۰۹ دی ۱۳۸۵

دو خبر مربوط و شاید هم نامربوط

دو خبر جالب:

اولی و دومی

ببینم چه احساسی دارین؟

۰۸ دی ۱۳۸۵

تهران برفی

چند تا عکس با موبایل از هوای برفی دیروز تهران

هوای بدون سربم آرزوست

نمیدونم می تونین حس منو، بودن توی همچین محیطی، طبیعتی رو درک کنین یا نه؟


بعدش هم بشینی کنار این کتری و قوری و یه چای دودی بخوری.....؟



فکر کنم نشانه افزایش سرب توی خونم داره کم کم خودشو نشون می ده. هفته پیش شنبه عینهو این خواب نماها ساعت شش صبح خودمو با آژانس رسوندم شرکت، بدون اینکه به ساعت دقت کنم....!؟

۰۲ دی ۱۳۸۵

یلدای من

شب یلدا: امسال حوصله هیچ برنامه ای از جمله میهمانی شب یلدا رو نداشتم و بنابراین هیچ تلاشی هم در این راستا نکردم. روز پنج شنبه رفتم ماموریت کاری خارج از تهران، همایش کاربرد نانوتکنولوژی در صنعت و همکاری با دانشگاه در این زمینه خلاصه کلام بود. البته شرکت ما در این زمینه خودکفا بوده و پیشرو در کاربرد این فن آوری. عصر که برگشتم، چون از طرف شیر خفته هیچ تماسی گرفته نشده بود و من هم خیلی خسته بودم رفتم که از فرصت پیش آمده نهایت استفاده رو ببرم. این شد که از اولین لحظه های چیرگی تاریکی بر زمین تا پیدایش اولین تابش روشنی بر زمین چنان به خواب عمیقی فرو رفتم که این بار از نزاع بین این دو قدرت غافل ماندم. باشد که سال دگر نظاره گر این آورد باشم.؟

۲۸ آذر ۱۳۸۵

سفره و حفظ زبان

روز جمعه توی مهمونی آقای دارچیاشویلی منو به کناری دعوت کرد و بهم یک سری طرح نشون داد. گفت برای مهر میخوام. لطفا نظرت رو بگو. (با خودم گفتم آخه مهر که به این شلوغی نمیشه؟!!) ادامه داد که برای میخواد این شکل ها رو برای تهیه مهر سفره های صنایع دستی اصفهان سفارش بده! گفت شکل و مهرهایی که الان میزنن دیگه تکراری شده و میخوام یه طرح جدید بدم.
آهان فهمیدم منظورش چیه،
در طی سالیان دراز، گرجی ها برای جلوگیری از فراموش شدن زبان و هویت گرجی شان، در ایران، از روش های مختلفی استفاده کردند. برای مثال برای در ذهن ماندن اینکه که دین آنها مسیحی بوده (چون به زور مسلمان شدند) پس از اتمام الک آرد علامت صلیب می کشیدند و همچنین روی هر قطعه نان نیز علامت صلیب گذاشته می شد. لالایی های مادر الان هم به زبان گرجی خوانده میشه، داستانها و ماجراهای گرجی برای حفظ جان و حفظ هویت شان در برابر دشمنان و حمله کنندگان به منطقه و زمین آنها هنوز هم برای فرزندان تقل میشه.
از روشها مدرن حفظ خط گرجی در اذهان باقیماندگان امروز گرجیان در ایران، نیز همین ایده تهیه سفره های اصفهانی بود. که حدود سی سال پیش توسط همین آقا و برادرشون اجرا شد. روش جالبی است، سفره جاییه که همه خانواده همدیگر را میبینند، پس بهترین مکان برای آموزش زبان مادری است.
شاید به نظر شما کمی عجیب و غریب جلوه کنه ولی این وقتی که یک اقلیت توی یه کشور بزرگ باشی و هیچکس هم تو رو باور نداره و نمی شناسه، مفهوم پیدا می کنه و به قول او آقاهه آخه مجبوریم مجبور، میفهمی.
الان از این سفره ها رو می تونی توی تقریبا تمام خانواده های گرجی پیدا کنی.میخواستم عکسی بگذارم ولی نشد تهیه کنم

۲۷ آذر ۱۳۸۵

newborn

عزیزم، راستی آرنا امروز به دنیا اومد، تو چی!!!؟؟

my mobil's photo

خیلی وقت بود که نرم افزار موبایلم از کامپیوتر حذف شده بود، بعد از مدتها رفتم که از سایت سامسونگ برنامه رو داونلود کنم دیدم اونجا هم باید رجیستر بشیم!؟
خلاصه حالا چند تا از عسکهام که بیشتر از طبیعت هستن رو بالا می تونین ببینین، چه کنم هنوز نتونستم شیر خفته رو راضی کنم برام یه دوربین بخره، حیف این استعداد نیست که داره همینطور ذره ذره از بین میره؟؟؟
اولین عکس هم خودم هستم که شیر خفته اوایل سال حین بازدید از پارک پردیسان ازم گرفت، دلیل شفافیت عکس هم بخاطر حضور من در کنار قفس شیرها بود، همین که می خواست ازم عکس بگیره آقا شیره یه غرش جانانه ای کرد و آقای شیر خفته هم مدهوش منو یادش رفت و یه راست حین عکس گرفتن رفت آقا شیره رو ببینه!!؟؟

آخری رو وقتی صبح یه روز بهاری منتظر سرویس شرکت بودم گرفتم. بعدی هم عکس زردآلو چینی ما در تابستان سال گذشته اس. اون یکی هم که گل بهاریه امساله.؟

باید برم شام رو آماده کنم. یه غذای چینی بامزه اس!؟ دستورش رو بعدا مینویسم براتون

۲۶ آذر ۱۳۸۵

منم پیشگوی پپلا همکار نوستراداموس؟

از بس که هوروسکوپ میخونم، شدم یه پا پیشگو: هنوز سه تا پست نگذشته پیش بینی ام درست از آب در اومد.ها ها ها ها ها ها

۲۵ آذر ۱۳۸۵

It is maybe, Me?!

۲۴ آذر ۱۳۸۵

رای شیر خفته

شیر خفته تهدیدم کرد که یادت باشه این دفعه آخره که دارم میرم رای بدم ها!!!! تا روز ظهور مهدی
آخه بیچاره دلش نمی خواست بره رای بده من اصرار کردم، توی این چند سالی که شده آقابالاسر من ، برای رای دادن همیشه به اجبار تن داده، دفعه اول رو نگو که هنوز که هنوزه دارم تاوانش رو پس می دم. اولین بار انتخابات مجلس بود می خواستم به کاندیدای مورد نظرم توی ولایت رای بدم . زمستون بود و طبیعتا برف سنگینی هم اومده بود. از تهران شال و کلاه کردیم و رفتیم. حوزه رای مدرسه ی پسرانه نزدیک میدان اصلی شهر بود. و چون خیابانهای ولایتمون همه اش شیب دار هست، ورودی مدرسه هم توی شیب خیابون هست و کسی که ناآشنا باشه توی تابستون براش اتفاق ناجوری میوفته، چه برسه به چله زمستون و یخبندان اون موقع.... داشت بعد رای دادن از مدرسه خارج میشد همین که اومدم بهش هشدار بدم که مواظب خروجی مدرسه باشه چنان با باسن مبارک به زمین خورد که..... از شانس بدمون هم همسایه آشنا هم داشت از اونجا رد می شد. تا شیر خفته رو از زمین بلند کردم و دلداریش دادم و حالش و پرسیدم که ناراحتی شدیدی نداره اون همسایه محترم صاف رفته بود به پدر شیر خفته خبر داده بود که آره پسرت رو دیدم که داشت از حوزه رای بیرون میومد که زمین خورد... پدر و پسر که هر دو ناراضی بودن از رای دادن، از اون موقع تا حالا چنان مرا مورد لطف خودشون قرار میدن که،،، نگو و نپرس.
ولی از خودم خوشم میاد که با اینحال هر بار میتونم اونو پای صندوق رای ببرم. خدایش نباید خوشم بیاد؟
امروز صبح هم که راضی ش کردم بریم رای بدیم اونقدر لفتش دادن با فامیلهاش که شد ساعت پنج بعدازظهر، حوزه که رفتیم بعد از ما کلی صف مردم درست شد، آقای نگهبان حوزه شاکی شد گفت از اول صبح تا حالا خبری نبود حالا همتون با هم اومدین؟
ما هم بعد از کلی گیج بازی درآوردن بالاخره تکلیف شرعی و شهروندیمون رو بجا آوردیم و برای اینکه به خودمون جایزه داده باشیم رفتیم پارک چیتگر، کلی خوش گذشت اونقدر که هنوز بوی دود چوب تر از مشامم بیرون نرفته،
الان هم باید تنبلی رو بگذارم کنار و اول بشینم ترجمه ها رو تموم کنم بعدش هم برم سراغ زبان شیرین شیرین چینی، ای خدا چرا به این چینی ها یه کم آی کیو ندادی؟

۲۳ آذر ۱۳۸۵

اعتماد ملی

امروز صبح بعد از مدتها رفتم روزنامه گرفتم!!! روزنامه اعتماد ملی رو داشتم ورق میزدم ببینم چی نوشته چشمم به یه آگهی همکاری جالب خورد!! خودتون قضاوت کنید. توی یه روزنامه با این نام(منظورم هم اسم خود روزنامه هست) و با این اعتبار نزد مردم! شایسته هست چنین آگهی چاپ بشه؟؟؟ اینجاست که من هم اعتمادم رو به اعتماد ملی از دست میدم.

بعد از نتایج

داشتم وبگردی می کردم به این عکس برخوردم
امیدوارم روز شنبه یا یکشنبه قیافه ی ما اینطوری نشه، ها ها ها ها ها

please VOTE



NO COMMENT

۲۲ آذر ۱۳۸۵

چراغ خاموش

هی بر خود می زنم
که مگر در واپسین مجال سخن
هر آنچه می توانستم گفته باشم، گفته ام؟

نمی دانم

اینقدر هست که در آوار صدا
در لحظه ی غریو خویش مدفون شده ام
و این
فرو مردن غمناک
فتیله ای مغرور را ماند
در انباره ی پر روغن چراغش

با اجازه از وحید نویسنده این متن این متن به مریم تقدیم شده ولی من با خوندنش کلی کلی کلی گریه کردم مثل زمانی که وقتی داشتم فیلم فریدا رو میدیم، جاییکه فریدا میره کنار پدرش میشنه و ازش میخواد در مورد آرزوهایی که دوران بچگی داشت، پدرش، براش تعریف کنه، یادش بیاره که چی میخواسته بشه
هر وقت دلم برای خواهرم، ناتیا تنگ میشه به این آهنگ گوش میدم

to N.A.


Huanying nin, huanying nin, it menans WELCOME.
خوش اومدین، صفا آوردین. از اینکه به خونه محقر من سرزده تشریف آوردین، ممنونم. میدونم خونم خیلی کوچیکه، فقیرانه اس، از همین دیوارهای گلی اش هم میشه فهمید. بضاعت چندانی در نوشتن ندارم، دیوارهاشو میبینین که از خشت خام بنا کردم ولی خب یکی دو جاش از آجر هم استفاده کردم که زود خراب نشه.
حالا که اومدین و من نبودم حداقل روی دیوارش برایم یادداشت می گذاشتین. از روی جای پاها میشه فهمید.
مرسییییییییی.

۱۹ آذر ۱۳۸۵

گفته های گوزن کوچک

گفته های گوزن کوچک یا შვლის ნუკრის ნაამბობი


فصل اول

کم سن و یتیم هستم. سرنوشت به من پشت کرد؛ زمان بدی یتیم شدم. تنم را پوستی با نقطه های سفید و موهای نازک پوشانده. هنوز شاخ ها و دندان هایم در نیامده اند. سم هایم هم هنوز سفت نشده اند.
گم راه به هر سو می روم. ببینید، به پاهای خونی من نگاه کنید، این رو وقتی که می خواستم لب رودخونه برای نوشیدم آب برم زخمی کردم... دلم می سوزه، دلم، بیچاره مادرم! تا زمانی که مادرم زنده بود، همیشه در ناز بودم؛ بهم شیر می داد، نوازشم می کرد، مواظبم بود، موقع احساس خطر بهم هشدار می داد. حالا دیگه چکار باید بکنم، چه بلایی سرم میاد. دیگه شیر نمی خورم، فقط از ژاله های روی گیاهان صبح و عصر برای رفع عطش شیر، می خورم. بی کس هستم، همه اش می ترسم، می لرزم، تمام شبانه روز در انتظار مرگ هستم، بی هدف به این طرف و اون طرف می روم... خدای من چقدر دشمن دارم...
چند لحظه پیش به کنار دشت رفتم، ناراحت بودم... به این طرف و اون طرف چشم می دووندم. ناگهان بالای سرم صدای شکستن چیزی رو شنیدم. نگاهی به بالا کردم: بال بسته، نوک باز عقاب عظیمی داشت به سرعت به سمت من میامد. من، ترسان باز به جنگل برگشتم. اون پرنده لعنتی ولی نتونست خودشو نگه داره و محکم به جاییکه ایستاده بودم خورد. وقتی به پنجه های تیزش که باید توی بدنم فرو می رفت فکر می کنم، تمام چهار ستون بدنم می لرزه. مستقیم به سمت من آمده بود و چون من جا خالی داده بودم روی بوته های تمشک و علف ها بال های خودش را به باز و بسته کردن ادامه داد. با اون چشمهای زرد رنگ و بد ترکیبش به همه جا نگاه می کرد و وقتی منو نتونست پیدا کنه، ناراحت شد. به زور تونست خودش رو از اون بوته ها نجات بده... من پشت یک درخت قایم شده بودم و از اونجا با هیجان و نگرانی همه چیز رو می دیدم.
قربونت برم، ای جنگل! تو به من خیلی کمک می کنی و گرنه الان کرک های بدنم هم نبودن! دلم بهمه می گه که آخرش قربانی دشمن هام میشم. من هنوز بی تجربه هستم، فقط یک هفته رو با مادرم گذروندم. اون بهم می آموخت که چه کسی دشمن و چه کسی دوست منه. الان کی دیگه یادم می ده؟ همه اش تو بوته زار می خوابم، پنهان می شم، از دست موریانه و پشه ها آرامش ندارم. با مادرم راحت زندگی می کردم، با آزادی نفس می کشیدم...من و مادرم، توی همین جنگل توی دره که از اینجا و اونجا چندتا رود ازش جاریه زندگی می کردیم. خونه مون غیرقابل دسترس بود. مادرم روی تپه می خوابید و من هم کنارش دراز می کشیدم. از سه طرف درختها ما رو احاطه می کردن و طرف چهارم رو هم اون مواظب بود. گاهگاهی گوش هاش رو تیز می کرد. من بهش نگاه می کردم و ادایش رو در می آوردم و من هم گوش های کوچکم رو تیز می کردم. سه بار صدای غیر عادی رو شنیدیم: اون صدا نه شبیه صدای شر شر آب بود، نه صدای بال زدن سارها، نه صدای نوک دارکوب روی درخت و نه شبیه صدای افتادن شاخه خشک از درخت بود، و نه شبیه خش خش برگ های خشک شده... این صداها رو من می شناسم. من این و فهمیدم. به محض اینکه مادرم صدای غیر عادی می شنید سرپا می ایستاد و می گفت:" فرزندم! دنبالم بیا، دنبالم بیا." می دوید و من هم به دنبالش با تمام قدرت می دویدم. نه می دونستم و نه می فهمیدم که از کی داره فرار می کنه. ولی الان می دونم...آه چقدر دشمن داریم. آه، ای انسان چرا برای من کوچک دل سوزی نمی کنی؟ چرا به من آزادی نمی دهی که با آرامش قلب به راحتی توی جنگل راه برم، دشت سرسبز را زیر پاهایم له کنم و عصرها از نسیم لذت ببرم.
از جنگل جدا نشدم؛ اگه هم به دشت رفتم نباید از کنار جنگل دور بشم. همون موقع هم نصف عمرم رو از دست می دهم. همه اش باید این طرف و اون طرف را نگاه کنم، پشت درختها قایم بشم، پشت صخره ها، بوته ها و با لرز غذا بخورم.
چه گناهی کردم بهت، ای انسان! بهم بگو؟ ماردم چه بدی بهت کرده بود، چی ازت نوشیده بود، چی ازت خورده بود که کشتیش و بی کس ام کردی، یتیمم کردی! آه ای انسان ها! به هوش و قدرت خود مغرور شدین و به غم ما فکر نمی کنین... حس نمی کنید، درک نمی کنید که ما هم آزادی، زنده بودن و طبیعت رو دوست داریم: خش خش برگ رو، شرشر آب رو، صدای علفزار و همراه دیگر حیوانات جنگل گردش رو. ولی تو ای انسان!.. خون به چشم آمده، با حرص به دنبال من ضعیف و امثال من هستی و به دنبال هزاران تنها و بی کس دیگر. اسلحه داری، دزدانه به ما نزدیک می شوی، نامردانه شلیک می کنی و ما رو از زنده بودن محروم می کنی...




فصل دوم

چرا نباید بترسم؟.. فقط یک هفته است که پا به این دنیا گذاشتم و این همه ترس و بدبختی رو دیدم. پریروز بارانی بود. مادرم پراز شور زندگی و زیبایی کنار درخت راش ایستاده بود و آرام نشخوار می کرد...من هم کنارش ایستاده بود، از اینکه کنارش ایستاده بودم خوشحال بودم، و نه به فکر دشمن بودم و نه مرگ. چرا که در کنار مادرم بودم. از برگهای درخت قطره های باران به بدنم می خورد و از اینکه با باران خنک می شدم، لذت می بردم.
خوش ات میاد فرزندم؟- مادرم می پرسید.
من سرم را تکان می دادم و من سرخوش محکم به پستان هایش مک می زدم.
یه دارکوب جلوی ما داشت گرد یه درخت خشک می گشت و اونقدر محکم نوکش را میزد که نعجب می کردم، مادرم به این بزرگی بود ولی نمی تونست به اندازه اون توی جنگل سروصدا را بیاندازه. گرد اون درخت خشک می گشت و گاهی به پنجه هاش به درخت می زد. من به بازیگوشی دارکوب با شادی نگاه می کردم.ناگهان صدای چخ،چخ به گوشم خورد. نگاهی به اطراف انداختم. یک زاغ داشت بالای سرم پرواز می کرد. "بیا سرت رو به زیر شکم من ببر"- مادرم گفت: و گرنه چشم هات رو در میاره!..من سرم را ازش دور نگه داشتم. مادرم با سرش اون پرنده رو دور می کرد. ولی زاغ سعی داشت به من نزدیک بشه. خیلی تلاش کرد ولی خسته شد و رفت نزدیکی ما روی درختی نشست و شروع کرد به ناله. صدایش خیلی شبیه صدای من بود! مادرم خنده اش گرفت و بهم گفت این زاغ خیلی شیطانه، فرزندم. مواظبش باش. دشمن بچه گوزن هایی مثل تو هست. صدای آه و ناله درمیاره و اگه اون نزدیکیها ساده لوح ها و بی تجربه هایی مثل تو باشن، به آرامی بهشون نزدیک می شه و به چشم هاشون حمله میکنه و اون ها رو از حدقه در میاره.
بدنم لرزید...
هیچوقت بهش اعتنا نمی کنم، همون موقع ازش دور می شم.
-آره عزیزم، آره، تا وقتی مادرت زنده اس، نترس، ولی وقتی من نبودم اون موقع باید مواظب باشی!
آه، چقدر باید تجربه بدست بیارم، منه بیچاره!...

من نمی خوام صید بشم

چند وقت پش توی وبلاگستان فارسی جنجال لیست افتخار بوجود آمده بود. آن هم به خاطر "جنگجوی کوچک" بود که از هر وبلاگ نویس (با آمار خواننده بالا) درخواست می کرد (یا التماس می کرد)که آدرس وبلاگش رو به لیست خود اضافه کنند. اولین بار از نوشته شرح با او و وبلاگش آشنا شدم. سری زدم و سر از یک فضای (حباب) بزرگ سر در آوردم. جالب بود روش معرف کردن خودش به بقیه. بالاخره این هم روشی شده برای معرفی شدن توی این دینای مدرن!
بگذریم.
حالا که همه چی آروم شده دیگه خاکستر رو بهم نمی زنم ولی الان ایده ای شده برای نوشتنم.
همه شنیدن که دوباره فیلتر وبلاگها و سایتها شروع شده و از شدت بیشتری هم برخوردار شده. یاد "جنگجوی کوچک" افتادم. حالا که دارن یکی یکی پشت سر هم وبلاگ ها رو فیلتر می کنن، دوباره هم درخواست خودش رو تکرار می کنه؟
من که حاضر نیستم توی این موقعیت همچین خطری رو قبول کنم. دلم نمی خواد خونه ای رو که تازه ساختمش رو سرم خراب کنن.
حالا باید یکی یکی به همه پیغام بده و یا کامنت بگذاره و التماس کنه که ترا خدا منو از لیست لینکهاتون بردارین، چرا که اینطور از دید آقای فیلتر پنهانتر میمونه ویا اینکه حداقل نوبت اش اون آخرها می شه!

با خبر فیلتر شدن فتوبلاگ لرد؛ وقتی این نوشته هام توی ذهنم داشت شکل می گرفت یاد یک داستان گرجی "گفته های گوزن کوچک" افتادم. اون موقع ها (و از شما چه پنهون الان هم) خیلی دوست داشتم اونو بخونم. واژا پشاوه لا یکی از نویسنده های محبوب گرجی منه. نوشته هاش بیشتر در مورد رابطه انسان و طبیعت است. الان هم دارم ترجمه اش می کنم. اگه برسم تموم کنم همینجا میگذارمش و گرنه فعلا فصل اول و دوم رو که ترجمه ناقص کردم میگذارم.

خلاصه اینکه حالا خوشحالم که کسی بهم لینک نداده و من هم از کسی نخواستم! اگر چه نوشته های من درخور توجه نیستن، ولی خب گفتم که دل مشغولی های من هستن دیگه.

شکر، شکر، شکر، که تا حالا کسی از چشمی دوربین تفنگش بهم نگاه نکرده؛ و هنوز هم از دست گرگ و شاهین فرار کردم.
گفتی بهم لینک میدی. ممنون، ولی تو را به اون گمشده ات قسم؛ مواظب من باش من تازه بدنیا آمدم، تازه تونستم سرپا بایستم، دلم میخواد توی دشت بدوم، با برگ روی آی رودخونه مسابقه دو بدم، با بوی علف تازه مست بشم و از نسیم عصرگاهی لذت ببرم.

۰۶ آذر ۱۳۸۵

ON MY BIRTHDAY

دهه چهارم زندگی را خیلی وقت نیست که آغاز کردم. فکرش هم برام قابل باور نیست که سه دهه از عمرم رو گذروندم. سه دهه..!
دلم میخواد از احساسی که قبلا نداشتم بنویسم. احساس یک زن.
به خاطر شرایط اجتماعی و خانوادگی از وقتی که فهمیدم-احساس- چیه، از زن بودنم همیشه فراری بودم. دلم می خواست همه اش کارهای مردانه بکنم. توی خونه بجای اینکه در آشپزخانه کنار مادرم باشم، دنبال پدرم با چکش و دریل و پیچ گوشتی از این طرف به اون طرف می رفتم. روزهای تعطیل هم که به باغ و یا مزرعه پدربزرگ سر میزیدیم همراه پدر و عموهام سعی می کردم مثل اونها داس رو به علف بزنم، شخم زدن زمین با بیل، نگهداری از درختان میوه و ... رو بهتر یاد بگیرم. بر خلاف میل مادر و مادربزرگم همراه پدر و پدر بزرگ و با اصرار خودم به شکار و کوهنوردی برم.
چرا که اگر پدرم می تونه، چرا من توانایی انجام اون کار رو نداشته باشم.
بعدها خواهرم همیشه بهم می گفت تو همه اش دوست داری کارهای مردونه انجام بدی.
البته نه اینکه خونه داری و آشپزی بلد نباشم، نه. اون ها رو به موقع خودش مجبورم کردن یاد بگیرم. (این یک تبلیغ بود)
همیشه دوست داشتم با شرایط خودم مبارزه کنم، هیچوقت نخواستم به زن بودم فکر کنم.
البته همه اینها به خاطر این بود که فکر می کردم زن بودنم مانع حرکتم میشه، مانع رسیدن به آرزوهام. شاید هم همین طور بوده.
ولی...........ولی
از وقتی که وارد دهه چهارم شدم به خاطر یکسری تغییرات در شرایط، اتفاقات و حادثه هایی که اخیرا برام به وجود آمده، اون احساس زن بودن را دارم تجربه می کنم. لذت زن بودن، احساس زن بودن را دارم تجربه می کنم. الان به این احساس رسیدم با اینکه زن هستم ولی می تونم کار دلخواهم رو انجام بدم. و این خود زن بودنم بهم کمک می کنه....
البته این رو مدیون کسی هستم که بدون اینکه بخواهد و بدونه کمکم کرد تا جنبه ناشناخته و یا بهتر بگم جنبه پنهان وجودم رو بشناسم، آشکار کنم........
سال 9 دبیرستان بودم که در کنار درس روسی (رمانهای مشهور توی اون سال آموزش داده می شد) فصلهایی از رمان لولیتا رو معلم روخوانی میکرد. من اون موقع یه چیزی بودم تو مایه های ببو، نمیفهمیدم، درک نمی کردم در مورد چی بحثه (گذشته از اینکه خود زبان روسی برایم مشکل ساز بود) چرا مادر لولیتا نمیتونست دخترش رو تحمل کنه (البته این برداشتی بود که معلم بهمون القا کرد) اصلا چرا چرا و چرا. ولی الان دارم کم کم مفهمم اونهم شاید.
در پایین هم آنچه که ستاره در مورد من میگن آمده:


You have a sensible and realistic outlook on life and your two feet are always planted firmly on the ground (though you may, on occasion, have your head in the clouds). Others often see you as a rock of strength, solid, reliable, dependable, and constant. You are, in fact, amazingly consistent for you possess great powers of endurance and do not like to make changes or adjustments in your regular routine. You do things deliberately and methodically and do not easily accommodate the unexpected. Though you have a gentle, even soft, appearance, you are enormously strong-willed and stubborn. You go at your own pace and refuse to be rushed or pushed into anything before you feel sure about it. You can be coaxed and persuaded by charm, beauty, love, or affection - but never forced. You won't fight either, but simply stubbornly resist any attempt to coerce you to do something you do not want to do The Inner You: Your Real Motivation You are a gambler and an adventurer at heart, one who loves to take risks, to discover and explore new worlds, and to take the untried path rather than the safe, reliable one. You are an independent soul, freedom-loving, and often very restless. You need a lifestyle that provides opportunities for travel, movement, change, and meeting new people. A steady routine which offers much in the way of security but little in the way of space and freedom is odious to you.

۰۵ آذر ۱۳۸۵

پل عابر

اولا گفته باشم که با این نوشته ام نمی خوام که شبهه آموزش جرم پیش بیاد، ولی خوب این دغه دغه ای هست که هر بار می خوام از پل عابر رد بشم، برام بوجود میآد. نمی دونم چقدر به توسعه و پیشرفت پل های عابر در سطح شهر دقت کردید! با اینکه توجه شهرداری به این معضل عابرهای پیاده قابل تقدیره، ولی پس از گشایش این پلها یکی پی از دیگری جنبه درآمدسازی از آنها بیشتر مورد توجه قرار گرفته تا حفظ جان و سلامت عابر پیاده. قرار از این هست که پس از نصب هر پل عابر پیاده چه برقی و چه غیربرقی، روی بدنه آن شروع به نصب تابلوهای تبلیغاتی می کنن. ایت تابلوها از هر دو طرف پل باعث عدم دید مناسب عابر پیاده نسبت به خیابان می شه، و مسئله مهمتر اینه که: اگه روزی روزگاری خدای ناکرده "آدمیزادی" بخواد روی پل عابر پیاده ای رو آزار بده (کیف دزدی، ایجاد مزاحمت و ....) کسی نمی تونه انو رو اون بالا ببینه که به کمک احتیاج داره و مشکلی براش پیش اومده!!! اونقدر به در و دیوارش تبلیغات می زنن که وقتی می خوای از روی پل رد بشی، یاد گذرگاههای زندانها می افتی، (البته نه اینکه من زندان بوده باشما : دی) آخه حتی توی روز روشن هم تاریکن چه برسه به اینکه بخوای ساعت هشت شب خسته و کوفته از کار برگردی و بخوای از روی پل رد بشی. من که خدا وکیلی ترجیح میدم تمام خطرها را به جون بخرم (حداقل اینطوری یه چیزی هم به وراث می رسه) و از روی زمین به اون طرف خیابان برم.
کسی هست به این نکته توجه کنه؟؟؟ کسی هست؟؟؟ نیست؟ نبود؟ می دونستم.

قوانین شبانه

مدتی یه که ننوشتم، نه اینکه نخواسته باشم، چرا. چون دلتنگی کمتری داشتم ولی تا بخوای دل مشغولی فراوان بود. گفته بودم که خواهرم همراه با دو تاجر گرجی به ایران اومدن برای آشنا شدن با بازار و منابع خرید ایرانی. طی خریدی که داشتن یک سری مشکلات گمرکی و سر درگمی بوجود آمد. یکی شون که جوانتر بود از قانون و شرایط اینجا خیلی تعجب میکرد. می گفت من همچین چیزی تا حالا ندیدم، هر جای دنیا می رفتم با این پولی که دارم (منظورش نقدی) فوری قرارداد خرید بسته می شد ولی من اینجا دارم بهشون التماس می کنم که پول دارم بهم جنس بدین کسی نمی تونه کاری کنه. تمام دلایل به خاطر قوانین و مقررات گمرکی بود. یه روز یک قانون عمل می کنه، فرداش یه تبصره، بخشنامه همون قانون را نقض می کنه!!! و متاسفانه این موارد اونقدر زیاده که حتی افرادی که در بازار صادرات هم هستم بعضا از این تغییرات شبانه بی اطلاع می مونن.
بعد ........دیشب در برنامه "میز گردی با شما" که انوشه انصاری مهمان برنامه بود یکی از شیراز ازش پرسید چرا شما توی کشور امارات می خواهید ایستگاه فضایی تاسیس کنید؟! چرا اینکار را برای ایران و یا کیش انجام نمی دهید؟؟!!!!

۲۳ آبان ۱۳۸۵

جواب مشاوره من

من نمی دونم این لرد منتظر چیه؟ دلش به چی خوشه؟؟؟ همین الان بهمون خبر دادن دیگه بانکهای ایرانی اعتبارهای دلاری را گشایش نمی کنن. دیگه چرا توی شک دو و سه هستی.... فکر میکنی چه اتفاق خاص دیگه ای باید بیفته. اونجا هم امکان ادامه تحصیل هم که هست.

۲۲ آبان ۱۳۸۵

بعد از سفر

سفر مثل همیشه من رو آرام می کنه، نیروی تازه میده. وقتی برگشتم و نوشته آخرم رو دیدم، تعجب کردم که: یعنی من اینقدر خسته و بی انگیزه بودم!!!! واقعا؟؟ بگذریم...
بعد از سفر و اون تعطیلی جنجالی ( گذشته از اینکه چقدر تو شرکت سرش بحث شد که کی باید این مرخصی رو میر فت!!!) یه مدتی کارم زیاد شد. تا اینکه همه چی دوباره به روال خودش برگشت.
اتفاقات زیادی برام پیش اومد:
1- اینکه موقعیت خودم رو توی شرکت معین کردم که بالاخره چکار باید بکنم، بمونم یا برم... البته به همین سادگی هم نبود و کلی برام مشغولیت فکری ایجاد کرده بود. مخصوصا توی این موقعیت که شیر خفته روی ریال ریال حقوق من داره حساب میکنه. و من هم تحت فشار زیادی هستم. موندنی شدم. ولی حاضر بودم درصورت قطع ادامه همکاری به ولایت برم و اونجا فروشندگی!!! کنم و براش از اونجا پول بفرستم!!!
2- دیگه اینکه همشیره برای انجام کارهای بیزنس و ایجاد همکاری بین تجار گرجی-ایرانی به ایران یه سفر غیرمترقبه داشتن و همه را از اینکار خوشحال نمودن... از جمله من غریب را. : دی در مورد سفر و پیش آمدهای آن بعدا می نویسم.
می خواستم تا اول فرمت بلاگ را درست کنم بعد دوباره بنویسم. که توی این چند روزه با کم بودن فعالیت کاری در شرکت این امر میسر شد. اول یه فایل در مورد html پیدا کردم. بعد از آشنایی با دستورات و فرمتهای آن شروع به تمرین کردم. چند تا فایل html ساده درست کردم، به source چند تا وبلاگ هم سر زدم و فعلا هم دارم آموزشم رو کامل میکنم. خلاصه اینکه دارم منم یاد میگیرم
...

۰۱ آبان ۱۳۸۵

سفر

یه چند روزی میرم سفر. دور از شهر شلوغ، دور از صدا، دور از هیاهو، میرم تا دوباره سم زدایی کنم، احساس می کنم غلظت سرب توی خونم حسابی بالا رفته. دیگه نمی تونم درست فکر کنم، تصمیم بگیرم. ولی خوب تحمل کردما، 4 ماهه که از شهر خارج نشدم. وای، تصورش هم برام باور کردنی نیست. منی که هر 2 ماه یه بار باید یه مرخصی یه هفته ای می رفتم درست مصداق عینی زندگی سگی، از صبح تا شب کار می کنی آخرش هم هیچی به هیچی. زمانی که سال چینی داشت عوض می شد و سال خروس به سال سگ تغییر می کرد، همکارم داشت قند تو دلش آب میشد که امسال بهترین فرصت برای ازدواج کردن هستش، چون سگ برابر با وفاداریه. همون موقع به ذهنم جنبه دیگه سگ خطور کرد، نظر شما چیه؟؟

۳۰ مهر ۱۳۸۵

مردن غمناک

و این
فرو مردن غمناک
فتیله ای مغرور را ماند
در انباره پر روغن چراغش

۲۰ مهر ۱۳۸۵

پاییز آمد

امروز صبح به کوهها نگاه کردی؟ دیدی که بالاخره پاییز هم به این شهر پا گذاشت. چقدر زیبا بود اون حریر سفید رنگی که کوه رو پوشونده بود.

۱۷ مهر ۱۳۸۵

Mango Nectar

از اونجایی که ترک عادت موجب مرضه، بعد از مدتها آب میوه انبه خوردم. خوشحالم، اون هم به عنوان شام. می دونی خیلی وقته، همش تقصیر تو بود. با تاثیری که روی من گذاشتی تمام عاداتم از یادم رفته.
باز هم خوبه که شکستی، نیستی.....ولی چرا چرا چرا هنوز نمی فهمم

یک ناهار لذیذ همراه با آرنا

(عکس تزئینی است)

امروز ..... ناهار آورده؟

آره.

راستی حال خانمش چطوره؟

خوبه. بچه شون پسره. گفت اسمشو می گذام آرنا.

....

اسم قشنگیه نه؟!

آره خیلی.... (اگه تو هم می موندی منم باید دنبال دایره المعارف اسم می گشتم

خیلی ذوق بچه اش رو داره.

من از اسمهای ایرانی هم خوشم میاد ولی ترجیح می دادم اسم گرجی برای بچه ام انتخاب کنم. ( ولی نه من که اسم تو را از خیلی وقت پیش انتخاب کرده بودم) .

مثلا؟!!

هنوز بهش فکر نکردم ....... (سالومه

پس کی می خوای فکر کنی؟!

(اگه تو هم بودی، الان همسن آرنا می شدی.....)

دستت درد نکنه غذای خوشمزه ای بود. امیداوارم که نگی مامانت پخته بود؟!!

!!!!!! نه. ولی...

۱۵ مهر ۱۳۸۵

حق کپی رایت شعر گرجی

داشتم ویکی پدیا گردی می کردم که به این لینک برخوردم.
خیلی جالب بود، بالاخره یه سایت تقریبا دست حسابی ایجاد شده. خوشحالم، البته هنوز تمام مطالبش رو نخوندم ببینم کدوم طرفیه ولی هر چی خوشحالم.
ولی شعر صفحه اول یه مشکل بزرگ داره اون هم حق کپی رایت!!!! البته شاید متولیان سایت ازش بی خبر باشن ولی جالب بود که این شعر رو اینجا دیدم.
داستانش از این قراره که:
سالها پیش که وطن بودیم پسر خالم که حدود 3-4 ساله بود به مهد کودکی می رفت که مربیش طبع شعر بلندی داشت. اون با شنیدن تاریخ و گذشته گرجیان ایرانی برای آرین (همون پسر خاله) چند بیت شعر میگه تا تو مراسم جشنی که برای بچه ها تدارک دیده بودن اونو بخونه... شعر زیبایی بود. من همیشه اونو وقتی که حس ناسیونالیستیم گل می کرد می خودمش. تا اینکه به ایران اومدیم. یکبار در یه جمع من این شعر رو خوندم، تقریبا اشک همه در اومده بود...
یکی از بزرگان مجلس اصرار کرد که اونو براش بنویسم. من هم فوری دست به قلم شدم. هر بار هم که منو میدید اون شعر رو سعی می کرد از بر بخونه و من هم باید اشکالش رو می گرفتم.
البته من همیشه متذکر می شدم که اینو مربی مهد آرین گفته و .... ولی ظاهرا این شعر اینقدر روش تاثیر گذاشته بود که .... چند سال پیش یک ایران شناس بزرگ گرجی (اسم نمیبرم چون همه چی لو میره) که مهمون ما بود و از قضا اون آقا هم امده بودن اوشون دوباره اون شعر رو خوندن. شعر که تموم شد پروفسور که تحت تاثیر قرار گرفته بود پرسید این شعر مال کیه؟! و اون آقا در کمال خودباوری اظهار کردن که خودم گفتم!!!! جل الخالق.
من و خواهرم که در جریان بود فقط بهم نگاه کردیم و از شرم ای قضیه هنوز هم هیچ حرفی بهم در این مورد نگفتیم.
و حالا این در صفحه اول خودش اون شعر رو آورده البته با کمی تغییر و به نام شعر فلکلوریک فریدونشهری!!!! خدایا منو ببخش که همون موقع جلوی این آبروریزی رو نگرفتم. :دی
البته چون میدونم چیزی از این سایت دستگیرتون نمی شه سعی می کنم با لینک مربوطه صفحاتش رو ترجمه کنم.و بازالبته هم اگه تنبلی رو کنار بگذارم.

۱۲ مهر ۱۳۸۵

پیشواز تولد

جمعه تولد شیر خفته است. سرم شلوغه..

مهرگان

جشن مهرگان
شانزدهم روزاست از مهرماه و نامش مهر و اندرين روز افريدون ظفر يافت بر بيوراسب جادو. آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس مهرگان است همه جشن‌اند، بر کردارِ آنچ از پسِ نوروز بود. و ششم آن مهرگان بود و رام روز نام دارد و بدين دانندش.
طول مدت جشن ۶روز و از مهرروز آغاز و به رامروز ختم می شودپادشاهان تاجی به شکل خورشيد که در آن دايره ای مانند چرخ چسبيده بود به سر می گذاشتند در جشن مهرگان مردی با صدای رسا ندا می داد ای فرشتگان بسوی دنيا بشتابيد و جهان را از گزند اهريمنان برهانيد . پادشاهان لباسهای گرانبهای ارغوانی می پوشيدند و با باده خواری در اين جشن می رقصيدند موبد موبدان خوانچه ای که در آن ليمو شکر نيلوفر سيب به انار و يک خوشه انگور سفيد و هفت دانه مورد گذاشته بود نزد شاه می آورد. در اين روز پارسيان مشک و عنبر و عود به يکديگر می دادند و توده های مردم برای پادشاه پيشکش می آوردند . زرتشتيان در روز مهر از ماه مهر به نيايشگاهها رفته و با تهيه خوراک های سنتی از يکديگر پذيرايی می کنند و با سخنرانی های ملی و آيينی سرود و شعر و دکلمه جشن مهرگان را با شادی برپا می کنند . در برخی روستاها جشن مهرگان با ساز همراه است روز پنجم پس از مهرگان گروهی از اهالی روستا که بيشتر آنانرا جوانان تشکيل می دهند در محل آدريان و يا سرچشمه و قنات گرد هم می آيند و يکی از هنرمندان روستا به وسيله سرنا و هنرمند ديگر با دف گروه را همراهی ميکند آنها با هم حرکت کرده و از يک سوی روستا و اولين خانه شروع می کنند و با شادی به خانه ها وارد می شوند کدبانوی هر خانه نخست آينه وگلاب می آورد اندکی گلاب در دست افراد ميريزد و آينه را در برابر چهره آنها نگه می دارد و سپس آجيلی را که فراهم نموده به همه تعارف می کند آجيل مخلوطی از تخم کدو آفتابگردان و نخودچی کشمش است و با شربت و چای نيز پذيرايی خود را انجام می دهند آنگاه يکی از افراد گروه ساز که صدايی رسا دارد اسامی کسانی که پيش از اين در خانه سکونت داشته و اکنون فوت کرده اند باز می گويد و برای همه آمرزش و شادی روان آرزو می کند .بعد از آن بشقابی از لرک (نوعی آجيل)از اين خانه دريافت می کنند و در دستمال بزرگی که بر کمر بسته اند می ريزند و از خانه با ساز و شادی بيرون می آيند و به خانه بعدی می رود و چنان که در خانه ای بسته باشد برای لحظه ای بيرون خانه می ايستد و با بيان اسامی درگذشتگان اين خانه بر روان و فروهر آنها درود می فرستد دادن پول و ميوه هم مرسوم است تا برای جشن استفاده شود نسبت به جمعيت لورگ (نان مخصوص)تهيه شده و گوشت های بريان شده را به قطعات کوچک تبديل می کنند و با مقداری سبزی ميان دو عدد لورگ می گذارند و موبد ده نيز هنگام اجرای گاهنبار ميوه ها را به قطعات کوچک تقسيم کرده و پس از پايان مراسم به همه ميوه تعارف می شود. مردم تا آنجا که امکان دارد با لباسهای ارغوانی گرد هم آمده و به رقص و شادی می پردازند و هر يک چند نبشته شاد باش (کارت تبريک) برای هديه به همراه دارند. سفره مهرگان شامل گل و ريحان و آجيل و بوهای خوش کتاب مقدس (قرآن يا اوستا)آينه سرمه دان شربت يا شراب شيرينی انار سيب و آويشن کاسه ای پر از آب و سکه و ظرفهايی از سنجد و بادام ميباشد ضمن اينکه اسفند و عود نيز می سوزانند
مهرگان بر همگی مبارک

۰۵ مهر ۱۳۸۵

NO COMMENT

لباس بزرگتر

وقتی به یه آدم کوچک لباس بزرگتر تنش کنی، موقع راه رفتن پا می گذاره روی همون لباس و با سر می خوره زمین. بعدش شاکی هم میشه. غافل از اینکه با اینکار می خواستی به هر چه زودتر بزرگ شدنش کمک کنی، که سعی کنه، تلاش کنه برای بزرگ شدنش.
اوایل مهر ماه فصل خرید برای بچه مدرسه ای هاست. الان که کیفیت جنس ها اینقدر بد شده که فقط تا 3-4 ماه میتونی برای زمان مصرف حساب کنی. ولی اون موقع ها که ما کوچیک بودیم مهرماه فصل خرید سالانه بود. کیف و کفش رو سالانه می خریدن (البته خرید کفش سال نو هم بود). یادمه همیشه کفش بزرگتر برامون می خریدن تا چند ماه بعد که اندازه مون میشد.
اون زمان هم ما سعی می کردیم زودتر بزرگ بشیم و هم طبیعت برای بزرگ شدن بهمون کمک می کرد...

۰۴ مهر ۱۳۸۵

Nihaa

قراره از طرف شرکت بفرستنمون برای آموزش زبان شیرین و خوش صدای "چینی از ذوق در پوست خودم نمی گنجم. : دی : دی از این به بعد هر وقت دیدمت بهت میگم: نی هااا خدایش با این چینی ها کار کردن خیلی سخته!! مردم تا ازشون تونستم یه پروفرم بگیرم، تازه اونی هم که برام فرستاده به درد ..... میخوره نه اسمی از فروشنده هست ، نه معلومه خریدار کی هست، از کجا به کجا قرار بره این جنس،تاریخ و شماره هم نداشت. با هزار زحمت از سایتشون لوگوی شرکت رو برداشتم یه پروفرم درست کردم تمام موارد رو هم براشون نوشتم، خلاصه یه پرفرم خوشگل و تر و تمیز فرستادم فقط جای شماره و تاریخ پروفرم رو خالی گذاشتم تا بهشون زیاد برنخوره. ازشون خواستم یه چیزی مثل این بفرستن. واِِِِِی بعد میدونین همونو به اضافه قرارداد فرستاده بدون تاریخ و .... من موندم چطوری چینی تو تاریخ بعنوان تاجرهای موفقی شناخته شدن!!!!!عجیب نیست

۰۲ مهر ۱۳۸۵

من و جنگ

نمای اول
اولین روزهای بهار 63 بود. هوای آفتابی توی شهری سردسیر و برفی خیلی لذت بخشه. روز قشنگی بود، آرام و گرم.
از صبح که سر کلاس نشسته بودم همش فکر زنگ آخر بودم، "چرا اینقدر دیر می گذره؟" زنگ که خورد، خودم رو دوان دوان به خونه رسوندم که مبادا رفتنش رو نبینم، خیالم راحت شد- هنوز نرفته بود. عمو کوچیکم داشت برای سربازی اعزام می شد. تمام دوران سربازیش را با دلهره ای وحشتناک گذروندم. آخه نوه اول خانواده بودم، خیلی من و خواهرم رو "لوس" کرده بود. وابستگی عجیبی بهش داشتم. شب ها و زمان هایی که تنها بودم همش براش گریه می کردم، می ترسیدم مثل پسر همسایه عکسش رو به در خونمون بزنن... هیچوقت یادم نمیره چطوری نگران اخبار گیلان غرب و اندیمشک و قصرشیرین بودم! چطور پا به پای پدرم اخبار بی بی سی و رادیو آمریکا رو پیگیری می کردم... الان رو نمی دونم، ولی اون موقع ها بچه خجالتی! و کم حرفی!! بودم و به قول بزرگترها مظلوم بودم. اصلا شیطونی نمی کردم، برعکس خواهرم که هر جا بود شر و شور هم همیشه باهاش بود. سال ها بعد که عمو به سلامتی از جنگ برگشت و عاشق شد و وقت عروسیش، اون موقع من برای عروسیش رقص یاد گرفتم و در همه مراسم هاش اولین نفری که شروع به رقص می کرد من بودم.
نمای دوم
تو شرکت قبلی یه سرهنگ بازنشسته نیروی هوایی بصورت پروژه ای با ما کار می کرد. فعالیت شرکت ما مهندسی-تحقیقاتی در زمینه هوا-فضا بود. ایشون یکی از خلبانهای هواپیماهای جنگده بوده و چندین بار ماموریت حمله به بغداد هم داشته (البته طبق گفته خودش). یکبار که بحث جنگ و خلبانی شد برام تعریف کرد که: آخرهای جنگ بود. ماموریت حمله به بغداد داشتم. ماموریت خیلی سختی بود و امید به برگشتن ما تقریبا صفر! از همه دوست و آشنا خداحافظی کردم. به خانواده ام هم تمام سفارش ها رو کردم. خیلی سخت بود رفتن به این ماموریت. هر طور بود عازم شدم. نزدیکی های بغداد بودیم که بهمون دستور بازگشت اکید دادن. هر چه التماس کردیم که ما به هدف نزدیکیم و می تونیم به راحتی ماموریت رو انجام بدیم، نشد. بر گشتیم. کسی از بازگشت ما خبردار نبود. شب بود که رسیدم خونه. در رو همسرم باز کرد. متعجب پرسید که: اه، تو که اومدی میدونین الان که فکرش رو می کنم هیچ کس از بازگشت من راضی نبود. مرده ی من براشون سود و منفعت بیشتری داشت

۰۱ مهر ۱۳۸۵

My HomeLand

ჩემო კარგო ქვეყანავ! ჩემო კარგო ქვეყანავ, რაზედ მოგიწყენია!.. აწმყო თუ არა გვწყალობს, მომავალი ჩვენია, თუმცა ძველნი დაგვშორდნენ, ახალნი ხომ შენია... მათ ახალთ აღგიდგინონ შენ დიდების დღენია, - ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია? წვრილშვილნი წამოგესწრნენ ნაზარდნი, გულმტკიცები, მათის ზრუნვის საგანი შენ ხარ და შენ იქნები, არ გიმტყუნებენ შენა, თუკი მათ მიენდობი. მათის ღვაწლით შეგექმნეს სახე ბედით მთენია, - ჩემო თვალის სინათლევ, რაზედ მოგიწყენია? მათი გული შენისა ტრფობის ფართო ბუდეა, მათი გულთა ფიცარი შენი მტკიცე ზღუდეა... ვერ წაბილწავს მათს გრძნობას სიმუხთლე, სიმრუდეა! მათ თვის მკერდით შემუსრონ მტერთა სიმაგრენია, - ჩემო კარგო ქვეყანავ, მაშ რად მოგიწყენია? Ilia Martali-1872

۲۵ شهریور ۱۳۸۵

چه زود!!

یادمه با کتاب "زندگی جنگ و دیگر هیچ" با نوشته هاش آشنا شدم. اوریانا فالاچی رو میگم، خبر ناگهانی بود. حیف!
«اوريانا فالاچي» روزنامه‌‏نگار مشهور ايتاليايي درگذشت. اوريانا فالاچي روزنامه‌‏نگار ايتاليايي كه به گزارشگر مصاحبه‌‏هاي جنجالي در جهان معروف بود، در سن 76 سالگي درگذشت. خبرگزاري رسمي ايتاليا (آنسا) گزارش داد: «اوريانا فالاچي سال‌‏ها از بيماري سرطان رنج مي‌‏برد و چند روز پيش به دليل وخامت اوضاع در بيمارستان فلورانس بستري شد و روز امروز ـ جمعه ـ در اين بيمارستان جان سپرد.» اين در حالي است كه خانه انتشارات «رزولي» كه كتاب‌‏ها و آثار فالاچي را منتشر مي‌‏كرد، اين گزارش را به سرعت تاييد نكرد. فالاچي كه يكي از مبارزان مطبوعاتي محسوب مي‌‏شد و گزارشگر جنگ نيز بوده است، به ندرت در صحنه‌‏هاي عمومي ديده مي‌‏شد و براي ساليان متمادي در نيويورك زندگي مي‌‏كرد. فالاچي در طول كار حرفه‌‏اي خود با رهبران جهاني نظير «هنري كيسينجر» وزير خارجه پيشين آمريكا و «ياسر عرفات»، رهبر فقيد فلسطين مصاحبه كرده است. كتاب‌‏ها و مصاحبه‌‏هاي فالاچي به چند زبان در سراسر دنيا ترجمه شده است. بنابراين گزارش، فالاچي در آخرين كتاب خود از اسلام انتقاد و به مسلمانان توهين كرده بود. وي در اين كتاب نوشته بود كه مسلمانان مانند موش‌‏ها رفتار مي‌‏كنند و فرزندان «الله» اوقات خود را بدون هدف مي‌‏گذرانند و پنج بار در روز عبادت مي‌‏كنند

September 09,

هر دم از این باغ بری می رسد.،الان از بی بی سی خوندم که آمریکا فعالیت بانک صادرات رو در اون کشور ممنوع کرده، چند وقت پیش هم که رئیس جمهوردستور عدم همکاری با بانکهای ایتالیایی رو دادن،خوب مبارکه داره نشانه های تحریم کم کم می رسه، کم کم هم باید قید کار و بزنم، خونه نشین بشم، بیچاره شیر خفته که به همکاری من دلخوش کرده، باید از حالا بهش بگم حواسش باشه، اگه من بیکار شدم خودش باید بار سنگین زندگی رو بدوش بکشه، :دییییییییییییییییییییی

دوباره خرس چینی

دوباره خرس چینی دیروز بعد از مدتها جعبه رو از توی انباری بیرون آوردم. می خواستم یه نگاهی بهش بیندازم، ببینم می تونم دوباره بازسازیش کنم. نه!
، نمی شد. نمیدونم چرا هر بار یادم میره که چطوری خرد شده! گذاشتم جلوم و نگاهش کردم...،
مدت ها پیش، با دوست خوبم که اتفاقا از من چند سالی کوچکتر هم هست داشتیم گپ می زدیم، در مورد زندگی، خودم اون روز حال و روز خوبی نداشتم. ازم سوالی کرد که بغض توی گلوم راهشو پیدا کرد. نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. خوشحال بودم که عینک و تاریکی غروب نگذاشت قرمزی چشمهامو زیاد ببینه. چند لحظه ای سکوت کردم.، براش گفتم از چه ناراحت شده بودم اون روز.، از طرف آشنایی حرفی شنیده بودم که انتظارش رو نداشتم. تصور نمی کردم، اون حرفها رو به من بزنه. پس از اون همه مدت به اصطلاح "آشنایی"، آرومم کرد. داستانی از خودش برام تعریف کرد.، یاد گرفتم که: هر کس رو در اندازه و ظرفیت خودش ببینم و نه بیشتر. من از اون چیزی رو انتظار داشتم که در حدش نبود. گر چه در مدت زمانی که باهاش آشنا شده بودم بهم کمکی کرد که یادم نمی ره، آره تقصیر از من بود زیادی ازش انتظار داشتم.، **********************************************، پی نوشت 1: الوعده وفا، گفته بودم می خوام توی یک گروه مهم بگذارمت، فکر کنم جات اونجا خوب باشه. فقط دو سه روز دیگه صبر کن، پی نوشت 2: نمیدونم چرا منو یاد سی بل می اندازی، خوندیش که، همون که چند شخصیتیه، دیگه خسته ام کردی...،

your law!!

چرا به دیگران حقی رو میدی که برای خودت قائل نمیشی.، چرا از حقت براحتی چشم پوشی می کنی؟!، اون هم توی این دنیای کثیف! اون هم توی این شرایط، که "بردار" به "برادر" رحم نمی کنه، فکر نکن که این دلیل خوبیه تو هست، ابدان، این منو عصبانی می کنه!، من نمی تونم براحتی از کنار این مسئله بگذرم. عصبانیم میکنی، عصبانیم میکنی، عصبانی...، ************** پی نوشت: شاید هم همین روزا از عصبانیت مردم ها، به قول اون بزرگ کشور!!!، (:دی)، پی نوشت: ایها الناس (عجب عربی نوشتما) اگه من اشتباه می کنم بهمه بگید،

little hedgehog

از جوجه تیغی کوچولو پرسیدند: برگترین آرزوت چیه؟
معصومانه نگاه کرد و گفت: بغلم می کنی؟
******************************

چرا هر بار باید حرفی بزنی که با عصبانیت و دعوا آفلاینت کنم؟

۲۳ مرداد ۱۳۸۵

تلاش

در تلاشم که ثابت کنم تو مثل دیگران نیستی; و تو در تلاشی که ثابت کنی من هم; مثل دیگران هستم...

همیشه مجهول

داشتم مثل هر روز با ماشین برمیگشتم خونه. صدای ترانه برج تنها گوشهامو پر کرده بود.
چون داشتم به تقاطع نزدیک می شدم سرعت رو کم کردم. توجهم به ماشین جلویی (که رنگ عجیبی هم داشت) جلب شد! از فاصله زیادی نسبت به تقاطع سرعت ماشینشو خیلی کم کرده بود. آخه توی بزرگراه توی اون ساعت از روز لاک پشت وار حرکت می کرد. مسافت خیلی کوتاهی موازی با اون به حرکت ادامه دادم. از چهره اش معلوم بود داره یه معادله چند مجهولی رو حل میکنه.
چراغ راهنمایی زرد بود. ولی چون آفتاب داشت از روبرو به چشمام می زد یه لحظه شک کردم که نکنه قرمز شده... ترمز نکردم و به راهم ادامه دادم.
توی آینه نگاه کردم. ماشین لاک پشته ولی مردد بود هنوز. نمیدونم شاید هم به جواب رسیده بود که خشکش زده بود و نتونست زود حرکت کنه تا پشت چراغ قرمز توی این گرمای تابستون نمونه.
دوباره صدای ابی گوشهامو پر کرد.
باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید

july03

To my sleepy lion, I miss U When I need you : Just close my eyes and I'm with you And all that I so want to give you It's only a heart beat away When I need love I hold out my hands and I touch love I never knew there was so much love Keeping me warm night and day Miles and miles of empty space in between us A telephone can't take the place of your smile But you know I wont be traveling for ever It's cold out, but hold out and do like I do When I need you Just close my eyes and I'm with you And all that I so want to give you babe It's only a heartbeat away It's not easy when the road is your driver Honey, that's a heavy load that we bear But you know I won't be traveling a lifetime It's cold out but hold out and do like I do Oh I need you When I need you I hold out my hands and I touch love I never knew there was so much love Keeping me warm night and day When I need you Just close my eyes and I'm with you And all that I so want to give you It's only a heart beat awa

july 06

I know, it is so stupid, I have saved my missed calls; but I delete my received’s. I know… I know… I know…

جنس چینی

به قول معاون کلانتر: خدا لعنتت کنه ماکسی!!!! من که می خواستم تو رو جای امنی بذارمت. آخه ازت خوشم اومده بود، به چشمهات که نگاه کردم. با وسواس زیادی خریدمت، آخه من خرید عروسک رو زیاد دوست نداشتم ولی وقتی تو رو توی ویترین فروشگاه دیدم، با اون نگاه ملتمسانه، دلم برات سوخت؛ خریدمت. می دونستم یه روزی میشکنی، خرد میشی ولی فکر نمی کردم به این زودی، به این سرعت، پودر بشی، طوری که دیگه نتونم دوباره بازسازیت کنم، الان که پودر پودر شدی چکارت کنم؟ چی شد؟ نکنه تو تحمل شنیدن حرفهامو نداشتی که این اتفاق برات افتاد. یا تو از اون جنس مرغوبی نبودی که من فکر می کردم. شاید هم عروسکهای دیگه ازت ناراحت شدن، چون فکر میکردن تو جاشونو تنگ میکنی و این اتفاق افتاد. دلم برات تنگ میشه. آخه تو اولین عروسک چینی بودی که ازت خوشم اومده بود. نمیدونم چی شد افتادی، شکستی، شکستی، شکستی، شکستی، شکستی

To You Dear Sleepy Lion

თოვოლი რომ გათოვს ჩემი ფიქრია

برفی که بر تو میبارد افکار من هستند წვიმა რომ გაწვიმს ჩემი ცრემლია
بارانی که بر تو می بارد اشکهای من هستند მე ვარ უბრალოდ შენი სიზმარი და შენი ძილიც من فقط، رویای تو هستم و نیز خواب تو შენ რომ გაღვიძებს მე ვარ ის ქარი نسیمی که تو را بیدار میکند، آن منم წყურვილს რომ გიკლავს ის წყარო მე ვარ چشمه ای که تو را سیراب می کند، آن منم روزت مبارک برای تو

۱۶ مرداد ۱۳۸۵

ketili iqos chemi mobrzaneba, aqa mshvidoba.

این اولین بلاگ منه. به قول خودمون این یکی و باشه هزار تای دیگه
میخوام نوشته هام رو از یاهو 360 به اینجا منتقل کنم. اگه کمکم کنید اینجا رو با هم بسازیم ممنون میشم. پس دست بده تا سر پا بایستمes chemi pirveli blogia. tu damexmarebit am chemi axali saxlis ashenebashi madlobeli viqnebi. mash aba xeli momeci...