۰۶ آذر ۱۳۸۵

ON MY BIRTHDAY

دهه چهارم زندگی را خیلی وقت نیست که آغاز کردم. فکرش هم برام قابل باور نیست که سه دهه از عمرم رو گذروندم. سه دهه..!
دلم میخواد از احساسی که قبلا نداشتم بنویسم. احساس یک زن.
به خاطر شرایط اجتماعی و خانوادگی از وقتی که فهمیدم-احساس- چیه، از زن بودنم همیشه فراری بودم. دلم می خواست همه اش کارهای مردانه بکنم. توی خونه بجای اینکه در آشپزخانه کنار مادرم باشم، دنبال پدرم با چکش و دریل و پیچ گوشتی از این طرف به اون طرف می رفتم. روزهای تعطیل هم که به باغ و یا مزرعه پدربزرگ سر میزیدیم همراه پدر و عموهام سعی می کردم مثل اونها داس رو به علف بزنم، شخم زدن زمین با بیل، نگهداری از درختان میوه و ... رو بهتر یاد بگیرم. بر خلاف میل مادر و مادربزرگم همراه پدر و پدر بزرگ و با اصرار خودم به شکار و کوهنوردی برم.
چرا که اگر پدرم می تونه، چرا من توانایی انجام اون کار رو نداشته باشم.
بعدها خواهرم همیشه بهم می گفت تو همه اش دوست داری کارهای مردونه انجام بدی.
البته نه اینکه خونه داری و آشپزی بلد نباشم، نه. اون ها رو به موقع خودش مجبورم کردن یاد بگیرم. (این یک تبلیغ بود)
همیشه دوست داشتم با شرایط خودم مبارزه کنم، هیچوقت نخواستم به زن بودم فکر کنم.
البته همه اینها به خاطر این بود که فکر می کردم زن بودنم مانع حرکتم میشه، مانع رسیدن به آرزوهام. شاید هم همین طور بوده.
ولی...........ولی
از وقتی که وارد دهه چهارم شدم به خاطر یکسری تغییرات در شرایط، اتفاقات و حادثه هایی که اخیرا برام به وجود آمده، اون احساس زن بودن را دارم تجربه می کنم. لذت زن بودن، احساس زن بودن را دارم تجربه می کنم. الان به این احساس رسیدم با اینکه زن هستم ولی می تونم کار دلخواهم رو انجام بدم. و این خود زن بودنم بهم کمک می کنه....
البته این رو مدیون کسی هستم که بدون اینکه بخواهد و بدونه کمکم کرد تا جنبه ناشناخته و یا بهتر بگم جنبه پنهان وجودم رو بشناسم، آشکار کنم........
سال 9 دبیرستان بودم که در کنار درس روسی (رمانهای مشهور توی اون سال آموزش داده می شد) فصلهایی از رمان لولیتا رو معلم روخوانی میکرد. من اون موقع یه چیزی بودم تو مایه های ببو، نمیفهمیدم، درک نمی کردم در مورد چی بحثه (گذشته از اینکه خود زبان روسی برایم مشکل ساز بود) چرا مادر لولیتا نمیتونست دخترش رو تحمل کنه (البته این برداشتی بود که معلم بهمون القا کرد) اصلا چرا چرا و چرا. ولی الان دارم کم کم مفهمم اونهم شاید.
در پایین هم آنچه که ستاره در مورد من میگن آمده:


You have a sensible and realistic outlook on life and your two feet are always planted firmly on the ground (though you may, on occasion, have your head in the clouds). Others often see you as a rock of strength, solid, reliable, dependable, and constant. You are, in fact, amazingly consistent for you possess great powers of endurance and do not like to make changes or adjustments in your regular routine. You do things deliberately and methodically and do not easily accommodate the unexpected. Though you have a gentle, even soft, appearance, you are enormously strong-willed and stubborn. You go at your own pace and refuse to be rushed or pushed into anything before you feel sure about it. You can be coaxed and persuaded by charm, beauty, love, or affection - but never forced. You won't fight either, but simply stubbornly resist any attempt to coerce you to do something you do not want to do The Inner You: Your Real Motivation You are a gambler and an adventurer at heart, one who loves to take risks, to discover and explore new worlds, and to take the untried path rather than the safe, reliable one. You are an independent soul, freedom-loving, and often very restless. You need a lifestyle that provides opportunities for travel, movement, change, and meeting new people. A steady routine which offers much in the way of security but little in the way of space and freedom is odious to you.

۰۵ آذر ۱۳۸۵

پل عابر

اولا گفته باشم که با این نوشته ام نمی خوام که شبهه آموزش جرم پیش بیاد، ولی خوب این دغه دغه ای هست که هر بار می خوام از پل عابر رد بشم، برام بوجود میآد. نمی دونم چقدر به توسعه و پیشرفت پل های عابر در سطح شهر دقت کردید! با اینکه توجه شهرداری به این معضل عابرهای پیاده قابل تقدیره، ولی پس از گشایش این پلها یکی پی از دیگری جنبه درآمدسازی از آنها بیشتر مورد توجه قرار گرفته تا حفظ جان و سلامت عابر پیاده. قرار از این هست که پس از نصب هر پل عابر پیاده چه برقی و چه غیربرقی، روی بدنه آن شروع به نصب تابلوهای تبلیغاتی می کنن. ایت تابلوها از هر دو طرف پل باعث عدم دید مناسب عابر پیاده نسبت به خیابان می شه، و مسئله مهمتر اینه که: اگه روزی روزگاری خدای ناکرده "آدمیزادی" بخواد روی پل عابر پیاده ای رو آزار بده (کیف دزدی، ایجاد مزاحمت و ....) کسی نمی تونه انو رو اون بالا ببینه که به کمک احتیاج داره و مشکلی براش پیش اومده!!! اونقدر به در و دیوارش تبلیغات می زنن که وقتی می خوای از روی پل رد بشی، یاد گذرگاههای زندانها می افتی، (البته نه اینکه من زندان بوده باشما : دی) آخه حتی توی روز روشن هم تاریکن چه برسه به اینکه بخوای ساعت هشت شب خسته و کوفته از کار برگردی و بخوای از روی پل رد بشی. من که خدا وکیلی ترجیح میدم تمام خطرها را به جون بخرم (حداقل اینطوری یه چیزی هم به وراث می رسه) و از روی زمین به اون طرف خیابان برم.
کسی هست به این نکته توجه کنه؟؟؟ کسی هست؟؟؟ نیست؟ نبود؟ می دونستم.

قوانین شبانه

مدتی یه که ننوشتم، نه اینکه نخواسته باشم، چرا. چون دلتنگی کمتری داشتم ولی تا بخوای دل مشغولی فراوان بود. گفته بودم که خواهرم همراه با دو تاجر گرجی به ایران اومدن برای آشنا شدن با بازار و منابع خرید ایرانی. طی خریدی که داشتن یک سری مشکلات گمرکی و سر درگمی بوجود آمد. یکی شون که جوانتر بود از قانون و شرایط اینجا خیلی تعجب میکرد. می گفت من همچین چیزی تا حالا ندیدم، هر جای دنیا می رفتم با این پولی که دارم (منظورش نقدی) فوری قرارداد خرید بسته می شد ولی من اینجا دارم بهشون التماس می کنم که پول دارم بهم جنس بدین کسی نمی تونه کاری کنه. تمام دلایل به خاطر قوانین و مقررات گمرکی بود. یه روز یک قانون عمل می کنه، فرداش یه تبصره، بخشنامه همون قانون را نقض می کنه!!! و متاسفانه این موارد اونقدر زیاده که حتی افرادی که در بازار صادرات هم هستم بعضا از این تغییرات شبانه بی اطلاع می مونن.
بعد ........دیشب در برنامه "میز گردی با شما" که انوشه انصاری مهمان برنامه بود یکی از شیراز ازش پرسید چرا شما توی کشور امارات می خواهید ایستگاه فضایی تاسیس کنید؟! چرا اینکار را برای ایران و یا کیش انجام نمی دهید؟؟!!!!

۲۳ آبان ۱۳۸۵

جواب مشاوره من

من نمی دونم این لرد منتظر چیه؟ دلش به چی خوشه؟؟؟ همین الان بهمون خبر دادن دیگه بانکهای ایرانی اعتبارهای دلاری را گشایش نمی کنن. دیگه چرا توی شک دو و سه هستی.... فکر میکنی چه اتفاق خاص دیگه ای باید بیفته. اونجا هم امکان ادامه تحصیل هم که هست.

۲۲ آبان ۱۳۸۵

بعد از سفر

سفر مثل همیشه من رو آرام می کنه، نیروی تازه میده. وقتی برگشتم و نوشته آخرم رو دیدم، تعجب کردم که: یعنی من اینقدر خسته و بی انگیزه بودم!!!! واقعا؟؟ بگذریم...
بعد از سفر و اون تعطیلی جنجالی ( گذشته از اینکه چقدر تو شرکت سرش بحث شد که کی باید این مرخصی رو میر فت!!!) یه مدتی کارم زیاد شد. تا اینکه همه چی دوباره به روال خودش برگشت.
اتفاقات زیادی برام پیش اومد:
1- اینکه موقعیت خودم رو توی شرکت معین کردم که بالاخره چکار باید بکنم، بمونم یا برم... البته به همین سادگی هم نبود و کلی برام مشغولیت فکری ایجاد کرده بود. مخصوصا توی این موقعیت که شیر خفته روی ریال ریال حقوق من داره حساب میکنه. و من هم تحت فشار زیادی هستم. موندنی شدم. ولی حاضر بودم درصورت قطع ادامه همکاری به ولایت برم و اونجا فروشندگی!!! کنم و براش از اونجا پول بفرستم!!!
2- دیگه اینکه همشیره برای انجام کارهای بیزنس و ایجاد همکاری بین تجار گرجی-ایرانی به ایران یه سفر غیرمترقبه داشتن و همه را از اینکار خوشحال نمودن... از جمله من غریب را. : دی در مورد سفر و پیش آمدهای آن بعدا می نویسم.
می خواستم تا اول فرمت بلاگ را درست کنم بعد دوباره بنویسم. که توی این چند روزه با کم بودن فعالیت کاری در شرکت این امر میسر شد. اول یه فایل در مورد html پیدا کردم. بعد از آشنایی با دستورات و فرمتهای آن شروع به تمرین کردم. چند تا فایل html ساده درست کردم، به source چند تا وبلاگ هم سر زدم و فعلا هم دارم آموزشم رو کامل میکنم. خلاصه اینکه دارم منم یاد میگیرم
...