا عکس از مراسم انگورچینی باغ آبائ و اجدادی که با گوشی نازنیم گرفتم، اینجا می گذارم. در این مدت که به بیکاری متهم شدم، در مسیر رفت و آمد به ولایت و تهران بودم. آخر هفته ها مرخصی پنج شنبه و یه کیف سفری و یه بلیط اتوبوس. فصل پاییز از دوست داشتنی ترین فصلهای سال من است. طبیعت از لحاظ زیبایی ها وتنوع رنگ، هوا بی نظیر میشه. اگر باوری نداری، قدری با دقت به همین برگ خشک افتاده توی جوی نگاه کن، به آسمان نیمه ابری که گاه خورشید در پسش قایم می شه و باهات بازی میکنه بیشتر نگاه کن، خودت می بینی که چیزهای دیگه هم کشف می کنی.

زود باور

ظاهرا در جذب انرژی منفی تبحر خاصی دارم، چون دیروز بدون هیچ دلیلی تپش قلب پیدا کردم و ....ا
این موجب شد که به اصرار شیرخفته و همکاران به مطب دکتر نزدیک خونمون یه سری بزنم و بخوام که فشارم را کنترل کنه و ببینه چه خبره!؟
دکتر "سلطان" دو سه سالی هست که نزدیک خانه ما مطب اش رو باز کرده. خیلی وقت بود از خانم های همسایه و آشنای محل و اطراف در مورد دستورهای لاغری "عالی" و رژیم های غذایی مناسبش شنیده بودم ولی هیچگاه رغبت نکرده بودم حتی برای درمان سرماخوردگی و یا کسالت کوچک پا به مطبش بگذارم. یه جور حس خوبی نسبت به اون نداشتم (آنتی پاتی)؟ ر
دیروز وقتی به مطب خلوتش پا گذاشتم، صدای خانمی جوان از اتاق دکتر بیرون می آمد. خانم همراهش با پسر بچه ای کوچولو ظاهرا بیرون از اتاق منتظرش بودند. من بدون سروصدا وارد شده بودم! منتظر ماندم تا نوبتم برسه. صدای دکتر و ویزیتورش می آمد.
خانم جوان سرخوش بود و در مورد مشکلات پس از زایمان با دکتر مشورت می کرد. ظاهرا برای رژیم لاغری هم داشت دستور می گرفت. صحبت های دکتر را هر از گاهی ورود پسر کوچولو به اتاق قطع می کرد.
صدای خانم می آید که می گوید: میبینی دکتر چی میگن؟ (با خنده ای راضی): می گه تو زن باهوش و خوش مشربی هستی. از رفتار و کردارت معلومه که خیلی تند و تیزی.
زن: چه جالب از کجا فهمیدن؟ (ظاهرا می خواست فرمایش دکتر را تایید کنه)ا
دکتر: خوب! من آدم ها را زود می شناسم. بعدش هم چند باری هست که آمدین پیش من، زمان کافی بوده برای شناختن شما. خیلی کم پیش میاد که خانمی مثل شما باهوش و زرنگ باشه.
توی فکر فرو میرم. صداها به گوشم می رسه ولی نمی شنوم. یعنی دلم نمی خواهد که بشنوم. فقط گاهگاهی کلماتی و جملاتی برجسته می شوند: خانم زیبا و باهوش. اینو باید شوهرم بگه. اون کارگره. خوب اون حواسش نیست، من می گم. خیلی دوستم داره. اندامت را خراب نکن. حیفی!؟
دلم می خواست از مطب بیرون برم. ولی پاهام همراهی نمی کردن. سفت چسبیده بودن به زمین.
ببین دستور غذایی رو که دادم حتما بهش عمل کن و گرنه ازت ناراحت می شم. حالا چندتا ورزش هم بهت یاد می دم تا این گوشت و چربی که روی شکمت و "...." تلمبار کردی رو آب کنی.
دست راستت رو بیار بالا. نه. دست راست! این نه اون یکی. آره دست راست. خوب حالا ....ر
روی تخت دراز می کشی، اینطوری. بعد دست راست رو به پای چپ می رسونی. نه دست راست به پای چپ. آره پای چپ. آره یعنی دست مخالف به پای مخالف.....راست به چپ.
توی حیاط پله ها را که پایین می آیم، هنوز صدای دکتر می آید که می گوید نه دست راستتو بده، چپ نه اون یکی.......ر

۲۸ مهر ۱۳۸۶

طلوع دوباره

پس از مدت زمانی طولانی بالاخره فرصت تعمیر کامپیوتر را پیدا کردم. البته زودتر هم می توانستم ولی خودم رو تنبیه کردم چون فکر می کنم بیش از اندازه داشتم بهش وابسته می شدم. به هر حال جهت اطلاع عموم می رساند که همچون گذشته بساط ترجمه و گشت و گذار در این دنیای مجازی و نوشتن آنچه که هر از چندگاهی باعث غرغر کردن من می شود،برپاست.

۱۰ مهر ۱۳۸۶

"Wait for Me" or "Жди меня"

برنامه "منتظرم بمان" هر دوشنبه از کانال یک روسیه حدود ساعت شش شب پخش می شود. موضوع برنامه و هدف اصلی برگزار کنندگان آن پیدا کردن گمشدگان هست. هر هفته اگر فراموش نکنم پای ثابت این برنامه هستم شوق و ذوق بستگان و دوستان گمشدگان بعد از پیدا کردن گمشده خود خیلی تاثیر گذار است و من هم طالب تاثیر غیرممکن است که چندتایی دستمال کاغذی را مصرف نکنم. داستان های جالب و غمناکی را مشاهده می کنی. طبق ادعای تهیه کنندگان برنامه ماهیانه حدود هزار نفر از طریق این برنامه پیدا می شوند. در کشوری چنین پهناور (روسیه و کشورهای سابق آن) افراد به دلایل مختلفی ردی از خود بجا نمی گذارند. گاهی بدنبال کار و درآمدی خانه را ترک گفته به شهری، کشوری مجاور رفته و به دلیلی ارتباط خود را با خانواده قطع می کنند. گاه میان دو معشوق و دلداده جدایی افتاده و یکی از آن دو ترک دیار می کند و ... و ...ا خودتون می تونید بقیه رو در سایتشون که به زبان انگلیسی هم هست بخونید. چی میشد؟ چی میشد؟ (با وزن ترانه نوید بخونید) اگر توی کشور ما هم چنین برنامه ای برای گمشدگان جسمی و روحی پخش میشد؟
در پایین خلاصه ای از فعالیت این برنامه به زبان انگلیسی آمده است
"Wait for Me" is one of the most popular TV shows in Russia. Already seven years it is broadcasted in prime-time at the First National Channel of Russian Television. Since we had appeared we received more then 1 000 000 letters of recourses from all over the world. We manage to find about 1000 people a month owing to a unique method of search and a net of volunteers who help us in almost all the countries of the world. Nearly every hour somebody’s children, parents, friends, classmates, neighbours, sweethearts are found…

۰۸ مهر ۱۳۸۶

طلاق به سبک امروزی

در آينده اي نه چندان دور پيش بيني مي كنم كه دفتر خاطراتي خواهم نوشت با موضوع: داستانهاي من و تاكسي (بر وزن داستانهای من و بابایم)ا
قسمتي از زندگي و روزانه هر كسي كه شاغل باشه در درون وسايل حمل و نقل عمومي مي گذرد. بسته به محل سكونت هر شخص اين زمان ممكن است تا ساعتها٬ در شهرهاي شلوغي چون تهران طول بكشد.
براي من نوعي نيز كه هر روز با تاكسي و يا گاهي اتوبوس در تردد هستم شاهد اتفاقات و يا شنونده اتفاقات ديگران هستم. این اتفاقات گاه برايم تلخ و تجربه اندوز و گاه شيرين و به ياد ماندني بوده اند.

هفته پيش هنگام عزيمت به ولايت فاصله بين منزل و ترمينال مسافربري را با يكي از ماشين هاي آژانس معتبر محل طي كردم. راننده به محض به حركت درآمدن ماشين سر صحبت را با جمله "عجب زمانه اي شده" آغاز كرد. بدون هيچ مقدمه اي رفت سر اصل مطلب.
در مورد دوستش گفت كه در محل، صاحب سوپر ماركتي است با درآمد آنچناني و خانه اي و ماشيني. گفت امروز همراهش رفته بودم دادگاه طلاقش را بگيرد.
زندگي دوستش را تعريف كرد كه در ابتدا با خانمي آشنا مي شود كه ازدواج ناموفقي داشته و پس از آشنايي بيشتر، اين دو تصميم به ازدواج مي گيرند كه ظاهرا خانم در این بین به همراه خانواده مجبور به ترك ايران مي شود و سر اين دوست بدون كلاه.
پس از چندي اين دوست دوباره با خانمي آشنا مي شود كه از شوهر اول خود فرزندي دارد منتها اين موضوع را از همه پنهان مي كنند. پس از مدتي تصميم به ازدواج مي گيرند. مرد تمام تلاش خود را براي هر چه بهتر برگزار كردن مراسم عروسي ميكند و به قول راننده هيچ چيز كم نمي گذارد. القصه اينكه پس از مدتي سر و كله فرزند اين خانم در زندگي آنها پيدا شده و آن را تحت تاثير خود قرار مي دهد. پس از مجادلات و دعواهاي فراوان زن ادعا مي كند كه به خاطر فرزند خود مي خواهد به زندگي قبلي خود برگردد با اين تفاوت كه حال شوهرش همسري ديگر اختيار كرده است.....ا
راننده كه از صبح آنروز همراه دوستش رفته و در دادگاه خانواده بسر برده بود تحت تاثير محيط آنجا و موارد متعدد متقاضي طلاق با هيجان و عصبانيت خاصي تمام ماجرا را برايم گفت. در آخر هم معذرت خواهي كرد كه بدون دليل برايم داستان سرايي كرده و اعتراف كرد كه بايد براي كسي تعريف مي كردم خيلي ناراحت هستم. (راننده حس ششم قويي داشت٬ آدرس رو درست آمده بود...)ا
چندي است در اطرافيان و آشنايان از زندگي جوانهايشان خبر ناخوش مي شنوم. جوانان ديگر به زندگي مشترك مقيد نيستند. معيارها و ارزشها تغيير كرده اند٬ ساختار خانواده در حال تغيير است و به نظر مي رسد كسي نيست كه راه و چاره را بيان كند. در همين سفر آخر خود به ولايت دست كم خبر پنج مورد طلاق در آن شهر كوچك را شنيدم.
نمي دانم دليل چيست؟ اگر دلیل را بر عدم آشنایی کامل دو طرف فرض کنیم، این مورد منتفی است چرا که در گذشته ارتباط و دوستی میان جوانان به مراتب کمتر بود. راستی شاید تحمل و صبرمان کم شده و آنقدر سنگدل شده ایم که مادری فرزند خود را انکار کرده و به خانواده شوهر توصیه می کند اگر توانایی نگه داشتن فرزندش را ندارند بهتر است وی را به بهزیستی تحویل دهند (نقل به قول از یکی از موارد طلاق در تهران)!!؟؟
موارد بسیار است هر کدام داستانی خاص خود. زوجی تفاوت عقیده در محل سکونت، زوجی دیگر تفاوت سنی زیاد (ظاهرا عروس خانوم قبلا متوجه این موضوع نبوده اند!!؟)، زوجی اخلاق و عقیده طرفین را بهانه جدایی قرار داده اند. لازم به ذکر است که دادگاهها به راحتی حکم طلاق را صادر می کنندو هیچ تلاشی برای حفظ خانواده نمی کنند. (اگر مثال خواستید هر چندتا که بخواهید در آستین دارم)ا اینجاست که جمله "کیست مرا یاری کند"؟ صدق می کند براستی متولی این رویداد و فاجعه کیست؟ چه کسی باید فرهنگ سازی کند؟ جوانان را آموزش دهد؟ آیا واقعا همه آنها حق دارند؟ هر کسی داستان مختص به خود را دارد و هر کدام از آنها خود را محق می دادند. کسی هست آنها را راهنمایی کند؟


منبع عکس: ویکیپدیا- مدال مادر قهرمان

منم :اغما

هیچ دقت کردین توی سریال اغما که از شبکه یک پخش میشه همه بازیگران سریال بدون استثنائ وقتی وارد اتاقی می شوند در را پشت سر خود نمی بندند؟!؟؟ فرقی نمی کند که این دو بازیگر مرد-مرد باشند یا زن-زن یا مرد-زن. اول فکر کردم شاید به خاطر حفظ شئونات دیالوگ های خانم بردیا و دکتر ....(نوذری) باید در اتاق درباز صورت بگیرد ولی با کمی دقت دریافتم که نه این برای همه بازیگرها صدق می کند. اتیکت حکم می کند که وقتی وارد اتاق شخصی خود می شوی و خواهان صحبتی خصوصی با شخصی دیگری هستی، در را پشت سر خود ببندی!از قدیم که اینطور بوده.

مملوک نیستیم

ديروز ماري اعتراف كرد كه خيلي وقته نوشته هام رو نمي خونه!!!؟ گفت نوشته هاي خودت رو بيشتر دوست دارم... كمي بهش حق مي دم و كمي هم نه. حق رو به اين خاطر بهش مي دم چون فقط از طريق نوشته هام در اينجا بود كه به اصطلاح به افكارم و دغدغه هام پي مي برد.
از طرفي نوشته هاي متنوع با موضوع گرجستان و گرجيها رو براي روشنتر كردن "اذهان عمومي" انتخاب كردم تا ايرانيهاي امروزي مدعي مالك سرزمين هاي شمالي و قفقاز بدانند كه در آن سرزمينها قوم و نژادي آزاده خواه زندگي مي كند كه هيچ گاه خود را مملوك امپراطوري ايراني و يا روسي ندانسته و همواره براي آزادي و استقلال خود از اشغال هاي متمادي حكو.مت هاي بزرگ جنگيده است.
وقتي يك ايراني عصباني و ناراحت از عهد نامه تركمانچاي و يا گلستان با حرارت خاصي از زمينهاي به تاراج رفته ايراني توسط روسها سخن به ميان مي آورد بهتر آن است در مورد مردم، رسوم و تاريخ (آن طور كه آنها روايت مي كنند) آنها بيشتر بداند.
كما اينكه در مورد تاريخ و سرگذشت خود ممكن است دچار اشتباه شود.
دليل ديگر انكه از حدود صدهزار گرجي كه در ايران زندگي مي كنند مطلع گردد.
شايد بپرسي كه تا حالا كه كسي ندانسته مگر چه اتفاقي افتاده و يا بعد از اين چه اتفاقي خواهد افتاد.
نظر من اين است كه در دوران گذشته اگر اين قوم دور افتاده از اذهان دولمتردان ساكت ماندند و خواسته هاي خود را گاه با سكوت از كنارش گذشتند امروزه ديگر نمي توان آنها را ناديده گرفت. آنها نيز در اين سرزمين كمابيش ريشه دوانده و با اين خاك و بوم در آميخته و انس گرفته اند. براي پيشرفت آن تلاش كرده و فداكاري و از خود گذشتگي كرده اند آنها نيز در آينده طالب سهم خود و در نظر گرفتن مطالبات قومي خواهند بود. گرچه خواهي گفت خواسته ها و احتياجات قوم پارسي نيز در اين واهه از ياد مي روند... چه رسد به قومي غريب و مهمان در سرزمينت

۰۲ مهر ۱۳۸۶

ولع خرید

همیشه جنب و جوش مردم در ساعات پایانی روز در ماه ومضان برام جالب و تعجب آور بوده! مردم چنان با ولعی به خرید می پردازن که غیر قابل وصف هست. اگر کمی ناشی باشی(مثل من) در این ساعات دیگه نه نان داغ بهت می رسه، نه میوه خوب و نه سبزی برای پخت غذا. صفهای خرید برای مایحتاج روزانه چنان طویل میشه که از خیر هرچی خرید هست می گذری. حجم خرید مردم هم بالا می ره. اینو از روی تجربه و چیزی که به چشم می بینم میگم. عصرها در مسیر برگشت به خانه از میدان میوه و تره باری می گذرم. همیشه از دیدن جنب و جوش مردم در این مکان و به مشام رسیدن بوی های مختلف میوه و سبزی لذت بردم. ولی این روزها چنان شلوغ میشه که رد شدن از اون هم کلافه کننده است در برابر این باید صف مردم برای تاکسی دربست به علت خرید زیاد رو ببینید. نمی دونم این حرص و ولع به خرید از کجا ناشی میشه ولی "ظاهرا" هدف این روزها داره از یاد میره.......ا


بی ربط: در فیلم درخت آرزو که قبلا هم در موردش گفتم در صحنه ای مردی که نوید انقلاب را به مردم میدهد و همیشه با کشیش در حال دعوا و بحث است، به کشیش می گوید: ای پدر همه می دانند که مسیح لاغر بود، تو چی خوردی که اینقدر چاق شدی؟ چه چیزی باعث چاقی تو شده؟ مسیح نان خشک می خورد و به فکر بندگان خدا بود تو چی خوردی که به این بزرگی شدی؟

علیمردان خان های امروزی

در قسمتی از سریال امشب اغماء (از شبکه یک پخش میشه) مادر دختری (رز) معتاد به "قرص های مسکن" گلایه کرد که: مگه ما چی کم گذاشتیم براش!؟ که دخترمون به این روز افتاد. ناخودآگاه یاد همین جملات در داستان علیمردان خان افتادم. پدر علیمردان خان شاکی از دست پسر "لوس" و "ننرش" به آقای معلم می گوید ما چیزی برای علیمردان خان کم نگذاشتیم هر چی خواسته براش مهیا کردیم...ا
فکر می کنین الان علیمردان خان کجاست؟ چه کار می کنه؟ بنظر من شانس آورد که کمی زودتر بدنیا آمد وگرنه او هم الان جایی توی بیمارستان، کلینیک بازیابی سلامتی روز رو به شب می رسوند
خوش بحالش!؟
فکر کنم الان جایی توی فرنگ پس از اتمام تحصیلاتش (چون یادتونه که خیلی دوست داشت مثل سقراط و یا افلاطون بشه) مشغول به کار باشه و اصلا فراموش کرده که روزی با بچه های همسایه یه قل دو قل بازی میکرد، توپ بازی می کرد و گاهی هم توی مشاعره با بچه های همسنش شرکت می کرد. اون شاید این ها رو به یاد نداشته باشه....ا

تنها در درمانگاه!؟

تنها سوژه ی جالبی که این چند روزه برام پیش آمده تا با گوشیم ازش عکس بگیرم، همین دست راستم بوده. البته عکس های جالبتری هم تونستم بگیرم ولی برای حفظ شئونات نمی تونم اینجا بگذارم. :دی


Anosmia in Fall

چندی است بدلیل موقعیت مکانی خود در شرکت تمرین آنوسمیا (فقدان حس شامه) یا بویایی غیرفعال می کنم. و باور کنید خیلی هم موفق شدم. چون تجربه آن را قبلا هم داشته ام. یعنی به مغزم فرمان دادم که بو را تشخیص ندهد.
اولین بار زمانی بود که مجبور شدم آب آشامیدنی دانشگاه اصفهان را مزه کنم. آب بوی وحشتناکی می داد و متاسفانه از آنجایی که حس بویایی من خیلی قوی هست تا مدتها نمی توانستم نه آب بخورم و نه غذای خوابگاه را. تا اینکه تصمیم گرفتم دیگر "بو" نکنم و اینکار عملی هم شد.
تا مدتها وقتی در مکانی قرار می گرفتم که حس ششم به من اخطار می کرد بوی نامطلوبی به مشام خواهد رسید، مغز من هم حس بویایی را از کار می انداخت. منظورم در مورد مواد خوارکی و آشامیدنی است. تا مدتها لذت بوییدن آب را بر خودم محروم کرده بودم.
بالاخره زمان حضور در اصفهان هم به پایان رسید و این مشکل من هم کماکان حل شد ولی عادت را برای خودم نگه داشتم تا در مواقع ضروری به دادم برسد.
و حالا نیز بعد از مدتها این تمرین به دادم رسیده.
دلم برای بوییدن تنگ شده.

امروز که داشتم به خونه برمی گشتم ناخود آگاه حس بویایی من آزاد شد و بویی به مشامم خورد. بویی زیبا و دلنشین... بوی پاییز بوی برگ زرد بوی خاک بوی باد...م


منبع عکس: یک و دو