۰۵ مهر ۱۳۸۵

NO COMMENT

لباس بزرگتر

وقتی به یه آدم کوچک لباس بزرگتر تنش کنی، موقع راه رفتن پا می گذاره روی همون لباس و با سر می خوره زمین. بعدش شاکی هم میشه. غافل از اینکه با اینکار می خواستی به هر چه زودتر بزرگ شدنش کمک کنی، که سعی کنه، تلاش کنه برای بزرگ شدنش.
اوایل مهر ماه فصل خرید برای بچه مدرسه ای هاست. الان که کیفیت جنس ها اینقدر بد شده که فقط تا 3-4 ماه میتونی برای زمان مصرف حساب کنی. ولی اون موقع ها که ما کوچیک بودیم مهرماه فصل خرید سالانه بود. کیف و کفش رو سالانه می خریدن (البته خرید کفش سال نو هم بود). یادمه همیشه کفش بزرگتر برامون می خریدن تا چند ماه بعد که اندازه مون میشد.
اون زمان هم ما سعی می کردیم زودتر بزرگ بشیم و هم طبیعت برای بزرگ شدن بهمون کمک می کرد...

۰۴ مهر ۱۳۸۵

Nihaa

قراره از طرف شرکت بفرستنمون برای آموزش زبان شیرین و خوش صدای "چینی از ذوق در پوست خودم نمی گنجم. : دی : دی از این به بعد هر وقت دیدمت بهت میگم: نی هااا خدایش با این چینی ها کار کردن خیلی سخته!! مردم تا ازشون تونستم یه پروفرم بگیرم، تازه اونی هم که برام فرستاده به درد ..... میخوره نه اسمی از فروشنده هست ، نه معلومه خریدار کی هست، از کجا به کجا قرار بره این جنس،تاریخ و شماره هم نداشت. با هزار زحمت از سایتشون لوگوی شرکت رو برداشتم یه پروفرم درست کردم تمام موارد رو هم براشون نوشتم، خلاصه یه پرفرم خوشگل و تر و تمیز فرستادم فقط جای شماره و تاریخ پروفرم رو خالی گذاشتم تا بهشون زیاد برنخوره. ازشون خواستم یه چیزی مثل این بفرستن. واِِِِِی بعد میدونین همونو به اضافه قرارداد فرستاده بدون تاریخ و .... من موندم چطوری چینی تو تاریخ بعنوان تاجرهای موفقی شناخته شدن!!!!!عجیب نیست

۰۲ مهر ۱۳۸۵

من و جنگ

نمای اول
اولین روزهای بهار 63 بود. هوای آفتابی توی شهری سردسیر و برفی خیلی لذت بخشه. روز قشنگی بود، آرام و گرم.
از صبح که سر کلاس نشسته بودم همش فکر زنگ آخر بودم، "چرا اینقدر دیر می گذره؟" زنگ که خورد، خودم رو دوان دوان به خونه رسوندم که مبادا رفتنش رو نبینم، خیالم راحت شد- هنوز نرفته بود. عمو کوچیکم داشت برای سربازی اعزام می شد. تمام دوران سربازیش را با دلهره ای وحشتناک گذروندم. آخه نوه اول خانواده بودم، خیلی من و خواهرم رو "لوس" کرده بود. وابستگی عجیبی بهش داشتم. شب ها و زمان هایی که تنها بودم همش براش گریه می کردم، می ترسیدم مثل پسر همسایه عکسش رو به در خونمون بزنن... هیچوقت یادم نمیره چطوری نگران اخبار گیلان غرب و اندیمشک و قصرشیرین بودم! چطور پا به پای پدرم اخبار بی بی سی و رادیو آمریکا رو پیگیری می کردم... الان رو نمی دونم، ولی اون موقع ها بچه خجالتی! و کم حرفی!! بودم و به قول بزرگترها مظلوم بودم. اصلا شیطونی نمی کردم، برعکس خواهرم که هر جا بود شر و شور هم همیشه باهاش بود. سال ها بعد که عمو به سلامتی از جنگ برگشت و عاشق شد و وقت عروسیش، اون موقع من برای عروسیش رقص یاد گرفتم و در همه مراسم هاش اولین نفری که شروع به رقص می کرد من بودم.
نمای دوم
تو شرکت قبلی یه سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی بصورت پروژه ای با ما کار می کرد. فعالیت شرکت ما مهندسی-تحقیقاتی در زمینه هوا-فضا بود. ایشون یکی از خلبانهای هواپیماهای جنگده بوده و چندین بار ماموریت حمله به بغداد هم داشته (البته طبق گفته خودش). یکبار که بحث جنگ و خلبانی شد برام تعریف کرد که: آخرهای جنگ بود. ماموریت حمله به بغداد داشتم. ماموریت خیلی سختی بود و امید به برگشتن ما تقریبا صفر! از همه دوست و آشنا خداحافظی کردم. به خانواده ام هم تمام سفارش ها رو کردم. خیلی سخت بود رفتن به این ماموریت. هر طور بود عازم شدم. نزدیکی های بغداد بودیم که بهمون دستور بازگشت اکید دادن. هر چه التماس کردیم که ما به هدف نزدیکیم و می تونیم به راحتی ماموریت رو انجام بدیم، نشد. بر گشتیم. کسی از بازگشت ما خبردار نبود. شب بود که رسیدم خونه. در رو همسرم باز کرد. متعجب پرسید که: اه، تو که اومدی میدونین الان که فکرش رو می کنم هیچ کس از بازگشت من راضی نبود. مرده ی من براشون سود و منفعت بیشتری داشت

۰۱ مهر ۱۳۸۵

My HomeLand

ჩემო კარგო ქვეყანავ! ჩემო კარგო ქვეყანავ, რაზედ მოგიწყენია!.. აწმყო თუ არა გვწყალობს, მომავალი ჩვენია, თუმცა ძველნი დაგვშორდნენ, ახალნი ხომ შენია... მათ ახალთ აღგიდგინონ შენ დიდების დღენია, - ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია? წვრილშვილნი წამოგესწრნენ ნაზარდნი, გულმტკიცები, მათის ზრუნვის საგანი შენ ხარ და შენ იქნები, არ გიმტყუნებენ შენა, თუკი მათ მიენდობი. მათის ღვაწლით შეგექმნეს სახე ბედით მთენია, - ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია? მათი გული შენისა ტრფობის ფართო ბუდეა, მათი გულთა ფიცარი შენი მტკიცე ზღუდეა... ვერ წაბილწავს მათს გრძნობას სიმუხთლე, სიმრუდეა! მათ თვის მკერდით შემუსრონ მტერთა სიმაგრენია, - ჩემო კარგო ქვეყანავ, მაშ რად მოგიწყენია? Ilia Martali-1872

۲۵ شهریور ۱۳۸۵

چه زود!!

یادمه با کتاب "زندگی جنگ و دیگر هیچ" با نوشته هاش آشنا شدم. اوریانا فالاچی رو میگم، خبر ناگهانی بود. حیف!
«اوريانا فالاچي» روزنامه‌‏نگار مشهور ايتاليايي درگذشت. اوريانا فالاچي روزنامه‌‏نگار ايتاليايي كه به گزارشگر مصاحبه‌‏هاي جنجالي در جهان معروف بود، در سن 76 سالگي درگذشت. خبرگزاري رسمي ايتاليا (آنسا) گزارش داد: «اوريانا فالاچي سال‌‏ها از بيماري سرطان رنج مي‌‏برد و چند روز پيش به دليل وخامت اوضاع در بيمارستان فلورانس بستري شد و روز امروز ـ جمعه ـ در اين بيمارستان جان سپرد.» اين در حالي است كه خانه انتشارات «رزولي» كه كتاب‌‏ها و آثار فالاچي را منتشر مي‌‏كرد، اين گزارش را به سرعت تاييد نكرد. فالاچي كه يكي از مبارزان مطبوعاتي محسوب مي‌‏شد و گزارشگر جنگ نيز بوده است، به ندرت در صحنه‌‏هاي عمومي ديده مي‌‏شد و براي ساليان متمادي در نيويورك زندگي مي‌‏كرد. فالاچي در طول كار حرفه‌‏اي خود با رهبران جهاني نظير «هنري كيسينجر» وزير خارجه پيشين آمريكا و «ياسر عرفات»، رهبر فقيد فلسطين مصاحبه كرده است. كتاب‌‏ها و مصاحبه‌‏هاي فالاچي به چند زبان در سراسر دنيا ترجمه شده است. بنابراين گزارش، فالاچي در آخرين كتاب خود از اسلام انتقاد و به مسلمانان توهين كرده بود. وي در اين كتاب نوشته بود كه مسلمانان مانند موش‌‏ها رفتار مي‌‏كنند و فرزندان «الله» اوقات خود را بدون هدف مي‌‏گذرانند و پنج بار در روز عبادت مي‌‏كنند

September 09,

هر دم از این باغ بری می رسد.،الان از بی بی سی خوندم که آمریکا فعالیت بانک صادرات رو در اون کشور ممنوع کرده، چند وقت پیش هم که رئیس جمهوردستور عدم همکاری با بانکهای ایتالیایی رو دادن،خوب مبارکه داره نشانه های تحریم کم کم می رسه، کم کم هم باید قید کار و بزنم، خونه نشین بشم، بیچاره شیر خفته که به همکاری من دلخوش کرده، باید از حالا بهش بگم حواسش باشه، اگه من بیکار شدم خودش باید بار سنگین زندگی رو بدوش بکشه، :دییییییییییییییییییییی

دوباره خرس چینی

دوباره خرس چینی دیروز بعد از مدتها جعبه رو از توی انباری بیرون آوردم. می خواستم یه نگاهی بهش بیندازم، ببینم می تونم دوباره بازسازیش کنم. نه!
، نمی شد. نمیدونم چرا هر بار یادم میره که چطوری خرد شده! گذاشتم جلوم و نگاهش کردم...،
مدت ها پیش، با دوست خوبم که اتفاقا از من چند سالی کوچکتر هم هست داشتیم گپ می زدیم، در مورد زندگی، خودم اون روز حال و روز خوبی نداشتم. ازم سوالی کرد که بغض توی گلوم راهشو پیدا کرد. نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. خوشحال بودم که عینک و تاریکی غروب نگذاشت قرمزی چشمهامو زیاد ببینه. چند لحظه ای سکوت کردم.، براش گفتم از چه ناراحت شده بودم اون روز.، از طرف آشنایی حرفی شنیده بودم که انتظارش رو نداشتم. تصور نمی کردم، اون حرفها رو به من بزنه. پس از اون همه مدت به اصطلاح "آشنایی"، آرومم کرد. داستانی از خودش برام تعریف کرد.، یاد گرفتم که: هر کس رو در اندازه و ظرفیت خودش ببینم و نه بیشتر. من از اون چیزی رو انتظار داشتم که در حدش نبود. گر چه در مدت زمانی که باهاش آشنا شده بودم بهم کمکی کرد که یادم نمی ره، آره تقصیر از من بود زیادی ازش انتظار داشتم.، **********************************************، پی نوشت 1: الوعده وفا، گفته بودم می خوام توی یک گروه مهم بگذارمت، فکر کنم جات اونجا خوب باشه. فقط دو سه روز دیگه صبر کن، پی نوشت 2: نمیدونم چرا منو یاد سی بل می اندازی، خوندیش که، همون که چند شخصیتیه، دیگه خسته ام کردی...،

your law!!

چرا به دیگران حقی رو میدی که برای خودت قائل نمیشی.، چرا از حقت براحتی چشم پوشی می کنی؟!، اون هم توی این دنیای کثیف! اون هم توی این شرایط، که "بردار" به "برادر" رحم نمی کنه، فکر نکن که این دلیل خوبیه تو هست، ابدان، این منو عصبانی می کنه!، من نمی تونم براحتی از کنار این مسئله بگذرم. عصبانیم میکنی، عصبانیم میکنی، عصبانی...، ************** پی نوشت: شاید هم همین روزا از عصبانیت مردم ها، به قول اون بزرگ کشور!!!، (:دی)، پی نوشت: ایها الناس (عجب عربی نوشتما) اگه من اشتباه می کنم بهمه بگید،

little hedgehog

از جوجه تیغی کوچولو پرسیدند: برگترین آرزوت چیه؟
معصومانه نگاه کرد و گفت: بغلم می کنی؟
******************************

چرا هر بار باید حرفی بزنی که با عصبانیت و دعوا آفلاینت کنم؟