۰۹ دی ۱۳۸۵

دو خبر مربوط و شاید هم نامربوط

دو خبر جالب:

اولی و دومی

ببینم چه احساسی دارین؟

۰۸ دی ۱۳۸۵

تهران برفی

چند تا عکس با موبایل از هوای برفی دیروز تهران

هوای بدون سربم آرزوست

نمیدونم می تونین حس منو، بودن توی همچین محیطی، طبیعتی رو درک کنین یا نه؟


بعدش هم بشینی کنار این کتری و قوری و یه چای دودی بخوری.....؟



فکر کنم نشانه افزایش سرب توی خونم داره کم کم خودشو نشون می ده. هفته پیش شنبه عینهو این خواب نماها ساعت شش صبح خودمو با آژانس رسوندم شرکت، بدون اینکه به ساعت دقت کنم....!؟

۰۲ دی ۱۳۸۵

یلدای من

شب یلدا: امسال حوصله هیچ برنامه ای از جمله میهمانی شب یلدا رو نداشتم و بنابراین هیچ تلاشی هم در این راستا نکردم. روز پنج شنبه رفتم ماموریت کاری خارج از تهران، همایش کاربرد نانوتکنولوژی در صنعت و همکاری با دانشگاه در این زمینه خلاصه کلام بود. البته شرکت ما در این زمینه خودکفا بوده و پیشرو در کاربرد این فن آوری. عصر که برگشتم، چون از طرف شیر خفته هیچ تماسی گرفته نشده بود و من هم خیلی خسته بودم رفتم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده رو ببرم. این شد که از اولین لحظه های چیرگی تاریکی بر زمین تا پیدایش اولین تابش روشنی بر زمین چنان به خواب عمیقی فرو رفتم که این بار از نزاع بین این دو قدرت غافل ماندم. باشد که سال دگر نظاره گر این آورد باشم.؟

۲۸ آذر ۱۳۸۵

سفره و حفظ زبان

روز جمعه توی مهمونی آقای دارچیاشویلی منو به کناری دعوت کرد و بهم یک سری طرح نشون داد. گفت برای مهر میخوام. لطفا نظرت رو بگو. (با خودم گفتم آخه مهر که به این شلوغی نمیشه؟!!) ادامه داد که برای میخواد این شکل ها رو برای تهیه مهر سفره های صنایع دستی اصفهان سفارش بده! گفت شکل و مهرهایی که الان میزنن دیگه تکراری شده و میخوام یه طرح جدید بدم.
آهان فهمیدم منظورش چیه،
در طی سالیان دراز، گرجی ها برای جلوگیری از فراموش شدن زبان و هویت گرجی شان، در ایران، از روش های مختلفی استفاده کردند. برای مثال برای در ذهن ماندن اینکه که دین آنها مسیحی بوده (چون به زور مسلمان شدند) پس از اتمام الک آرد علامت صلیب می کشیدند و همچنین روی هر قطعه نان نیز علامت صلیب گذاشته می شد. لالایی های مادر الان هم به زبان گرجی خوانده میشه، داستانها و ماجراهای گرجی برای حفظ جان و حفظ هویت شان در برابر دشمنان و حمله کنندگان به منطقه و زمین آنها هنوز هم برای فرزندان تقل میشه.
از روشها مدرن حفظ خط گرجی در اذهان باقیماندگان امروز گرجیان در ایران، نیز همین ایده تهیه سفره های اصفهانی بود. که حدود سی سال پیش توسط همین آقا و برادرشون اجرا شد. روش جالبی است، سفره جاییه که همه خانواده همدیگر را میبینند، پس بهترین مکان برای آموزش زبان مادری است.
شاید به نظر شما کمی عجیب و غریب جلوه کنه ولی این وقتی که یک اقلیت توی یه کشور بزرگ باشی و هیچکس هم تو رو باور نداره و نمی شناسه، مفهوم پیدا می کنه و به قول او آقاهه آخه مجبوریم مجبور، میفهمی.
الان از این سفره ها رو می تونی توی تقریبا تمام خانواده های گرجی پیدا کنی.میخواستم عکسی بگذارم ولی نشد تهیه کنم

۲۷ آذر ۱۳۸۵

newborn

عزیزم، راستی آرنا امروز به دنیا اومد، تو چی!!!؟؟

my mobil's photo

خیلی وقت بود که نرم افزار موبایلم از کامپیوتر حذف شده بود، بعد از مدتها رفتم که از سایت سامسونگ برنامه رو داونلود کنم دیدم اونجا هم باید رجیستر بشیم!؟
خلاصه حالا چند تا از عسکهام که بیشتر از طبیعت هستن رو بالا می تونین ببینین، چه کنم هنوز نتونستم شیر خفته رو راضی کنم برام یه دوربین بخره، حیف این استعداد نیست که داره همینطور ذره ذره از بین میره؟؟؟
اولین عکس هم خودم هستم که شیر خفته اوایل سال حین بازدید از پارک پردیسان ازم گرفت، دلیل شفافیت عکس هم بخاطر حضور من در کنار قفس شیرها بود، همین که می خواست ازم عکس بگیره آقا شیره یه غرش جانانه ای کرد و آقای شیر خفته هم مدهوش منو یادش رفت و یه راست حین عکس گرفتن رفت آقا شیره رو ببینه!!؟؟

آخری رو وقتی صبح یه روز بهاری منتظر سرویس شرکت بودم گرفتم. بعدی هم عکس زردآلو چینی ما در تابستان سال گذشته اس. اون یکی هم که گل بهاریه امساله.؟

باید برم شام رو آماده کنم. یه غذای چینی بامزه اس!؟ دستورش رو بعدا مینویسم براتون

۲۶ آذر ۱۳۸۵

منم پیشگوی پپلا همکار نوستراداموس؟

از بس که هوروسکوپ میخونم، شدم یه پا پیشگو: هنوز سه تا پست نگذشته پیش بینی ام درست از آب در اومد.ها ها ها ها ها ها

۲۵ آذر ۱۳۸۵

It is maybe, Me?!

۲۴ آذر ۱۳۸۵

رای شیر خفته

شیر خفته تهدیدم کرد که یادت باشه این دفعه آخره که دارم میرم رای بدم ها!!!! تا روز ظهور مهدی
آخه بیچاره دلش نمی خواست بره رای بده من اصرار کردم، توی این چند سالی که شده آقابالاسر من ، برای رای دادن همیشه به اجبار تن داده، دفعه اول رو نگو که هنوز که هنوزه دارم تاوانش رو پس می دم. اولین بار انتخابات مجلس بود می خواستم به کاندیدای مورد نظرم توی ولایت رای بدم . زمستون بود و طبیعتا برف سنگینی هم اومده بود. از تهران شال و کلاه کردیم و رفتیم. حوزه رای مدرسه ی پسرانه نزدیک میدان اصلی شهر بود. و چون خیابانهای ولایتمون همه اش شیب دار هست، ورودی مدرسه هم توی شیب خیابون هست و کسی که ناآشنا باشه توی تابستون براش اتفاق ناجوری میوفته، چه برسه به چله زمستون و یخبندان اون موقع.... داشت بعد رای دادن از مدرسه خارج میشد همین که اومدم بهش هشدار بدم که مواظب خروجی مدرسه باشه چنان با باسن مبارک به زمین خورد که..... از شانس بدمون هم همسایه آشنا هم داشت از اونجا رد می شد. تا شیر خفته رو از زمین بلند کردم و دلداریش دادم و حالش و پرسیدم که ناراحتی شدیدی نداره اون همسایه محترم صاف رفته بود به پدر شیر خفته خبر داده بود که آره پسرت رو دیدم که داشت از حوزه رای بیرون میومد که زمین خورد... پدر و پسر که هر دو ناراضی بودن از رای دادن، از اون موقع تا حالا چنان مرا مورد لطف خودشون قرار میدن که،،، نگو و نپرس.
ولی از خودم خوشم میاد که با اینحال هر بار میتونم اونو پای صندوق رای ببرم. خدایش نباید خوشم بیاد؟
امروز صبح هم که راضی ش کردم بریم رای بدیم اونقدر لفتش دادن با فامیلهاش که شد ساعت پنج بعدازظهر، حوزه که رفتیم بعد از ما کلی صف مردم درست شد، آقای نگهبان حوزه شاکی شد گفت از اول صبح تا حالا خبری نبود حالا همتون با هم اومدین؟
ما هم بعد از کلی گیج بازی درآوردن بالاخره تکلیف شرعی و شهروندیمون رو بجا آوردیم و برای اینکه به خودمون جایزه داده باشیم رفتیم پارک چیتگر، کلی خوش گذشت اونقدر که هنوز بوی دود چوب تر از مشامم بیرون نرفته،
الان هم باید تنبلی رو بگذارم کنار و اول بشینم ترجمه ها رو تموم کنم بعدش هم برم سراغ زبان شیرین شیرین چینی، ای خدا چرا به این چینی ها یه کم آی کیو ندادی؟

۲۳ آذر ۱۳۸۵

اعتماد ملی

امروز صبح بعد از مدتها رفتم روزنامه گرفتم!!! روزنامه اعتماد ملی رو داشتم ورق میزدم ببینم چی نوشته چشمم به یه آگهی همکاری جالب خورد!! خودتون قضاوت کنید. توی یه روزنامه با این نام(منظورم هم اسم خود روزنامه هست) و با این اعتبار نزد مردم! شایسته هست چنین آگهی چاپ بشه؟؟؟ اینجاست که من هم اعتمادم رو به اعتماد ملی از دست میدم.

بعد از نتایج

داشتم وبگردی می کردم به این عکس برخوردم
امیدوارم روز شنبه یا یکشنبه قیافه ی ما اینطوری نشه، ها ها ها ها ها

please VOTE



NO COMMENT

۲۲ آذر ۱۳۸۵

چراغ خاموش

هی بر خود می زنم
که مگر در واپسین مجال سخن
هر آنچه می توانستم گفته باشم، گفته ام؟

نمی دانم

اینقدر هست که در آوار صدا
در لحظه ی غریو خویش مدفون شده ام
و این
فرو مردن غمناک
فتیله ای مغرور را ماند
در انباره ی پر روغن چراغش

با اجازه از وحید نویسنده این متن این متن به مریم تقدیم شده ولی من با خوندنش کلی کلی کلی گریه کردم مثل زمانی که وقتی داشتم فیلم فریدا رو میدیم، جاییکه فریدا میره کنار پدرش میشنه و ازش میخواد در مورد آرزوهایی که دوران بچگی داشت، پدرش، براش تعریف کنه، یادش بیاره که چی میخواسته بشه
هر وقت دلم برای خواهرم، ناتیا تنگ میشه به این آهنگ گوش میدم

to N.A.


Huanying nin, huanying nin, it menans WELCOME.
خوش اومدین، صفا آوردین. از اینکه به خونه محقر من سرزده تشریف آوردین، ممنونم. میدونم خونم خیلی کوچیکه، فقیرانه اس، از همین دیوارهای گلی اش هم میشه فهمید. بضاعت چندانی در نوشتن ندارم، دیوارهاشو میبینین که از خشت خام بنا کردم ولی خب یکی دو جاش از آجر هم استفاده کردم که زود خراب نشه.
حالا که اومدین و من نبودم حداقل روی دیوارش برایم یادداشت می گذاشتین. از روی جای پاها میشه فهمید.
مرسییییییییی.

۱۹ آذر ۱۳۸۵

گفته های گوزن کوچک

گفته های گوزن کوچک یا შვლის ნუკრის ნაამბობი


فصل اول

کم سن و یتیم هستم. سرنوشت به من پشت کرد؛ زمان بدی یتیم شدم. تنم را پوستی با نقطه های سفید و موهای نازک پوشانده. هنوز شاخ ها و دندان هایم در نیامده اند. سم هایم هم هنوز سفت نشده اند.
گم راه به هر سو می روم. ببینید، به پاهای خونی من نگاه کنید، این رو وقتی که می خواستم لب رودخونه برای نوشیدم آب برم زخمی کردم... دلم می سوزه، دلم، بیچاره مادرم! تا زمانی که مادرم زنده بود، همیشه در ناز بودم؛ بهم شیر می داد، نوازشم می کرد، مواظبم بود، موقع احساس خطر بهم هشدار می داد. حالا دیگه چکار باید بکنم، چه بلایی سرم میاد. دیگه شیر نمی خورم، فقط از ژاله های روی گیاهان صبح و عصر برای رفع عطش شیر، می خورم. بی کس هستم، همه اش می ترسم، می لرزم، تمام شبانه روز در انتظار مرگ هستم، بی هدف به این طرف و اون طرف می روم... خدای من چقدر دشمن دارم...
چند لحظه پیش به کنار دشت رفتم، ناراحت بودم... به این طرف و اون طرف چشم می دووندم. ناگهان بالای سرم صدای شکستن چیزی رو شنیدم. نگاهی به بالا کردم: بال بسته، نوک باز عقاب عظیمی داشت به سرعت به سمت من میامد. من، ترسان باز به جنگل برگشتم. اون پرنده لعنتی ولی نتونست خودشو نگه داره و محکم به جاییکه ایستاده بودم خورد. وقتی به پنجه های تیزش که باید توی بدنم فرو می رفت فکر می کنم، تمام چهار ستون بدنم می لرزه. مستقیم به سمت من آمده بود و چون من جا خالی داده بودم روی بوته های تمشک و علف ها بال های خودش را به باز و بسته کردن ادامه داد. با اون چشمهای زرد رنگ و بد ترکیبش به همه جا نگاه می کرد و وقتی منو نتونست پیدا کنه، ناراحت شد. به زور تونست خودش رو از اون بوته ها نجات بده... من پشت یک درخت قایم شده بودم و از اونجا با هیجان و نگرانی همه چیز رو می دیدم.
قربونت برم، ای جنگل! تو به من خیلی کمک می کنی و گرنه الان کرک های بدنم هم نبودن! دلم بهمه می گه که آخرش قربانی دشمن هام میشم. من هنوز بی تجربه هستم، فقط یک هفته رو با مادرم گذروندم. اون بهم می آموخت که چه کسی دشمن و چه کسی دوست منه. الان کی دیگه یادم می ده؟ همه اش تو بوته زار می خوابم، پنهان می شم، از دست موریانه و پشه ها آرامش ندارم. با مادرم راحت زندگی می کردم، با آزادی نفس می کشیدم...من و مادرم، توی همین جنگل توی دره که از اینجا و اونجا چندتا رود ازش جاریه زندگی می کردیم. خونه مون غیرقابل دسترس بود. مادرم روی تپه می خوابید و من هم کنارش دراز می کشیدم. از سه طرف درختها ما رو احاطه می کردن و طرف چهارم رو هم اون مواظب بود. گاهگاهی گوش هاش رو تیز می کرد. من بهش نگاه می کردم و ادایش رو در می آوردم و من هم گوش های کوچکم رو تیز می کردم. سه بار صدای غیر عادی رو شنیدیم: اون صدا نه شبیه صدای شر شر آب بود، نه صدای بال زدن سارها، نه صدای نوک دارکوب روی درخت و نه شبیه صدای افتادن شاخه خشک از درخت بود، و نه شبیه خش خش برگ های خشک شده... این صداها رو من می شناسم. من این و فهمیدم. به محض اینکه مادرم صدای غیر عادی می شنید سرپا می ایستاد و می گفت:" فرزندم! دنبالم بیا، دنبالم بیا." می دوید و من هم به دنبالش با تمام قدرت می دویدم. نه می دونستم و نه می فهمیدم که از کی داره فرار می کنه. ولی الان می دونم...آه چقدر دشمن داریم. آه، ای انسان چرا برای من کوچک دل سوزی نمی کنی؟ چرا به من آزادی نمی دهی که با آرامش قلب به راحتی توی جنگل راه برم، دشت سرسبز را زیر پاهایم له کنم و عصرها از نسیم لذت ببرم.
از جنگل جدا نشدم؛ اگه هم به دشت رفتم نباید از کنار جنگل دور بشم. همون موقع هم نصف عمرم رو از دست می دهم. همه اش باید این طرف و اون طرف را نگاه کنم، پشت درختها قایم بشم، پشت صخره ها، بوته ها و با لرز غذا بخورم.
چه گناهی کردم بهت، ای انسان! بهم بگو؟ ماردم چه بدی بهت کرده بود، چی ازت نوشیده بود، چی ازت خورده بود که کشتیش و بی کس ام کردی، یتیمم کردی! آه ای انسان ها! به هوش و قدرت خود مغرور شدین و به غم ما فکر نمی کنین... حس نمی کنید، درک نمی کنید که ما هم آزادی، زنده بودن و طبیعت رو دوست داریم: خش خش برگ رو، شرشر آب رو، صدای علفزار و همراه دیگر حیوانات جنگل گردش رو. ولی تو ای انسان!.. خون به چشم آمده، با حرص به دنبال من ضعیف و امثال من هستی و به دنبال هزاران تنها و بی کس دیگر. اسلحه داری، دزدانه به ما نزدیک می شوی، نامردانه شلیک می کنی و ما رو از زنده بودن محروم می کنی...




فصل دوم

چرا نباید بترسم؟.. فقط یک هفته است که پا به این دنیا گذاشتم و این همه ترس و بدبختی رو دیدم. پریروز بارانی بود. مادرم پراز شور زندگی و زیبایی کنار درخت راش ایستاده بود و آرام نشخوار می کرد...من هم کنارش ایستاده بود، از اینکه کنارش ایستاده بودم خوشحال بودم، و نه به فکر دشمن بودم و نه مرگ. چرا که در کنار مادرم بودم. از برگهای درخت قطره های باران به بدنم می خورد و از اینکه با باران خنک می شدم، لذت می بردم.
خوش ات میاد فرزندم؟- مادرم می پرسید.
من سرم را تکان می دادم و من سرخوش محکم به پستان هایش مک می زدم.
یه دارکوب جلوی ما داشت گرد یه درخت خشک می گشت و اونقدر محکم نوکش را میزد که نعجب می کردم، مادرم به این بزرگی بود ولی نمی تونست به اندازه اون توی جنگل سروصدا را بیاندازه. گرد اون درخت خشک می گشت و گاهی به پنجه هاش به درخت می زد. من به بازیگوشی دارکوب با شادی نگاه می کردم.ناگهان صدای چخ،چخ به گوشم خورد. نگاهی به اطراف انداختم. یک زاغ داشت بالای سرم پرواز می کرد. "بیا سرت رو به زیر شکم من ببر"- مادرم گفت: و گرنه چشم هات رو در میاره!..من سرم را ازش دور نگه داشتم. مادرم با سرش اون پرنده رو دور می کرد. ولی زاغ سعی داشت به من نزدیک بشه. خیلی تلاش کرد ولی خسته شد و رفت نزدیکی ما روی درختی نشست و شروع کرد به ناله. صدایش خیلی شبیه صدای من بود! مادرم خنده اش گرفت و بهم گفت این زاغ خیلی شیطانه، فرزندم. مواظبش باش. دشمن بچه گوزن هایی مثل تو هست. صدای آه و ناله درمیاره و اگه اون نزدیکیها ساده لوح ها و بی تجربه هایی مثل تو باشن، به آرامی بهشون نزدیک می شه و به چشم هاشون حمله میکنه و اون ها رو از حدقه در میاره.
بدنم لرزید...
هیچوقت بهش اعتنا نمی کنم، همون موقع ازش دور می شم.
-آره عزیزم، آره، تا وقتی مادرت زنده اس، نترس، ولی وقتی من نبودم اون موقع باید مواظب باشی!
آه، چقدر باید تجربه بدست بیارم، منه بیچاره!...

من نمی خوام صید بشم

چند وقت پش توی وبلاگستان فارسی جنجال لیست افتخار بوجود آمده بود. آن هم به خاطر "جنگجوی کوچک" بود که از هر وبلاگ نویس (با آمار خواننده بالا) درخواست می کرد (یا التماس می کرد)که آدرس وبلاگش رو به لیست خود اضافه کنند. اولین بار از نوشته شرح با او و وبلاگش آشنا شدم. سری زدم و سر از یک فضای (حباب) بزرگ سر در آوردم. جالب بود روش معرف کردن خودش به بقیه. بالاخره این هم روشی شده برای معرفی شدن توی این دینای مدرن!
بگذریم.
حالا که همه چی آروم شده دیگه خاکستر رو بهم نمی زنم ولی الان ایده ای شده برای نوشتنم.
همه شنیدن که دوباره فیلتر وبلاگها و سایتها شروع شده و از شدت بیشتری هم برخوردار شده. یاد "جنگجوی کوچک" افتادم. حالا که دارن یکی یکی پشت سر هم وبلاگ ها رو فیلتر می کنن، دوباره هم درخواست خودش رو تکرار می کنه؟
من که حاضر نیستم توی این موقعیت همچین خطری رو قبول کنم. دلم نمی خواد خونه ای رو که تازه ساختمش رو سرم خراب کنن.
حالا باید یکی یکی به همه پیغام بده و یا کامنت بگذاره و التماس کنه که ترا خدا منو از لیست لینکهاتون بردارین، چرا که اینطور از دید آقای فیلتر پنهانتر میمونه ویا اینکه حداقل نوبت اش اون آخرها می شه!

با خبر فیلتر شدن فتوبلاگ لرد؛ وقتی این نوشته هام توی ذهنم داشت شکل می گرفت یاد یک داستان گرجی "گفته های گوزن کوچک" افتادم. اون موقع ها (و از شما چه پنهون الان هم) خیلی دوست داشتم اونو بخونم. واژا پشاوه لا یکی از نویسنده های محبوب گرجی منه. نوشته هاش بیشتر در مورد رابطه انسان و طبیعت است. الان هم دارم ترجمه اش می کنم. اگه برسم تموم کنم همینجا میگذارمش و گرنه فعلا فصل اول و دوم رو که ترجمه ناقص کردم میگذارم.

خلاصه اینکه حالا خوشحالم که کسی بهم لینک نداده و من هم از کسی نخواستم! اگر چه نوشته های من درخور توجه نیستن، ولی خب گفتم که دل مشغولی های من هستن دیگه.

شکر، شکر، شکر، که تا حالا کسی از چشمی دوربین تفنگش بهم نگاه نکرده؛ و هنوز هم از دست گرگ و شاهین فرار کردم.
گفتی بهم لینک میدی. ممنون، ولی تو را به اون گمشده ات قسم؛ مواظب من باش من تازه بدنیا آمدم، تازه تونستم سرپا بایستم، دلم میخواد توی دشت بدوم، با برگ روی آی رودخونه مسابقه دو بدم، با بوی علف تازه مست بشم و از نسیم عصرگاهی لذت ببرم.